September 5, 2005

« تعليق موقت ملکوت | صفحه‌ی اصلی | برای عشق، که هميشه با من است! »

باران‌های آخر تابستان

ساعتی هنوز نگذشته است که بارانی تند با رعد و برقی نورانی روی لندن را شسته است. شب پيشين آسمان مرکز شهر و همين حوالی خانه غبار آلود بود، غباری آغشته به ذرات معلق آب! امشب اما تدارک آن غبار مه‌آلود بود گويی که چنين روح‌نواز باران می‌باريد هر چند مرا ثانيه‌هايی بيش‌تر از آن نصيبی نبود که سخت گرفتار نوشتن و کار بودم. آمدم چيزی بنويسم دراز. مجالی فراخ فراهم نيست و دل و دماغی هم نيست. اين روزها گرفتاری‌ها مجال هيچ کاری به جز کارهای روزمره‌ی اداری نمی‌دهند. تعليق سايت ملکوت هم باعث شده است حتی بسياری از ای‌میل‌ها را نبينم. اين هم خود نعمتی است که کوتاه زمانی هم که باشد، خلوتی از اين هجوم بی‌امان تکنولوژی حاصل کنی، علی الخصوص که هميشه به رسم عادت از خواب برخيزی و مدام ای‌میل‌ها را بررسی کنی و بخوانی. فشار کارها‌ی‌ام که کمی سبک‌تر شود و فراغتی بيش‌تر حاصل آيد، سعی می‌کنم بيشتر باز گردم به حال و هوای خويشتن. به حال و هوای دل. می‌خواهم روزهای‌ام را بيشتر صرف خواندن عطار و ابو سعيد و سنايی و مولوی کنم. شست‌وشويی در درون بايد که زمان می‌گذرد و غبار بر آيينه‌ی دل می‌نشاند. شايد اگر مددی باشد و عنايتی و همتی از حضرت دوست در هفته‌های آينده فرصتی برای خلوتی حاصل شود تا هم با تمرکز نوشتن توان و هم به فراست حسابرسی.

(223 کلمه)

مطالب مرتبط

زمستان در مادريد

خود نابود کردگی فنی!

اخبار معوقه!

وضعيت قرمز تا اطلاع ثانوی

موکب همايونی!

اسباب‌کشی پر ماجرا

روزنامه‌نگارانی با سواد!

نظرها (2)

رسیدن به خیر و به امید دیدار.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats