October 25, 2004

« ميهمان تازه‌ی طربستان ملکوت | صفحه‌ی اصلی | سخن بگو »

داوری زمان و حافظه‌ی مردم

تابستان سال پيش بود که در سفر آلمان به ديدار سايه در کلن رفتم. يکی از مسايلی که طبعاً در چندين ساعت نشستن نزد سايه پيش آمد، ماجرا حافظ بود که قصه‌ای بس کهن است و فراوان از آن نوشته‌ام. می‌خواهم امروز بار ديگر اين سؤال را از خود و از شما بپرسم که حافظ و مولانا تا کی و تا کجا می‌مانند؟ سايه خوب می‌گفت که معيار ماندگاری يک شعر استقبال مردم و داوری زمان درباره‌ی آن است. انوری شاعری است بسيار زبردست و سخن‌سنج. اما آيا شعر او به اندازه‌ی شعر حافظ در خاطره و دل جان مردم جاری است؟ خاقانی از اساتيد مسلم شعر پارسی است، اما او کجا و مولوی کجا؟ حتی عطار و سنايی که مولوی بسی وامدار معرفت آنان است، چندان که مولوی در ذهن و ضمير مردم ما جای دارد، در يادها نيستند. حافظ اما از همه بختيارتر بوده است که هنوز هم پرده‌های سوداييان را می‌درد و مقبول خاص و عام است. حکايت شعر امروز اما چيست؟ شعر امروز که می‌گويم شعر به اصطلاح نو يا به طور عام‌تر شعری است که پشت پا به سنت فرهنگی و فکری شعر پارسی زده است. نمی‌توانم شايد مقصودم را خوب بيان کنم، اما يک چيز را با تمام وجود حس می‌کنم که شعری که می‌ماند و بقا و دوام دارد واجد عنصری است که رخنه در دل و جان هر زنده‌‌ای می‌کند. بدون هيچ ملاحظه و محابايی اين را می‌گويم که در زمانه‌ی ما عده‌ای پديد آمده‌اند که هذيان‌های بی‌ سر و ته و نامفهومی را شعر می‌نامند و گويا ديگر بايد نام هر مهمل و مزخرفی را شعر بگذاريم. يکی از دلايل مهم اين آشفتگی و نابسامانی البته اين است که نقادان و خداوندان ادب و دانش گوشه‌ی عزلت و انزوا اختيار کرده‌اند. لازم نيست حتماً در عصر فروزانفر، همايی، نفيسی، محيط طباطبايي، زرين‌کوب و خانلری‌ها زندگی کرده باشيد تا اين را حس کنيد. در زمانه‌ی ما هم اساتيد دانشمند هستند اما در کنج سکوت هستند. سايه در همين سفر اخيری که به لندن داشت برای‌ام حکايت می‌کرد که: «زمانی با شفيعی کدکنی اشعار يکی از به اصطلاح شاعران معاصر را با هم بارها خوانديم مگر چيزی از آن بفهميم. بارها به خود و دانش ادبی خود شک کرديم که مبادا اين‌ها به کشفی عظيم نايل شده‌اند و اصلاً ما هستيم که نفهم مانده‌ايم!» اما حقيقت اين است که وقتی نخست شاعری برجسته که سعی می‌کند به انصاف در دستاورد شعری يک شاعر نگاه کند از فهم معنا و مفهوم آن عاجز می‌ماند و در ثانی آن شعر راه به دل مردم کوچه و بازار نمی‌يابد و از جمع عده‌ای که با هم رفاقت حزبی دارند آن سوتر نمی‌رود، بايد در شعر بودن آن ترديد به دل راه داد.

باری تمام اين‌ها را نوشتم که بگويم حافظ و مولوی، به اعتقاد من، می‌مانند و باقی هستند مگر اين‌که آدمی چنان عوض شود که ديگر دغدغه‌های آدميت را از ياد ببرد. تا عالم و آدم اين است که هست، شعر حافظ و مولوی در ما اثر خواهد کرد. باور ندارم که به اين زودی‌ها عالمی و آدمی ديگر ساخته شود. خدا آخر و عاقبت همه‌ی ما را به خير کند وقتی که آن تمنای حافظ درست از آب در بيايد!

(526 کلمه)

مطالب مرتبط

کالبدشکافی چند پاسخ

ادبِ نقد

ملاحظه‌ی بزرگان و نقدِ بی‌امان

استادان ادبيات و استادان فلسفه‌خوانده

ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان

دريغ از راه‌ِ دور و رنج بسيار!

روز زن يا روز مرد ستيزی؟

نظرها (2)

سلام رفيق / وبلاگ پيچاي را بخوانيد و نظر بدهيد / خوشحال خواهم شد / موفق باشي / زياده قربانت

عزيزا،
شعر روزگار کهن با آن امروز در محيط و معنا و مخاطب و هدف و انگيزه متفاوت است. شعر آن دوره ها به هدف جاودانگی خلق می شد. و ما در هر دوره با يکی و چند شاعر که بازشان می شناختيم نزديکی بيشتری حس می کرديم. يک روز سنايی بوده و روز ديگر عطار مثلا در روزگار خود مولانا. يک روز هم خواجه و سلمان و سعدی مثلا در روزگار خود حافظ. يک روز ديگر جامی بوده است و صائب و کليم. بعد در روزگار ما فردوسی و سعدی و ديرتر مولانا و حالا حافظ. هر عصری زير نگين يکی از اين خداوندان سخن بوده است.

اما امروز ديگر کسی شعر برای جاودانگی نمی گويد. شعر اگر هنوز زنده باشد بيان حال فردی است. نه بيش. اگر هم هذيان است و بی سروته البته آشفتگی درونی ما را فاش می کند.

قصه ای دراز است به همين اشاره کوتاه می کنم.

دوستار،
مهدی

Free counter and web stats