May 28, 2004

« دست ما کوتاه | صفحه‌ی اصلی | تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه »

فاخته‌ی ملکوتی

وليعهد جان
تصدقتان گردم! مرقومه‌ی شريفه‌ی والاجاه وليعهد بزرگ بارگاه عز وصول يافت و به رؤيت چشمان خاقان جم اقتدار رسيد. از ضمير منور وليعهد درگاه البته نهان نماند و نيست که در اين ايام دراز فراق و جدايی از تدبير امور ملک و تمشيت ارکان ملکوت، لحظه‌ای از ياد رعايای درگاه غافل نبوده‌ايم. باری بارها نيت کرده بوديم که مرقومه‌ای مفصل به رسم معهود شهريارانه مکتوب کنيم و چاپار مخصوص همايونی را مکلف کنيم که به طرفة‌العينی منشور مقدس خاقانی را به تمامی اطراف و اکناف ملکوت ارسال دارند. سلطان‌بانو هم مکرراً ملال خاطر خود را از بی‌رونقی دفتر ديوانی و غبار نشستن بر کنگره‌ی ملکوتی بارگاه ابراز داشته‌اند. ما هم چنان که رسم اجداد جهاندارمان بوده‌ است مدام از نگاه عبرت و اشارت حکمت متفطن اين نکته بوديم که:


آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
ديديم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای
بنشسته همی گفت که کو کو؟ کو کو؟
هر چه باشد از این سکوت و خاموشی مستعجل ملالی به دل راه مدهيد که قبله‌ی عالم تازه ديروز از مداومت بر تکاليف جامعه‌ی غربيه‌ی وست‌مينستر و تمرين لوازم دموکراسی فراغت حاصل کرده‌اند. چنان که رسم معهود ارباب دانشگاه است گرفتار تدوين رساله‌ای بوديم که ختم تحصيل را اعلام نماييم. هنوز هم البته چندين ورق‌پاره را بايد سر و سامان دهيم تا فراغت کامل حاصل آيد.
و اما بعد؛ در باب روزگار ارض مقدسه و ممالک محروسه‌ی ملکوت لازم افتاده است که تذکرات واجب و تنبيهات لازم همايونی برای قاطبه‌ی مقیمان درگاه ارسال شود تا به آداب حضور واقف بمانند و در رسوم اقامت قصوری نورزند. وليعهد جان! قربانتان گردم! گويا تنها شما هستيد، که با وجود تنهايی که مثل تنهايی خدا شده است انگار، دمی از تمشيت امور حجره‌ی منوره‌تان غافل نمی‌شويد. بعضی‌ها گويا به سفر قندهار و هرات رفته‌اند. يکی دو نفر را که ما البته اطلاع واثق داريم که از ظل انوار همايونی خروج کرده‌اند. نازک‌الملکوت و ماوراءالملکوت سر از سمرقند و بخارا در آورده‌اند. خودتان می‌دانيد که اين طايفه‌ی دل در هوای خوبان را نمی‌شود دمی در آستان مقدسه پای‌بند کرد. هوای سيه‌چشمان کشميری و ترکان سمرقندی رهاشان نمی‌کند! صدر اعظم درگاه هم که می‌بينيد و می‌دانيد کم‌گوی شده است و اخيراً هم از قبله‌ی عالم درخواست کردند که آن نشان عاليه‌ی ادبی را که بیتی درخشان از حافظ شيرين سخن بود از صدر منزل‌شان برداريم مبادا جماعت صادر و وارد ظن خودبينی و کبر و نخوت بديشان ببرند. دل رئوف قبله‌ی عالم اجابت درخواست کرد البته. اما ما به همان بيتک خوش بوديم. ظهیر‌الملکوت که تن‌تن تنی ناتن‌تنی در آورده‌ است! ما نفهميديم ظهير با که تنی است و با که ناتنی؟ مدتی پيش از صدر اعظم شنيديم که با اتفاق يکی از مه‌پيکران پراگی سودای آب‌تنی داشته است. راست است آيا؟ هر چه باشد تأکيد فراوان بفرماييد به ايشان که احتياط واجب است که در رعايت آداب شرع کوشش وافر کنند. در همه حال از دوختن آن کلاه مشهور غفلت نکنند که مايه‌ی خذلان و شرمساری ملکی و ملکوتی نشود! سياح‌الملکوت و قديسة‌الملکوت هم گويا هوس ديار شيطان کرده‌اند. خودتان استفسار لازم را بفرماييد و خبرش را به سمع سلطان برسانيد که اين‌ها چرا از درگاه ما خارج شده‌اند؟ قصد سفر داشته‌اند فقط؟ ما مراتب رنجيدگی عميق خود را از اين بی‌ سر و سامانی درگاه به شما ابلاغ می‌کنيد. فکری بکنيد تو را به خدا!
وليعهد بزرگ! ساعد و قبضه‌ی قبله‌ی عالم از ترقيم و تحرير ديگر رنجه شد. عجالتاً همين مرقومه‌ی مختصر را داشته باشيد تا مجالی اگر حاصل شد، رقعه‌ی جديدی صادر کنيم.
 قبله‌ی در کار درگاه و دلتنگ وليعهد

(588 کلمه)

مطالب مرتبط

نزاع ميان ابتذال و فلسفيدن

وليعهد منور

تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه

از فتنه‌های دربار

جل الخالق!

اغتنموا ايها الاصحاب!

از اصحاب ملکوت

نظرها (3)

قربانت گردم
فی الحال از کلاس جان کين رسيده نرسيده نامه را باز کردم دستخط همايونی توأمان با طنز و مطايبه خستگی از جان مان گرفت، به نوکرها دستور کيک و قهوه داديم تا همينطور نم نمک قهوه بخوانيم و دستخط مبارک را بنوشيم. بيت:
باز رسيديم زميخانه مست
باز رهيديم زبالا و پست
جمله ی مستان خوش و رقصان شدند
دست زنيد ای صنمان دست دست
مقصود مولانا از ميخانه همان کلاس جان کين اعلی الله مقامه باشد، منظور از "زبالا و پست"، سختی فهم کلام جان کين در فيلم صامت است. "جمله ی مستان" اشارتی است به ساکنان بلاد پراگ که جمله کافر بودند و برخی تزوير می کردند و قصه شان را به عرض رسانديم چندانکه رفت. بيت شاهد:
باده پرستان همه در عشرتند
تن تن تن تن شنو ای تن پرست!
الغرض بحث تنی و ناتنی و تنانه و تن پرستی کفار از مباحث اصلی حضرت جان کين است. و ايشان نقل می کردند در زمان ماضی در معيت قطب العارفين حضرت جنرال الدين نيکلسون با گوش خودشان شنيده بودند که فرمود: لذتی در تاريکی هست که در روشنايی نيست.
برخی نظير ظهيرالملکوت در تاريکی روزگار به عشرت می گذرانند و به ما خنده می کنند، قبله ی عالم. بيت:
زير و زبر گشت خرابات ما
خنب نگون گشت و قرابه شکست.
باقي بقاي شما - فاخته ی دل شکسته

قبله عالم! تصديع می‌دهيم از بابت شوقی که اخيراً در ما به شکل غريبی پيدا شده نسبت به مرحوم مغفور جان کين طاب ثراه و سمع اقوال دُرربار ايشان. گفتيم از قبله تاجدار بخواهيم بلکه مسوده تصاوير آن خلدآشيان را به ولايات بوهميه بفرستند که سخت بی‌تاب نيوشيدن کلمات قصار و طوال آن حکيم الاهی و عالم ربانی هستيم. بيت:
آب دريا را اگر نتوان کشيد
هم به قدر تشنگی بايد چشيد
ما که عقل منفصل قبله عالم باشيم تصديق می‌کنيم که حضرت جان کين، وحيد عصر و فريد دهر بود و مانند وی در همه اعصار شايد يکی دو چند بود. بيت:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نيست
که تر کنی سر انگشت و صفحه بشماری
اخيراً در کتابی خطی موشح به نام ميرزا طاهر خوشنويس عليه الرحمه خوانديم که قرائت مولفات و تلاوت مصنفات جان کين اعلی الله مقامه، نور بصر زياده کند و ظلمت کفر بکاهد و العهده علی الراوی، و الله اعلم.
ظهيرالملکوت سر به راه

از کوچه رندان می‌گذشتيم ديديم که نام ما بر سبيل شايعت و شبهت، به شنيعت نقش کرده‌اند. ما شکوه به که بريم قبله عالم؟ پس دست‌ها به آسمان می‌گشاييم و از نهاد جان فرياد می‌سازيم که واسلاما! واشريعتا! ديگر بر قول چه کس تکيه توان کرد؟ که باد صباست تنها محرم اسرار.
طايفه‌ای که اين تهمت امروز بر من می‌بندد و البته که رنگی از سعايتِ بی‌سعادت ولايت‌عهدی همايونی دارد، روزگاران پيشين بر جد اعلای من حجة الحق بوعلی سينا بستند و آوازه خود بر باد دادند. آن حکيم جواب را به اين بسنده کرد که در دهر چون من يکی و آن هم کافر؟ پس در همه دهر يک مسلمان نبود.
پس به بانگ بلند و بر منار شهر در آفتاب تموز فاش می‌گوييم که ما از ملازمت شرع و متابعت رسول، صلی الله عليه و اولادش و اولی الامر، دمی فرونگذاشتيم که خوف يوم الجزا هميشه بر رجای رحمت آن رب العالمين يک جورهايی چربيده است.
ظهير الملکوت متمسک به ولايت ولی عهد

Free counter and web stats