November 6, 2003

« هنوز در سفرم | صفحه‌ی اصلی | دنيا وفا ندارد، ای نورِ هر دو ديده »

پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف

امروز در معيت بانوی بزرگوار از خيابان شريعتی کرمان می‌گذشتيم. وقتی که از برابر شرکت بيمه‌ی ايران عبور می‌کرديم تصويری آشنا نگاهم را جلب کرد. تصوير، نسخه‌ای از کار مهرداد شوقی بود که اصلش را همين جا در وبلاگ در روز ولادت حضرت علی گذاشته بودم. چيزی که برايم بسيار آزار دهنده بود اين بود که اين آقايان اين اثر را کپی کرده بودند و خيلی راحت مُهرِ مهرداد را از پای آن برداشته و بدون هيچ توضيحی از اينکه خالقِ اين اثر کيست، آن را روی ديوار شرکت بيمه نقش کرده بودند. دريغا که من در اين ديار «به هر چه می‌نگرم با دريغ و بدرود است». اينجا جز ريا و تزوير، جز نامردمی و دروغ کالايی خريدار ندارد. هنرمند اينجا به چه می‌ارزد؟ ساعتی پيش‌تر با سيد خوابگرد سخن می‌گفتم. او هم گله‌مند بود از روزگارِ بی‌فريادی که بر ما حاکم است. يادداشت‌های ظهيرالملکوت و وليعهدِ دلخونمان را داشتيم می‌خوانديم و گمان هم نمی‌برديم که چه واقعه‌ای رخ داده است. تا وقتی که سيد خوابگرد تماس گرفت امروز نمی‌دانستيم که وليعهد ما با سيد در روزنامه‌ی شرق مصاحبه‌ای کرده است کذايی با عنوان «ايستاده در گورستان پرلاشز» که ديروز منتشر شده بود. ما هم که از برکت مشغله‌های فراوان خاکی مجال روزنامه خواندن را از دست داده‌ايم. باری آنچه که امروز بر آن ديوار ديدم و آن کاری که با اثر مهرداد کرده بودند را کنار سخنان عباس معروفی نهادم و دريغم آمد که ننويسم از رنجی که می‌بريم. ظهيرالملکوت شاکی بود که چرا وليعهدِ دلشکسته‌ی ما ا ز مرگ سروده است. ما که می‌دانيم که حتی اگر نايب‌السلطنه‌ی ما از مرگ بسرايد در ذره‌ذره‌ی وجودِ او حيات و طرب جاری است. او از آن محتشمانی است که ساغر نمی‌گيرند و آبِ حيوان رها کرده آتش می‌نوشند. اينها هستند که زهر را به عين ترياق بدل می‌کنند. امروز با بانوی مکرم کلی اندوه خورديم از محنتی که عباس ميرزا و خاندان می‌کشند از فرط بلايی که بر اهل هنر و فرهنگ ديار ما می‌رود. باقی سخنان را در مجالی ديگر مرقوم خواهيم نمود.

(337 کلمه)

مطالب مرتبط

نظرها (6)

عمر قبله عالم دراز باد
مبادا يك وقت اين مسايل باعث شود كه خود را زخم نماييد و خراشناك سازيد اين مردم ابله و احمق و نادان و پدر سوخته اند! همه شان خرند! حضرت اجل ناراحت نشوند

سلام . در ابتدا از زحمات شما تشكر مي كنم از مطالبتان بهره ها بردم در ضمن يك سئوال داشتم . چطور مي توان به حلقه ي ملكوت پيوست ؟!

قبله عالم خوب مي دانند كه ما چقدر شفقت در كار اين ملك داريم. گفتيم عباس ميرزاي ولي عهد بيايد اين جا قدري پيش خودمان باشد از حرم دور بماند تا اين سعايت سرايي ها از سرش بيفتد. نمي توانيم او را زياد نگاه داريم كه قشون پروس بي سرند و هيبت سلطنت در خطر. اما چه كنيم كه اين جا هم مي بينيم عباس ميرزا با اميران بارگاه مي نشيند و حديث مشكوك مي راند. ما امور بسيار داريم كه راندنش آسان نيست. نمي خواهيم خاطر را به اقاويل مشتبه متكدر كنيم، چه رسد به خاطر همايوني كه الان بايد خيلي جمع باشد. حكما گفته اند كه در اين ايام فرخنده اگر خداي ناكرده به اندازه يك ارزن خيال آدم ناراحت باشد عواقبش بعدها گريبان آدم را بدجوري مي گيرد. راستي از كباب آن ناحيت تناول شد قبله جان؟
ظهْير الملكوت كه الساعه مضطرب الاحوال و متشت الاوضاع است.

قبله عالم به سلامت
مي خواستم بگويم پا روي دم هيچ حيواني نگذاريد، قبله عالم.
ما فعلا در پراگ به سر مي بريم، ظهيرجان تمام مدت ذكر خير مي كند و ما حظ مي بريم به خدا. خيلي ها در جمع سخن هزل به ربان مي آورند و مي خندند و ظهير جان به آنها مي تازد. همه اين كارها را براي تقرب مي كند. البته وقتي از اتاق خارج مي شوم چيزهايي مي شنوم كه دلم به درد مي آيد. بس كه اين مردم دو چهره و حقه بازند. بگدريم.
پراگ بي شما مثل لندن غم انگيز است. وقتي برگشتيم سر فرصت خدمت مي رسيم.
ولي عهد خيلي خوشحال

دريغ ودرد كه دراين بازارمكاره جزدروغ ورياوتظاهر كالائي يافت نميشود.

سلام
بوسه های باران ِ شجریان هم بد نیست

http://www.mit.edu/afs/athena.mit.edu/user/m/o/mora158/www/music/Shajarian,%20Faryaad/CD%20II,%20Morakkab%20khaani/09%20-%20Boosehaye%20Baran.mp3
از بلاگ آخرین جرعه ی جام کش رفته شده ...

Free counter and web stats