August 25, 2006

« نشانِ اهلِ خدا | صفحه‌ی اصلی | مغ‌نامه‌ - ۱ »

از عُجبِ خانقاهی

دلِ هيچ غم‌زده‌ای را نسوخته بود، اما چهره‌اش برافروخته بود! برآشفته بود. يک ساعتی همين‌جور خاموش نشسته بود و مرا تماشا می‌کرد. زبان که باز کرد گفت: «من نمی‌فهمم چرا اين طايفه‌ی عرفان انديش فکر می‌کنند همه‌ی بايد يک جور عارف باشند. صوفيانی که ملکوت خدا را به نام خودشان سند زده‌اند و اگر کسی مثقال ذره‌ای تعاريف و مفاهيم‌اش با مالِ آن‌ها فرق داشته باشد، زمين و آسمان را به هم می‌دوزند که اين اسم‌اش عرفان و تصوف نيست. مگر عجب و خودبينی شاخ و دم دارد؟». گفتم: «قبول، حالا چه کار بايد کرد؟».
گفت:
«ساقی بيار آبی از چشمه‌ی خرابات
تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهی!»

(108 کلمه)

مطالب مرتبط

زبان عاجز تفسير

مغالطه

هنوز وقت‌اش نشده؟

ما غرّک بربک الکريم؟

نظر کردن به درويشان . . .

رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش

که هر که بی‌هنر افتد . . .

Free counter and web stats