ديشب نشستم و مقالهی کارن آرمسترانگ در گاردین را ترجمه کردم، مزيد توضيح برای دوستانی که شديداً مشکوکاند که مبادا نخوانده دربارهی اظهارات پاپ نظر دادهايم. سخنرانی پاپ را هم ترجمه میکنم تا جای هيچ بحث و گلهای نماند. سخنرانی پاپ را که ترجمه کردم، در ذيل پارگرافهایاش ايرادها را هم متذکر خواهم شد. عجالتاً مطلب آرمسترانگ را بدون هيچ کم و کاستی بخوانيد.
کارن آرمسترانگ
گاردين، دوشنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۶
در قرن ۱۲ ميلادی پطرس قديس، راهب کلونی، گفتوگويی را با جهان اسلام آغاز کرد. او خطاب به مسلمانان که تصور میکرد کتاباش را خواهند خواند نوشته بود: «من با سلاح به نزد شما نمیآيم بلکه با سخن نزدتان آمدهام؛ نه با زور، بلکه با خرد؛ نه با نفرت بلکه با عشق». با تمام اين اوصاف عنوان رسالهی او اين بود:«خلاصهی کل کفريات فرقهی شرير ساراسنها» (ساراسنها نامی بود که صليبيان به اعراب و مبارزان مسلمانشان داده بودند) و با لجاجت پر غوغايی مرتباً تغيير موضع میدهد. وقتی که پطرس در باب «ظلم سبوعانه»ی اسلام میخواهد سخن بگويد – که به ادعای او با ضرب شمشير گسترش يافته بود - حرف کم میآورد. آيا محمد پيامبری راستين بود؟ او با خشم و غضب منکرانه میگفت:«از خر بتر باشم اگر بپذيرم. فروتر از چارپايان باشم اگر رضا دهم به اين!»
پطرس در عصر صليبيون کتاباش را نوشته است. حتی وقتی که مسيحيان سعی میکردند منصف باشند، بغض و کينهی ديرينهی آنها نسبت به اسلام عملاً نزديک شدن بیطرفانه و منصفانه را به اسلام، برایشان ناممکن میساخت. برای پطرس، شريرانه بودن اسلام چندان بديهی بود که حتی به ذهناش هم خطور نمیکرد که مسلمانانی که او با «عشق» نزدشان میرود، ممکن است از اين سخنان آزردهخاطر شوند. اين فضای ذهنی قرون وسطايی هنوز هم زنده و قبراق است.
هفتهی گذشته، پاپ بنديکت شانزدهم، سخنان امپراتور بيزانسی قرن ۱۴ ميلادی، مانوئل دوم را به طور کامل و با رضايت ظاهری نقل کرد:«فقط به من يک چيز تازه نشان بدهيد که محمد آورده باشد و همانجا فقط شرارت و رفتار غير انسانی خواهيد ديد مانند دستور او به گسترش ديناش با شمشير». واتيکان از خشم مسلمانان به خاطر سخنان پاپ به ظاهر گيج شده بود و مدعی شد که پدر مقدس فقط خواسته است «يک رويکرد احترام و گفتوگو نسبت به ساير اديان و فرهنگها را پرورش دهد که البته شامل اسلام هم میشود».
اما نيت خير پاپ خيلی از اين بداهت فاصله دارد. نفرت از اسلام چندان در فرهنگ غربی شايع است و ريشههای عميق دارد که فقط مردمی را جمع میکند که معمولاً شمشيرها را از رو بستهاند. نه کاريکاتوريستهای دانمارکی، که کاريکاتورهای توهینآميزی از حضرت محمد در فوريهی گذشته کشيدند و نه بنيادگرايان مسيحی که او را بچهباز و تروريست خواندهاند، هيچ يک به طور معمول اهداف مشترکی با پاپ ندارند، اما در موضوع اسلام علیالظاهر همگی متفقاند.
اسلامهراسی ما ريشهاش در زمان جنگهای صليبی است و با ضد-سامی گرايی مزمن ما در هم تنيده شده است. بعضی از صليبيان نخستين، سفرشان را به سرزمين مقدس با کشتار جامعههای يهودی کرانهی درهی راين آغاز کردند؛ صليبيان حرکتشان را در سال ۱۰۹۹ با قتل عام ۳۰۰۰۰ مسلمان و يهودی در اورشليم به پايان بردند. هميشه سخت است که مردمی را که به آنها بد کردهايم ببخشيم. در نتيجه، يهوديان و مسلمانان سايهی سرزمينهای مسيحی شدند، يا تصوير آينهای هر چيزی شدند که اميدوار بوديم ما آن نباشيم – يا میترسيديم که مبادا ما اين باشيم.
تخيلات هراسآلودی که اروپاييان در اين دوره ساختند قرنها دوام آوردند و يک نگرانی دفنشده دربارهی هويت و رفتار مسيحی را آشکار میکنند. وقتی که پاپها خواستار جنگی صليبی برای رسيدن به سرزمين مقدس شدند، مسيحيان غالباً جامعههای محلی يهودی را مورد تعقيب و آزار قرار میدادند: چرا بايد سه هزار مايل را رژهکنان تا اورشليم برويم تا قبر مسيح را آزاد کنيم و مردمی را که در واقع مسيح را کشتند – يا حداقل صليبيان به خطا چنين میانديشيدند – مصون بداريم.
میگفتند که يهوديان کودکان کوچک را میکشتند و خونشان را با نان پف کردهی عيد فصح میآميختند: اين «افترای خون» مرتباً الهامبخش کشتارهای دستهجمعی در اروپا بود و تصوير يهوديان کودککش يک وحشت اوديپی از دينِ پدر – يعنی يهوديت – را برهنه میکرد.
مسيح به پيرواناش گفته بود که دشمنانشان را دوست بدارند نه اينکه آنها را نابود کنند. تنها زمانی که مسيحيان اروپا جنگهای وحشيانهای را عليه مسلمانان در خاور ميانه آغاز کردند، اسلام برای نخستين بار در غرب به دين شمشير شهره شد. در اين دوره که پاپها سعی میکردند عزوبت را بر روحانيونِ مُرَدّد تحميل کنند، راهبان دانشمند اروپا محمد را فردی هوسباز تصوير میکردند و اسلام را – با حسادتی آشکار – به عنوان دينی که مسلمانان را تشويق میکرد تا در غرايز ابتدايی بشریشان افراط ورزند، محکوم میکردند. در دورهای که، علیرغم پيام مساواتگرايانهی انجيلها، نظم اجتماعی اروپا عميقاً طبقاتی بود، اسلام محکوم میشد به خاطر اينکه به زنان و فرودستان احترام بسيار زيادی میگذاشت.
در يک حالت انکار ناسالم، مسيحيان نگرانی زيرزمينی خود را، دربارهی رفتارهایشان با قربانيان جنگهای صليبی، فرافکنی میکردند و دشمنانی خيالی را به شکل و شمايل خودشان خلق میکردند. این عادت پايدار مانده است. مسلمانانی که خروشناک به تحقير اسلام از سوی پاپ اعتراض کردهاند، او را متهم به «رياکاری» کردهاند و اشاره کردهاند که کليسای کاتوليک که خود در خشونتهای نامقدس جنگهای صليبی، تعقيب و آزار و تفتيش عقايد مقصر است و در زمان پاپ پرهیزگار دوازدهم، تلويحاً هالوکاست نازیها را تأييد کرده است، اصلاً در مقام و جايگاهی نيست که جهاد خشونتآميز را محکوم کند.
پاپ بنديکت سخنرانی جنجالیاش را در آلمان روز بعد از پنجمين سالگرد ۱۱ سپتامبر ايراد کرد. به سختی میتوان باور کرد که اشارهی او به يک خصلت ذاتاً خشن در اسلام کاملاً تصادفی باشد. با تأسف بسيار، او از طرح ابتکاری گفتوگوی بينالاديان که سلف او، پاپ ژان پل دوم، پايه گذاشته بود، درست در زمانی عقب کشيده است که بيش از هر زمان ديگر بدان شديداً نيازمندند. اظهارات او که پس از بحران کاريکاتورهای دانمارکی بيان شدهاند بسيار خطرناک بودند. اينها مسلمانان بيشتری را متقاعد خواهند ساخت که غرب يک بيماری اسلامهراسی علاجناپذير دارد و درگير يک جنگ صليبی تازه شده است.
ديگر از ما ساخته نيست که اين نوع تعصب و بغض را داشته باشيم. مشکل این است که در دنیای غرب مردمِ زيادی ناآگاهانه همين تعصب را دارند و معتقدند که اسلام و قرآن به خشونت اعتياد دارند. تروريستهای ۱۱ سپتامبر که در واقع از اصول اساسی اسلام تخطی کرده بودند، اين تصور ريشهدار غربی را تأيید کردند و به جای اينکه عدهای منحرف شناخته شوند، مسلمانانی متعارف و معمولی ديده میشوند.
اين باور قرون وسطايی هر بار که مشکلی در خاور ميانه پيش میآيد، با نظم و قاعدهی آزار دهندهای خود را نشان میدهد. با اينحال، تا قرن بيستم، اسلام يک دين بسيار بسيار روادارتر و صلحدوستتر از مسيحيت بود. قرآن صراحتاً هر گونه اکراه و اجبار را در دين محکوم میکند و اديان اهل کتاب را آمده از سوی خدا میشمارد و علیرغم باورِ خلافِ غربيان، مسلمانان دينشان را با شمشير به کسی تحميل نکردند.
فتوحات نخستين در ايران و بيزانس پس از وفات پيامبر الهام گرفته از آرمانهای سياسی بودند تا باورهای دينی. تا نيمهی قرن هشتم، يهوديان و مسيحيان در امپراتوری اسلام به طور جدی از گرويدن به اسلام بر حذر داشته میشدند چون بنا به تعاليم قرآنی، آنها وحی راستينی را در دين خودشان دريافت کرده بودند. تندروی و افراطی که در جهان اسلامِ روزگار ما ظاهر شده است، واکنشی به معضلات ناگشودنی سياسی هستند – نفت، فلسطين، تصرف سرزمينهای اسلامی، تسلط رژيمهای خودکامه در خاورميانه و «معيارهای دوگانه»ی غرب – و اينها احکام و تکاليفی در متن دين اسلام نيستند.
اما اين افسانهی کهن که اسلام دينی خشن است هنوز باقی است و در نامناسبترين لحظات خود را نشان میدهد. ريشهکن کردن اين عادت که يکی از تصورات دريافت شدهی غرب است، تقريباً غير ممکن است. در واقع، ما با پناه جستن در عادتهای کهن فرافکنیمان داريم حتی آن را تقويت میکنيم. وقتی که خشونتهايی را – در عراق، فلسطين و لبنان – میبينيم که ما تا حدی مسئول آن هستيم، شايد گاهی اين وسوسه پيش میآيد که همهی تقصير را به گردن «اسلام» بيندازيم. اما اگر داريم تعصب و کينهمان را از اين راه تغذيه میکنيم، اين کار را داريم به بهايی گزاف میکنيم.
گاردين، دوشنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۶
در قرن ۱۲ ميلادی پطرس قديس، راهب کلونی، گفتوگويی را با جهان اسلام آغاز کرد. او خطاب به مسلمانان که تصور میکرد کتاباش را خواهند خواند نوشته بود: «من با سلاح به نزد شما نمیآيم بلکه با سخن نزدتان آمدهام؛ نه با زور، بلکه با خرد؛ نه با نفرت بلکه با عشق». با تمام اين اوصاف عنوان رسالهی او اين بود:«خلاصهی کل کفريات فرقهی شرير ساراسنها» (ساراسنها نامی بود که صليبيان به اعراب و مبارزان مسلمانشان داده بودند) و با لجاجت پر غوغايی مرتباً تغيير موضع میدهد. وقتی که پطرس در باب «ظلم سبوعانه»ی اسلام میخواهد سخن بگويد – که به ادعای او با ضرب شمشير گسترش يافته بود - حرف کم میآورد. آيا محمد پيامبری راستين بود؟ او با خشم و غضب منکرانه میگفت:«از خر بتر باشم اگر بپذيرم. فروتر از چارپايان باشم اگر رضا دهم به اين!»
پطرس در عصر صليبيون کتاباش را نوشته است. حتی وقتی که مسيحيان سعی میکردند منصف باشند، بغض و کينهی ديرينهی آنها نسبت به اسلام عملاً نزديک شدن بیطرفانه و منصفانه را به اسلام، برایشان ناممکن میساخت. برای پطرس، شريرانه بودن اسلام چندان بديهی بود که حتی به ذهناش هم خطور نمیکرد که مسلمانانی که او با «عشق» نزدشان میرود، ممکن است از اين سخنان آزردهخاطر شوند. اين فضای ذهنی قرون وسطايی هنوز هم زنده و قبراق است.
هفتهی گذشته، پاپ بنديکت شانزدهم، سخنان امپراتور بيزانسی قرن ۱۴ ميلادی، مانوئل دوم را به طور کامل و با رضايت ظاهری نقل کرد:«فقط به من يک چيز تازه نشان بدهيد که محمد آورده باشد و همانجا فقط شرارت و رفتار غير انسانی خواهيد ديد مانند دستور او به گسترش ديناش با شمشير». واتيکان از خشم مسلمانان به خاطر سخنان پاپ به ظاهر گيج شده بود و مدعی شد که پدر مقدس فقط خواسته است «يک رويکرد احترام و گفتوگو نسبت به ساير اديان و فرهنگها را پرورش دهد که البته شامل اسلام هم میشود».
اما نيت خير پاپ خيلی از اين بداهت فاصله دارد. نفرت از اسلام چندان در فرهنگ غربی شايع است و ريشههای عميق دارد که فقط مردمی را جمع میکند که معمولاً شمشيرها را از رو بستهاند. نه کاريکاتوريستهای دانمارکی، که کاريکاتورهای توهینآميزی از حضرت محمد در فوريهی گذشته کشيدند و نه بنيادگرايان مسيحی که او را بچهباز و تروريست خواندهاند، هيچ يک به طور معمول اهداف مشترکی با پاپ ندارند، اما در موضوع اسلام علیالظاهر همگی متفقاند.
اسلامهراسی ما ريشهاش در زمان جنگهای صليبی است و با ضد-سامی گرايی مزمن ما در هم تنيده شده است. بعضی از صليبيان نخستين، سفرشان را به سرزمين مقدس با کشتار جامعههای يهودی کرانهی درهی راين آغاز کردند؛ صليبيان حرکتشان را در سال ۱۰۹۹ با قتل عام ۳۰۰۰۰ مسلمان و يهودی در اورشليم به پايان بردند. هميشه سخت است که مردمی را که به آنها بد کردهايم ببخشيم. در نتيجه، يهوديان و مسلمانان سايهی سرزمينهای مسيحی شدند، يا تصوير آينهای هر چيزی شدند که اميدوار بوديم ما آن نباشيم – يا میترسيديم که مبادا ما اين باشيم.
تخيلات هراسآلودی که اروپاييان در اين دوره ساختند قرنها دوام آوردند و يک نگرانی دفنشده دربارهی هويت و رفتار مسيحی را آشکار میکنند. وقتی که پاپها خواستار جنگی صليبی برای رسيدن به سرزمين مقدس شدند، مسيحيان غالباً جامعههای محلی يهودی را مورد تعقيب و آزار قرار میدادند: چرا بايد سه هزار مايل را رژهکنان تا اورشليم برويم تا قبر مسيح را آزاد کنيم و مردمی را که در واقع مسيح را کشتند – يا حداقل صليبيان به خطا چنين میانديشيدند – مصون بداريم.
میگفتند که يهوديان کودکان کوچک را میکشتند و خونشان را با نان پف کردهی عيد فصح میآميختند: اين «افترای خون» مرتباً الهامبخش کشتارهای دستهجمعی در اروپا بود و تصوير يهوديان کودککش يک وحشت اوديپی از دينِ پدر – يعنی يهوديت – را برهنه میکرد.
مسيح به پيرواناش گفته بود که دشمنانشان را دوست بدارند نه اينکه آنها را نابود کنند. تنها زمانی که مسيحيان اروپا جنگهای وحشيانهای را عليه مسلمانان در خاور ميانه آغاز کردند، اسلام برای نخستين بار در غرب به دين شمشير شهره شد. در اين دوره که پاپها سعی میکردند عزوبت را بر روحانيونِ مُرَدّد تحميل کنند، راهبان دانشمند اروپا محمد را فردی هوسباز تصوير میکردند و اسلام را – با حسادتی آشکار – به عنوان دينی که مسلمانان را تشويق میکرد تا در غرايز ابتدايی بشریشان افراط ورزند، محکوم میکردند. در دورهای که، علیرغم پيام مساواتگرايانهی انجيلها، نظم اجتماعی اروپا عميقاً طبقاتی بود، اسلام محکوم میشد به خاطر اينکه به زنان و فرودستان احترام بسيار زيادی میگذاشت.
در يک حالت انکار ناسالم، مسيحيان نگرانی زيرزمينی خود را، دربارهی رفتارهایشان با قربانيان جنگهای صليبی، فرافکنی میکردند و دشمنانی خيالی را به شکل و شمايل خودشان خلق میکردند. این عادت پايدار مانده است. مسلمانانی که خروشناک به تحقير اسلام از سوی پاپ اعتراض کردهاند، او را متهم به «رياکاری» کردهاند و اشاره کردهاند که کليسای کاتوليک که خود در خشونتهای نامقدس جنگهای صليبی، تعقيب و آزار و تفتيش عقايد مقصر است و در زمان پاپ پرهیزگار دوازدهم، تلويحاً هالوکاست نازیها را تأييد کرده است، اصلاً در مقام و جايگاهی نيست که جهاد خشونتآميز را محکوم کند.
پاپ بنديکت سخنرانی جنجالیاش را در آلمان روز بعد از پنجمين سالگرد ۱۱ سپتامبر ايراد کرد. به سختی میتوان باور کرد که اشارهی او به يک خصلت ذاتاً خشن در اسلام کاملاً تصادفی باشد. با تأسف بسيار، او از طرح ابتکاری گفتوگوی بينالاديان که سلف او، پاپ ژان پل دوم، پايه گذاشته بود، درست در زمانی عقب کشيده است که بيش از هر زمان ديگر بدان شديداً نيازمندند. اظهارات او که پس از بحران کاريکاتورهای دانمارکی بيان شدهاند بسيار خطرناک بودند. اينها مسلمانان بيشتری را متقاعد خواهند ساخت که غرب يک بيماری اسلامهراسی علاجناپذير دارد و درگير يک جنگ صليبی تازه شده است.
ديگر از ما ساخته نيست که اين نوع تعصب و بغض را داشته باشيم. مشکل این است که در دنیای غرب مردمِ زيادی ناآگاهانه همين تعصب را دارند و معتقدند که اسلام و قرآن به خشونت اعتياد دارند. تروريستهای ۱۱ سپتامبر که در واقع از اصول اساسی اسلام تخطی کرده بودند، اين تصور ريشهدار غربی را تأيید کردند و به جای اينکه عدهای منحرف شناخته شوند، مسلمانانی متعارف و معمولی ديده میشوند.
اين باور قرون وسطايی هر بار که مشکلی در خاور ميانه پيش میآيد، با نظم و قاعدهی آزار دهندهای خود را نشان میدهد. با اينحال، تا قرن بيستم، اسلام يک دين بسيار بسيار روادارتر و صلحدوستتر از مسيحيت بود. قرآن صراحتاً هر گونه اکراه و اجبار را در دين محکوم میکند و اديان اهل کتاب را آمده از سوی خدا میشمارد و علیرغم باورِ خلافِ غربيان، مسلمانان دينشان را با شمشير به کسی تحميل نکردند.
فتوحات نخستين در ايران و بيزانس پس از وفات پيامبر الهام گرفته از آرمانهای سياسی بودند تا باورهای دينی. تا نيمهی قرن هشتم، يهوديان و مسيحيان در امپراتوری اسلام به طور جدی از گرويدن به اسلام بر حذر داشته میشدند چون بنا به تعاليم قرآنی، آنها وحی راستينی را در دين خودشان دريافت کرده بودند. تندروی و افراطی که در جهان اسلامِ روزگار ما ظاهر شده است، واکنشی به معضلات ناگشودنی سياسی هستند – نفت، فلسطين، تصرف سرزمينهای اسلامی، تسلط رژيمهای خودکامه در خاورميانه و «معيارهای دوگانه»ی غرب – و اينها احکام و تکاليفی در متن دين اسلام نيستند.
اما اين افسانهی کهن که اسلام دينی خشن است هنوز باقی است و در نامناسبترين لحظات خود را نشان میدهد. ريشهکن کردن اين عادت که يکی از تصورات دريافت شدهی غرب است، تقريباً غير ممکن است. در واقع، ما با پناه جستن در عادتهای کهن فرافکنیمان داريم حتی آن را تقويت میکنيم. وقتی که خشونتهايی را – در عراق، فلسطين و لبنان – میبينيم که ما تا حدی مسئول آن هستيم، شايد گاهی اين وسوسه پيش میآيد که همهی تقصير را به گردن «اسلام» بيندازيم. اما اگر داريم تعصب و کينهمان را از اين راه تغذيه میکنيم، اين کار را داريم به بهايی گزاف میکنيم.
نظرها
دوست عزیز
شما مرا به این نوشته تان راه نمودید و من خواندم. دراین صفحات محدود امکان بحث نیست. فقط یکی دوسخن که: درست است که ضد سامیگری در فرهنگ مسیحیت و در غرب ریشه دارد اماچرا آن را به ما ایرانی هاهم نسبت می دهید و ما را با آنان شریک می کنید؟
دوم این که این ضد یهودیگری خاص مسیحیان نیست و همین اسلام عزیز که دفاع از آن در ایران امروز نه تنهاشجاعتی نمی طلبد که مدافع ستیهنده را از بسیاری امتیازات اجتماعی ـ اقتصادی ـ فرهنگی و انواع مواهب دیگر برخوردار هم می سازد و در این میان نکتهء اصلی فراموش می شود که نخستین یهودی کشی های تاریخی در صدر اسلام و به وسیلهء عرب های بدوی نومسلمان صورت گرفت و هنوز که هنوز است بر منابر و مقابر ایران گوش ما ایرانی ها را از برندگی ذوالفقار آقام علی و زور بازوی سر افکن مجاهدان صدر اسلام پر می کنند. پس نمی توان یهود ستیزی را منحصر به فرهنگ مسیحیت دانست و دست های آلودهءدیگر را در جزیرة العرب به آب اسلام گرایی ودینپناهی معاصر شستشو داد.
***
در يادداشت «آيا ايرانیها به زور شمشير مسلمان شدند» پای نظر شما توضيح لازم را دادهام. آنجا را بخوانيد.
م.سحر | دوشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۶، ۱۴:۳۱
لطفا متن ترجمه شده ي سخنراني پاپ رو بگذاريد دو هفته است دونبالشم
ahmad | جمعه، ۲۶ آبان ۱۳۸۵، ۱۶:۵۶
سلام.این مباحث گرچه مفید ولی بدون آشنایی با مدخل های تازه گشوده آقای پورپیرار در وبلاگ naria.blogfa.com هنوز خام است.
مجتبی | پنجشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۵، ۰۹:۰۰
بنام خدا
راستي اين ترجمه كجاست پس؟ اين كه اصل مقاله است در گاردين.
اگر هم ترجمه كامل سخنان پاپ را بگذاري، من با اجازه ات در وبلاگم مي گذارم.
به مطلب " آقاي پاپ " من هم در آرشيو وبلاگم سري بزن.
***
اين روزها دسترسی به اينترنت ندارم و گرفتار امور بعد از اسبابکشی هستم. ترجمه میماند برای وقتی که کارها کمی رو به راه شود. اما يادم نرفته است. انجام میدهم.
فوفول | پنجشنبه، ۶ مهر ۱۳۸۵، ۰۰:۴۱
سلام
مدتي است نوشته هاي شما را مي خوانم. برايم بسيار جالب و گيراست. در ازتباط با اين بحث حق باشماست. افرادي كه با شما مجادله ميكنند بيشتر از موضع عقده هاست ( كه شايد هم بناحق ايجاد شده باشد ) نه عقيده ها.
تعصب جزئي از رفتار انساني است و ربطي به اسلام ندارد كما اينكه زرتشتيان هم با مزدكيان و مانويان آن كردند كه در تاريخ ثبت است و دست و قلب هيچ قوم و پيروان ديني از اين تعصب پاك نيست.
haghparast | یکشنبه، ۲ مهر ۱۳۸۵، ۰۵:۴۱
به خاطر ترجنه خوبتان ممنون.
موفق باشید.
حمید پیمانی | شنبه، ۱ مهر ۱۳۸۵، ۲۳:۱۹
داريوش عزيز، يک ايراد کوچک: اسم خاص «پاپ پيوس دوازده» را نمیشود به پاپ پرهيزگار ترجمه کرد (همانطور که ستوده پسر بندهی خدا را معمولاً به جای نام پيامبر اسلام نمیآورند).
امين | شنبه، ۱ مهر ۱۳۸۵، ۰۲:۵۸
سه لام
مو نه آرمسترانگ میشنسُم نه از پاپ خوشم میه فقط هم سنتی حال موکونم ، بره همی میام وبلاگت
قبلنا تو بلاگ اسپوت زیر دیپلم حرف مزدی ...
محمد | شنبه، ۱ مهر ۱۳۸۵، ۰۰:۱۴
دوست من
کسی که باور به اسلام نداشته باشد و مهمتر از ان نخواهد که با ان اشنا شود هر چه شما تلاش کنید نخواهید توانست متقاعدش کنید. از دید او منطق تعریف دیگری دارد و ارزشها ارزشهای دیگری است. این واضخ است که او مفهوم جهاد را نمیفهمد . چون اگر میفهمید که مسیحی یا زرتشتی نمیماند. پاپ اگر که اسلام را میشناخت و یا حداقل علاقه داشت بشناسد که مسیحی نمیماند. درست مثل بسیاری از همین مسلمانان امروز که چشمهایشان را بسته اند و فکر میکنند دینی که دارند بهترین است. اگر فردا حضرت حجت (عج)هم بیایند و بگویند این اسلام شما اسلام نیست مطمئن باشید قبول نمیکنند . این جمود فکری مختص یهودی و مسیحی و..نیست و ما مسلمانان را هم شامل میشود. اینها به دین به شکل ملیت و قوم و قبیله و به شکل یه دسته بندی بیشتر نگاه میکنند تا راه سعادت. من که میگویم هم مسلمانم و هم مسیحی و هم یهودی . اسلام واقعی عین مسیحیت واقعی است و تفاوت تنها در لغات است. خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند که اگر او نخواهد هیچ گاه از چهل و گمراهی نخواهیم رست. در پناه حق
رضا | جمعه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۵، ۱۲:۵۲
داريوش جان، گرفتن زنان به عنوان كنيز و برده كه جزو غنايم جنگي در قران به حساب آورده شده، نه تنها ييام صلح و عدالت نبوده و نيست(دمكراسي ييشكش)، بلكه نشان از به بردهگي و غارت اموال ديگر انسانها را داشته. اين كه شما به "بستر زماني" اشاره كرديد، مورد يذيرش نيست. اول آن كه اين حكم كه به مسلمان اجازه ميدهد كه نه تنها دختران را به كنيزي بلكه زنان شوهر داري را هم كه به بردهگي تصاحب كردهاند به عقد و نكاح خود در آورنند.
دوم اين كه در هم اين قرن بيستم، مسلمانان با داشتن اين حكم از خدايشان در دارفور(Darfur) زنان و دختران مسيحي سودان را به عنوان غنايم جنگي به اسارت و بردهگي ميگيرنند و اموال آنان را به آتش و غارت ميبرنند. يا اين كه بعد از به قدرت رسيدن طالبان در افغانستان، دختران و زنان شيعه را در هرات كه آنان را رافضي مينامند به عنوان برده به اسارت بردند و در ياكستان آنان را فروختند و تجاوز كردنند. تمامي اين وقايع در بستر زماني چند سال گذشته رخ داده و نه چارده قرن گذشته.
آيه 24 سوره نساء:
وَ الْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا
ترجمه:
و نکاح زنان شوهردار(نیز بر شما حرام است) مگر آنها را كه (در جنگهاي كفار به حكم خدابه اسارت گرفته و) مالك شدهايد اينها احكامى است كه خداوند بر شما مقرر داشته است. اما زنان ديگر غير از اينها، براى شما حلال است كه با اموال خود، آنان را اختيار كنيد در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا، خوددارى نماييد و پس چنانچه از زنانی بهرهمند شديد، واجب است مهر آنها را بپردازيد و گناهى بر شما نيست در آنچه بعد از تعيينمهر، با يكديگر توافق كردهايد. خداوند، دانا و حكيم است.
گرفتن جزيه مربوط به اهل كتاب(مسيجيان و كليميان) ميباشد كه با شمشير جهاد اسلام به تصرف مسلمين در ميآمده.
سوره توبه آيه 29: بجنگيد با كساني كه به خدا و به روز قيامت ايمان ندارند و آنچه را كه خدا و رسولش حرام كرده است حرام نمي شمارند و به دين حق متدين نيستند، با چنين كساني از اهل كتاب بجنگيد تا سر حد جزيه دادن در حالي كه خاضع شده اند.
در آخر بايد توجه داشته باشيد كه اين احكام(كه جزوي از فقه اسلام را شامل ميشوند) مندرج در كتاب آسماني مسلمانان است كه بستر و يا محدوده زماني مشخصي را شامل نميشوند. و از اين روست كه آقاي خامنهاي حكم به ارث نبردن فرد و يا افراد زرتشتي با وجود يك فرد مسلمان در همآن خانواده ميشود.
سياوش | جمعه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۵، ۰۶:۴۳
Dear Dariush
I do appreciate your effort to translate this article. But I also invite you and your reader to see what others have to say about religions in general and in an objective point of view. I think there is an intrinsic problem with the religious perception. And this includes all the religions. You may have watched the television documentary written and presented by Richard Dawkins but let’s the readers of your blog also watch it and judge it for themselves:
http://video.google.ca/videoplay?docid=-2439999165547892433&q=Richard+Dawkins+roots+of+all+evil
Ramin | جمعه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۵، ۰۳:۵۸
قربانت گردم داریوش، بسیار عالی میشود اگر فرصت بکنی همه سخنرانی پاپ را بیکم و کاست و قابل استفاده رسانهای ترجمه بکنی. بعدش هر جور که دوست داشتی نقدش بکن.
برای من یک چیز روشن است. این پاپ اگرچه مسیحی است اما بسیار فرقها دارد با آن قیصر رومی شش قرن پیش. آنچه روشن نیست احوال عالم پارسی است.
از نگاه من برای عالم پارسی دشمنی به نام پاپ وجود ندارد. چون نیک بنگری پاپ هم به سختی درگیر دشواری سازگار کردن اندیشه و عمل خویش با نیازهای زمانه است. آیا او آگاهانه پای عالم پارسی را به میان کشیده است؟ ترس از آن دارم که پاپ تنهایی خویش را فریاد زده باشد و عالم پارسی آن را درنیابد. قیصر کسی را داشته است برای گفتگو، آیا پاپ هم دارد؟
هوشنگ | پنجشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۵، ۲۲:۱۸
Your saying can not be true because the first thing that for every musalman before every other thing is important is the religion of the others. I saw no kind musalman because as soon as they undrestood my religion all of them tried to pressure me to convert to their way of life and accept their religion. Because they privated me from the very basics of my rights as human (work, study, health care and etc). No! I had realy difficult life in your country. And here in Canada I feel much more better. Do you know that if in Islam you kill a non-muslem you have no punishment?n
***
نشد برادر من! شما انگار با من حرف نمیزنيد و فقط برای خودتان داريد حرف میزنيد. اول اينکه من منکر اين نيستم که بر سر شما چه رفته است. تمام اينها قبول. اما اينها فقط برای شمای زردشتی رخ نداده است. برای ساير اقليتهای دينی، حتی اقليتهای مسلمان هم رخ داده است. تا اينجای بحث کسی شکی ندارد و اصلاً مدعای من اثبات يا رد اينها نيست. بحث من بر سر کلیگويی و يکپارچهسازی جمعها و قومها و مذاهب و اديان است. بگذاريد جور ديگری بگويم. فرض کنيد من يک آدمی بودم و در شهر (يا خانهی) مجاور من مردم همه زردشتی بودند و خدای ناکرده، زبانم لال، همه آدمهای پدرسوخته و مردمآزاری بودند. آن آدم طبيعی است که میگويد زردشتیها همه اينجورند. اما شمای زردشتی که موازين اخلاقی محکمی داريد و با بعضی از زردشتيان که به اخلاق و آدابِ پاک و انسانی زردشت پایبند نيستند، فرق داريد چه حسی به حرفِ آن آدم داريد؟
اينکه نوشتهايد اولين چيزی که هر مسلمانی در پی آن است اين است که دیگران را به دین خود بگرواند. والله من چنین چيزی را خیلی خيلی کم دیدهام. من زمانی که تهران بودم، آدمهای مسيحی، يهودی، زردشتی زيادی را میديدم که با مسلمانان رابطهی خوب و دوستانهای دارند و هیچ يک برای ديگری تبليغ دين نمیکردند. راستی شما کجا زندگی میکرديد؟ توی کدام محله؟ ساکنين آن محله سوادشان چقدر بود؟ دهاتی نبودند يک وقت؟
دربارهی بند آخر نوشتهتان که يک مسلمان میتواند غير مسلمان را بکشد بدون مجازاتی، من واقعاً حيرانم از اين تحليلهای عجيب و غريب. بله میدانم که اقليتها اصولاً حقوق اجتماعی کمتری در ايران دارند. ولی باز شما بحث را داريد قاطی میکنيد. من دارم دربارهی اسلام صحبت میکنم نه حکومت جمهوری اسلامی ایران. بين این دو فرقهای بسيار است. لطفاً اين عينک را از چشمتان برداريد و اين دفعه با چشم غير مسلح به موضوع نگاه کنيد. راستی تا به حال کسی شما يا خویشاوندانتان را خدایناکرده کشته است که مجازات نشده است؟ اين را هم میدانيد که در کشور ما بسیار پيش آمده است که مسلمانی مسلمانی را کشته است و هيچ مجازات هم نشده است. پس قضيه ربطی به مسلمان يا غير مسلمان بودن طرف ندارد. ايراد جای ديگری است. به هر حال شما محقيد از اسلام خوشتان نيايد. اما من نسبت به هيچ دينی، از جمله مسيحيت و دين زردشت اين بغض را ندارم. ولو مسيحيت پاپی متعصب و جزمانديش داشته باشد و قرنها تفتيش عقايد کرده باشد. انصاف يعنی اينکه در همین موارد بتوانيم فاصلهی احساسی خود را از موضوع بحث حفظ کنيم.
بله. کانادا جای خيلی خوبی است. من هم در انگليس خيلی راحتترم. اما چه ربطی به بحثِ ما دارد؟ من که اتفاقاً تمام حرفهای شما را تأييد کرده بودم و واقعاً هم دليلی ندارد بگويم دروغ میگوييد. کاملاً ممکن است راست بگوييد و اينها هم هيچ خدشهای به اصل بحث وارد نمیکند.
Behrouz | پنجشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۵، ۱۹:۴۰
As a Zoroastrian I want say that during that poar of my life that passed in Iran I never (abosultly never) see any gentle and kind musalman. I must say that in my opinion islam is one of the most agressive and cruel religions in the world.n
***
بهروز عزيز،
البته نظر شما محترم است و ترديد نمیکنم در اينکه راست میگويد. مبنای بحث ما استدلال استقرايی بر اساس تعداد مسلمانهای خوب يا بدی که من يا شما ديدهايم نيست. کاملاً درک میکنم در فضای اقليت بودن چه فشارهايی را برای جامعههای کوچک دارد. اما خوب طبيعی است. حق داريد. شما میگوييد «هرگز» مسلمان خوب و «آرام و با شخصيت» نديدهايد. حتماً راست میگويید! ولی خيلی عجيب است که من در بيست و هفت هشت سالی که در ايران زندگی کردهام اين همه «آدم» خوب ديدهام ولی هرگز از دينشان نپرسيدهام. به طريق اولی اين چند سالی را هم که در انگليس بودهام همين تجربه را داشتهام و خوب يا بد بودن رفتار اجتماعی مردم را بر اساس دينشان قضاوت نکردهام. با وجود اينکه ديدگاه دينی من با ديدگاه اکثريت ايرانيان تفاوت اساسی دارد، هرگز چنين ديدی نسبت به «مردم» نداشتهاند. اين ديد را نسبت به زردشتيان و مسيحيان و يهوديان هم «هرگز» نداشتهام. قاعدتاً اگر راست بگوييد، زندگی خيلی دردناکی داشتهايد و شايد در محيط بسيار خصمانهای زندگی کردهايد.
البته بد نبود تعريفی از «خوب» بودن هم ارايه میکرديد تا ما بدانيم خوب يعنی چه؟ نکند خوب يعنی «هر کس که مسلمان نباشد». فکر نمیکند يک مسيحی و يک يهودی و يک مسلمان و يک سنی هم دقيقاً ممکن است همين تعريف را به دست دهد؟! خوب نيست قبل از حرف زدن کمی فکر کنيم؟
Behrouz | پنجشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۵، ۱۹:۱۹
ياب نقل قولي را از emperor Manuel II Paleologus آورده كه گفته
"Show me just what Mohammed brought that was new, and there you will find things only evil and inhuman, such as his command to spread by the sword the faith he preached" ترجمه: نشانم بده، آنچه را كه محمد با خود آورد و تعليم جديدي بوده كه در ديگر اديان نبوده و مشاهده نخواهي كرد از آن تعلميات به جز يليدي و ضديت با انسانيت، براي نمونه، تبليغ و گسترش دين خود با زور شمشير(جهاد).
حالا داريوش عزيز، شما بيا نشان بده كه جهاد به معني گسترش دين اسلام نبوده بلكه محبت و صلح و صفاي اسلام بوده و اين دروغه هر جا را كه اسلام فتح كرده، زنان را به عنوان كنيز و برده نميبرده و اصلن جزيه دروغ قرن بيست و يكمه. البته در اين امر موافقم كه اين سخن را نبايد ياب ميگفت.
***
سياوش عزيز،
نخست اينکه جهاد به معنی گسترش دين اسلام نيست. اين تعبير خيلی گنگ و نارساست. میتوان گفت که جهاد به گسترش دين اسلام کمک کرده است و البته با اين موافقم. در ثانی، قسمت دوم حرفات هم ايراد دارد. «هر» جا را که دين اسلام فتح کرده زنان را به عنوان کنيز و برده نمیبرده است. شايد خيلی جاها چنين کرده است و البته من به بستر زمانی همهی اينها توجه دارم. من و شما نمیتوانیم از اتفاقات هزار و چهارصد سال پيش انتظار رفتار دموکراتيک امروزی داشته باشيم. بهتر است قواعد سياسی آن زمان را به قواعد سياسی همعصران خودشان مقايسه کنيم نه با قواعد امروزی. اگر قرار به مقايسه است بايد همهی انسانها و همهی بشریت را داوری کنيم.
يعنی چه که «اصلن جزيه دروغ قرن بيست و يکمه»؟! شما انگار تاريخ نخواندهايد. لطفاً به کتابهای تاريخی مراجعه کنيد برای اين يک مورد.
سياوش | پنجشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۵، ۱۷:۳۷
mohajerani has translated it in MAKTOB.
behdad | پنجشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۵، ۱۲:۳۵