March 15, 2005

« سياست در لباس ديانت | صفحه‌ی اصلی | تذکره‌ی جنون‌ها - بهاريه‌ی دوم »

تذکره‌ی بهاريه

بهار که می‌رسد، از مثال رستاخيز طبيعت می‌توان به مقام محاسبه‌ی نفس رسيد که در اين سالی که بهار و تابستان و پاييز و زمستان‌اش گذشت، تغيير فصول عالم جان، چه محصول و بهره‌ای داشته است. امروز با يکی از احباب فرصت صحبتی دست داد و او اشاره می‌کرد که در اين فضای وبلاگ چه بسا چيزهايی که می‌بايد نوشته شود، نوشته نمی‌شود و چه بسا آن‌چه نبايد بر قلم جاری شود، از نويسنده صادر می‌شود. انصاف می‌دهم که سخنی است سنجيده.

اين يادداشت که می‌نويسم، اگر خدا بخواهد، نخستين يادداشت از سلسله‌ی يادداشت‌هايی خواهد بود که عنوان «تذکره» را خواهند داشت. تذکره را البته از آيه‌ی شريفه‌ی قرآن گرفته‌ام که: «ان هذه تذکرة فمن شاء اتخذ الی ربه سبيلا» که هر که بخواهد (يعنی تصميم بگيرد و عزمی داشته باشد) راهی به سوی خدای خود بر خواهد گرفت. اين يادداشت نخست بيشتر حديث نفس است و نقد حال (يعنی برای يادآوری به خودم است تنها؛ که وقتی به گذشته می‌نگرم بدانم چه کرده‌ام. خطاب‌اش به هيچ‌کس نيست، جز خودم). ديروز کتابی را در آداب سلوک می‌خواندم و هنوز عبارات پايانی کتاب گريبان‌ام را رها نکرده است که حاسبوا قبل ان تحاسبوا. آن تلنگر، امروز صورتی جدی‌تر داشت. دو رسول و پيام‌آور از جهان جان داشتم که فارغ از صورت نه چندان خوشايند پيام‌شان، اشارت نهفته و اقتضای پنهان سخن‌شان همانا همين محاسبه‌ی نفس بود و بس. و نيکوتر آن باشد که اکنون که در آستانه‌ی رستاخيز طبيعت هم هستيم، رستاخيزی در دل و جان هم حاصل آيد.

جهان طبيعت، جهان تردامنی و آلودگی است. اين حقير و پست ديدن جهان و بی‌ارزش تلقی کردن آن نيست. اين به سادگی يعنی اين‌که آدميان بهشتی در اين سفر کوتاهی که در عالم خاک دارند، همه از دوزخ وسوسه‌ها و گرداب خطاها عبور می‌کنند و الا من شاء الله، کسی از اين آفات به سلامت عبور نخواهد کرد. عوارض عالم تن همين است. اما در اين جهان تردامنان، تکليف من چی‌ست؟ با خود می‌انديشيدم که هر آن‌چه کرده‌ام از خردترين فکر و قول و فعل‌ام، همه بازگشتی داشته است و اين پاسخ‌ها را به عيان ديده‌ام. با خود اين دو بیت ناصر خسرو را زمزمه کردم که:
ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار؟ / تا باز که او را بکشد آن‌که تو را کشت؟
بنده‌ای در بنده‌ای ديگر طعنی می‌زند. آن بنده‌ی نخست پاسخ خطا و سهو خود گرفته است. تا بنده‌ی ديگر، چگونه پاسخ‌گوی پرده‌دری خويش باشد! به ياد ابيات واپسين منطق‌الطير عطار افتادم. عطار حکایتی نقل می‌کند از ابوسعيد ابوالخير. ابوسعيد به حمام می‌رود و قايم (دلاک) هنگام کيسه‌ کشيدن پشت شيخ، مرتب چرک‌های پشت او را تا بالای شانه‌ی او می‌آورده است تا شيخ ببيند که چه اندازه تن‌اش آلوده است! در همين حين، دلاک از شيخ می‌پرسد که جوان‌مردی چيست؟ پاسخ ابوسعيد موی بر اندام هر سالکی راست می‌کند:
شيخ را گفتا بگو ای پاک جان / تا جوانمردی چه باشد در جهان
شيخ گفتا شوخ پنهان کردن است / پيش چشم خلق ناآوردن است
که جوان‌مردی اين باشد که عيب و خطای کسی را در روی او نگويی (اين همان تخلق به اخلاق خدايی نيست؟ همان توصيه و سفارش انبيا است که بدانيد خدای ستار و غفار است و اگر نمی‌خواهيد پرده از خطاهای شما بر اندازد، با بندگان او چنان کنيد که می‌خواهيد او با شما چنان کند). و در آخر دعايی دارد لطيف:
خالقا پروردگارا منعما / پادشاها کارسازا مکرما
چون جوانمردی خلق عالمی / هست در دريای فضل‌ات شبنمی
قايم مطلق تويی اما به ذات / وز جوانمردی ببايی در صفات
شوخی و بی‌شرمی ما در گذار / شوخ ما با پيش چشم ما ميار

مولوی به عبارات ديگری همين تذکرها را داده است:
چون خدا خواهد که پوشد عيب کس / کم زند در عيب معيوبان نفس
چون خدا خواهد که پرده‌ی کس درد / ميل‌اش اندر طعنه‌ی پاکان برد
(همين تعبير را در ديوان شمس هم دارد که:‌ خاموش کن پرده مدر، سغراق خاموشان بخور / ستار شو، ستار شو، خو گير از خلم خدا)
هم او در داستانی نقل می‌کند که از عيسی پرسيدند که برای رهايی از خشم خدا چه بايد کرد. عيسی می‌گويد که خشم خود فرو خوريد. بر بندگان خدا که خشم می‌گيری، خدای هم بر تو خشم خواهد گرفت.

شايد هفته‌ای نشده‌ است که آن‌چه نبايد بر زبان می‌رفت، رفت. اينک همان سخن در همان کسوت و عبارات کام جان‌ام را تلخ می‌کند! آن‌که با ترازوی حساب الهی نقد می‌کند، به فراست در احوال بندگان نظر دارد که «فمن يعمل مثقال ذرة شرا يره». امروز بسی بر خود لرزيدم که به هوش بايد بود که هم باد استغنا می‌وزد و هم اين‌که «ان ربک لبامرصاد»:
کار سخت است مگر يار شود لطف خدا / ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم

(777 کلمه)

مطالب مرتبط

پا در کفش ديگری!

فريبِ نفس و فريبِ خويش

تو از آيين انسانی چه می‌‌دانی؟

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

طعم قدرت و تباهی علما

محاربه با خدا

تذکره‌ی تقواييه

نظرها (3)

سلام بر شما. از پیامبر گرامی نقل شده است که « اتقواالظلم فانه ظلمات یوم القیامة » و در سخنی دیگر ؛ « من اصبح لایهمّ بظلم احد، غفرالله له مااجترم » . این به معنی اخلاق اجتماعی اسلام و توجه جدی به حقوق مختلف انسانی آنان است . شاد و سعادتمند باشید.

سلام
مدت هاست که حدیث نفس قدسی ات را نشنیده بودم. از قضا همان روز نوشته های روزهای گذشته ات را می خواندم.
از یاد نبرده ای موتوا قبل ان تموتوا را؟ و ای کاش قدر آن طوطیک مثنوی برای رهایی مان کاری کنیم و بمیریم برای رهایی پیش از آن که مرگ ما را غافلگیر کند ... کاش روزی به تفصیل از ماجرای غفلت آدمی و بازی بزرگ زندگی و سودای پایی بر زمین و سری بر آسمان بنویسی: رقصی چنین میانه ی میدان ... شاید سر هستی و قاف معنی همین باشد.
بنویس که تذکره ها و لو کوتاه تلنگری بر جان اند و پرده ی غفلتی را که ستون جهان اند می درند و از یاد مبر:
کلا انه تذکرة فمن شاء ذکره !
از طعنه ها مهراس که آنکه یاد یادآوران گسسته با تو نیز عهدی نبسته!

خدای خیرت دهاد که گشودی این باب را که در این عرصه بی در و پیکر اینترنت بسیار اندک به چنین مباحثی پرداخته می شود و آنها هم که می پردازند بعضا آنقدر دم دستی می پردازند که ... و اینجاست که بارِ آنان که می توانند سنگین تر می شود.

Free counter and web stats