May 30, 2004

« فاخته‌ی ملکوتی | صفحه‌ی اصلی | اُرکت و پلکسو »

تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه


در راستای اين‌که ظهير درگاه ظاهراً اشتياق وافر و ارادت غريبی به رؤيت مسوده‌ی تصاوير آن عالم استراليايی کانادا ديده‌ی بريتانيا نشسته‌ی برلين رفته پيدا کرده‌اند، عجالتاً به نقش تمثالی از معلم قبله‌ی عالم اکتفا می‌کنيم که در ذيل می‌آيد:


حضرت جان کين
 اين هم عکسی دیگر از آن عالم بی‌بديل:
حضرت کين


که البته مربوط به ايام جوانی ايشان است گويا! باری، برخی از اشارات و کتاب‌های جان کين در حجره‌ی لينکدونی ارض مقدسه آمده است. طالبان می‌توانند به همان‌جا رجوع کنند. اما ما هنوز هم به ظهير شک داريم. نمی‌دانيم اين سخنان چرب‌زبانانه را به چه قصد و نيتی گفته است. وليعهد هم که در پاسخ مرقومه‌ی ما تعلل وافر کرده است. نمی‌دانيم چه خبر است در درگاه. پراگيان که سر در نقاب سکوت کشيده‌اند الا ظهير. برلينيان هم که احتمالاً در معيت وليعهد به خاطرشان جای ديگری مشغول است. اهل وين هم که شده‌اند حاجی حاجی مکه! چه خبر است در درگاه؟ ما چهار روز ملتزم درس و مشق بوديم همه‌تان پراکنده شديد؟ زهی همت! آی ملکوت نشينان!‌ ما هول برمان داشته است؟ وليعهد! کجا رفتی؟
 قبله‌ی عالم نگران که قلبش دارد از دهانش در مي‌آيد!

(186 کلمه)

مطالب مرتبط

نزاع ميان ابتذال و فلسفيدن

وليعهد منور

فاخته‌ی ملکوتی

از فتنه‌های دربار

جل الخالق!

اغتنموا ايها الاصحاب!

از اصحاب ملکوت

نظرها (13)

اين كه قيافه اس شبيه گي ها ست ؟ حتما گي هم هست ؟

باری ما که غايب الملکوت باشيم، در مقام ربوبيت عده ای از مقربان درگاه افول می بينيم، و تبری می جوييم از گرفتار آمدگان به آلايش های دنيّه ی اين عالم، همان مقربانی که عنقريب است از حدّت غلبات شوق و جذبات محبت، و از فرط ممارست در احساس محسوسات، فرود ِ به ناسوت کنند.
به فطنت در علّت مداقّه کرديم، دريافتيم که جملگی نازک کاران از هرم منشور تا قاعده ساکنان ملکوت در کار تعليم و تعلم اند.

در مرقومه ی ديگری اندر احوالات طبيب الملکوت مشغول در کار طهرانيان خواهم نوشت!.

با عرض ادب كاملا تصادفي
خيلي هم ممنون كه كتابچه و سلامي و كلامي گمشده ام را اين جا پيدا كردم.

پروا

با عرض ادب كاملا تصادفي
خيلي هم ممنون كه كتابچه و سلامي و كلامي گمشده ام را اين جا پيدا كردم.

پروا

قبله ی عالم به سلامت،
خوب است که با يک بانگ حقانی و ربانی اش خفتگان سر از بالش تزوير برداشته و همديگر را افشا می سازند تا خلايق ببينند که در اندرونی ملکوتی سلطان چه ها می گذرد. تفو بر روزگار، تفو!
ما کجای کاريم قبله ی عالم؟ چه اجازه دارند اين آقايان سلمانی نشسته اند سر همديگر را می تراشند، حالی که بزرگان اين روزها در موزه ی هنرهای معاصر دارند “چگونگي پيدايش نطفه هنر در انديشه ی هنرمند” را بررسی می کنند و آنطور که ايسنا، راپورتچی ما در طهران نقل می نمايد جواب آزمايشات خوب بوده است. بد نيست که يک آزمايش چشم از ملک الشعرا، يک آزمايش خون از ظهيرالملکوت، و آزمايشات ديگر از نازک الملکوت به عمل آيد و نتيجه را به طهران بفرستند تا در موزه ی هنرهای معاصر در معرض همگان قرار گيرد. البته من نمونه برداری هم تجويز می کنم.
ممالک محروسه ی ملکوت مگر چه کم دارد که در چنين آزمايشاتی سربلند و بالنده نباشد. ما با شيخ محمدالبرادعی رضوان الله عليه که با جهنم سر عناد دارد، صحبت خواهيم کرد که در بازديد از آزمايشات طهران در مورد چگونگي پيدايش نطفه هنر در انديشه ی هنرمند رضايت شان را اعلام فرمايند و امر به گزارشی مبسوط از کشت و صنعت برخی اهالی ملکوت بدهند.
آزمايشات "نطفه ی هنر" چه کم از آزمايشات "هسته و اتم دارد، قبله ی عالم؟ والله عالم بالامور.
وليعهد عالم بالامور

حالی درون پرده بسی فتنه می رود

و قبله اما بايد آگاه باشد که اين ظهير خفاکار نابکار، چندان که به دشواری افتد و دسيسه هايش عيان شود، جسارت تا آن حد به کار آورد که از زبان خاقان جهاندار سخن گويد و قصد تباه خود با نظر همايونی نه همسان که يکی شمارد. زهی شرم. که اين طايفه که نسبت خويش به رسول خدا و بل بيشتر به خود خدا می رسانند، چنين در شعبده و دروغ يکه اند.
و قبله خود ديد که جان نثاری اين کمترين، چگونه رسوا کرد هر دو دشمن خانگی را و پرده از کار نهان آنان برداشت. خود به چشم مبارک همايونی ديديد که همان ظهير پرفريب، که تا دوش به خون وليعهد تشنه می نمود و سعايت اوی می کرد، حال با او از در مغازله درآمده است؟ بل بدتر ، از خاقان جم نشان قدر شوکت جلالت مآب، به سادگی، گويی از کهتر خود و باز بل هم بدتر ياد می کند و در عوض، آن پروس نشين را ملقب به القاب بی مسمی و بل مسموم کرده که ما را از ذکر آن در پيشگاه همايونی عرق شرم به پيشانی است.
و قبله‌ی عالم بايد خود حال نيکوتر بدانند قدر اين خدمت که ما کرديم و آن نقشه ها که نقش بر آب کرديم و دوستی دو دشمن نما به هم و دشمنی آنان به شخص اول بارگاه ملکوتی را چندان آشکار کرديم که جای ترديد و انکاری ديگر نه.
و بهتر است حاليا، قبله خود اين ظهير هزار چهره را سياست کنند که چون از کوير برآمده، توان فرانگريستن ندارد در کوهسار همدان، که قله هاست در آن و در قصبه قم، البته از گلدسته ای که ما خود افراشتيمش بلندتر نبوده است و هم بايد بداند که اين عرصه را اکنون ببايد خالی گذاردن که بيش از اين با حق درافتادن، جز رسوايی هيچ سود به او نبخشد.
و البته لازم است تا وليعهد را متوجه کردن به امور و احوال. که خبر می رسد اين روزها مدام از بلاد عمان و مادريد ياد می کند و خويش را با ولايات عهد آن ديار می سنجد. و اين نه راه آمادگی برای ملکداری است آخر. و او البته هر چه می کشد در اين ميانه، از همين ظهير می کشد و بس.
و ما درباره جان کين، اعلی الله مقامه و کثرالله امثالهم، گفته های ناگفته بسيار داريم که در عريضه ای ديگر به رويت همايونی خواهد رسيد.
ملک الشعرای هوشيارِ ِ دشمن رسوا کن

در حال مفارقت ديوان رسائل بوديم، مهمتی فراياد آمد. بر حسب اخبار پنهان‌پژوهان، نازک الملکوت در سمرقند در کار نازک‌بدنان است. شهر در ولوله است و زلزال. مقتضی است قبله عالم اقدامات لازم را مبذول بفرمايند که تأخير موجب پشيمانی است.
ظهيرِِ ذوب در ولايت

آن شيخ شطاح همدانی که چون در حجت فروماند، سلسله خصومت بجنباند، در نظر قبله عالم نه سزاوار سروری بر شاعران است نه سرودن شعر. آن به که کار خويش گيرد و پشت فرمان نشيند و سر به هوا نسپارد و چشم بر علامت دوزد و سياقت آموزد که کار ملک، تدبير و تأمل خواهد نه تخييل و توهم.
ظهير هرچند از دست ولی‌عهد خون خورد، در نظر عام خنده بر لب می‌نشاند و ظهير و ولی‌عهد هرگاه لحم هم بخورند، هرآينه عِظام هم دور نيفکنند. پس آن شطاح همدانی لاجرم بايد که عبرت گيرد و از سکوت حشمت‌آلود سلطان هراسی عظيم در دل راه دهد که، بيت
آن جا که عقاب پر بريزد
از پشه لاغری چه خيزد
و الله اعلم بالصواب
ظهير هوادار قبله و مقام معظم ولايت عهد

در سفر بودم و برگشتم و ديدم رويش
مانده حالی قلمم معطل وصف مويش

هر که اوصاف وی از قبله‌ی عالم بشنيد
هوش و عقلش برمد حال به ديد رويش

گشته معلوم مرا از چه جهت قبله‌ی ما
اين چنين بست نشسته به محل و کويش

آنکه جان است و دو صد جان فدايش بادا
کرده صيد دل بی تاب خم ابرويش

موی آشفته، يقه بسته و چشمان خمار
ناز بسيار و نمکخنده به لب می جويش

شيوه‌ی دلبری آری که نکو می داند
رسم آشوب بياموز تو از گيسويش

از کمالات وی آخر چه توانم گفتن
عالمان را برسد قد فقط زانويش

عارف راز بود کاشف اسرار نهان
آنکه دريا شده سيراب همی از جويش

ترکتاز است و سرآمد، همه در وقت شکار
ببرد رونق هر اسب، خر و يابويش

خود ِ جان است، تن و پيکر او هم جان است
او چه کين است که مهر است بر و بازويش

اين همه، يک لغت از دفتر جان کين باشد
به مثل آجری از قلعه و از بارويش

ليک اما سخنی مانده به جا با قبله
تا بداند که چه فتنه است روان در سويش

( اندکی بيش در اين ساغر ريز
تا کنم ريتم کلامم تعويض

اندکی بيش مرا بخش بدون پرهيز
تا نترسم ز حريفان به شوق تعويذ):

ذکر آنان سخن مرحوم کين
ولی دارند به او صدها کين

روی از مهر، ولی باطن کين
دشمن دوست نما يعنی اين

آن ظهيری که خفاکار بود
آری همواره جفا کار بود

نيستش به شکم روده‌ی راست
دوغ در کاسه دهد به جای ماست

حرف از دين و خدا دارد او
باورم نيست تو را خواهد او

شهريارا نکنش باور هيچ
در جدالی نکنش داور هيچ

او پی قدرت و سودای خود است
در پی امشب و فردای خود است

کی به فکر ملک و ملک است او
نی به فکر ملک و ملک است او

فتنه‌ی دوش مگر يادت رفت
شورش شوش مگر يادت فت

ليک در فتنه نباشد تنها
با وليعهد بود او همپا

جمله هايی که به برلين نوشت
همه را از سر تزيين نوشت

او فقط در پی تاج است و نگين
می گی نه؟ يک کمی صبر کن و ببين

عزل بايد که وليعهد بشود
حبس بايد که به مشهد بشود

قبله را خواب گرانی بربود
ای بسا نقشه که پنهانی بود

حاليا جای قلم، نيزه و شمشيرم ده
وقت افشا رسيد، رخصت نخجيرم ده

شرح اين نکته بماند تا بعد
جنگ آغاز شود ساعت سعد


ملک الشعرای از سفر برگشته‌ی شمشير به دست ِ آماده‌ی "کين"خواهی



در پوستين درويشان افتادن و مرام ايشان يک‌سو نهادن و حاطر پاک‌دلان را پی‌کردن و بر احساس قبله اهل ملکوت دست گذاشتن و در عَلَن زهد فروختن و در خلوت کار ديگر نمودن، هرآينه ولايت را تباه کند و عهد را سست گرداند. ما به عنوان عقل منفصل قبله همايونی ناقوس خطر را به صدا درمی‌آوريم تا ناموس ملکوت و قانون رعيت شکست برندارد. حکايت تزوير ميرزاهای چه و چه در تاريخ مکتوب است و بر قبله عالم مکتوم نيست.
شب دوشين مرحوم مغفور جان کين در عالم رؤيا بر ما ظاهر شد با موی آشفته و رخ خوی کرده. گفتم اين پريشان حالی را سبب چه باشد؟ گفت اين تلميذ ما گرچه قبله عالم و کعبه آمال است گاه در کار ملک و ملکوت سهل می‌گيرد و با تساهل و تسامح اساس دين و دنيا را عرضه فنا می‌کند. بيت:
قل للذی يدعی بالعلم فلسفة
حفظت شيئاً و غابت عنک اشياء
قدحی از خون خويش پر کردم و پيش روی آن استاد اعظم و معلم اول نهادم. در سرخی جام نگريست و اشک خويش بدان رنگ بياراست و گفت: از مشتی طرار، ترس دارم که پرده عصمت اعتماد قبله عالم بدرند و ما را در يوم الحساب شرمسار صاحب کتاب کنند.
اين اقاويل تأويل عظيم دارد و ما را هنوز از اين رؤيا حيرت است. بيت:
حيرت اندر حيرت آمد زين قصص
بيهشی خاصگان اندر اخس
ما به اقتدا و اقتفای حضرت جان کين اعلی الله مقامه در رمز سخن گفتيم تا آن نامحرمان بر لينت کلام ما بنگرند و سخت عبرت گيرند.
سر قبله عالم به سلامت
ظهير الملکوت عالم الاسرار

سلام حضرت استاد... باور كنيد من هر وقت پا به ارض ملكوت مي گذارم ادبياتم خود به خدايي قابيلي الاصل مي شود، ياد پدر ومادر بخير بادا و دست شما درد نكند با اين لينكي كه مرحمت فرموديد... ارادتمند قابيل يوسفي

امروز که چشم به جهان گشوديم باز چهره ی نورانی ثقةالاحساس و المناظره، جان کين فقيد (قدس سره) را زيارت کرديم. بيت:
به به از آفتاب عالمتاب!
چون دليلت بايد از وی رو متاب
از وقتی شنيده ام که ملکوتيان ديار اطريش به سفر حج رفته اند، ما هم هوايی قبله ی عالم و سلطان بانو شده ايم و صفحه ی سی و سه دور مرحمتی را می گذاريم در گرامافون تا دل مان تازه شود:
تو مکه ی عشقی و من
زائر رو به قبله تم
من اولين قربونی
عيدای فطر کعبه تم.... والخ.
باری ما کجا و پراکندگی، قبله ی عالم؟ ما که قرار است ابدالدهر وليعهد و تنها بمانيم از طعن و لعن ظهيرالملکوت هم نمی رنجيم. بيت:
مستيم و عاشقيم و به گلزار می رويم
دل داده ايم و از پی دل دار می رويم
با رهروان ملکوت احرام بسته ايم
ما رخ به کعبه کرده ايم پی يار می رويم
در آرزوی خنده ی قبله ي عالم خود
در کوی او چو سايه ی ديوار می رويم
به ياد دارم در سال های دور روزگاران خوش، روزی در آلاچيق باغ ملکوت، مرحوم جان کين (ره) با جمعی از عارفان و سالکان و احباب با انگشت به قبله ی عالم اشاره کرد و فرمود: "کجايی؟"
گفت: "کلاس جان کين بودم، هنوز ناهار نخورده م."
بعضی به جان کين حاضر شک بردند که جان کين ديگر است، و جان کين غايب، ديگر. و قطب العارفين حضرت جنرال الدين نيکلسون فرمود: "جان کين، عالم ربانی بود، پس هم اينجا بود، هم آنجا بود، پس کَشَفَ الدوجا بود." و همگی بر قبله ی عالم آفرين گفتند که اسرار هويدا می کرد.
نقل است که روزی قبله ی عالم در معيت جان کين (ره) و حجةالحق ادوارد براون عليه الرحمه عزم پراگ کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود، و تصديق بايستی گرفت. گويند سه ماه بی وقفه با جان کين صحبت داشت، و نيکلسون را از اين مباحثه خوش آمد، آفرين گفت و دختر بدو داد. قبله ی عالم نخواست، عرض کرد: "ما زن داريم." نيکلسون متغير شد و رو به ترياق آورد و به تهران شد و مجاور گشت و ديگر باز نيامد.
جمله ی عارفان قبله ی عالم را از اين جواب دندان شکن خوش آمد و کسی از مريدان گفت: "مرا وصيتی کن." فرمود: "خود را کوچک کن." کسی پرسيد: "قبله ی عالم، از چه سبب؟" فرمود: "حجم زياد تأخير می اندازد در ظهور." همگی او را آفرين کردند و آنها به راه می رفتند. گويند هجده ماه می رفتند. نقل است که درويشی در آن ميان پرسيد: "عشق چيست؟" گفت: "يک دو سه. سوختن، خاکستر شدن، به باد رفتن."
جمله ی عارفان حيران بودند که مردی بدانان پيوست. نقل است که اين ظهيرالملکوت بود که از عياران بود و شبانه روز هزار رکعت نماز می کرد بی سبب. قبله ی عالم فرمود: "بگو تن تن."
گفت تن تن. قبله ی عالم گفت: "اين تو را از هزارهزار نماز بهتر است." از آن پس بود که ظهيرالمکوت به جمع مريدان زبده پيوست و رساله ی ناتنی نبشت.
فاخته ی ملکوتی، وليعهد

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است قبله عالم! از درس سحرگاه و ورد شبانه برمي‌گشتيم که ديديم تمثال بی‌مثال عالم ربانی و عارف صمدانی جان کين عليه آلاف التحيه والثناء بر ديوار ملکوت نقش بسته است. ياد جد اعلای ايشان مرحوم جان استيوارت ميل افتاديم که با جد اعلای ما مراودات و مکاتبات سر و علن داشتند و مفاوضات علمی‌شان علی الدوام برقرار بود. رحمة الله عليهم اجمعين. بيت:
تلک آثارهم تدل عليهم
فانظروا بعدهم الی الاثار
اما پرسشی در ذهن ما خليد که بنا به حافظه خانوادگی، مرحوم جان کين دارای لحيه‌ای طويل بود و دايم در حال دست کشيدن بر آن؛ و اين اواخر هم يک جورهايی لحيه ايشان جوگندمی شده بود، اما در اين تصوير ما اثری از لحيه نديديم. نکند اين عکوس و نقوش محرفه و معوجه هم از تلبيس آن ابليس برلينی در امان نمانده است؟

Free counter and web stats