امروز خبر سقوط هواپيمای حامل خبرنگاران و عکاسان را که خواندم، باز ياد رفتن، ياد مرگ، تمام قد پيش چشمام ايستاد و اين شعر قيصر امينپور را با خود زمزمه کردم:
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که باخبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
بعضی وقتها فکر میکنم اين «مرگ انديشی» عجب گوهر درخشانی است که آدميان را هديه کردهاند که:
طوطی قند و شکر بوديم ما
مرغ مرگانديش گشتيم از شما!
ای آفرين بر آن دست و بازوی پيامبران باد که چنين خواب آرام از ديدگان خلايق ربودند!

نظرها (1)
(مولانا 44)
ما بفلک بوده ايم يار ملک بوده ايم
باز همانجا رويم جمله که آن شهرماست
خود ز فلک برتريم وز ملک افزونتريم
زين دو چرا بگزريم منزل ما کبرياست
بخت جوان يارما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
Amir | چهارشنبه، ۱۶ آذر ۱۳۸۴، ۰۲:۰۶