July 18, 2003

« شرح صدر | صفحه‌ی اصلی | بخش‌نامه‌ی ملکوتی - فوری »

خونِ بهاران

وقتی که هستی، انگار نبضِ جهان با تمامِ هيبتش در شقيقه‌های من می‌تپد. گويی خونِ بهاران با خروش و صلابت در من جاری است و می‌خواهد رگ‌های‌ام را بدرد. با تو تعطيلی بی‌معناست. وقتی که باشی، از خاکِ مرده هم بوی جان می‌آيد:
بر سرِ تربتِ من با می و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص‌کنان برخيزم
فرقی نمی‌کند، می و مطرب هم اضافی است. تو خود باش. کافی است خرامان از برابرِ خاکِ هزارساله‌ی گورم بگذری تا شورِ قيامت و نوای اسرافيل به گوش مرده و زنده‌ی عالم بيندازم. من دهانم چفت و بند ندارد:
نامه‌ی حُسنِ تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهنِ پير و جوان اندازم!

امروز سپيده به من می‌گويد که فکر می‌کند (که البته خيلی هم اشتباه فکر می‌کند) که من اعصابی خراب دارم! طفلک نمی­داند که اگر روزی کج‌خلقی می‌کنم و زمين و زمان از ناله‌ام نمی‌آسايد رشته‌ی اين فريادها به جای ديگری وصل است که:
گر طبيبی را رسد زين سان جنون
دفتر طب گو فروشويد به خون
زانکه اين ديوانگیِّ عام نيست
طب را ارشادِ اين احکام نيست
برای تنگ‌حوصله‌گی‌های من همه‌گی گذراست. اين چند روز نه مسيحا و ماه‌منير و نه حتی عباس از کج‌خلقیِ من آسودند! البته آن‌ها هم همگی طنازند و اهل متلک و هيچ‌کدام از ديگر کم نمی‌آوريم. باری اين روزها را بايد مثنوی نوشت در توصيف اينکه چگونه ما ادبيات را در الفاظی فريبا و سخنانی فصيح و بليغ که روان فردوسی و دماغِ داريوش آشوری (!!) را به رشک می‌آورد، احيا کرديم! به گمانم بايد اين تعابيرِ ما را که جرأت ندارم اينجا بنويسمشان، جايی ثبت کنيم تا از خاطر نروند!!

القصه، در حکايت ماجرایِ ما:
هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش
نگرانِ تو چه انديشه و بيم از دگرانش
آن پیِ مهرِ تو گيرد که نگيرد پیِ خويشش
وان سرِ وصل تو دارد که ندارد غمِ جانش
هر که از يار تحمل نکند يار مگويش
وانکه در عشق ملامت نکشد، مرد نخوانش!
دزدی که نکرده‌ايم! با صدای بلند هم می‌گوييم که عشق می‌ورزيم و از گفته و کرده‌ی خود دلشاديم! کسی دلخور است از اين؟ خوب بگذار باشد!

(351 کلمه)

مطالب مرتبط

نظرها (1)

فاش ميگويم و از گفته’ خود دلشادم بنده’ عشقم و از هردو جهان آزادم

Free counter and web stats