August 10, 2005

« از مصايب فرهنگ! | صفحه‌ی اصلی | حديث تلخکامی‌های ولی »

فرق فارق شريعت و قيامت

بالاخره ميان اين همه گرفتاری چند روزه‌ی اخير، مجالی يافتم تا سخنان جنجالی دکتر سروش در پاريس را دقيق‌تر بخوانم و همچنين حواشی صاحب سيبستان را بر آن (مهدويت، دموکراسی و سالاد دکتر سروش). شايد همين ‌جا بايد اندکی بدهکاری خود را به صاحب سيبستان ادا کنم که چندان دقيق ناشده در سخنان دکتر سروش در سخنان او پيچيده بودم. به هر تقدير، شايد در خلال آن‌چه می‌نويسم اشاره‌ای به دليل نقد خود از سخنان او هم خواهم داشت.

نخستين نکته‌ای که بايد در ذيل سخنان سروش افزود اين است که به هر روی، مواضع او خالی از جهت‌گيری سياسی و نقد جريان غالب حکومتی در ايران نيست. جای بحث چندانی در آفات حکومتی شدن دين و به گروگان رفتن معرفت دينی در چنگال قدرت سياسی نيست. روحانيت هم اگر تحت سیطره‌ی قدرت سياسی در بيايد و استقلال و مشروعيت دینی خود را از دست بدهد، نهايتاً به ابزار و نهادی برای تأمين اغراض و مقاصد سياسی تبديل خواهد شد. در باب عوام بودن يا عوام‌زده بودن روحانيت من شخصاً سکوت می‌کنم و داخل در اين موضوع نخواهم شد. اين حوزه ربطی به دغدغه‌ها و علايق من ندارد.

دکتر سروش مدعی است:‌«من به جرئت می‌توانم بگویم اقلیتی از روشنفکران مسلمان و متفکران جهان اسلام ایران و عرب و ترکیه و غیره اکنون در این فکر هستند که مبانی بنیادین دموکراسی را از اسلام استخراج بکنند. کم و بیش ما به اجماعی رسیده‌ایم که اجماع میمونی است که به ما می گوید آن کار ناشدنی است و محکوم به شکست است اقلا در ایران چنین است و راه باطلی را که می‌رفتیم فرونهادیم.» من با دکتر سروش هم‌رأی هستم که مبانی بنيادين دموکراسی را نمی‌توان از اسلام استخراج کرد به اين معنا که اين کار محال است به همان اندازه که استخراج قواعد فيزيک از اصول علم پزشکی محال است. مقصودم اين است که من نمی‌توانم اين را بپذيرم که بايد برای دموکراسی شأن و شخصيتی مستقل و شکل‌يافته و روشن قايل شويم که با شخصيت شکل گرفته و صلب اسلام ناسازگار باشد. خود دکتر سروش هم به شيوه‌ی ديگری همين سخن را پيشتر گفته است و دور افتادن از آن مدعای سابق برای من کمی غريب است. دموکراسی و اسلام هر دو در معرض تفسير و تغيیر هستند. هر دو را می‌توان به شيوه‌های مختلف فهميد، با این قيد که مهر قطعيت و تغيير ناپذير بودن بر احکام آن‌ها نبايد زد. نه دموکراسی مطلق است و نه احکام اجتماعی اسلام (البته در باب احکام اسلام گير و گرهی هست که در اين‌جا به آن نمی‌پردازم).

دکتر سروش گفته است: «قرآن به وضوح می‌گوید که پیامبر اسلام خاتم النبیین است اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده‌اند تقریبا مقام و منزلتی است که پیامبر دارد و این نکته‌ای است که نمی‌توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم خاتمیت در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است. زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است». اين عبارات از آن عباراتی است که رهزنی بسيار می‌کند. خلاصه بگويم که (بدون هيچ داوری مثبت يا منفی درباره‌ی شخص دکتر سروش) اين همان مدعايی است که وهابيون و به طور کلی اهل سنت درباره‌ی شيعيان (يا به تعبير خودشان روافض) دارند.

سراغ ندارم که در هيچ کجای منابع کلامی و اعتقادی شيعيان به طور اعم (از هر شاخه‌ و گروهی) برای امام حق «تشريع» به این معنای روشنی که سروش مدعی است قايل شده باشند (حتی اسماعيليان باطنی هم چنين تعبيری ندارند - منابع و مستنداتش باشد برای جای ديگر). کارکرد پيامبر در دين به روشنی تعريف شده است. پيامبر وقتی شريعتی نو می‌آورد، شريعت ما قبل خود را «نسخ» می‌کند و باب تازه‌ای را در ادوار شرعی می‌گشايد. شيعيان در بالاترين سطح تفسير خود از مقام پيامبر او را در مقام شارع و «خاتم النبيين» می‌نشانند و اهل بيت او و امامان شيعه را مفسرين بل «راسخان در علم» و «صاحبان تأويل» می‌دانند - نه شارعان و صاحبان شريعتی ناسخ شريعت خاتم النبيين. کارکرد امام در مقام صاحب تأويل و تفسيرگر باطنی شريعت البته با مقام پيامبر به عنوان شارع فرق دارد. اين هم مطلقاً مدعای تازه‌ای نيست که می‌گويند شيعيان امامان خود را هم‌رديف پيامبر شمرده‌اند. غلو‌آميزتر از اين سخنان را هم مخالفان سنی شيعيان در قرون ماضی به کرات و با غلظت فراوان‌تر بيان کرده‌اند و از اين باب در سخنان سروش هيچ کشف تازه‌ای نيست الا اين‌که يک شيعه روايت هم‌دلانه‌ای از همان سخنان کهن عرضه کرده است. از اين باب من با صاحب سيبستان موافق‌ام که با اين نگاه ديگر شيعه‌ای بر جا نمی‌ماند که امامت و تشيع با هم پيوندی تنگاتنگ دارند. خلاصه بگويم که رفتن بر اين نهج و اين شيوه‌ی تفسير، مسلمانی ما را در مقام تجربه حداکثر به يک نوع عرفان ذوقی تقليل خواهد داد که ملغمه‌ای از تعاليم ابن عربی و مولوی و عارفان شيعه و سنی است.

دکتر سروش به درستی سخن غزالی را نقل کرده است که ما هم به همان اندازه که ابوحنيفه آدم است، آدم هستيم. البته اين سخن او چنين نتيجه نمی‌دهد که اقبال لاهوری خاتم العقلاء است. خود او هم علی الظاهر چنين ادعايی نکرده است. دکتر سروش می‌گوید - به تبعيت از اقبال لاهوری – که ختم نبوت يعنی اين‌که «ديگر کسی اتوريته‌ی کلام پيامبر را ندارد». اولاً که اين تعبير مباينت صريح هم با عقايد شيعه دارد و هم با رفتار مسلمين. برای اين‌که کسی اتوريته‌ای در دين داشته باشد، لزومی ندارد طرف پيامبر باشد. نيازی هم نيست تمام اين مدعيات را بر گردن شيعيان بار کنيم. مگر اين همه عارف و صوفی غير شيعه نداريم که پير و ولی را منزلتی بالاتر از دسترس عقل می‌دهند؟ من از اين حيث تفاوتی ميان شيعيان و اهل سنت نمی‌بينم. اين ملامت دامن خود اقبال و دکتر سروش را هم خواهد گرفت.

و اما بحث رهايی و خاتميت. در سخنان يکی دو هفته‌ی پيش دکتر سروش وقتی سخن از ديدگاه اقبال از خاتميت و رهايی آدميان پيش آمد، از دکتر سروش پرسيدم که حد يقف اين عقل استقرايی و نقاد آدميان در برابر دين کجاست، پاسخ دکتر سروش اين بود که هيچ جا! خيلی خلاصه بگويم که از ديد من اين مشی بدون هيچ شکی از شخص پيامبر هم عبور خواهد کرد. دکتر سروش می‌گفت که وقتی قرآن می‌گويد که اگر کسی می‌تواند سوره‌ای يا آيه‌ای مثل قرآن بياورد، اين مبارزطلبی قرآن است و هر وقت کسی توانست سوره‌ای يا آيه‌ای مثل آن بياورد البته که ما تسليم آن خواهيم شد، ولی تا به حال چنين نشده است! در اين سخن خدشه‌ی بزرگتری هم هست:‌ چه کسی معيار اين است که آيا اين سوره يا آيه هم‌رديف سوره يا آيه قرآن هست يا نه؟ جز اين است که باز هم داور نهايی خود قرآن و خود دين است، نه داوری بيرونی؟ اگر معیارهای دين و هیبت و هیمنه‌اش و استدلال‌های‌اش آن قدر روشن بود که جميع عقلا را متقاعد به دين‌داری و دين‌ورزی کند، تا به امروز احدی از مردمان کره‌ی زمين غير مسلم نبود! من دين را در ايمان و تسليم در برابر اشارات‌اش می‌فهمم. دين البته پيشوايی دارد که برای من امام آن دين است. من از اين امام قدمی فراتر نخواهم گذاشت. دين من، دين همان امام است و بس. اگر در زمان حضرت امير می‌زيستم، دين من دين علی ابن ابی‌طالب بود و بس با تمام احکام و داوری‌های سياسی‌اش. اگر در زمان علی، من به برداشت و تصور سياسی ديگری می‌رسيدم و رأی علی را نمی‌پذيرفتم، ديگر نمی‌توانستم مدعی شوم که شيعه‌ی علی هستم. فکر می‌کنيم تا اين‌جا روشن سخن گفته باشم.

يک نکته‌ی ديگر را هم بیفزايم که به اعتقاد من، قلب تپنده‌ی تئوری دکتر سروش در قبض و بسط  و حتی بسط تجربه‌ی نبوی است. یکی از تبعات و نتايج ناگزیر تئوری‌های دکتر سروش اين است که لازم می‌آيد در اين ديدگاه امامی حاضر و موجود باشد که دین را تفسير و تعبير کند بر حسب اقتضائات زمانه. جای خالی آن امام حاضر و موجود را (در اعتقادات شيعيان دوازده امامی) گويا تئوری‌های دکتر سروش دارد پر می‌کند – و شايد هم خودش. در عين اين‌که کليت مدعيات دکتر سروش در قبض و بسط و بسط تجربه‌ی نبوی، هم برای من دلپذیر است و هم مؤيد باورهای دينی و قلبی خود من، تصور نمی‌کنم هضم و پذيرش تبعات و مقتضيات آن برای ديگران چندان ساده باشد (شايد ديگران آن آلترناتيو اضافی مرا نداشته باشند. آن وقت تکليف چی‌ست؟). دکتر سروش بايد قطعاً توضيحات تازه‌ای به اين سخنان بيفزايد. اين سخنان تازه و شهرآشوب، برای من معنايی جز نفی اساسی و ريشه‌ای تشيع ندارد. جايگزينی که دکتر سروش ارايه می‌کند، کدام است؟ به گمان او اين جايگزين تا چه اندازه توفيق و مطلوبيت و محبوبيت خواهد يافت؟ آخرين سخن اين‌که چه کسی گفته است آن نوع دموکراسی خاصی که دکتر سروش در تعارض با تئوری امامت شيعيان مطرح می‌کند، کعبه‌ی آمال سياسی ماست؟ شايد اين نوع دموکراسی بتواند عرصه را بر حاکميت فعلی ايران تنگ کند، اما گرفتيم که اين حاکميت فردا از ميان رفت، فردا تکليف ما با خود اين دموکراسی که قلب تشيع را – با اين تعبيرات دکتر سروش – نشانه می‌گيرد چی‌ست؟

می‌روی و مژگان‌ات خون خلق می‌ريزند
تيز می‌روی جانا!‌ ترسمت فرو مانی!

(1495 کلمه)

مطالب مرتبط

کالبدشکافی چند پاسخ

ادبِ نقد

ملاحظه‌ی بزرگان و نقدِ بی‌امان

استادان ادبيات و استادان فلسفه‌خوانده

ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان

دريغ از راه‌ِ دور و رنج بسيار!

روز زن يا روز مرد ستيزی؟

نظرها (8)

روشن فکران براي بشريت هم مصابيح هدايتند وهم هاديان ضلالت هم چشمه حياتند وهم چاه ممات. وقتي حقيقت نمي بينند ره افسانه ميزنند ،به قول حافظ، ودر هرافسانه افسون حقيقت هزار فسانه ميشوند به قول فاعز . نه ماه که ستارگان درخشانند در شب ضلماني ونه آفتاب که سايه بان صنوبرند درروز نوراني. جناب سروش هم يکي از اين ستارگانند در اين آسمان صبحاني ومفتاحي براين ابواب بسته عرفاني. ولي يک سوال بپرسم براي حيراني. براستي دين محمد(ع) چه بود به وقت جواني. براستي که انبياء خورشيد حقيقتند واولياء ماه مبينند در سماء رحماني.

می گویید: "دموکراسی و اسلام هر دو در معرض تفسير و تغيیر هستند. هر دو را می‌توان به شيوه‌های مختلف فهميد، با این قيد که مهر قطعيت و تغيير ناپذير بودن بر احکام آن‌ها نبايد زد. نه دموکراسی مطلق است و نه احکام اجتماعی اسلام..."
عزیز, دمکراسی روشی برای اداره جامعه است. یک روش است. روشی جهت گزینش دستگاه اجرایی در یک جامعه و داشتن امکان جهت تجدید نظر. منظور من این است که شما هنوز معنای لفظی را که به کار میبرید نمیدانید.
و میگویید: سروش هم‌رأی هستم که مبانی بنيادين دموکراسی را نمی‌توان از اسلام استخراج کرد به اين معنا که اين کار محال است به همان اندازه که استخراج قواعد فيزيک از اصول علم پزشکی محال است.
حرف سروش این نیست. حرف سروش این است که نمی توان از علم فیزیک یک علم فیزیک اسلامی استخراج کرد.

سخنان دکتر سروش به نوعی در ذهن اکثر شیعیان وجود دارد اما از هراس از خود و دیگران آن را بیان نمی کنند. حتی اگر نگاهی عمیق و ظریف به برنامه های دینی تلویزیون بیندازید به تدریج ته مانده نگاه دینی را هم از دست خواهید داد. ما داریم به راهی می رویم که نمی توان آینده جالبی را بر آن تصور کرد.آنقدر روی امامان غلو و زیاده روی شده است که اگر کسی از بیرون نگاه کند فکر می کند ما کافر شده ایم یا دین جدیدی آورده ایم اما چون ما در عوالم خودمان هستیم چیزی نمی فهمیم. به اندازه صدها برابر عمر امامان حدیث و روایت ساخته ایم. آری این قرائت از شیعه به نظر هر عاقلی نه مفید است و نه درست. به همین خاطر است که نسل جدید شیعه یا جدا از دین خواهد شد و یا در آن افراط خواهد کرد اما افراط کاریش در هیئت درست کردن و سینه و قمه زدن خواهد بود و به عمق مذهب راه پیدا نخواهد کرد. سری به مساجد بزنید حضور حسین دهها برابر بیشتر از محمد است. باور کنید مثل اینکه ما دین جدیدی درست کرده ایم.

دوست عزیز
سلام نوشته شما را خواندم در اغاز ممنون از پاسخ .
من تنها به یک نکته از نقد شما اشاره کرده بودم و ان نکته هم همان جمله قید شده در صحبت اول من بود اين سخنان تازه و شهرآشوب، برای من معنايی جز نفی اساسی و ريشهای تشيع ندارد من تنها به این برخورد شما اشاره کردم و نظر خود را گفتم . برای من تعجب اور بود با چند سئوالی که سروش طرح کرده بود شما به این نتیجه گیری رسیده اید که این راه به نفی اساسی و ریشه ای تشیع منتهی می شود. این شیوه برخورد است که برای من تعجب اور بود.
صراحتا بگویم از اینکه یک مطلع دینی جرعت طرح چنین سئوالاتی را کرده برای من جای مسرت دارد. به باور من ایرانیان نه فقط در سیاست دارای خطوط قرمز هستند بلکه مهمتر از ان و پررنگ تر از ان خطوط قرمز اعتقادی و ایمانی ( نه فقط مذهبی ) است. که اگر ورای ان خطوط قدمی برداشته شود و سئوالی طرح گردد نه فقط حاکمان که عوام وحتی بسیاری از انها که داعیه روشنفکری میکنند برخوردی تند در این زمینه می کنند. منظورم شما نیستید. من از به نقد کشیدن باورهای شیعه و اسلام همانقدر خوشحال می شوم که به نقد کشیدن مسیحیت یا دموکراسی , لببرالیسم و .... . نه بیشتر و نه کمتر. تنها بر این باورم از انجا که در بین جامعه ایرانیان مسلمان به نقد کشیدن اسلام و شیعه معمول نیست طرح چنین سئوالاتی بسیار راه گشا ست. من اصولا به نقد شما به سروش وارد نشدم و نظری ندادم . برای من برخورد شما به عنوان یک روشنفکر دینی با این جمله از سروش جای سئوال داشت. باید بگویم شما در این مورد تنها نیستید. نگاهی به وب لاگ های دیگر روشنفکران مسلمان کنید.
جا دارد به یک نکته دیگر هم اشاره کنم . نوشته اید شگفتی من از اين است که کسی مانند سروش چنين مدعاهايی را طرح میکند. من درست عکس شما فکر میکنم. اعتقاد دارم کسی که قبض و بسط شربعت و ....را مینویسد بطور طبیعی به این سئوالات هم خواهد رسید. اگر نمیرسید جای تعجب داشت. من هم عقیده سروش نیستم اما از انجا که بیست چند سالی است کتابها و سخنرانی ها او را جسته گریخته میخوانم امید زیاد به ان دارم که در دیوارهای بسته اندیشه بسیاری از مسلمانان ( شما را مد نظر ندارم ) که بسختی نورتازه وارد ان می شود بتواند دریچه هایی به روشنایی باز کند.
راستی من در کجای نوشته ام این حق را از شما سلب کرده ام که نوشته اید در نهايت حتی به فرض که من باور داشته باشم «کسی حق ندارد اساس اسلام را زير سئوال بکشد» باز هم آزادم و حق ابراز عقيدهی خود را دارم یقیتا
انتقادی به من کرده بودید و مرا به دید سیاه سفید متهم نموده بودید. نمی دانم چه گفتم که مستحق این مارک شده ام. در دفاع از خودم بگویم که نه باور دارم که تنها یک تفسیر از اسلام وجود دارد و نه شما را هم ردیف اصحاب حوزه کردم و نه مانند سروش میدانم ایا همین بس نیست که شیعیان ایران را طیف بندی میکنم بگذریم از دیگران مسلمانا ن , غیر مسلمانان
در جایی از جوابیه اتان نوشته اید البته ترديدی نيست که کسانی که به هر نحوی دل خوشی از اسلام يا تشيع ندارند، از اين سخنان سروش با گونهای ابراز خرسندی کنند باور کنید من با اسلام و شیعه سر جنگی ندارم قصد غرض نفی انها را هم ندارم ( نقد چرا ) اما زمانی کسی مانند سروش که دارای یک دستگاه فکری برای خود است و به اسلام حاکم بر ذهنهای ایرانیان اشنای دارد چنین سئوالاتی را طرح کند به فال نیک میگیرم. و به ان احترام میگذارم. بعلاو اندیشه حاکم در ایران چه در قدرت و چه در ذهنهای مردم اسلام و شیعه است و بجاست که بیش از همه مورد نقد و کنکاش قرار گیرد.
از من خواسته اید بار ديگر همين نوشته را بخوانيد، بدون پيشداوریهای عجيب و غريب. دوست عزیز به توصیه شما چند بار ه مقاله را خواندم. اما اساسا بگویم که چون نگاه من به دین و خصوصا اسلام به عنوان بخشی از مذاهب بگونه دیگری است.به عنوان یک ناظر خارجی به بحث شما با سروش نگاه میکنم و چون خود را معتقد به ان شیعه ای که در بین روشنفکران دینی و مردم حاکم است نمیدانم اصولا از درون این اندیشه با ان برخورد نمی کنم اما با علاقه به مجادلات انها نگاه میکنم چرا که معتقدم در جامعه ای با اکثریت غالب شیعه بحث های نظری در این مورد بر جامعه میتواند تاثیر گذار است.
خلاصه کنم تعجب انگیز برای من روش برخورد شما بود و نه محتوای ان.
راستی یک سئوال من بدون پاسخ ماند. اگر روزی بین استدالات عقلی خود و یا دیگران از یک طرف وشیعه و اسلام از طرف دیگر تناقضی ببینید کدام را باطل میدانید.
خواهشمندم از انجا که به نوشته من در چند مورد ایراد گرفته اید جوابیه مرا هم حتما به دنبال ان بیاورید.
پیروز باشید.

سلام در جایی ار مقاله نوشته اید
_اين سخنان تازه و شهرآشوب، برای من معنايی جز نفی اساسی و ريشه‌ای تشيع ندارد_ فرض را بر ان بگیریم که چنین باشد. ایا کسی نمی تواند سئوالی طرح کند که اساس و ریشه تشیع را به زیر سئوال بکشد. ایا طرح این سئوال جایز نیست. ایا نباید اصولا چنین سئوالاتی طرح کرد؟ متاسفانه در جامعه ایران رسم نیست ااساس اسلام یا شیعه را به زیر سدوال کشید. فکر نمی کنم در ایران بتوان در کتاب فروشیهای ان کتابی خرید که اساس شیعه یا اسلام را به زیر سئوال برده باشد. ایا اصولا به خودتان اجازه میدهید چنین سئوالاتی در ذهنتان طرح شود. سئوال من از شما این است اگر روزی بین استدالات عقلی خود و یا دیگران از یک طرف وشیعه و اسلام از طرف دیگر تناقضی ببینید کدام را باطل میدانید. در جامعه ای که یک کتاب در نقد اسلام اجازه انتشار نمی باید چنینی برخوردهایی که اقای سروش میکند بایستی که حتی برای روشنفکران جامعه غیر قابل قبول باشد. پیشنهاد میکنم در بین دوستان مسلمان تحصیل کرده خود این سئوال را طرح کنید که چند کتاب در نقد شیعه یا اسلام خوانده اند انگاه پی خواهید برد که پذیرش هردو اینها در ایران بیشتر ارثی است تا علمی. و انگاه ضرورت طرح این سئوالات را در خواهید یافت. ان اعتقادی را که نمیتوان به زیر سئوال برد دور انداختنی است.

سعيد عزيز،

اندکی داريد تند می‌رويد. مدعای من در اين به قول شما «مقاله» اصلاً اين نبود که «کسی حق ندارد اساس اسلام و تشيع را زير سئوال ببرد». البته که نفی هر عقيده‌ای از حقوق اوليه‌ی هر انسانی است. شگفتی من از اين است که کسی مانند سروش چنين مدعاهايی را طرح می‌کند. برای روشن‌تر شدن ماجرا شايد بايد توجه بيشتری به نوشته‌های پيشين دکتر سروش بکنيد. البته باز هم جای هيچ مشکل و حرجی نيست. دکتر سروش حق مسلمی دارد بر اين‌که حتی نفس دين اسلام را رد کند. البته که - به فرض که او چنين کند - در عقيده‌ی خود مختار است. پرسش‌های من و نقد آن سخنان، زمين تا آسمان تفاوت دارد با آن‌چه شما برداشت کرده‌ايد. اندکی آرام‌تر، يک بار ديگر همين نوشته را بخوانيد، بدون پيش‌داوری‌های عجيب و غريب.

در نهايت حتی به فرض که من باور داشته باشم «کسی حق ندارد اساس اسلام را زير سئوال بکشد» باز هم آزادم و حق ابراز عقيده‌ی خود را دارم. شما بر اساس کدام اصل عالی و برجسته و فرابشری داريد اين «حق» را از من سلب می‌کنيد به سادگی آن «حق» را به دکتر سروش می‌دهيد (اين‌ها همه با اين فرض است که دکتر سروش در پی رد اسلام باشم و من در پی اثبات آن، در حالی که واقعيت ماجرا دقيقاً‌ اين نيست). لطفاً آهسته‌تر و آرام‌تر و با خويشتنداری بيشتر مطلب را بخوانيد. البته ترديدی نيست که کسانی که به هر نحوی دل خوشی از اسلام يا تشيع ندارند، از اين سخنان سروش با گونه‌ای ابراز خرسندی کنند. اگر هم نمی‌دانيد، اين را بدانيد که هم من و هم عده‌ای از همان دوستان به قول شما تحصيل‌کرده‌ی من فراوان کتاب در نقد و رد تشيع و اسلام خوانده‌اند. تفاوت بزرگ اين است که آدمی وقتی مقاله يا کتابی در رد و نقد عقيده‌ی خويش می‌خواند لزومی ندارد هميشه دست و بسته و آرام تن به مدعيات آن بدهد و بر ضلالت و بطلان دعاوی خويش اعتراف کند. چنين اگر باشد، لزوماً شما هم بايستی دو سه رساله يا کتاب از آخوندهای حوزه‌ی علميه بخوانيد و فردا راه توبه و اعتکاف پيش گيريد. دوست عزيز! نظام عالم انسانی و جهان تفکر اين اندازه که شما می‌بينيد سياه و سفيد نيست.

با سلام
نقد شما کاملا ناقص بود!
آیا نقد بود یا خلاصه نقد؟
آیا اعتقاد به اصول شیعه در مقوله تشریع می گنجد؟ اگر کسی به امامت اعتقاد نداشته باشد وضعیت دینداریش چطور است؟ شیعه نیست یا که مسلمان نیست؟ اگر مسلمان نیست که معلوم است که شیعه اضافاتی نسبت به اسلام دارد (یعنی در آن تشریع صورت گرفته)اگر شیعه نیست پس چگونه مسلمانی است؟ سنی است؟


دوست بزرگوار،
قسمت اول پرسش شما را نفهميدم. مقصودتان از «مقوله‌ی تشريع» و «اعتقاد به اصول شيعه»‌ چی‌ست؟
اين سوء تفاهم را هم بگذاريد مرتفع کنم. وقتی چنين بحث‌هايی طرح می‌شود،‌ آن‌چه نوشته می‌شود در درجه‌ی نخست در مقام توصيف است نه مجادله و احتجاج کلامی. در اين يادداشت من هرگز بحث نکرده بودم که اگر کسی به امامت اعتقاد نداشته باشد تکليف «مسلمانی‌» اش چه می‌شود. اين سئوال را شما داريد طرح می‌کنيد. خيلی روشن من نوشته‌ام که در عقايد «شيعه‌» امامت رکنی اساسی و پايه‌ای ست. بحث شيعه نبودن يا مسلمان نبودن را شما داريد مطرح می‌کنيد. طبيعی است که کسی که شيعه نباشد، باز هم مسلمان است (تعريف مسلمانی روشن است). اشتباهی که شما داريد می‌کنيد اين است که تصور می‌کنيد چيزی به نام «مسلمانی» ناب و خالص وجود دارد. چنين تصوری، توهم محض است. هيچ يک از اين همه مذاهبی که در اسلام هستند مانند هم نيستند و در بسياری از مبانی اعتقادی و کلامی خود تفاوت‌های شگرفی با هم دارند. در نتيجه‌ اين سئوالات سياه و سفيد و صفر و يکی که شما مطرح می‌کنيد از بن بلا موضوع است.

بی تردید می توان گفت کمتر کسی در عصر حاضر به ظرافت ایشان به نقد و نظر می پردازد و نقد های اینچنین بسیار مبارک است.چون بی نقد این کاروان به منزل نخواهد رسید.بسیار خوب بود.با تشکر

نقدی اساسی و ارزشمند. از خواندن نقدت لذت بردم اخوی!

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats