May 10, 2006

« تفسير قرآن آربری | صفحه‌ی اصلی | نقش تخيل عوام در کليشه‌های مؤمنانه »

تناقض‌نمای موافقت و استقلال

اين را دو سه روز بعد دارم می‌نويسم. خيلی فکر کردم و ديدم اين يادداشت دراز من حرف خلاصه‌ی مرا مبهم و مشوش کرده است. به نظر من اگر محمد رضا ويژه دو واحد منطق رياضی (يا حتی منطق حوزوی!) خوانده بود چنان يادداشت شتاب‌زده‌ای را در درجه‌ی نخست نمی‌نوشت که بخواهد بعد توجيه‌اش بکند. از شکافتن مدعيات او به مقدمات و استنتاج‌های زير می‌رسيم:
۱. داريوش از طباطبايی به سختی انتقاد می‌کند و با زبانی طعنه‌آميز از او سخن می‌گويد.
۲. داريوش به دکتر سروش ارادت دارد و خيلی از عقايدش را می‌پسندد.
۳. دکتر سروش و طباطبايی با هم مشکل دارند و سروش هم منتقد طباطبايی است.

نتيجه: داريوش به اين دليل طعنه‌آميز از طباطبايی حرف می‌زند که «مريد» دکتر سروش است و از او «بت» می‌سازد!

نکته‌ی حاشيه‌ای: داريوش وقتی از طباطبايی انتقاد می‌کند، نمی‌گويد من به اين دليل از طباطبايی انتقاد می‌‌کنم که او از سروش خوش‌اش نمی‌آيد (حداقل اگر هم – احياناً، استثنائاً –  در باطن اين‌جوری فکر کند، در ظاهر که طفلک همچين حرفی نزده است!).

نتيجه‌ی اخلاقی نامربوط: اگر دکتر سروش از فوتبال بدش بيايد و من هم از فوتبال بدم بيايد، آن وقت من به اين دليل از فوتبال بدم می‌آيد که «مريد» دکتر سروش هستم و هميشه از او «بت» می‌سازم!

نتيجه‌ی غير اخلاقی نامربوط‌تر: هيچ کس عقلاً نمی‌تواند منتقد طباطبايی باشد، مگر قبلاً ثابت شده باشد که «مريد» سروش است و مدتی پيش به شيوه‌ای که کاملاً گوشه‌اش باز بوده، از او «بت» ساخته باشد و گرنه کدام آدمی که عقل سالمی داشته باشد از طباطبايی انتقاد می‌کند؟!

نتيجه‌ی خنده‌دار: تنها کسی حق دارد از طباطبايی انتقاد کند (آن هم نه انتقادی که اصلاً طباطبايی را به هيچ نگيرد، بلکه انتقادی که قبلاً منتقد اعتراف کرده باشد طباطبايی «برجسته‌ترين فيلسوف سياسی ايران» است!)، که يا از سروش بدش بيايد يا قبلاً مقاله نوشته باشد و تمام رشته‌های سروش را (به زعم خودش) پنبه کرده باشد!

پ.ن. مطلب قبلی در زير آمده است، پيش از خواندن آن متن بالا را بخوانيد. تفسير و استنتاج عقلی هم به عهده‌ی خودتان! پانوشت سوم ادامه‌ی مطلب را هم بخوانيد. نکته‌ی تازه‌ای در آن است.

امروز يادداشتی از محمد رضا ويژه را ديدم که – اگر چند دور از انصاف و تنگ‌نظرانه بود – نکته‌ای را در ذهن‌ام بر افروخت که چطور می‌شود هم با کسی موافق بود و هم مستقل از او انديشيد. او نوشته است (در «به کجا چنين شتابان؟»)‌ که دليل انتقاد من از طباطبايی - و تند نوشتن من درباره‌ی او - اين است که من «مريد» سروش هستم و از او «بت» ساخته‌ام!

برای خودش هم اين توضيح را نوشتم. اما از آن‌جايی که علی‌الظاهر او به خود زحمت نداده است مبنای فکری من و دکتر سروش را دقيقاً بشناسد و بداند در چه جاهايی من متفاوت با او فکر می‌کنم، اين توضيح را می‌افزايم که شايد برای خيلی‌های ديگر هم مفيد باشد. آدم وقتی افکار انديشمندی را تأيید می‌کند، هميشه به اين معنی نيست که با او در هر زمينه‌ای هم‌رأی است. وانگهی چه دليلی دارد که وقتی کسی رأی ديگری را می‌پسندد، معنی‌اش اين باشد که همه چيز او را در بست پذيرفته است. هيچ پنهان نمی‌کنم که به دکتر سروش و افکارش ارادت و علاقه‌ای خاص دارم. شرمی هم در اين نمی‌بينم که وقتی سخن دلنشان و عميقی از کسی بشنوم، آشکارا هم‌راهی و هم‌رأيی خود را با او اعلام کنم. موافقت با کسی لزوماً به معنی خودباخته‌گی نيست. اگر چنين بود تمام انديشمندان و دانشمندان عالم کارشان زار بود و همه مشتی آدم خودباخته و بی‌مايه بودند. به نظر شما، چون من از طباطبايی خوش‌ام نمی‌آيد، آقای ويژه بايد خود سانسوری کند و اسم طباطبايی را نبرد؟ معلوم است که نه. به طريق اولی، وقتی کسی از کسی خوش‌اش می‌آيد، بيان‌اش می‌کند. پس در نفس بيان محبت ايرادی نيست. اما آقای ويژه که به یک لینک حاشيه‌ای لينکدونی من اشاره می‌کند، به خواننده‌اش نمی‌گويد که من در آن نوشته هيچ اشاره‌ای به سروش نکرده‌ام و نگفته‌ام که مثلاً: «اگر دکتر سروش وجود دارد، طباطبايی ديگر عددی حساب نمی‌شود!». حتی اگر معتقدم باشم طباطبايی هيچ نکته‌ی درخور و مهمی برای عرضه کردن ندارد، نمی‌توان نتيجه گرفت فقط چون آثار سروش را خوانده‌ام، به اين نتيجه رسيده‌ام.

وقتی به نظر من آن يادداشت دراز و تمجيدآميز، متملقانه است، چه دليلی دارد باورم را پنهان کنم. شما باشيد از خواندن اين جمله چه حسی به شما دست می‌دهد: «طباطبايی قلم را – به تعبيری كه در فصلی از كتاب اخير خود درباره‌ی قائم‌مقام آورده – به عنوان ذوالفقار جدش به كار می‌گيرد»؟

اما اين‌که من با طباطبايی اختلاف‌نظر دارم و سروش هم با او اختلاف نظر دارد، نتيجه نمی‌دهد که من و سروش يکی هستيم يا سروش مثلاً «مراد» من است. مراد من البته کس ديگری است، که محمد رضا ويژه نه به خود زحمت جست‌وجو داده و نه احتمالاً علاقه‌ای به شناختن‌اش دارد. نظام فکری من هم در عين اين‌که بسياری از آراء دکتر سروش را تأييد می‌کند يا حداقل شباهت زيادی با آن دارد، اختلاف‌های ريشه‌ای و اساسی نيز با آن دارد. من با برخی از آرای طباطبايی مخالفت جدی دارم، حتی اگر مطلقاً دکتر سروشی هم وجود نمی‌داشت. اين دوست‌مان جوری صحبت می‌کند که انگار طباطبايی فرشته‌ای بوده است و حال نزاعی اهريمنی بر پاست و تنها اين تضاد و تقابل ميان سروش و طباطبايی فرقان حق و باطل است. خوشبختانه به جز دکتر سروش و جواد طباطبايی در دنيا، متفکر باز هم وجود دارد و همه چيز هم حول طباطبايی نمی‌گردد. کاش محمد رضا ويژه در همان اشاره‌ی غير منصفانه و بخيلانه‌ای که به عنوان «بت‌سازی» (شما در اين يادداشت «بت‌سازی» می‌بينيد؟) به نوشته‌ی من کرده بود، متن و محتوای آن را هم متذکر می‌شد. باری، اين هم يکی از آفت‌های طرز فکر ماست که هر وقت دو انديشه‌ را در تضاد و تقابل با يکديگر ديديم، ساده‌انگارانه هر باور ديگری را فقط در يکی از همان دو گروه قرار می‌دهيم و هيچ گمان نمی‌‌کنيم که ممکن است راه سومی هم وجود داشته باشد. تنگ‌نظری شاخ و دم ندارد و به هر آدمی از جمله مدعيان روشنفکری و انديشمندی سرايت می‌کند.

پ. ن. از سياق نوشته‌ی ايشان کاملاً مشهود است که اين نوشته‌ی مرا نديده است: فرق فارق شريعت و قيامت.
پ. پ. ن. پاسخ‌ام را به يادداشت محمد رضا ويژه که به خطا در ذيل مطلب قبلی نهاده است،‌ در ادامه‌ی مطلب ببينيد.

«دوست گرامی. شما خود هر آنچه که توانسته اید در یک جمله به نویسنده ی مقاله گفته اید.البته من نویسنده ی مقاله نیستم و او را نیز نمی شناسم ولی تمام حرفم این است که وقتی برای شصت سالگی آقای دکتر سروش جشن تولد علمی می گیرید، اجازه بدهید دیگران هم حرف بزنند و اگر می خواهند از کسی تعریف کنند. نوشته اید - واقعاً طباطبایی همه ی اینها که نویسنده گفته هست؟ -اگر این خصومت نیست پس بفرمایید چیست؟ ممکن است ما با فردی به لحاظ نظری مخالف باشیم و بدون عمد در نوشتار ما این خصومت نمود یابد. چیزی که به گمان من در این نوشته ی کوتاه شما هویدا است. اما هیچ نگاهی به لینکدونی و گفته های کوتاه خودتان در مورد مسایل مربوط به آقای دکتر سروش انداخته اید؟ اینجاست که آن برچسب به شما ممکن است بچسبد که البته مانعی هم ندارد و هیچ کس نمی تواند شما را از آن منع کند. هر کس آزاد است هر مشی فکری را که دوست می دارد، برگزیند ولی اشکال زمانی پیدا می شود که طباطبایی را به عنوان برجسته ترین فیلسوف سیاسی ایران قبول نداشته باشید و به قول خودتان او را واجد این اهمیت ندانید که این دیگر بی انصافی است. وقتی بی انصافی روا می دارید البته باید انتظار داشته باشید که این بی انصافی را به دلایل دیگر که قوی ترین آنها آن است که در پست برشمرده ام ارتباط دهند یعنی نمی خواهید کسی بالاتر از فردی که او را قبول دارید، بایستد که البته قابل انتقاد است. به هر تقدیر امیدوارم همگی در مشی علمی خویش انصاف داشته باشیم و هم نوایی یا مخالفت با دیگر نحله های فکری را آشکارا در قضاوتهای خویش جای ندهیم.»

***

دوست بزرگوار،
گويا باز شما داريد همان بحث را تکرار می‌کنيد. من اگر قبول نداشته باشم که به قول شما طباطبايی «برجسته‌ترين فيلسوف سياسی ايران» است (ستايش غريب خود را از او ببينيد!)، نمی‌توان نتيجه گرفت که من متعقدم سروش واجد اين صفت است! به باور من سروش، فيلسوف سياست نيست، خيلی صريح و روشن. از هر کسی بايد چيزی را طلبيد که در آن کاردان است. سروش را من فيلسوف سياسی نمی‌دانم چه برسد به اين‌که برجسته‌ترين‌اش باشد. اما در اين‌که طباطبايی برجسته‌ترين فيلسوف سياسی ايران باشد، هزار حرف و حديث و اگر و اما هست. به طور خلاصه، من در نحوه‌ی قضاوت‌ام ممکن است تند عمل کنم. اما يقيناً‌ مثل شما داوری درباره‌ی يک شخص را به مخالفت و موافقت او با دو نفر انسان که در جاهايی با هم اختلاف نظر دارند گره نمی‌زنم. بنده اگر چنان عقايدی درباره‌ی طباطبايی دارم، هيچ دخلی به سروش ندارد ولو هزاران بار گفته باشم سروش را خيلی دوست دارم و عقايدش را - نه همه‌ی عقايدش را دربست - می‌پسندم. آن‌که دارد مطلق‌نگری می‌کند، شمايید نه من. گمان می‌کنم از لحاظ منطق رياضی هم کشف اين رابطه‌ها کاملاً روشن و آشکار باشد و نيازی به تأويل‌ها و انگيزه‌خوانی‌های غريب  شما برای اثبات ارادت من به سروش نباشد. شما به سادگی چند موضوع مختلف را با هم خلط کرده‌ايد و شتاب‌زده چيزی نوشته‌ايد. اگر واقعاً‌ قصد حاشيه‌روی نداشتيد و عملاً‌ برای خودتان جناحی و برای من جناحی مقابل آن در ذهن‌تان ترسيم نکرده بوديد، کافی بود خيلی ساده از من بپرسيد - بدون حاشيه رفتن و آسمان به ريسمان بافتن و پای سروش را وسط کشيدن - که چرا من فکر می‌کنم اين مقاله تملق‌آميز است و خطای آن در کجاست و چرا از نظر من طباطبايی «برجسته‌ترين فيلسوف سياسی» ايران نيست. آن وقت اگر مدعی می‌شدم که مثلاً به فرض محال، سروش اين منزلت والا را دارد و طباطبايی ندارد و جايی که اوست ديگران کيستند، آن وقت تازه می‌شد آن يادداشت‌تان را بنويسيد. قبول کنيد خيلی زيادی تند رفته‌ايد و بيش از حد انگيزه‌خوانی کرده‌ايد!

پ.ن. ۳. محمد رضا ويژه يادداشت تازه‌ای نوشته و علی‌الظاهر پاسخ اعتراض مرا داده است. اما تنها همين جمله‌ی بند چهارم نوشته‌‌ی تازه‌ی او را بخوانيد (تأکيدها از من است) و خود داوری کنيد که چه کسی درباره‌ی چه کسی مديحه‌سرايی می‌کند!
«من به آنچه در مورد دکتر طباطبایی گفته ام اعتقاد دارم و البته مانند برخی مرید محض نیستم زیرا انتقادهای خود را نیز مطرح می کنم ولی برجستگی ایشان در عرصه‌ی اندیشه‌ی سیاسی به اندازه‌ای محرز است که غمض عین عمدی نسبت به آن مانند کتمان آفتاب تابان در روز و محل پرسش است

و نکته‌ی ديگر اين‌که از روز اول هم ما را با آقای ويژه جدلی نبود. ايشان به قصد درس ادب آموختن داشت ما را ارشاد می‌کرد!

(1788 کلمه)

مطالب مرتبط

...

کتاب، ناموس آدم کتاب‌باز است

چند سياست‌مدار عصبی در آمريکا

چاک جهل و حمق . . .

پازل تاريخ و چند حاشيه‌ی ديگر

دو حاشيه

در فضيلت شجاعت و صراحت

نظرها (5)

دوست گرامی
متوجه منظور شما نشدم یعنی ارتباط آن سخن خود را با اثبات حرف شما درک نمی کنم. اما اگر منظور این باشد که من راهی را می روم که به شما نسبت می دهم، خیر چنین نیست زیرا من کسی را کتمان نمی کنم و طعنه آمیز هم سخن نگفته ام. اگر جایی در مقاله ام یافتید که مشی ام بر خلاف آن باشد، سخن شما را می پذیرم. من بر سر آنچه گفته ام هستم و ظاهراً شما نیز، پس حاجت به مجادله ی بیشتر نیست. به هر تقدیر، به نظرم بحث تکراری شده است و شایسته است وقت خود را به موضوع های مهمتری اختصاص دهیم.
پیروز باشید
***

دوست بزرگوار،
من عين سخنان شما را تکرار کردم و بس. گمان نمی‌کنم من درباره‌ی سروش چنين سخنانی گفته باشم و آن اندازه که شما آسمان را زير پای قزل ارسلان نهاده‌ايد، هرگز درباره‌ی سروش من چنين نکرده‌ام. علی الظاهر شما دو مقصود بيشتر نداريد:‌ تخفيف سروش و تعظيم طباطبايی که هر دو خطاست. من هيچ گاه مدعی نشدم که سروش باشد و طباطبايی نباشد. کسی حق ندارد آيا از طباطبايی انتقاد کند يا حتی به او طعنه بزند؟ مگر کم هستند آن‌ها که به سروش طعنه می‌زنند و ناسزا می‌گويند. آب هم از آب تکان نخورده است. شما چرا از طعنه‌هايی که بر «برجسته‌ترين فيلسوف سياسی ايران»‌ می‌رود نگران‌ايد؟
بله، اين بحث زيادی تکراری شده است. اما بحث را خودتان شروع کرديد نه من. به چيزی ربطش داديد که هيچ ربطی به آن نداشت. همان مصداق درد فلان جا و شقيقه بود. به هر حال شاد و خرم باشيد، اما هرگز به اين زودی به قضاوت مردم ننشينيد که بعد خودتان ناچار باشيد همان خطاها را آشکارا جای ديگری مرتکب شويد.

من هم موافق ام طباطبایی فیلسوف سیاسی نیست چه رسد به برجسته ترین آن در ایران معاصر

یعنی فی الواقع این صدای اذان و روضه ها واقعاً واقعی است ؟
حیرت می کنم .

درود بر ملکوت
آقای محمد رضا ویژه با همه سر جنگ و دعوا دارند. چندی پیش هم کسی سوالاتی را از پرسیده بود. ولی آقای ویژه نه تنها از جواب دادن طفره رفت بلکه سوال کننده را هم متهم با ناپاکی و... کرد. لطفا شما هم خودتان را خسته نکنید. مرغ ویژه یک پا دارد.

یک بحثی هست که استعاره را خالق اندیشه می داند حال اگر اغراق آمیز باشد باز هم استعاره های جنکی برای قلم و کاغذ جه معنی دارد چرا هرگز نمی گوییم شمشیر یا قمه فلانی مثل نقد عقل محض کانت موثره و دوم ضرورت افکار مقابل هم ضرورتی در حد وجودی است و برای من فکر وجود ندارد مگر با قطب هایش برای حرکت نه این که فلان ابله بگذارید حرفش را بزند تا ناراحت نشود.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats