December 31, 2003

« زلفِ‌ خود را شانه‌ کردی،‌ شانه بوی گل گرفت | صفحه‌ی اصلی | آخرين شب 2003 ميلادی »

پريشان‌خانه‌ی وبلاگستان

ماجرای وبلاگ‌نويسیِ ما ايرانيان حکايتی است ديدنی و شنيدنی. اين که جمع فارسی زبانِ ما و ايرانيان تا چه اندازه ظرفيت و گنجايش فضای ابراز خودی را دارد و چه اندازه آدميت و حرمت رعايت می‌کنند، مقوله‌ای است که به راحتی با يک چرخش سريع در عمده‌ی وبلاگ‌های پر خواننده قابل سنجش است. امروز به فلسفه‌ی وجودی بخش نظرخواهی فکر می‌کردم و حال و هوای برخی نظرها. به عنوان کسی که وبلاگ می‌نویسد شنيدن رأی خواننده و دانستن نظر ديگرن برای‌ام مهم است. اما چنان که کاتب کتابچه نوشته بود وبلاگ گناهی شده است پر لذت؛ برای من هم. دل بستن به تعريف و تمجيد کسان از نوشته‌های وبلاگ کار بخردان و اهل بصيرت نيست. اگر چه بايد قدردان عنايت و التفات خواننده‌ای بود که وقتِ شريف خود را صرف خواندن تراوشات ذهن ما می‌کند،‌ اما دل نهادن به اين تمجيدها آفتش بسی عظيم‌تر است. گروهِ ديگر ناقدانی هستند که کژی و نقصان رأی ما آدميان جايز‌الخطا را به شیوه‌ای انسانی باز می‌نمايند. ديگر گروه اما همان کسانی هستند که ذهن مرا امروز به خود مشغول داشتند. گروهی که يا فحاشی می‌کنند و لجن‌پراکنی و يا عقده‌های ديرين خود را از اين و آن در فضايی که در مرآی خاص و عام است به نمايش می‌گذارند و مکانی را می‌يابند برای خالی کردنِ خود. تشخيص اينها چندان دشوار نيست. مرور ادبياتی که در نوشتنِ يادداشت‌های‌شان به کار می‌برند و نوع مباحثات‌شان،‌ وزن سخنِ ايشان را باز می‌نمايد.

چند باری وسوسه شدم که همچون رضا علامه‌زاده بخش نظرها را بردارم تا اگر کسی سخنی با من دارد با ايميل آن را ارسال کند. با خودم اما گفتم شأن دموکراسی اين نيست. و ما ادريک ما دموکراسی! با اين وجود بررسی اين طيف يادداشت‌های کسانی که يا وبلاگ‌نويسانی هستند با اين خلق و خو و يا با آدرس‌های جعلی و شايد واقعی نظر می‌دهند و ما فی‌الضميرِ خويش بر آفتاب می‌افکنند، نکاتی را از ويژگی‌های روحی و روانی نسل امروزين آشکار می‌کند. نسلی خاموش شده و تهی‌دست. نسلی که عقده‌ها فروخورده است و توسری‌ها خورده. نسلی که داغ هزاران تحقير را بر دل دارد. نه برای من از دموکراسی و آزادی بيان نگوييد. نادرند در ميان اين طايفه و شايد اصلاً ناياب که قدر و منزلت سخن و معنا را بدانند. اين عرصه‌ی سخن نيست - به قولِ شمسِ‌ تبريزی - که فراخ است. فراخنا از آن معناست، نه سخنان و الفاظ. دريغا که جمعِ کثيری از اين به اصطلاح ارباب رأی فقير معنا هستند و دريوزه‌ی توجه. ديده‌ام کسانی را که وقتی نظری می‌نويسند، آن هم در پای مطلبِ‌ نويسنده‌ای که هرگز نديده‌اند و شايد هنوز خطوط اصلی فکر او بر ايشان آشکار نشده است،‌ و در اين يادداشت‌ها تنها می‌توان طعنه‌ ديد و تمسخر. غريب است واقعاً. اينها حقيقتاً در که و در چه طعنه می‌زنند؟ جز اين است که آينه‌ای يافته‌اند برای تماشای خود؟ آری، اين تعبير رسايی است. وبلاگ در بخشِ نظرات و حتی در متن، آينه‌ای است که هر کسی در آن ضميرِ خويش می‌بيند. با خودم امروز فکر می‌کردم که اگر مجموعه‌ی نظرهای افرادی را که به طور ثابت در وبلاگ نظر می‌دهند يک جا جمع کنيم، به سادگی می‌توان طرحی ولو مبهم از شخصيت و خصوصيات روانیِ نگارنده‌ی آن به دست داد. و ما ايرانيانی هستيم که طعمِ آزادی را نچشيده‌ايم و مزه‌ی بی‌پروا سخن گفتن در کام‌مان ننشسته است. بعضی‌ها دوست دارند به کسی فحش بدهند، شايد بی‌دليل، اما جايی را پيدا نمی‌کنند و سر از وبلاگ‌ها در می‌آورند و يا وبلاگ‌نويس می‌شوند يا نظر دهنده‌ی ثابت وبلاگ‌های مختلف. خدای‌مان بيامرزد و شفا دهاد با اين همه بيماری و عفونت. خدای‌مان آزادی دهاد تا خويشتندارانه‌تر و منصفانه‌تر گريبان هم را بگيريم. خدای‌مان قدرت دهد و عزت تا بزدلانه در برابر غايبان عرض‌اندام نکنيم. خدای‌مان دانش دهد و بينش و بصيرت تا سخن نسجنيده نگوييم. اين‌ها دعاهايی است برای يکايک ما. برای همه‌ی ما. برای ما ايرانيان استبداد ديده. باشد که روزی بدون پروای طعن و تحقير و با حفظ عرض و آبرو و اطمينان از امنيتِ خاطر هم آزاد سخن بگوييم و هم حقوقِ بشریِ يکديگر پايمال‌ نکنيم. خدای‌مان مسلمانی دهاد و ايمان.

به ياد جملاتی از شمسِ تبريزی افتادم که امشب در مقاله‌ای از محمد علی موحد داشتم آن را مرور می‌کردم. با اين سخنان ربطی مضمونی و درونی دارد:
«اينها که در روزگار بر منبرها سخن می‌گويند و بر سرِ سجاده‌ها نشسته‌اند،‌ راهزنانِ دين محمدند. معنی ظاهر قرآن را هم راست نمی‌گويند اين ائمه. زيرا که آن معنی ظاهر را نيز به نورِ ايمان توان دانستن و توان ديدن نه به نارِ هوا. ايشان را اگر نورِ ايمان بودی کی چندين هزار دادندی قضا و منصب بستندی؟ کسی دامن زر بدهد از مارگيری ماری بخرد؟»

خمی از شراب ربانی، گزيده‌ی مقالات شمس، ص 212،‌ص 64.

(773 کلمه)

مطالب مرتبط

کالبدشکافی چند پاسخ

ادبِ نقد

ملاحظه‌ی بزرگان و نقدِ بی‌امان

استادان ادبيات و استادان فلسفه‌خوانده

ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان

دريغ از راه‌ِ دور و رنج بسيار!

روز زن يا روز مرد ستيزی؟

نظرها (8)

سلام
دوست عزيز! صبا، علی‌رضا و عزيز از هر سو نظر خود را به خوبی گفته‌اند. تو هم همين طور. من بر اين باورم صفحهء نظرخواهی فارغ از نوشته‌های‌آلودهء باطله‌اش جزيی از حيات وب‌لاگی‌ست. و در هر حال تصميم با خودت است كه اين برگه را حذف كنی يا نه.

آقا يا خانم ع .ا .صبا لطفا در نوشته خود ازعلائم نگارشي استفاده كنيد .

گر مريد راه عشقي فـکر بدنامي مـکـن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشـت
وقت آن شيرين قلندر خوش که در اطوار سير
ذکر تسـبيح ملـک در حلقه زنار داشـت
حافظ

داریوش عزیز خواندن خط عشق گاه برای کاتب عشق نیز دشوار است چه رسد به جماعت بی خبر حقیقت ندیده.
هر کجا جهل بیش جهالت پیشه گی بیشتر تا بود چنین بود تا هست چنین هست.....
چون پیش گوش سپار به اوای عشق که
زاهد ظاهرپرسـت از حال ما آگاه نيسـت
در حـق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيسـت

ع.ا.صبا

پسر حالا خوبه توي وبلاگ شما بغير از اهل بيت محفل كسي نظر آنچناني نمي دهد كه مي خواستي در كافه كامنت رو ببندي! داريوش جان در عمل تو خود آن مي كني كه منع! يعني توي همين نوشته ات كلي بد وبيراه مي گي منتهي با زبان پاستوريزه فسيلي! لابه لا هم البته يك چيزهاي درست و حسابي پيدا مي شود ولي چون نوشته ات ساختمان منطقي جا افتاده ي ندارد در حد قر قر تحليلي:) باقي مي ماند!
در هر صورت اميدوارم از دست من شاكي نشده باشي كه برداشتي اين را نوشتي؟ اگر هستي اين پيغام را پاك كن يا پيغامي بده كه من عقده ها و عفونتها و... جاي ديگر...و مصدع احوال ملكوتي شما نگردم.

دز هر صورت بايد اين دوره ها را بگذرانيم تا عادت كنيم به آزاد سخن گفتن و نوشتن...

جاتون خيلي در همايش مولانا خالي بود. جاي سايه و خيلي از بزرگواراي ديگه هم. بعد. شما كه از خودموني. بعضي از اين ملت اگه تو وبلاگ ها هم فحش ننويسن ديگه منفجر ميشن كه. جامعه آنرمال همينه ديگه.

ببخشيد كه بي‌ربط به نوشته‌تون مي نويسم. ديشب خواب بدي درباره‌ي سايه ديدم! از دوستان سايه فقط شما رو مي‌شناسم. سايهء ما خوب است؟

فحش و بد و بيراه و طعنه و تمسخر در قسمت نظرهاي وبلاگها، به خصوص وقتي بي نام و نشان هم باشد، نوع جديدي از مستراح نويسي است به نظر من. آنچه اين نوع مستراح نويسي را ناراحت كننده تر مي كند (در حالي كه شايد اصل مستراح نويسي ناراحت كننده نباشد!) اين است كه فضايي كه نوشته ها در آن قرار مي گيرند يك فضاي نيمه-خصوصي است نه يك مستراح عمومي. ايكاش اين افراد به نوشتن در مستراح-وبلاگهاي خود بسنده مي كردند. ولي آنوقت كسي نمي توانست شاهكارهايشان را ببيند!

Free counter and web stats