June 13, 2006

« از قابيل تبرا بجوييم | صفحه‌ی اصلی | دو نکته »

جهاد فرهنگی و جهاد غير-فرهنگی

خوشحال‌ام که محمدمسيح باب گفت‌وگو و سخن گفتن از دغدغه‌هايی را که ميان بسياری از ما مشترک است، باز کرده است. اول قدم پيمودن راه معرفت، باز گذاشتن پنجره‌های گفت‌وگوست و اين نخستين چيزی است که گوينده را از اهل خشونتِ کور متمايز می‌کند. در گفت‌وگو هميشه می‌توان با سخن بسياری از اختلاف‌نظرها را بدون فرياد کشيدن حل کرد. محمدمسيح مرا در مقام استاد معرفی می‌کند که البته نيستم. نه من با اين بضاعت مزجات داعيه‌‌دار دانش هستم و نه او که پخته می‌نويسد و شور و سودايی دارد، شاگرد. پس موضوع را به سياق گفت‌وگو و درد دل ادامه می‌دهم.

قبل از اين که به بعضی از پرسش‌های محمدمسيح پاسخ بدهم، باز هم لازم است موضع‌ام را مرتب تکرار کنم و روشن بگويم. مثقال ذره‌ای ترديد در اين ندارم که نظاميان اسراييل خشن و وحشيانه و ضد انسانی رفتار می‌کنند. در رفتار ستمکارانه‌ی آن‌ها با فلسطينی‌ها هم جای ترديدی نيست. اين را از اين بابت نوشتم که – چنان‌که در فضای وبلاگستان باب است – بلافاصله ملت هر برچسبی را نزنند. پيش‌تر هم يک بار درباره‌ی وضعيت دشوار سياسی آن منطقه‌ يادداشتی نوشته بودم («مونيخ، اسراييل و دموکراسی») و اگر محمدمسيح آن يادداشت را بخواند پاره‌ای از ديدگاه‌های من در آن آمده است.

اما سئوال‌های محمد مسيح: بگذاريد از سئوال سوم‌اش آغاز کنم. او به انتخابات اخير فلسطين و پيروزی حماس اشاره کرده است و خواسته از آن نتيجه بگيرد که معنی‌اش آيا اين نيست که « مردم فلسطین راه مقاومت را انتخاب کرده اند؟!». پاسخ صريح و مستقيم من اين است:‌ نه! مطلقاً از پيروزی در يک انتخابات نمی‌توان چنين نتيجه‌ی مستقيم و سرراستی گرفت! به نظر محمدمسيح از پيروزی هيتلر و جورج بوش در انتخابات کشورهای‌شان در همان فرايند دموکراتيک چه نتيجه‌ای می‌توان گرفت؟ نتيجه‌ها هر چه باشند، آميخته به حدس و گمان و جهت‌گيری‌ها و پيش‌فرض‌های سياسی است. در نتيجه، نمی‌توان از يک رخداد سياسی در يک کشور – که متأثر از هزار و يک عامل و برخاسته از صدها ظن و گمان است – نتيجه‌ی دينی گرفت و تکليف ايمانی استنباط کرد. اين نخستين حذر و جدی‌ترين هشدار. باز هم نمونه می‌خواهی؟ جامعه‌ی مسلمانان پس از وفات پيامبر ابوبکر را به خلافت انتخاب کردند. به نظر تو حقانيت علی ابن ابيطالب، از نظرگاهِ منِ شيعه، بر باد رفته است؟ از اين دست نمونه‌ها بسيارند. اگر در اين پرسش محمدمسيح صداقتی هست و خلوص نيتی، لازم نیست راه دوری برود و بخواهد از رخداد سياسی يک کشور در خاورميانه نتيجه‌های اخلاقی يا دينی و بگيرد. همين انتخابات رياست جمهوری چند دوره‌ی اخيرمان به قدر کافی گوياست. اگر قرار است تکليف دينی استنباط شود از برنده‌های انتخابات و ميزان قدرت‌ِ آن‌ها، وضع ايران گويای خيلی چيزهاست. اما مگر می‌شود به همين سادگی استنباط تکليف دينی کرد؟ پس سئوال آخر را صادقانه و مردانه‌، بدون هيچ تعارفی بهتر است با دست مبارک خودش پاک کند.

و اما پرسش‌های ديگر محمدمسيح عمدتاً حول يک مسأله چرخ می‌خورد: همسو کردن جهاد (استشهاد يا حرکت انتحاری و يا هر نامی که او بدان می‌دهد) با توسعه و کار فرهنگی. نخست اين‌که من به محمد مسيح با سوء ظن نگاه نمی‌کنم و نمی‌گويم فکر و ذکرش فقط مرگ است و بس. اگر به نتيجه‌ای برسم از روی اظهارات صريح و نوشته‌های مکتوبِ خود اوست. و اين تنها من نيستم که از اين‌ها نتيجه‌گيری می‌کنم. خدای عالم نيز سميع و بصير است و مو را از ماست می‌کشد. هم او می‌گويد که «انا خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد». پس حساب باطن و درون محمد مسيح، با خود او باد و خدای‌ خودش. اما حساب بيرون‌اش با امثال ماست که نقدش می‌کنيم! در پرسش‌ِ اول او از امکان سازگاری و همزيستی جهاد و مقاومت با توسعه‌ی فرهنگی ياد کرده است و سپس حزب الله لبنان را مثال زده است. پاسخ من اين است: اين نوع نگاه به مسأله ناشی از فهم نادرست از دو مقوله‌ی توسعه‌ی فرهنگی و جهاد است. معنی اين حرف اين است که هم مقاومت و جهاد و هم توسعه را بر مبنای پايه‌های فکری نوعی جزميت و ايدئولوژی بنا کرده‌ايم. او نوشته است: « مجاهدان حزب الله در حال مبارزه بودند [بودن]، در شهرها نیروهای فرهنگی در حال تبلیغ و توسعه‌ی فرهنگی بودند [بودن]، موسسات متعدد فرهنگی، حوزه‌های علمیه، مدارس، بیمارستان‌ها و از این دست مؤکد این نکته‌اند. فکر می‌کنم حزب الله نمونه‌ی خوبی باشد برای اینکه متوجه باشیم جهاد لزوماً در تعارض با دیگر فعالیت‌های بشری نیست!». بگذاريد از آخرش شروع کنم. او پرسش را می‌پرسد، اما گويا نتيجه را پيشاپيش گرفته است و ما را متوجه می‌کند که: «زنهار! جهاد لزوماً در تعارض با ديگر فعاليت‌های بشری نيست!». بهتر بود محمدمسيح می‌گفت با اين اوصاف فکر نمی‌کنيد تعارضی نباشد؟ من می‌گويم اگر مثال‌ها را بخواهيم بررسی کنيم، می‌پرسم که حزب الله لبنان با کدام منابع مالی اين کار را می‌کند؟ منابع‌اش از کجا تأمين می‌شود؟ با چه مقاصدی؟ فکر می‌کنيد چقدر مشروعيت در کار بشردوستانه‌ای باشد که به انگيزه و نيت استمرار جنگ انجام شود؟ من می‌گويم من به شما پول می‌دهم، برای شما مدرسه می‌سازم، بيمارستان درست می‌کنم، شما را حمايت مالی می‌کنم، شما برويد جهاد کنيد! زير بنای اين تفکر از بن خطاست و دست بر قضا تعارضات جدی هم با دين دارد. سئوالِ من این است: غايت و هدف کدام است؟ جهاد می‌کنيم برای توسعه؟ يا توسعه انجام می‌دهيم برای جهاد؟ جهاد فيزيکی، هيچ وقت در اسلام هدف و غايت نبوده است. ستاندن جان هيچ انسانی هيچ وقت هدف نبوده است و حال در پرتو اين هدف بشود توسعه هم انجام داد! اگر توسعه‌ای قرار است باشد، هدف‌اش اين است که انسان را – هر انسانی را – از فقر، بی‌سوادی، بیماری، ناامنی و نوميدی برهاند. استشهاد به همه‌ی اين‌ها دامن می‌زند، ولو موقتاً بيمارستان و مدرسه‌ای هم بسازد. و چقدر تفاوت است ميان مدرسه‌ای که حزب‌الله با اغراض ايدئولوژيک می‌سازد و دانشگاه الازهری که امروزه هم پابرجاست و مايه‌ی افتخار جهان اسلام. نه، حزب الله لبنان اصلاً در اين مورد خاص نمونه‌ی خوبی نيست. مگر ما تمام کارنامه‌ی حزب الله لبنان را خوانده‌ايم و ديده‌ايم؟ من شک ندارم که مقاومت و دفاع از وطن کار پسنديده و نيکويی است. اما استنباط تکليفِ دينی و مشروعيت الهی از آن هم خطاست و هم نوعی خيانت به ميراث پيامبر.

محمد مسيح دو آيه از قرآن نقل کرده است و اتفاقاً همان آيات خود توصيه‌هايی در خود دارند که دست و دل آدمی را می‌لرزانند. او از قرآن نقل می‌کند که « فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» و همه‌ی نتيجه‌ها را می‌گيرد، الا آن‌جا که خدا به «تقوا» فرا می‌خواند. جهاد کردن اصلاً کار سختی نيست، «تقوا» ورزيدن دشوار کارِ مردافکنی است که محمدمسيح مرتب فراموش‌اش می‌کند. باز هم محمدمسيح را ارجاع می‌دهم به داستان حضرت علی و جهادش که چگونه مراقب است نفس‌اش بر او چيره نشود (اشاره به داستان دفتر اول مثنوی مولانا). اگر يک بار ديگر همان ماجرا را با خود مرور می‌کرد، اين اندازه شتاب‌زده اين آيه را برای‌ من نقل نمی‌کرد. باز در آخر يادداشت‌اش او از کسانی ياد می‌کند که جانِ خويش را برای «رضای خدا» می‌بازند. اين «ابتغاء مرضات الله» را محمد مسيح چگونه در استشهاد در فلسطين متبلور می‌بيند؟ منبعِ اين استنباط دينی کجاست؟ چند درصد از مسلمانان جهان اتفاق‌نظر دارند بر سر اين شيوه‌ی عمل؟ هنوز بحث من اين است: به کدامين اختيار؟ با کدام پشتوانه؟ به چه حقی ما تفسير و برداشت خودمان و جمعی همفکر خود را بر تمامی جهان اسلام تحميل می‌کنيم بماند، حتی خودمان داريم بدون هيچ پروا و «تقوايی» مصداق برای «رضای خدا» مشخص می‌کنيم؟ خدا به کدام زبان و در کدام آيه از درگيری امروز فلسطين و اسرايیل حرف زده است؟ از کدام فقيه پرسش کرده‌ايم؟ تازه اگر فرضاً فقيهی بر عملی فتوا بدهد، اگر فقيهی ديگر رأی خلاف آن صادر کند، حکمِ آن عمل چی‌ست؟ اين ديگر داستان غسل و طهارت و فروعِ شرعی نيست که فلان مقلد از بهمان مجتهد پيروی کند. بحث حيثيت و حرمت بيش از يک ميليارد مسلمان است، نه بحث برداشت و تفسير من يا محمدمسيح از دين. من هم چه بسا تفسيرهايی از دين داشته باشم. حق ندارم اين تفسير را به نام خدا و به نام اسلام و به نامِ همه‌‌ی مسلمين عملی کنم. اگر بشود به همين راحتی چنين استنباط‌هايی از دين کرد، عقلاً هيچ مانع و ايرادی بر کار هيچ يک  از کسانی نيست که محمدمسيح در نوشته‌اش از آن‌ها انتقاد کرده است. اگر ما حقِ چنين تفسير و چنان اعمالی را داريم، آن‌ها هم دارند! ما هيچ امتيازی بر آن‌ها نداريم. اگر آن‌ها ندارند، به طريق اولی ما هم ممکن است نداشته باشيم. حجت کجاست؟ بينه‌ی ما چيست؟

مطلب دراز شد. باز هم شايد اين گفت‌وگو و درد دل را ادامه دهم. اما گير اصلی کار در اين قضيه جايی است که جزميت و نگاه ايدئولوژيک و مطلق‌انگار راهِ خود را از ديدگاهی که سعه‌ی صدر دارد و خود را نشسته بر سفره‌ی حق و حقيقت مطلق نمی‌داند، جدا کرده است. ما واجد علوم اولين و آخرين نيستيم و همين بايد ما را در حکم صادر کردن و عمل کردن، بسيار محتاط‌تر کند، علی الخصوص که پای سرنوشت و حيثيت اسلام و نيز بسياری از انسان‌های ديگر نيز در ميان باشد.

(1514 کلمه)

مطالب مرتبط

بشرِ از ياد رفته يا بشرِ بر باد رفته؟

آن خطرِ ديگر

آبروی کی رفت؟

درد دل با احمدی‌نژاد

يک سياست‌مدار تراز اول

فرق سياست‌مدار و غير سياست‌مدار

از پاکستان تا ایران: سياست‌های دوگانه

نظرها (5)

salam. bazi harfa jaleb bood. vali na hamash

بسم الله
فکر کردم این خبر درباره ی آیت الله فضل الله برایتان جالب باشد :
http://www.rasanews.com/More_News.asp?id=10734

تو حق تفسير نداري اما مجتهد جامع الشرايط حق دارد....چون تو اهل تشخيص در استنباط احكام نيستي...فقيه جامع الشرايط مي تواند فتوا يا حكم جهاد دهد و هنگام جهاد هم "« فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» قطعا تقوا هم مويد جهاد است با رعايت تمامي جوانب آن كه مجتهد جامع الشرايط با ديد جامع الاطراف خود مصاديق آن را مشخص مي كند..و جهاد اگر تنها با استشهاد ممكن باشد يا با مقابله به مثل خود مصداق آيه ي شريفه ي "فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ " خواهد بود..و جهت يادآوري ذكر مي كنم كه عموم مراجع چه شيعه و چه سني عمليات استشهادي حتي به سبك فلسطيني ها را تاييد كرده اند...همراهي رهبران پيشين انقلاب هم خود مويد تقرير ايشان نسبت به صحت اين جهاد مي باشد...چون گفته بودي شيعه هستي جهت اطلاع ذكر گرديد.
***

نيمای عزيز،
دو نکته در اين‌جا هست: يکم اين‌که آن تفکری که حق تفسير را از جمله‌ی مسلمانان به جز فقیه جامع الشرايط سلب می‌کند (که تعريف فقيه جامع الشرايط هم بايد روشن‌ شود) طبعاً هم به فقه، هم به دين و هم به مسايل اجتماعی تنها از منظر سنت نگاه می‌کند. وقتی در ديدگاه‌های کلامی در دین تحول بنيادين صورت بگيرد، دايره‌ی تفسير فقط در محدوده‌ی فقيه‌ معممی که از حوزه‌‌های علميه‌ی دينی سنتی مدرک اجتهاد گرفته، محدود نمی‌ماند.

نکته‌ی دوم اين است که هيچ حکم فقهی جاودان نيست و دستخوش تغيير می‌شود و مقتضيات زمانه در آن‌ها تأثيرگذار است. اين‌که راهبرانِ‌ پيشين انقلاب مؤيد استشهاد باشند، حجت و بينه‌ی دينی و تکليف شرعی برای کسی نمی‌آورد، مگر اين‌که آن رهبر انقلابی تصادفاً فقيه هم باشد و به اقتضای فقاهت حکمی صادر کرده باشد که تازه در آن شرايط بايد فرض را بر اين گذاشت که فرد مقلدِ آن فقيه خاص باشد (تازه اگر اين‌جا تشکيک در نفس مسأله‌ی تقليد شود، اصل موضوع منتفی است). حتی در مورد فقها، احکام آيت‌الله خمينی در زمينه‌های متفاوت به خوبی گواه اين است که چگونه فقيه می‌تواند در احکام و مسلمان قرآنی و فقهی تصرف کند. نمونه‌های‌اش را در احکام ايشان درباره‌ی حج، نماز جمعه و خمس و زکات مشاهده کنيد. در باب عموم مراجع هم البته بحث جدی هست و هرگز «عموم مراجع» حکم استشهاد انتحاری صادر نکرده‌اند. نمونه‌های‌اش را به صورت مشخص و با ارجاعات دقيق مرحمت بفرمايید تا اختلاف نظر روشن شود. قطعاً ميان حکم آيت‌الله منتظری، آیت‌الله خمينی، آيت‌الله خويی، علامه فضل الله و در ميان اهل سنت شيوخ الازهر در اين ميان تفاوت‌های جدی و ريشه‌ای وجود دارد. در مورد اخير، علامه فضل‌ الله که اتفاقاً در لبنان نيز هست، ديدگاهی کاملاً‌ متفاوت با حزب الله لبنان دارد.

بحث اساسی در اين‌جاست که تا چه حدی می‌توان از احکام و حدود دينی برای مقاصد سياسی خرج و هزينه کرد. و حضرت‌عالی قطعاً‌ وقوف داريد که در ميان فقها چه اندازه در اين زمينه‌ی خاص اختلاف نظر هست. پس نمی‌توان مدعی شد «عموم فقها» در اين مورد اتفاق نظر دارند.

يک نکته‌ی ديگر هم بيفزايم. چطور استنباط کرديد که «تقوا» مؤيد جهاد است؟ تقوا در جهاد کردن از مؤمن احتياط می‌طلبد و خداترسی. تقوا يعنی پروای از خدا. آن‌چه شما گفته‌ايد دقيقاً نقطه‌ی مقابل آن است‌، يعنی بی‌پروايی. کلام وحی صريحا اشاره دارد که در جهاد، نمی‌توان تقوا را از ياد برد و بی‌قيد و شرط به قتال رفت. قرآن درباره‌ی مشرکين (چه برسد به اهل کتاب) نظرش روشن است و همواره راه احتياط را طی می‌کند. باز هم اضافه می‌کنم که خدای ناکرده تصور نشود اين‌ها دفاع از اسرايیل يا مظلوم جلوه دادن آن‌هاست. هيچ ترديدی در ظالم بودن و متعدی بودن آن‌ها نيست، اما بحث بر سر نحوه‌ی عمل و شيوه‌ی خرج کردن از عقايد دينی است. استشهاد اگر يک تاکتيک سياسی بود و خود را به دين سنجاق نمی‌کرد، شايد هیچ يک از اين بحث‌ها پيش نمی‌آمد. خلل عمده‌ی استشهاد در اين است که تلاش می‌کند تمامی مشروعيت‌اش را از دين بگيرد (چنان‌که آزادی‌خواهان ايرلند تمامی مشروعيت‌شان را از کليسا می‌ستاندند و البته نتايج‌اش را خوب ديده‌ايم).

با مهر،

داريوش

نوشته‌ی بسيار خوبی است؛ اگرچه من در پاره‌ای نکته‌ها طرز ديگری فکر می‌کنم. خوش‌حال‌ام که انگيزه و همت پاسخ دادن داری و محمد مسيح هم راه بحث را گشوده است. پرسش، پارسايی انديشه است. هرچه بيشتر بپرسيم، راه رستگاری اگر يافته نشود، دستِ کم، از افتادن در مغاک‌ها تشويش خواهيم داشت. فرصت و فايده‌ای اگر بود، من هم در بحث شرکت خواهم کرد.

با سلام گرچه با برخي از مطالبتان هم عقيده نيستم اما هر از چندگاه به اين خانه سر مي زنم. موفق باشيد

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats