March 7, 2006

« روز زن يا روز مرد ستيزی؟ | صفحه‌ی اصلی | در باب روشنفکری دينی »

ما ترس‌خوردگان

بارها و بارها از ياد مرگ نوشته‌ام و اين‌که حس غريبی به آن دارم که نه ترس است و نه شوق. اما اين روزها دارم چيز تازه‌ای را در خود کشف می‌کنم: ترس از دست دادن عزيزان! وقتی آدمی خودش خرقه‌ی هستی تهی می‌کند، شايد غمی برای‌اش نماند. اما وقتی رفتن عزیزان‌ات را در برابر چشم‌ات ببينی، وجود آدمی مچاله می‌شود. تلخ است و جان‌سوز. اين تجربه‌ها روزی هيچ تنابنده‌ای مباد، اگر چه قاعده‌ی عالم اين است که، دير يا زود، اين هراس ارکان هستی هر کسی را خواهد لرزاند. و ما آيا استقامت رو به رو شدن با اين هراس را داريم؟ عجيب حس تهی‌دستی و عجز می‌کنم در برابر اين زلزله‌ی ناگزير وجود. آدمی تا اين اندازه در برابر مرگ حقير است و هر روزه فرياد گردن‌کشی‌اش گوش فلک را کر می‌کند. ريشه‌ی اين ترس را با چه می‌شود سوزاند؟ اين ترس هست،‌ وجود دارد، واقعی است. پادزهر می‌خواهيم که شوکران اين تجربه‌ی تلخ را بی‌اثر کند. کجاست پير مغان؟

(162 کلمه)

مطالب مرتبط

حوصله

حسرت رياضيات!

من يکی مجنون ديگر . . .

مهربانی کافی نيست . . .

در بيابانِ فنا . . .

شب قدر

ثبت شدم

نظرها (11)

سلام به‌ همه‌ دوستان عزیز
مخصوصا کسایی که‌ مثل من شاید به‌ تازگی با تجربه‌ از دست دادن عزیزان روبه‌رشده‌اند
مرگ یه‌ حقیقت است. تلخ تر از زهر مار تو هر کاری میکنی که‌ اونو خوشحال کنی اما یه‌ ده‌فه‌ از دست میره‌ و تورو با یه‌ دنیا غم جا میزاره‌. اما عزیزان از هر فلسفه‌ ای که‌ به‌ این قضیه‌ نگاه کنی محکوم به‌ خویشتنداری هستی. ما که‌ مسلمونیم میگیم که‌ این فقط یه‌ سفر موقتی است که‌ حتما به‌ هم میرسیم. خدا از همه‌ چیز و همه‌ کس بزرگتر است همه‌ چیز دست اونه‌. اگه‌ نیست پس دست کیه‌
خودش میگه‌ قالو انا للله‌ و انا الیه راجعون.‌

من هم به مرگ زیاد فکر می کنم.
از این که مرگ دغدغه حیوانات نیست حسودیم می شه و فکر می کنم که نکنه مرگ رو هم ما انسان ها خودمون ساختیم دست کم هراسش را.

چهار شنبه سوری مبارک

برای هم دعا کنیم تا همه با هم موفق باشیم

من ارزو میکنم که شما به همه ارزوهات برسی

ترس بردار مرگ است. من زیاد برایم اتفاق افتاده نزدیکی را از دست بدهم و یا اینکه پدر خودم چند بار در دستم بمیرد و باز زنده شود و در آخر روزی بمیرد و برنگردد. هر چه هست رفتن است که برای ادمی سخت است.

مردن چيز غريبيست. اما نمي دانم يك حس كنجكاوي من را مشتاق آن تجربه تلخ مي كند.چرا كه وقتي فكر ميكنم خيلي انسانهاي بهتر ازمن تن به آن داده اند. چرا من گريزان باشم. نمي دانم شايد چون دلبستگي به اين دنيا ندارم باعث شده باشداينگونه فكر كنم.اما اگر مرگ عزيزان را چون تولدي ديگر در دنيا باقي بدانيم آن هم قابل تحمل ميشود.چراكه ماهم خواهيم رفت.فقط ميخواهم قبل از رفتن كاري ماندگار كرده باشم.البته اگر لياقت ان را داشته باشم.

آری دوست عزیز واقعا روبرو شدن با مرگ عزیزان گاهی خیلی سنگین تر از وقتی است که خودمان با مرگ روبرو می شویم. من هر دو را تجربه کرده ام. وقتی که در زمان جنگ با وارونه شدن قایقمان در رودخانه اروند خودم را برای مرگ آماده میکردم و دومی زمانی که با دست خودم خواهر جوانم را که در اثر تصادف و مرگ مغزی از دنیا رفت را در قبر گداشتم.این دومی بسیار سخت تر از اولی گذشت. با اجازه تان لینک شما را به وبلاگمان اضافه کردم.

مرگ حق است اما به موقع .من خيلي مواقع دوست دارم كه بميرم چرا كه تنها مسئله كه درجهان هستي درآن عدالت وجود دارد مرگ است وهمه انسان ها با تمام ابهتش ويا ظالم بودنش رفتني هست .ودلم به اين خوش است كه با تمام رنجها ودردها نهايتش مرگ است .مردن را پيش خود حل كرده ام اما مرگ عزيزان رانمي شود درك كرد وچه سخت است ....

گیلگمش با مرگ آنکیدو با مرگ مواجه می شود و گر نه به قول حکیم اطریشی "مرگ تجربه ای در زندگی ما نیست. ما زنده نیستیم که مرگ را تجربه کنیم."

salam ..
dar morede marg ke albate man eddea nemikonam amma fekr mikonam ke harasi az oon nadaram va tanha dardi ke dare
ine ke baya tahammole feragh ro dashte bashim ... faravan boodand ensanhaei ke zire bare in mosibat kham shodand !
amma ....

man bi tardid ba har bar hozooram be net avalin siti ro ke baz mikonam site shomast !
va baad az khoondane matalebesh ta akhare estefadeam az net baz mimoone chon az shenidane moosighie mojood dar in weblog lezzat mibaram !
shad bashi !

aghaye mohammadzadeh
az vaghti bach dar shodam in tars dar man badtar o badtar shode,,gahi hatta saat ha ashk rikhtam,,amma dar nahayat be in natije residam ke joz TAVAKKOL kari az dastam sakhte nist,,inja az oonjahayi ast ke faghat bayad tavakkol kard.

خیلی وحشتناک است. یکی از همین روزها و دقایق هم خواهد بود.وحشتناک‌تر می‌شود وقتی بدانیم٬ شاید همین حالا که می‌نویسیم٬ اتفاق افتاده باشد و بی‌خبر باشیم. برای این ترس٬ که گاهی مثل سوهان٬ روان آدم را می‌خراشد٬هیچ راهی نمی‌شناسم.
تصور مرگ خودم برام٬ حس کنجکاوی را هم حتی زنده می‌کند٬ اما تصور مرگ عزیزان٬ فقط چارستون تن و روانم را به لرزه می‌اندازد.مرگ را شاید بشود کاریش کرد٬ داریوش عزیز٬ ولی زندگی را نمی‌شود کاریش کرد٬ همین است دیگر!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats