January 2, 2005

« کنسرت گروه عارف | صفحه‌ی اصلی | سروش مهر »

ناکامی تاريخی مسلمين؟

دو سه هفته‌ای است قلم به دست می‌گيرم تا چيزی بنويسم و هر بار خيالی رهزنی می‌کند و قلم از دستانم می‌ستاند. هزار و يک نقش نو هجوم می‌آورد و من به هزار حيلت ديگر، زبان قلم می‌بُرم. اما اين خاموشی‌ها و خودفروخوردن‌ها، نه گرهی از کار می‌گشايد و نه علت‌های درون ما و ديگران را درمان می‌کند. بهترين چاره همان نوشتن است و بس. نوشتنی فارغ از خودسانسوری و اعتنا و التفات بيش از حد به های و هو و هياهوی اين سيل مجازی و طبل تو خالی انفجار داده‌ها. عجالتاً از سخنرانی ديشب دکتر سروش می‌گويم تا بعد.

ديشب در کانون توحيد، عنوان سخنرانی دکتر سروش اين بود: «ناکامی تاريخی مسلمين؟»، با همين علامت سؤال. او خود توضيح داد که عمداً از به کار بردن کلماتی مانند «انحطاط»  يا «عقب‌ماندگی» پرهيز کرده است تا سخن‌اش خالی و فارغ از بار ارزشی باشد و برچسبی نزده باشد. از همين رو کلمه‌ی «ناکامی‌» را انتخاب کرده بود که از نظر او جنبه‌ی منفی کمتری داشت. سروش به کتاب «آيا چه خطا رفت؟» برنارد لوييس اشاره کرد و استقبالی که از اين کتاب شده بود. همين‌جا اشاره می‌کنم که سعيد حنايی کاشانی در فل‌سفه، ترجمه‌ی بخش نتيجه‌ی کتاب لوييس را آورده بود. سال گذشته، نقدی بر کتاب لوييس به عنوان تکليف درسی نوشته بودم و در آن آورده بودم که برداشت‌های لوييس از اسلام بيشتر متأثر از درک ناقص او از کليت جهان اسلام است. لوييس، بيشتر مسلمانان سنی مذهب و بالاخص خلافت عثمانی را در نظر داشته است تا اين‌که نگاهی به تکثر عالم اسلام داشته باشد. باری، درباره‌ی لوييس سخن فراوان است و جای ديگر هم از آن سخن گفته‌ام. شايد در مجال ديگری، چيزی نوشتم.

اگر بخواهم لب سخن سروش را درباره‌ی موضوع خلاصه کنم، بايد به موضع اصلی سروش درباره‌ی این سؤال برگردم. از نظر او، کسانی که تا به حال به اين سؤال پاسخ داده‌اند قاعدتاً از دو منظر می‌توانند به آن نگاه کرده باشند. اين سؤال را می‌توان يا از منظر فلسفی (و فلسفه‌ی متافيزيکی) پاسخ داد و يا می‌توان از ديد علمی-تجربی آن را بررسی کرد. مدعای سروش اين بود که اغلب کسانی که به اين پرسش پاسخ داده‌اند، از منظری فلسفی به آن پرداخته‌اند و متأسفانه‌ اين زمره‌ی فيلسوف مشربان ارباب علوم تجربی را قابل و لايق پرداختن به این سؤال نمی‌دانسته‌اند. از ديد سروش، به اين سؤال بايد از منظری علمی-تجربی پاسخ داد. از کسانی که در يک سوی افراطی اين طيف فيلسوفان قرار داشته‌اند، البته احمد فرديد بود که تمام اين مسايل را در پرتو يک ديدگاهی عرفانی مشوش و ماليخوليايی می‌ديد. داريوش شايگان و سيد حسين نصر از جمله متفکرانی هستند که از منظری فلسفی تلاش کرده‌اند تا به اين سؤال پاسخ دهند.

اما برای من يک سؤال و يک اشاره باقی می‌ماند و آن اين است که من می‌پذيرم اين سخن را و با سروش متفق و هم‌رأی هستم که بايد از منظر علمی و تجربی به اين سؤال پاسخ داد. اما نکته‌ای که می‌ماند اين است که حتی وقتی که داريم از منظر علم تجربی به اين سؤال پاسخ می‌دهيم، باز هم ناگزير از توجه با چهارچوب‌های فلسفی و تئوری‌های فلسفی مدرن هستيم که البته بسيار تفاوت دارند با فلسفه‌ی متافيزیکی که زير نفوذ انديشه‌های ارسطو و افلاطون باشد. به نظر من، برای عملی کردن اين رويکرد در پاسخ به اين سؤال، از سخنان پوپر در منطق اکتشاف علمی می‌توان بهره‌ی بسيار برد و دست بر قضا، پوپر از زمره‌ی کسانی است که شديداً از ارسطو و افلاطون انتقاد کرده است. لذا، به اعتقاد من، حتی با تکيه بر علوم تجربی هم باز متوسل به مبانی و اصولی فلسفی خواهیم شد که البته تفاوت شگرفی با آن فلسفه‌ی کلاسيک و مابعدالطبیعی دارد.

اين امر البته، نکته‌ای بسيار مهم و درخور توجه است که کسانی از قبيل شايگان، طباطبايی، سيد حسين نصر و آخر سر فرديد، عمدتاً يا دانش علوم تجربی را نداشته‌اند و يا اصلاً در تحليل‌های خود از اصول علم تجربی بهره‌ای نگرفته‌اند. نکته‌ی ديگر که من می‌خواهم به اين بحث بيفزايم اين است که شمار زيادی از روشنفکران ما به جای توجه و عنايت کافی به معضل اصلی کشورهای مسلمان و يا جهان سومی که از نظر من توسعه نيافتگی مزمن است، تمام توجه خود را معطوف به نقد تفکر اسلامی کرده‌اند. تفکر اسلامی باید نقد شود و جای خود را دارد. اما وقتی به مفهوم توسعه از ديدی علمی نگاه کنيم، اسلامی و غير اسلامی‌اش کاملاً بی‌معناست. لذا، فرق نمی‌کند که آقای مصباح بخواهد از ديدی فلسفی (يا شايد هم حزب‌اللهی‌وار!) به غرب حمله کند و آن‌ها را مسبب بدبختی ما بداند يا آقای طباطبايی بخواهد رفتار شرقيان را نقد کند و بگويد ما به امتناع تفکر رسيده‌ايم. هيچ يک از اين‌ها اعتنايی به جوانب علمی و تجربی ماجرا ندارند، اگر چه تفاوت ميان آقای مصباح و آقای طباطبايی از زمين تا آسمان است. تا جايی که من ادبيات روشنفکران فعلی را خوانده‌ام، به ندرت مشاهده‌ کرده‌ام که کسی مستقيماً به موضوع توسعه فارغ از ارزش‌گذاری له يا عليه دين پرداخته باشد. انگار گروهی آمده‌اند فقط با دين تسويه حساب کنند و گروهی هم آمده‌اند فقط از دين دفاع کنند. چيزی که خيلی اوقات در اين ميانه فراموش می‌شود، ماجرای سعادت انسان‌هاست. برای بعضی اصلاً مهم نيست انسان‌ها با فرمول آن‌ها سعادت‌مند خواهند شد يا نه. فقط مهم است حرف خود را به کرسی بنشانند.

وقتی از اين زاويه به ماجرا نگاه کنيم، به جايی می‌رسيم که همگان بر سر سفره‌ی واحدی می‌نشينند و هيچ کس را بر ديگری فضيلتی نمی‌ماند. اتفاقاً حکايت سعادت هم چندان آسان‌ياب نيست که کسی ادعا کند مثلاً با اين فهمی که من از اين چيزی که خود من به آن می‌گويم مدرنيته، شما به سعادت می‌رسيد. از آن سو هم به اين سادگی کسی نمی‌تواند ادعا کند که با اين چيزی که من از دين می‌فهمم، حال از نوع طالبانی‌اش باشد يا از نوع معتدل و انسان‌مدارش، شما لزوماً به سعادت می‌رسيد.

سخن به درازا کشيد. دو سه نکته‌ی ديگر از سخنان سروش را نقل می‌کنم و تمام می‌کنم. سروش به درستی گفت که برخی برای حل اين مشکلات، به سرعت سخن از مفاهيم فربه و بزرگی چون تمدن، عقلانيت، مدرنيته و غيره به ميان می‌آورند در حالی که وقتی برای حل مسايل به اين‌ها می‌خواهيم متوسل شويم، نخست بايد اين‌ها را با اجزاء کوچکتری تقسيم کنيم تا برای رسيدن به درکی تاريخی، برای ما قبل هضم باشد. لقمه‌های تمدن، عقلانيت و مدرنيته به اين راحتی از گلوی فهم تاريخی پايين نمی‌روند.

آخرين نکته‌ای که سروش گفت بسيار باعث خرسندی من شد. نکته‌ای که به قول خودش، مشت‌اش را برای ما باز کرد! سروش سال‌ها پيش در کتاب «از تاريخ بياموزيم» سخنانی گفته‌ بود که ديشب می‌گفت آن سخنان را پس می‌گيرد! در آن کتاب سروش ادعا کرده بود که اگر قرار باشد تاريخ يک بار ديگر تکرار شود، اين بار هم کمابيش همانی می‌شود که اکنون هست. اما سروشِ ديشب، می‌گفت که اگر قرار باشد تاريخ تکرار شود، معلوم نيست بار ديگر چه صورت و هيأتی پيدا می‌کند. گذرگاه تاريخ مونوليت و واحد نيست که همه ناچار باشند تنها از يک جاده عبور کنند. اين برای انديشمندی مثل سروش فضيلت بسيار بزرگی است که آشکارا و متواضعانه اذعان می‌کند در فهم چيزی خطا کرده است. کاش همه‌ی اهل دانش از اين رفتار درس بگيرند. حکايت مدعيان دانش که خود جداست:
يکی از عقل می‌لافد، يکی طامات می‌بافد
بيا کاين داوری‌ها را به پيش داور اندازيم

(1208 کلمه)

مطالب مرتبط

کالبدشکافی چند پاسخ

ادبِ نقد

ملاحظه‌ی بزرگان و نقدِ بی‌امان

استادان ادبيات و استادان فلسفه‌خوانده

ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان

دريغ از راه‌ِ دور و رنج بسيار!

روز زن يا روز مرد ستيزی؟

نظرها (5)

آقای زهری،

درباره‌ی «تسويه حساب‌» سخن شما درست است و اشتباه از من بوده است.

در مورد علل توسعه نيافتگی کشورهای جهان سوم بحث بسيار است. متأسفانه من با شما هم‌عقيده نيستم چون مبانی آن استدلال را سست می‌دانم و مکرر و فراوان در باب آن بحث شده است.

در مورد آقای دوستدار، عجالتاً سخن چندانی ندارم. بخشی از ديدگاه مرا آقای طباطبايی در همان گفت‌وگو با تلاش بيان کرده است. مهدی خلجی نيز در کتابچه، در مطلبی با عنوان «در ادب پژوهش» پاره‌ای از سخنان او را نقد کرده است. در اين يادداشت مختصر در مقام نقد او نيستم اما به اختصار می‌گویم که از ديد من سخنان آقای دوستدار بيش از آن‌که مبتنی بر استدلالی صحيح و روشن باشد، محصول پاره‌ای کژفهمی يا مشکلات شخصی است.

وقتی هم نوشته‌ام همگان بر سر سفره‌ی واحد هستند مقصودم اين است که همت اين‌ها نهايتاً در تئوری باید مصروف سعادت آدميان باشد. تفسيری که شما از آن کرده‌ايد کمی دور از مراد و مقصود من است. خلاصه بگويم که سخنان شما تنها در صورتی پذيرفتنی است که قايل باشيم فقط و فقط يک اسلام وجود دارد و آن هم اسلام حکومتی يا اسلام متحجرانه باشد. من چنين عقيده‌ای ندارم و شواهد تاريخی دال بر آن نيز يکی دو تا نيست. از اين گذشته، چنان که بارها نوشته‌ام هرگز نمی‌توان مبانی و اصول و تئوری‌های روزگار مدرن را به شيوه‌ای آناکرونيستیک بر روزگار پيشين تسری و تعميم داد و سپس به داوری آن نشست. اين متدی است غير علمی که خالی از خلل و خطا نيست.

در باب مدرنيته هم ظاهراً شما عبارات مرا دقيق نخوانده‌ايد و شتاب‌زده جملات‌تان را نوشته‌ايد. آن‌چه من از آقای سروش نقل کردم اين بود که مفاهيمی چون مدرنيته، عقلانيت، تمدن و غيره، مفاهيمی کلی و فربه هستند. همين و بس. من اصلاً اين‌جا صحبت از «تعريف» مدرنيته نکرده‌ام و هيچ سخن نرماتيو و هنجاری هم در باب آن نگفته‌ام. کمی عجولانه به نقد اين جملات پرداخته‌ايد.

در باب تاريخ و تاريخيت، موضوع کمی گسترده‌تر از بحث اسلام و دين است. مزيد تذکر، می‌توانيد «فقر تاريخی‌گری» کارل پوپر و «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» را بخوانيد تا اشارات من روشن‌تر شود. خلاصه‌ی سخن سروش اين است که از ديد او چيزی به نام تقدير تاريخی از واقعيت فاصله دارد. اين نوع برداشت بیشتر متأثر از تعاليم و آموزه‌های مارکسيستی است که مبلغ و مروج آن در ايران حزب توده بود. بدون اين‌که بخواهم در باب مارکسيسم ارزش‌گذاری کنم، بر حسب آن‌چه خوانده‌ام نمی‌توانم با انديشه‌های مارکسيستی هم‌رأی باشم. سخن شما هم در باب تاريخ رنگ و بوی «تقدير تاريخی» دارد و پايگاه استدلالی محکمی ندارد. عجالتاً در این باب، استدلال‌های من عمدتاً همان استدلال‌های پوپر در دو کتاب فوق‌الذکر است. خشنود می‌شوم اگر پاسخ متينی به آن سخنان سراغ داريد، مرا هم در جریان بگذاريد.

باز هم متشکرم از تذکری که به خاطر خطا در تعبير «تسويه حساب» داده بوديد.

و در ادامه:
4- می‌نويسيد: «وقتی از اين زاويه به ماجرا نگاه کنيم، به جايی می‌رسيم که همگان بر سر سفره‌ی واحدی می‌نشينند و هيچ کس را بر ديگری فضيلتی نمی‌ماند». ببينيد دوست عزيز! ما يا در دايره‌ی بسته‌ی ذهنيات خود زندگی می‌کنيم، يا در جهان واقعی. اگر آن‌چه که می‌خواستيم تحقق می‌يافت که ديگر دنيا گلستان شده بود!
در جهان واقعی، انسان‌ها بر هم فضيلت دارند، هرچند اين موضوع با معيارهای اخلاقی من و شما ناسازگار باشد. اصولاً تمام اين تکاپوها برای هويت‌يابی و حرکت به جلو (اقتصادی و فرهنگی) و مقايسه‌ها برخاسته از همين تفاوت است.
5- در مورد "آسان‌ياب نبودن سعادت" با شما هم‌عقيده‌ام. ولی در باب مدرنيته که اشاره کرده‌ايد، کمی بحث وجود دارد. موضوع اين نيست که من و شما چه تعريفی از مدرنيته داشته باشيم و نام مدرنيته را بر چه بگذاريم؛ موضوع اين است که مدرنيته در جهان امروز تعريف و مثال‌های روشنی دارد. حال، کسانی که با اين تعريفِ جامع مشکل دارند و يا اصولاً جوامع مدرن را مدرن نمی‌دانند، بهتر است اسم تصورات خود را "مدرنيته" نگذارند و آن جامعه‌ی مدرن مورد نظر خود را از عالم خيال، به عالم واقع کشانده، جامه‌ی عمل بپوشانند.
6- شما متفق‌القول با دکتر سروش می‌گوييد: «گذرگاه تاريخ مونوليت و واحد نيست که همه ناچار باشند تنها از يک جاده عبور کنند.» اين حرف البته ايده‌آل جالبی‌ست و کم هستند انسان‌هايی که از آن خوش‌شان نيايد، امّا سخت با تجربه‌ی تاريخی بشر (خصوصاً در دو سده‌ی گذشته) و واقعيت جهان امروز ناهمخوان است. با نگاهی به جهان کوچک شده‌ی امروز، به وضوح می‌بينيم که حتا مدعيان اين نظريه که همواره نتی خارج می‌زده‌اند، امروزه به آن "گذرگاه يکسان تاريخ" پای گذاشته‌اند، چه متوجه شده‌اند به راستی راه ديگری جز همساز شدن و همقدم شدن با جهان غالب وجود ندارد. نمونه‌اش: چين کمونيستی و ترکيه اسلامی.

در حاشيه:
اميدوارم از انتقاد و منتقد استقبال کنيد و نقد را حمل بر "غرض‌ورزی" نقّاد نفرماييد که چنين نيست و مباد!

سلام.
1- بحث‌های تحليلی شما اغلب -در اصطلاح- دچار "ميانبر" می‌شوند! نمونه می‌آورم؛ می‌نويسيد:
«شمار زيادی از روشنفکران ما به جای توجه و عنايت کافی به معضل اصلی کشورهای مسلمان و يا جهان سومی که از نظر من توسعه نيافتگی مزمن است، تمام توجه خود را معطوف به نقد تفکر اسلامی کرده‌اند. تفکر اسلامی باید نقد شود و جای خود را دارد. اما وقتی به مفهوم توسعه از ديدی علمی نگاه کنيم، اسلامی و غير اسلامی‌اش کاملاً بی‌معناست.»
اما نكته‌ی کليدی اين‌جاست که اين روشنفکران در تحليل‌های خود -چه علنی و چه در لفافه- يکی از عوامل اصلی توسعه‌نيافتگی کشورهای اسلامی را خود اسلام می‌دانند. آنان معتقدند که دخالت اسلام در تمامی امور، جلوی جريان انديشه و نگاه به آينده را گرفته است. شما در نوشته‌ی خود اين مسئله‌ی مهم (منظور: نظرگاه اين روشنفکران) را ناديده گرفته‌ايد.
2- جواد طباطبايی تئوری "امتناع تفکر شرقیان" را از "دين‌خويی" آرامش دوستدار وام گرفته است، هرچند خود به آن معترف نيست و با قرارگرفتن در قالب منتقد دوستدار، قصدش کتمان اين واقعيت است.
3- در ادبيات فارسی، چيزی به نام «تصفيه حساب» نداريم! درستش "تسويه حساب" است و واژه‌ی "تصفيه" به صورت مجرد می‌آيد. شايد توضيح‌اش اين‌جا چندان درست نبود، ولی از کثرت استعمال، گفتم بد نيست دوستان ديگر هم بخوانند و بدانند.
موفق باشيد.

سلام

داريوش عاشق دكتر سروش. اين لندن هم جاي خوبيه. از دكتر سروش آنجا سخنراني دارد تا مهمدي خلجي.
مطلب را خواندم اما با دقت خواندن يك گزارش ارزشي فراتر دارد.

يا حق

Free counter and web stats