February 17, 2005

« تنيده ياد تو در تار و پودم | صفحه‌ی اصلی | راه دشوار معرفت »

آی عشق! چهره‌ی آبی‌ات پيدا نيست!

مقاله‌ای را می‌خواندم درباره‌ی علل فرار مغزها و مهاجرت نخبگان به خارج از کشور که از ديد نويسنده‌ی از درون ايران که محتملاً وابستگی فکری يا اقتصادی به سيستم داخلی کشور دارد نوشته شده بود. صاحب سيبستان مدتی پيش يادداشتی نوشت با عنوان «عشق، فصل محزون انقلاب». مشغول کار بودم و همين‌جور اين فکرها به ذهن‌ام رخنه می‌کرد که در آن فضای ذهنی محصور و بسته‌ای که من برای خودم از عالم و آدم و حافظ و مولانا بر پا کرده بودم، البته که گزند هيچ ديو و دد و محتسب و شحنه‌ای مرا نمی‌رسيد! اصلاً جای تعجب نيست اگر من تمام عمرم را پای کتاب‌ها و موسيقی‌هايی سپری کرده‌ام که هيچ کس آن سال‌ها بر آن رو ترش نمی‌کرد و باز هم امنيت خاطر و آسايش درون و برون داشتم. اما همه آيا چنين بودند؟

حاليا کاری به تحليل‌های فيلسوفانه يا جامعه‌شناختی مغلق و پيچيده در باب علت قبيح بودن يا مذموم بودن عشق در جامعه‌ی انقلاب زده‌ی ايران ندارم. همه می‌دانيم که در ديار ما، در اين بيست و پنج سال اخير، عشق بيگانه بوده است و نامحرم! با خودمان که تعارف نداريم. آن‌ها که در محراب و منبر هم هر چه فرياد داشتند بر سر عشق می‌کشيدند، البته چون به خلوت می‌رفتند حديث محبت و دلدادگی زمزمه می‌کردند و چه جای انکار اين فضايل پنهان؟ اين چند سالی هم که به برکت وزيدن اندک نسيمی از آزادی، عده‌ای طعم عشق خاکی را چشيدند، باز هم وضع چندان بهتری نداريم. باز هم عشق ممنوع است. همه به ياد دارند که بر سر مخملباف آن سال‌ها به خاطر نوبت عاشقی و شب‌های زاينده رود چه‌ها آمد. سروش هم که زمانی از مخملباف و عشق‌های زمينی‌ دفاع کرده بود، آماج تير طعنه و شماتت شد. اما در همين ديار ما، بسياران بوده‌اند که حتی به خاطر عشق‌هايی کودکانه که شايد از حد يک دفتر خاطرات هم تجاوز نمی‌کرده است، حال و آينده‌شان زير و زبر شده است. اما چرا؟ ريشه‌ی اين همه جهالت و تعصبات بيهوده در چی‌ست؟

يک حرف نسبتاً درشت را هم اکنون بگويم که دارد درون‌ام را نيش می‌زند. در اين دو دهه‌ی اخير، فربه شدن ظواهر دين و رشد و رونق ريا و سالوس، نه بگذاريد بگويم رونق بازار فقه، جا را نه تنها بر عشق، که بر معنويات و اخلاقيات و بواطن ما هم تنگ کرده است. در ديار ما آشفتگی‌های ذهنی بسيار است. بارها گفته‌ام و نوشته‌ام که در وطن ما روشنفکران، فيلسوفان، سياست‌مداران و ديگر اصناف آدميان هيچ‌کدام انگار کار خود را نمی‌کنند. شايد هم حق دارند. بس که تو سری خورده‌اند اين طايفه، به محض اين‌که مجالی برای خالی کردن خودشان پيدا می‌کنند، می‌بينی ناگهان مثلاً فيلسوف ديار ما چيزی می‌نويسد که انگار سر تا پا يک مانيفست سياسی است. انصاف می‌دهم که در اين حد بر هيچ يک حرجی نيست. اين زياده‌خواهی و گزافه‌گويی و حد نشناختن‌ها واگير است اما. هيچ کس در حوزه و حريم خود نمانده است و هر روز ندای لمن الملک سر می‌دهند. عجيب نيست که در اين ميانه ببينيم غرور دانش بعضی از ما به جايی رسيده است که ناگهان تمام احکام علوم محض و طبيعی را می‌خواهند از دل علوم اجتماعی و انسانی بيرون بکشند (فکر نکنيد سنتی‌ها را می‌گويم؛ همين مدرن‌های ما شوخی شوخی احکام علوم انسانی را بعضی وقت‌ها به احکام علوم طبيعی و فنی تسری و تعميم می‌دهند آن هم به غرور کاذب مدرنيته!). از آن طرف البته برخی از دين‌باوران، متدين‌نمايان، هم بدشان نمی‌آيد بخواهند تمام علوم اولین و آخرين را از خدا و پيغمبر طلب کنند! بگذاريم خودم را خلاص کنم. من احساس می‌کنم جامعه‌ی ما عملاً دو قسمت شده است: يکی قسمت فقهی‌اش که بخش بزرگ و فربهی است که تمام بخش‌های ديگر جامعه را دارد نفله می‌کند؛ بخش ديگرش هم متشکل از همه‌ی آن مدرن‌ها، سنتی‌ها، فيلسوفان، داستان‌نويسان، روشنفکران و نويسندگانی است که هيچ کدام‌شان ديگری را قبول ندارند و دم به دقيقه دارند برای هم شمشير می‌کشند. خسته شديم ديگر بس که شما هم می‌خواهيد خرخره هم را بجويد! بس است ديگر! اما همين رشد عجيب و غریب فقه، که اگر در سطح دعواها و بحث و جدل‌های حوزوی و علمی می‌ماند، البته جای خودش را داشت، راه نفس کشيدن انسان‌ها را تنگ کرده است. و اين انسان‌ها عشق لازم دارند، عشق. آزادی که فقط آزادی ميتينگ سياسی نيست. اولين آزادی ته دل من و شما آغاز می‌شود و نطفه می‌بندد. وقتی مجال عشق ورزيدن را از من و شما سلب کردند، ديگر گور پدر سياست و بقيه چيزها. ولی چرا می‌خواهند همه‌ی دردهای منع عشق را از دعواهای سياسی بکشند بيرون؟ نمی‌دانم. 

ما يک فرهنگ داريم که اجزای‌اش به هم پيوسته است و همه‌ به هم ربط درونی دارند. از خاک اين فرهنگ هر چيزی روييده است، هر چيزی. بعد از هجوم ويرانگر مغول و آن همه خون‌ريزی و کشتار، باز هم از دل اين خاک ستم خورده که جز سموم ستم‌آورده هوايی نداشت، نهالی می‌رويد که می‌شود حافظ و بعد از قرن‌ها درختی می‌شود تنومند که هنوز سايه‌اش بر سر همه هست. از آن طرف، ما وقتی سرمان به سنگ می‌خورد، چون می‌خواهيم گريبان یکی را بگيريم، به جای اين‌که کمی با خودمان کلنجار برويم، چنان‌که طبع آدميان است، اول از همه دنبال مقصری در بيرون می‌گرديم. ولی خودمان هم مقصريم. قصور جهل و نادانی اولين کوتاهی ماست. تا به حال فکر کرده‌ايد اين همه توسعه‌نيافتگی، اين هم فقر، اين همه مرض و بيماری، اين همه بی‌سوادی ريشه‌اش کجاست؟ بلفضولانی که دغدغه‌های سياسی دارند و مشکلات شخصی، همان اول يقه‌ی دين و خدا را می‌چسبند! البته حق دارند! دست‌شان يا به مقصرهای ديگر نمی‌رسد يا با خودشان رو در بايستی دارند و آينه‌ای جلوی خودشان نگرفته‌اند که ببينند به قول عطار «در نهاد هر کسی صد خوک هست»! ولی مگر اين همه کشور آفريقايی عقب‌مانده که توی جهل و فقر و مرض دست و پا می‌زنند، همه‌شان مسلمان هستند يا متدين؟! يا مگر اين انگليسی‌های مادر مرده همه‌شان بی‌دين هستند و لاييک که وضع‌شان ظاهراً اين‌قدر خوب است؟

ماها عادت کرده‌ايم به فرافکنی. عشق را داريم خفه می‌کنيم چون هميشه خودمان از عشق بزرگتريم! حتی آن‌ها که عاشق شده‌اند يکی دو بار، باز هم نفس‌شان آن قدر بزرگ است که اجازه نمی‌دهند از دو سه متر بالاتر به اين عالم نگاه کنند. تو را به خدا بيدار شويد! بيايید از خودمان، از توی خانه‌ی خودمان، از ته دل خودمان، يکی يکی همه‌ی مرض‌ها را وارسی کنيم. باور کنيد بزرگترين مستبد و ستم‌کار عالم ته دل خود ماهاست. ديکتاتورهای بيرونی به خاطر بی‌سوادی و خودخواهی من و شماست که هنوز ديکتاتور مانده‌اند. . . 

اصلاً نمی‌دانم ديگر چه بايد بگويم. هر کجای اين بی‌در‌کجای بی سر و ته را می‌گيريم صدای غيژغيژ اين گاری کج و کوله از جای ديگری بلند می‌شود. آی فقيهان! فيلسوفان! نويسندگان! روشنفکران! عشق را داريد قربانی دعواهای خودتان می‌کنيد ها! نگوييد من نگفتم! از اسم عشق استفاده می‌کنيد و مدام توی سر هم می‌زنيد. آخ که آدم از وفور اين همه ريا حال‌اش به هم می‌خورد. شماها داريد همه چيز را به باد می‌دهيد. . .  دیگر عصبانی شدم، بهتر است چيزی ننويسم. اما انگار از همان اول‌اش عصبانی بودم! ولی:
درون‌ها تيره شد، باشد که از غيب / چراغی بر کند خلوت نشينی
نمی‌بينم نشاط عيش در کس / نه درمان دلی نه درد دينی
ره ميخانه بنما تا بپرسم / مآل خويش را از پيش‌بينی

(1198 کلمه)

مطالب مرتبط

كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است

دوستان ناديده، دشمنان بيهوده

ای شب از اسرار گيسوی‌ات خجل . . .

بی تو نمی‌توان زيست

زمانه عوض شده است!

خدای ابلهان و خدای عالمان!

يا علی مدد

نظرها (6)

سلام

داريوش باز دل پري داري؟ زياد ناراحن نباش من هم مثل شما و ياكمي تفاوت همين مشكلات را درام.


موفق باشي

سلام
مدت نسبتا طولاني است که وبلاگتون را مي خوانم..البته هر چند گاهي با برخي نگرش ها بيگانه هستم..اما هر بار بر دلم مي نشيند..
اين را هم از سالهاي دور خاطرم است..
درست نمي دانم براي کيست؟
اما تقديم به تو!
هر بينا چشم رنج آشنايي بيشتر
هر چه سوزان عشق درد بي وفايي بيشتر
هر چه دانش بيشتر وامانده تر در زندگي
هر چه کمتر فهم،کبر و خودنمايي بيشتر
هر چه بازار ديانت گرم،دلها سرد
هر چه زاهد بيشتر،دور از خدايي بيشتر..

گفتن از عشق بسیار لذتبخش و دلربا است و حلاوتش تمامی ندارد، و به قول حافظ:
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است.
اما هنوز بر این باورم که عشق درمان دردهای ما نیست، تنها مسکن است (که البته همه ما گاهی به مسکن نیاز داریم). اینکه می گویی همه چیز را نباید به سیاست ربط داد، نمی توان چشم ها را بر تاریخ بست و واقعیات را ندید. در این روزها که در انگلیس هم موعد انتخابات نزدیک است، انیمشن تبلیغاتی برای انتخابات درست کرده اند که دو دوست تصمیم می گیرند که درباره موضوعی که به سیاست مربوط باشد سخنی نگویند. اما نتیجه این می شود که هر گاه که می خواهند دهان باز کنند، متوجه می شوند که این نیز ربطی به سیاست دارد و در نتیجه روابطشان به سکوت می انجامد. البته شاید مسأله به این شدت نیز اغراق آمیز باشد، اما تا حدود زیادی واقعیت دارد.
(الآن که این ها را می نویسم کسی فریاد زد: این شوهر را باید کشت/ یا با شمشیر یا با مشت!

agha in sokhan doroshtet ra ghablan kase digeii nagofte bod!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام.
به نظر می رسه که تهديدات آمريکايي ها داره جدي ميشه. من بلاگر گذار به دموکراسی هستم، در این باره فراخوانی داده ام تا همگی براي جلوگيری از حمله به ايران تلاش کنيم. وقت تنگ است و کار دشوار.
به نظر شما اصلا حمله به ایران عمليست؟ چه تاثيراتي داره و آيا روشنفکران، وبلاگ نویسان و مردم عادی مي توانند جلوي آن را بگیرند؟
توصیه می کنم شما هم بخونید و اگه فرصت داشتید برای همراهی با اون یادداشتی بنویسید.

مدينه گفتی و کردی کبابم ...

Free counter and web stats