April 15, 2005

« مشکل سِرور ملکوت | صفحه‌ی اصلی | طالب شهيدی و رنج‌های ما »

ذوق حضور

داشتم شجريان گوش می‌دادم، اين دو بيت عطار ناگهان آتش‌ام زد:
آن‌جا که عاشقان‌ات يک‌دم حضور يابند / دل در حساب نايد، جان در ميان نگنجد
اندر زمين دل‌ها گنجی نهان نهادی / از دل اگر بر آيد، در آسمان نگنجد

مگر من خراب و ويران گنجايش آن‌ سلطان پر هيبت را داشتم؟ نمی‌دانم. شايد داشتم که اين همه بهره‌های بزرگ را نصيب‌ام کرد و جان تلخ‌ام را به نوازش‌های لطيف‌اش حلاوت بخشيد. اين سال‌های آخر، انگار بی‌پروا به جراحی عشق نشسته بودم. انگار نمی‌خواستم تعادل اين هستی سنگين به نفع عشق به هم بخورد و عقل را در اين ميانه زيان‌کار ببينم. به پشت سر که نگاه می‌کنم می‌بينم که اين سه سال و اندی که در ميان اين باختريان گذرانده‌ام انگار همه‌اش آموزش شک و تعليم موشکافی و دقت بوده است. ديگر کمتر از آن همه شيدايی و بی‌پروايی و جنون در خودم نشان می‌بينم. شايد همه‌اش اختيار نيست. بعضی از اين رفتارها به اقتضای وقت است که عوض شده است. هر حالی ادبی دارد و هر مقامی شأنی. گويی ادب اين مقام شده است احتياط و سنجش و باريک‌بينی.

هوای اين سرزمين، نفسی را در آدم می‌دمد که اگر استعدادش را داشته باشی، می‌شوی شکاکی طراز اول. تمام صورت و هيأت اين وجود آشفته را قشر ضخيم شکاکيک گرفته است اما خدا می‌داند و دل که اعماق وجود و لايه‌های زيرين جان، روی خوش به هيچ جز ايمان و تسليم نشان نمی‌دهند. برای ايمان و تسليم بايد يار دلنوازی ديده باشی، که ديده‌ام. از خاک گرفته تا افلاک، از ملک گرفته تا ملکوت. در هر دو وادی حظ بزرگی برده‌ام از سخاوت عشق. شايد اين يکی دو سال اخير، چندان که بايد قدرش نشناخته‌ام و عنان شکاکيت و حسابگری عقل را بيش از آن‌که بايد رها کرده‌ام. ديشب به نازنين‌ام می‌گفتم که وقتی آدمی در اين حساب‌گری‌ها غرق می‌شود، می‌تواند مدام به خودش تلنگر بزند که اگر چه همه چيز طبيعی و عادی می‌نمايد، هميشه چيزی هست که آدم را سر آن خط نخست ببرد. آن چيز، حکايت فناست و قصه‌ی مرگ. همکاری امروز می‌گفت يادت باشد که زندگی يک بيماری مادرزاد مهلک است! ولی کسی توجهی ندارد به اين واقعيت مهيب. همين‌که مرتب گريبان خودت را درست چسبيدی، ناگهان آتش عشق‌ات شعله می‌کشد و نمی‌گذارد عقل پا از گليم‌اش درازتر کند. اين بيماری مهلک مادرزاد آدمی، رشته‌هايی را پاره می‌کند که ديگر به هيچ حيله‌ای پيوستنی نيستند.

يادمان اگر رفته است که بهای آن‌چه از مهر و عشق داريم چی‌ست، کافی است اندکی فکر کنيم که اين همه رفتنی است اگر چه چون جان عزيز است. سخت است که دست و پای‌ات چندان در این رشته‌ها و دام‌های روزمره گرفتار باشد که ساعتی هم در هفته مجال ديوانگی و جنون و بی‌هوا گريستن را نداشته باشی. در فراق گريستن کار سختی نیست؛ از هر کسی بر می‌آيد. در وصال گریستن، کار اهل معرفت است و دل. حکايت آن بلبل حافظ است که در عین وصل،‌ جلوه‌ی معشوق‌اش به ناله و فرياد می‌کشيد. هنری نيست که در نداشتن و محروميت ناله کنی. تپيدن در تنعم است که نشان می‌دهد آدمی هنوز در حال حرکت است. اين تپيدن شايد ديگر مانند قبل ظاهر نشود. ممکن است ديوانگی‌اش پنهان‌تر از آن باشد که در گذشته بود. اما حالا کجاست؟ 

تا آدمی گوش‌های‌اش تيز نباشد و گيرنده‌های‌اش درست کار نکند، نغمه‌هايی را که بايد نمی‌شنود. وقتی گوش به مرغان هرزه‌گو داشته باشی و هر آلوده‌ای در راه دل و خیال و چشم گذر کند، منزل پاکان و خيال‌های لطيف‌تر نمی‌شوی. انتخاب ميان زمين و آسمان سخت است. سخت‌تر از آن حفظ تعادل ميان زمين و آسمان و جسم و جان است. شايد آن‌ها که دکان جان را تعطيل کرده‌اند و از بن منکر اصالت‌اش شده‌اند، خواسته‌اند خود را از زحمت‌اش خلاص کنند تا ديگر درگير مسأله نباشند. اما با پاک کردن صورت مسأله، مسأله حل می‌شود؟ گرفتیم که مرگ را منکر شدی، وقتی اجل بالای سرت بود، آن همه الدرم و بلدرم به کارت نمی‌آيد آخر! کار صعبی است کار دل و جان. وقتی که سودای درون‌ات هر روز آتشی به پا می‌کند، کار سخت‌تری می‌شود که بخواهی ندای‌ هر روزه‌اش را جواب بدهی و قوت درخورش را برسانی. کار سختی است، سخت.

(683 کلمه)

مطالب مرتبط

كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است

دوستان ناديده، دشمنان بيهوده

ای شب از اسرار گيسوی‌ات خجل . . .

بی تو نمی‌توان زيست

زمانه عوض شده است!

خدای ابلهان و خدای عالمان!

يا علی مدد

نظرها (2)

salam darioush jan.
khoobi?
nemidoonam faghat mikham bedoonam tavanaiie ino daram az khalegham door sham ya na ?
ke az tars motenaferam (jalebe na inam ye jooreshe dige)
shad bashi bye.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats