November 14, 2003

« شب قدر است و بارگاه ستاره باران! | صفحه‌ی اصلی | افزايش‌های طربستان »

غبار بر تن و جان بر افلاک

روزهای فوز است برای من که با اين احوال آشنايم. حوادثی که در اين چند ساعت گذشته رخ داده است، هر يک اشارتی بود و فتوحی که سنگِ خارای دل را به عصايی موسی‌وار شکافت. نخستينِ آنها در آمدنِ کاتب زخمه بود که بر اين پهنه حاضر شد. عجالتاً باشد که بيش از اين سخنی درباره‌ی او نگويم که حالِ ديگری دارم. ترانه‌ای شنيدم (سايه از سرِ من تا سپيده مگير) که بندِ بند وجودم را به ايران کشيد و هوای خاکِ ديارِ دوست به طوفانم انداخت. نمی‌دانم که اين سلطانِ ساغر به هوش و باده در خيال، اين مايه قدر دارد؟ اين همه منزلت دارد که تا اينجا رسيده باشد؟ بارها اين را از حضرتِ دوست در همين روزهای اخير پرسيده‌ام. با سپندم بارها به زبان حال و قال گفته‌ام که: «اين سکوتِ مرا ناشنيده مگير»، که من دير زمانی است که ميان سکوت و سخن در ترددم.

(151 کلمه)

مطالب مرتبط

كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است

دوستان ناديده، دشمنان بيهوده

ای شب از اسرار گيسوی‌ات خجل . . .

بی تو نمی‌توان زيست

زمانه عوض شده است!

خدای ابلهان و خدای عالمان!

يا علی مدد

نظرها (10)

این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود
این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان

قبله ي عالم به سلامت،
ديديد؟ معلوم نشد کجا رفته بود که حالا دارد بر مي گردد، دنبال حمال مي گردد که لاشه ي شکار را بکشد به مطبخ. بخورد، نوش جانش، ما گياهخواريم. وقتي هويج را گاز مي زنيم چشمان مان برق مي زند، بس که سالم است. يعني چه اينهمه گوشت و دنبه؟
پر حرفي هايش را هم بگذاريد به حساب تنهايي اش، قبله ي عالم. اصلا نامه اش را نخوانيد. آدم وقتي تنها مي افتد آسمان و ريسمان مي بافد. لابد هرچه توانسته تخم کفتر خورده، وگرنه آدميزاد مگر اينهمه حرف مي زند؟ کاش مي شد ما را از ملاطفت با ظهير معاف مي کرديد. اقلا شب ها راحت مي خوابيديم. از اول هم گول نوباوگي اش را خورديم بخدا. نوباوه نبود، سبيل از بناگوش در رفته بود. نمي دانستيم افعي مارخورده است. نفرموده بوديد. اصلا چه اتفاقي در حرم افتاده که ظهير دارد بر مي گردد به حرم؟ غارنشيني و حرم گزيني کمي شبهه انگيز است.
وليعهد مچ بگير

ما که ظهيرالملکوت باشيم، همين جوری داشتيم سکوت می‌کرديم و سرما می‌خورديم که يک هو متوجه شديم چقدر غم غربت غاريه بد است! آدم ويلان و سيلان بيابان باشد، سنگ و سرما از سر و روی آدم بالا برود، صدر اعظمش هم نباشد، ياد مظلوميت جدتان افتاديم قبله جان. جميعاً قربان مظلوميت‌اش برويم! يادتان هست در جنگ ممسنی، چقدر دلاوری کرد، چقدر دليری کرد؟ اما کو قدر دان؟ نه رعيت قدرش را دانست و نه اطرافيانش در دربار. پسر بزرگش را که با دست خودش ميل در چشم کشيد. روزگار وفا ندارد. تا می‌گوييم وفا اشکمان جاری می‌شود. ما به همه وفا کرديم آقا! به همه، از دم. اما حاصل چه؟ بايد بنشينيم اين جا و ياد دوری همه را بکنيم! از خدا که پنهان نيست، از شما نمی‌دانم، دل‌مان به طرز عجيبی هوای صدر دارد. ما که مثل بعضی‌ها عيالات متحده نداريم. در دار دنيا يک عيال داريم که او هم در سفر است. امروز کفترجانم يک خبرهايی آورده بود که صدر می‌خواهد برگردد بخارا. داشتيم توی اين سرما از شوق دق می‌کرديم. گفتيم دق نکنيم مبادا دشمن‌شاد شويم (نمی‌خواهيم دوباره نام اين نمام ناتمام عباس ميرزای ولی‌عهد را بياوريم). حالا صدر بيايد در منزل و جای ما را خالی ببيند، حکماً دل تنگ می‌شود. ما طاقت دوری‌اش را نداريم چه رسد به دل‌تنگی‌اش. داريم وسوسه می‌شويم برگرديم. بادا باد. مگر آدم يک بار بيشتر در زندگی عمر می‌کند که به پای حرف بعضی داروفروشان کهير بريزد. سلطان ما خودش حکيم‌تر و رحيم‌تر از اين حرف‌هاست. بلاتشبيه مثل خدای عز و جل، جهنمش مالامال از بنی بشر است، اما خوب يک چند غرفه‌ای هم مثل بهشت دارد برای خاصه‌گان. ما هم از خواص نباشيم، کی از خواص است؟ عهدشکنان؟ ها؟ شما بگوييد قبله جان. حالا از غار بيرون آمده‌ايم. رطب مضافتی بم‌مان هم دارد تمام می‌شود. حالا دل‌تنگی ما را نکشد از جوع تلف می‌شويم. شرط عقل نيست. ولی خداوکيلی چند روزی جای خودمان را به هيچ کس نمی‌گوييم. می‌دانيد بدخواه زياد داريم. همين جوری‌اش هم پشت سر ما سعايت می‌کنند، به خون‌مان تشنه‌اند. لابد اين مدت غارنشينی ما هم خوب دور ورداشته‌اند. النهايه خودمان نيم شبی خدمت می‌رسيم. به کسی نگوييد ما در غار بوديم. بگوييد حج عمره‌ای بر ذمه داشتيم پياده رفتيم، پياده آمديم. کم کم در ملا عام ظاهر می‌شويم. چشم‌زخم درباريان مخصوصاً آن رعيت‌سيرتان ما را می‌ترساند. انا لله و انا اليه راجعون. توکل می‌کنيم. چاره چيست. داريم جان‌مان را کف دست‌مان می‌گيريم و برمی‌گرديم. در ولايت ملکوت کرانه کنيم بهتر از اين است که خوراک کرکسان بيابان شويم. قربانت روم، حداقل حرم نفهمند. می‌دانيد جماعت نسوان بند زبان ندارند، يک وقت به گوش نامحرم می‌رسانند (موکداً نمی‌خواهيم کلمه قبيحه ولی‌عهد را بر زبان جاری کنيم). داريم چراغ‌های ولايت را از دور می‌بينيم. خودمانيم‌ها! عجب ممالک محروسه‌ای داريم. (مراد همان داريد است). دوامش به شماست. ما هم ظهير هستيم بايد مواظب بوسهل‌ها باشيم.
رسيديم پايين کوه. منتظر مرکبی، مالی، حمالی هستيم. انشاء الله رساله بعد را از منزل می‌نويسيم، در حالی که بازو در بازوی صدر، پشت مخده ملکوتی خودمان نشسته‌ايم و ديگر يخ‌مان باز شده است. ولی قبله جان تو را به خدا مواظب همه چيز باشيد. اين قدر امور ملک و ملکوت را سرسری نگيريد.
ظهيرالملکوت اميدوار

اگر آدم هيچ نگويد اين ظهير خودش را فيلسوف هم جا می زند. خوب است که ما هستيم و همه چيز را از نظر می گذرانيم. چه اداها!
همين جوری می خواهند از شما سبقت برتری بگيرند، شما التفات نفرماييد قبله ی عالم، ما هم صد البته حواس مان هست.
وليعهد باهوش

قبله عالم. در غار چه سکوتی حکم فرماست!
ظهيرالملکوت متفکر

قبله ی عالم به سلامت،
داشتيم به اين جملات ظهيرالملکوت فکر می کرديم: "همين جوری خشک خشک فکر می‌کرديم. غرض اين که هيچ فکری نمی‌کرديم."
و تناسبش را با نوشتجات اخير مقايسه می کرديم. به نظر می رسد کمی نرم شده است و دل دل می کند که از مخفيگاه در بيايد. غلط نکنم چيز دندان گيری برداشته و در "هتل لابيرنت" که جای مخوفی است مثل غار، دارد الواطی می کند. لابد شکار ديده و دارد دانه می پاشد که بزند توی خال. مفت شستش. خوب می زند. دورزن دوربين دار دارد. بديش اين است که نک و نال می کند. شکارچی ماهری است، اما تک خور است.
همين. گفتيم گفته باشيم.
وليعهد موشکاف

در غار هستيم و در حال مکاشفت و تأمل در احوال رفته. از قضا جام جهان‌بينی اين جا جا گذاشته‌اند. گويا پيش از من پادشاهی، کيخسروی، چيزی اين جا بيتوته می‌کرده و از خلق خود رنجان به اين جا پناه آورده بوده. در اين جام عجايبی می‌بينيم از عهد ماضی و ايضا از حال و آتيه. (کمی سردمان است، بگذاريد يک سنگ بزرگ ديگر بگذاريم دم در غار که سوز نيايد، با خيال راحت رساله بنگاريم) در اين جام يک ولی‌عهدی می‌بينيم (ملاحظه می‌فرماييد قبله جان، اين نمام ناتمام اين جا هم ولمان نمی‌کند) که دارد سلسله فتنه‌هايی را بدجوری می‌جنباند. به صغير و کبير رحم نمی‌کند، سبيل سعايت را وانهاده و ترفند‌های طرفه و تازه در کار آورده. سلطانی می‌بينيم که ليل و نهار يا در حرم است يا در انديشه حرم و پروای حريم خويش ندارد. کوته آستينان درازدستی را می‌بينيم که در خيمه‌ها دور آتش‌ها نشسته‌‌اند و نقشه توطئه برای چه و چه بر خاک می‌کشند و خوف بر آب شدن ندارند. در اين جام يک نوباوه‌ای مشاهدت می‌کنيم که يک جورهايی به طور مبهم ديده می‌شود، نام و نشان ندارد اما يک سَر و سِر مزمن و لاعلاجی دارد با ولی عهد مکشوف و سابق الذکر. يک بادهای صرصری هم می‌آيد (و ما سردمان است) عنقريب فتنه‌های مستحدث لای گردبادی پيچيده، خواهد آمد. يک تخت هم می‌بينيم که آن وسط‌ها معلق است. خدا به خير کند. ما که اين جا يک بسته رطب مضافتی بم همراه آورده‌ايم و روزی ثلث آن را تناول می‌کنيم و قوت لايموت می‌گيريم. اين کفتر هم همين طور بال بال می‌زند تا ما اين ملطفه را به پای زبان بسته ببنديم پيک ما شود جانب قبله. آخی! کاش زبان يک عده ديگر بسته می‌شد. آه!
ظهيرالملکوت کهف‌نشين (کهيرالملکوت سابق)

نیایش و شب 19 رمضان 31 سال پیش !!!
چیزی عوض شده؟
هنوز همان وضع و همان دعا ها ؛

http://www.shariati.com/speech.html

در نظربازی ما بی خبران حيرانند.
قبله ی عالم، مگر برای سعدی عليه الرحمه آنهمه حرف و حديث درست نکردند؟ اصلا به کسی چه مربوط. بعضی حرف های تحريک آميز البته هست که به ما هم مربوط نمی شود. اين سکاندار بلديه ی شهر برلين هم خاکشير مزاج است و لی محبوب القلوب است. حب و جاه شما را البته ندارد.
همين. خواستيم کمی از برلين و سعدی برايتان گفته باشيم.
وليعهد با تولرانس

قبله ي ملک و ملکوتا !

کمترین آستان می ترسد که قلم پر توان همایونی چندان نگویم نگویم بگوید که ظهیر و ولی عهد بارگاه رشکی برند و به قصد شکار این بار به اتفاق زخمها بر تن این زخمه ی زخمی زنند و پوستش بدرانند؛ اگرچه هر دو لطف ها دارند اما بنی آدم است خوب!
نگویید بیش از آن بر وجود مبارک خودتان نگرانیم.

Free counter and web stats