۰

آواز تذرو – برای عزت و هاله سحابی

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشتِ شقایق گشت از این خون
نگر تا این شبِ خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدای خون در آواز تذور است
دلا این یادگارِ خونِ سرو است
 
– این ابیات، ناظر به حالی در آینده است؛ اما این آینده، آینه‌ی حال ما نیز هست: حالی که شبی خونین دارد و خنجرها از دل‌ها گذر می‌کند و خونِ هزار سرو دلاور به خاک می‌ریزد. خونی که هدر نخواهد شد: ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خویش / یادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای تست. شهدای ما، آزادگانِ این سروستان‌اند که نوید رهایی را با پرگشودنِ خویش به بندیان می‌آورند.
 
 

۰

انتخاب از انتخابِ اصفهان!

آواز اصفهان، از متعلقات همایون، یکی از آوازهای بسیار محبوب من است (هر چند اصفهان آن‌قدر به استقلال و به دفعات فراوان اجرا شده است که خود شأنی مستقل از همایون دارد). گزیده‌ای از آوازهای مختلف اصفهان را که بلافاصله از ذهن‌ام عبور کردند کنار هم گذاشتم تا با شما سهیم شوم. همه‌ی قطعات با صدای شجریان هستند. قطعه‌ی آخر تکنوازی تار محمدرضا لطفی است در بیات اصفهان در محفلی خصوصی. آوازهای اصفهان فراوان دیگری هم هستند که بسیاری از آن‌ها هم برای من خاطره‌انگیزند و هم آثاری بی‌نظیرند. خصوصاً در ذهن داشتم که یکی دو آواز اصفهان از بنان را هم به مجموعه بیفزایم که پیدا کردن‌اش الآن برای‌ام کمی دشوار است. مانند همیشه، غزل‌هایی که در این آوازها آمده است – خصوصاً غزل‌های حافظ – همه از غزل‌های محبوب من هستند و مضمون و نکته در همه‌ی این‌ها فراوان است. سودای شرح و تفسیر این غزل‌ها، در مقام حال، بیشتر فضولی است و پرچانگی. مطمئن‌ام شما هم از غزل‌ها لذت خواهید برد. یکی از قطعات، افسانه‌ی شیرین، به همراه صدای زنده‌یاد هایده روی تصنیف اصلی برنامه است. برنامه‌ی جان عشاق و بتِ چین، هر دو شامل تصنیف هم هستند. کل اثر اول، ساخته‌ی پرویز مشکاتیان است؛ دومی هم اجرای گروه پایور است. از ویژگی‌های دیگر دو تا از این قطعات این است که با سه‌تار مرحوم استاد عبادی اجرا شده‌اند. چه بسا این قطعات به کار کسانی که آواز کار می‌کنند و ردیف می‌آموزند هم بیاید. گوش بدهید و لذت ببرید. ترتیب قطعات را چنان‌که خودم دوست داشتم انتخاب کرده‌ام. اگر جور دیگری می‌خواهید قطعات را بشنوید – فارغ از این ترتیب – روی هر قطعه جداگانه کلیک کنید.

۰

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پیوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدمیان، زیاد اهل سخن گفتن و شاید هم به عبارتی «هیاهو» نیستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گویند. هیچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نیست. برای فهم مطویات سخن‌شان نیازی به کلید نیست؛ تأویل لازم نیست، مستقیماً می‌توان معانی را به صرافت دریافت. همه این چنین نیستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش این نیست که خودشان آزاد نیستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چیزی را نگوید یا اگر هم می‌گوید چنان بگوید که اهل اشارت نکته را دریابند و نامحرمان و بیگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. این‌ها فقط کارشان سرقت سخن نیست؛ بسیاری از این طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدمیت می‌زنند. آدمیت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصینِ آدمی بیفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نیست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نیست.
این قصه‌ی من و این وبلاگ هم هست. آن‌چه این‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عریان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت دیگر. اما آدمی دیگر به چه زبانی باید بگوید که از بیداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بیان‌های دیگری باید فریاد بزند که تن به ستم، به ریا، به دین‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتیم که دو روزی تازیانه بر گرده‌ی بیداد نکشیدی – که همیشه هم لازم نیست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بیندازیم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌میرد. آدمیت هم‌چنان زنده است و این شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!
قصه‌ی عشق هم از همین قبیل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که یک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همین است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرایی که آدمیتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همین روست که عاشق چه بسا زودتر از دیگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسلیم در برابر بیداد آلوده می‌شود. پس عجیب نیست وقتی که خواجه‌ی شیراز می‌گوید:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمی‌بینم
ناگهان این نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمینه‌ای است برای این‌که دست رد بزنی به سینه‌ی دروغ. این درد، پیوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازارِ این بی‌هیچ‌دردان

بیهوده نیست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم
که گر ز پای در آیم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم!

۲

بر آستانِ جانان…

ملت ایران و موسیقی و فرهنگ‌اش سخت وام‌دار مشکاتیان – و شجریان – است. آن‌چه که این دو از خزینه‌ی گران‌بار فرهنگ و ادب ما بیرون کشیده‌اند و در یاد و حافظه‌ی ناخودآگاه و آگاه ما نشانده‌اند، مسیر حرکتِ ملت ما را در طول تاریخ ترسیم می‌کند. انتخاب اشعار و آهنگ‌ها هیچ وقت برکنار از امواج زمانه نبوده‌اند. یک نمونه‌ی درخشان‌اش آلبوم تاریخی «بیداد» است. نمونه‌ی دیگرش، «آستانِ جانان» است. 
 
سنتورنوازی بی‌مانند مشکاتیان به همراه تنبک ناصر فرهنگ‌فر و آواز بهشتی شجریان، اثری آفریده است که هم‌چنان در خاطره‌ی نسل من باقی است و باقی خواهد ماند.
 
این خاطر حزین که شعرِ تر هم آن را بر نمی‌انگیزاند، قصه‌ی آن روز و امروز ماست. نه در زمانِ آفرینش این اثر و نه در زمانه‌ی ما، کم نیستند کسانی که رموز این «کلکِ خیال‌انگیز» را فهم نمی‌کنند. از همان زمان هم این نوید باقی بوده است که:
غمناک نباید بود از طعن حسودِ ای دل
شاید که چو وابینی، خیر تو در این باشد
 
آن دوره هم، دوره‌ای بوده است که در آن سینه‌ها مالامال درد بود و مرهمی بر زخم‌های هنرشناسان کمتر یافت می‌شد و سخن حکیمانه و دردمندانه‌ی حافظ هم‌چنان که آن روز طنین داشت، امروز هم طنین دارد و چه بسا که مهیب‌تر هم به گوش می‌آید که:
آدمی در عالمِ خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
 
اما قصه هم‌چنان بر همان مدار پیشین می‌گردد که:
اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید، جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی
 
دردِ آزادی هم از همین جنس است. به آسانی و آسایش درمان نمی‌شود. راهِ آزادی و خواستن عدالت هم به خامی و بی‌غمی پیمودنی نیست. این تلاش و تمنای آدمی، در آیینه‌ی وجود او و فراز و فرود احوال درونی او به روشنی متجلی است. جهان به شتاب از کنار ما می‌گذرد. زمان نمی‌آساید. تیزروتر از پای لنگِ آدمیان و چشمِ کوته‌بین آن‌هاست:
چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
 
همین آدمی است که گاهی در میدان مبارزه، از پای می‌افتد و رنجور می‌شود:
کشتی باده بیاور که مرا بی‌ رخِ دوست
گشته هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دریایی
 
پیش‌تر نوشته‌ام که چگونه بازی زمانه، هنرمند را وا می‌دارد که به جای «آیینه‌ی شاهی» تعبیر «آیینه‌ی صافی» را بنشاند، حتی اگر کسی نکته‌ی ظریف و طعنه‌آمیز این تصرف در شعر خواجه‌ی شیراز را در نیابد!
 
این قصه‌ها را نوشتم که یک بار دیگر تکرار کنم که هنرمند ما چگونه پا به پای زمانه و مردمِ خود گام برداشت تا نغمه‌سرای رنج‌ها و امیدها، شادی‌ها و اندوه‌ها و ترانه‌سرای حماسه‌های آن‌ها باشد و از آن‌ها جدا نباشد. و از خاطر نمی‌بریم که بدسگالان و کژبینان، چگونه بر جوانمردی آغالیدند که پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و دلیرانه بانگ برآورد که او همان صدای «خس و خاشاک» است تا نامردمان و مزوران الحان او را برای نیرنگ و سالوس‌شان مصادره نکنند. موسیقی ما، تاریخ ماست. ملت ما توانگرتر از آن است که به زخم‌های بیداد و نادانی از پای در آید. ما می‌مانیم و جهل و تاریکی رفتنی است.

۰

ای دولتِ منصورِ ما…

امروز، ۲۴ اردیبهشت، پرویز مشکاتیان ۵۶ ساله می‌شود.
 
پرویز جان، انگار آن‌جوری که قبلاً با تو حرف می‌زدیم و از تو سخن می‌شنیدیم، نمی‌شود گفت‌وگو کرد. اشکالی ندارد. «گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید». صد راه گفت‌وگو را با تو اگر ببندند، باز هم می‌شود راه تازه‌ای جُست و یافت. تو هیچ لحظه‌ای و هیچ روزی از روزگار تلخ و تیره‌ای که بعد از سفرت بر ما رفت از میان ما غایب نبودی. هیچ روزی از گفت‌وگو با تو دست نکشیدیم. زبان گفت‌وگو و آیین سخن‌ ما تغییر کرده است. اما ما همانیم که بودیم و تو هم همان شوریده‌ی دیرین و پیشین. تولدت مبارک قلندر شوریده‌ی نیشابوری!
 

۳

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند؟!

قصه‌ی معرفت، قصه‌ی همیشگی بشر است. این وسوسه‌ی گشودنِ همه‌ی رازها در عالم چیزی است که آدمی را هیچ‌گاه به حال خود رها نمی‌کند. و طرفه این است که هر رازی که برای آدمی گشوده شود، رازِ تازه‌ای پیش او چهره خواهد نمود. جهانِ بدون راز، حتی اگر مطلوب هم باشد، ممکن نیست. ما جهانِ راززدایی‌شده نداریم؛ جهان در هر عصر و زمانه‌ای پاسخ بعضی از مشکلات‌اش را می‌گیرد و بعضی معماها برای‌اش حل می‌شود اما هم‌چنان معماهای تازه‌ای پیش روی بشر باقی می‌ماند. حاصل‌جمعِ این معماها برای آدمی همیشه ثابت مانده است.
حاشیه نروم. این‌ها را بهانه کردم برای سخن گفتن از این غزل حافظ که مطلع‌اش این بیت است:
آنان‌که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند…
عموم مردم این بیت را نادرست و در واقع به معنایی معکوس می‌خوانند و می‌فهمند. در این بیت نه تمنا هست و نه خواهش. اتفاقاً بیت بعدی مضمون طعنه‌ی گزنده‌ی حافظانه را بیشتر آشکار می‌کند:
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غیب‌اش دوا کنند
این غزل، پاسخی است به غزل شاه نعمت‌الله ولی که سروده بود:
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم…
انگیزه‌ی حافظ هم کمابیش روشن است: حافظ میانه‌ی چندانی با بساط و دستگاه‌ی سازمان‌دهی شده‌ی خانقاهی ندارد؛ درست به همین دلیل است که صوفی و زاهد در نگاه حافظی بسیار جاها کنار هم واقع می‌شوند (و همین‌جا صوفی خانقاهی ماهانی را «طبیب مدعی» می‌خواند). حافظ غزل‌های بسیاری دارد که در آن زاهدانی را که نگاه فقیهانه به دین و به عالم دارند، با عتابی گزنده به تازیانه‌ی نقد می‌گیرد. این غزل خاص، درست از آن غزل‌هایی است که ابیاتی از آن نقد دستگاه‌سازی صوفیانه‌ی خانقاهی است. نقد او هم روشن است: این معرفتی که فلان صوفی مدعی داشتن آن است، معرفتی مسلم و قطعی و یقینی نیست. معشوق حافظ در پرده است و نقاب از رخ بر نداشته است. این‌که فلان صوفی با ادعای عارف بودن می‌گوید به معرفت رسیده است و صاحبِ یقین است، چیزی نیست جز ظن و گمان و حکایتی است به تصور!
برای حافظ، حسنِ عاقبت نه در این است که آدمی متشرع باشد و متعبد و نه موقوف رندی و قلندری. مغزِ حسن عاقبت، عنایت است. آن‌چه جاذبِ عنایت است که اصرار در دین‌ورزی فقیهانه و زاهدانه و حتی عارفانه است و نه بی‌اعتنایی به دین. جای دیگر هم این مضمون را گفته است: دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات . مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش. رهایی آدمی نه در مباهات به فسق است (که این روزها سکه‌ی بازار اطفال ناپخته‌ی تازه به دوران رسیده‌ی ناگهان‌مغرب‌زمین‌دیده است!) و نه در زهدفروشی است (که این روزها به نحو مهوعی از در و دیوار سرزمین «اسلامی» ایران فرو می‌بارد!). هیچ کدام از این‌ها تضمین‌کننده‌ی عنایت نیست. رمز این رهایی جای دیگری است.
نزد حافظ، برای آن‌ها که اهل رازند و درون پرده‌اند، چه جگرها که خون نمی‌کنند. گویی حافظ، رندانه از ارتفاعی در احوال زاهدان و فاسقان می‌نگرد که چگونه «و کل حزب بما لدیهم فرحون»‌اند! آن‌ها که درونِ پرده‌اند، پریشان‌اند؛ حسابِ آن‌که از برون در، مغرور صد فریب شده‌اند و باورشان شده است به تصور که صاحبِ یقین‌اند، خود روشن است:
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند
سخن به درازا نمی‌کشم. بهتر است این غزل را با آواز آسمانی شجریان و سنتور زنده‌یاد فرامرز پایور در سه‌گاه بشنوید و ذوقی از شنیدن غزل به این شیوه ببرید.
 

۱

وافریادا ز عشق وافریادا…

سه آواز افشاری از شجریان را این‌جا می‌آورم که اولی روی اشعار ابوسعید ابوالخیر است و دو تای دیگر روی دو غزل از حافظ. یکی روی غزلی با مطلع «جان بی جمال جانان میل جهان ندارد» و یکی روی غزل «حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند». هر یک از دو غزل لطفی ویژه دارند. دومی البته شامل ساز لطفی هم هست با همان چیرگی و استادی نوازندگی لطفی. گمان می‌کنم در برنامه‌ی گلهای تازه، دو برنامه به اشعار ابوسعید اختصاص دارد: یکی همین آواز افشاری است که این‌جا آوردم و یکی گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۲ با آواز عبدالوهاب شهیدی (که این را هم به زودی این‌جا خواهم آورد). جدا از موسیقی و آواز افشاری که لطف خاصی دارد و از آوازهای محبوب من است، طبق معمول اشعار برای من مهم‌اند در نتیجه رکن قصه نوشیدن و نیوشیدن این نمونه‌های خلاقانه و درخشان شعر و شعور و حس و عاطفه‌ی شاعر است. گوش بدهید و محظوظ شوید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

شجریان ابوعطایی دارد در گلهای تازه – شماره‌ی ۱۰۴ – که با تار فرهنگ شریف روی غزل حافظ می‌خواند. ساعتی پیش فکر می‌کردم چیزی درباره‌ی این غزل بنویسم، که بسیار می‌‌توان درباره‌ی مضامین‌اش نوشت. اما گفتم ذوق شنیدن موسیقی را فعلاً نباید پای بحث و گفت‌وگو نهاد. گویاترین زبانِ بیان این غزل را نوازنده و خواننده دارند.
طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

دایره‌ی خودی-بیخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرینش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت این طرفه آفریده‌ی نازنین که آفریدگاری می‌تواند و می‌‌داند. این معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصویر کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون». عارفان حاشیه‌ای تفسیری بر کناره‌ی این آیه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». یعنی مقصود آفرینش همین شناخت است. عرفان صوفیان و فیلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. یعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هیچ منزلتی نیست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نیست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و این راه – که «طریقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همین است که ابتدا و انتهای آفرینش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاریخ پیش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظریف ماجرا این است که «حشمتِ‌ این عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ دیوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همین مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دریایی است از حکمت. آدمی وقتی خویشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!
سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نیست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درویشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شیفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نیست. مغز حکمت همین فرزانگی است که بدانی چگونه از خویش عبور کنی و باز به خویش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابلیسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. یکی وقتی از خودی می‌گوید، چیزی از غیر ندارد. هر چه می‌گوید همه از خود است و بام تا شام غیر از گفته، اندیشیده و بافته‌ی خویش چیزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بیند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤیَّدِ خودِ اوست. یعنی حتی اگر حکمتی ببیند یا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض این قصه هم درست همین‌جاست: بیخودی جایی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بیهوشی، جایی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمایش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدایی می‌ساید. این‌جا درست همان‌جایی است که مقام خلیفه اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پیر مغان: هم‌او که «به تأیید نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.
اما حکایت ادیان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همین قصه‌ی ساده‌ی حقیقت در میان ندیدن است. از همین روست که نزاع بر سر دین و آیین و یک کیش و آیین را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پیوسته به عین حقیقت شمردن و آن را یگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکایت از همین نابینایی و تهی‌دستی دارد. این بیت حافظ، از ابیات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همین طایفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌یابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چیزی در میانه نیست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. یعنی رهِ چیزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگیریم (این بیت را در نظر داشته باشید: چه راه می‌زند این مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه این می‌شود که: یکی از بیرون در احوال این ارباب ادیان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بینند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.
این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته‌ی کردگار چیست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود میان «شرابِ کوثر» و «پیاله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همین بیت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» یا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جایی است در میانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جایی نشسته است در مقام ناظر و شاهد این جنگِ طایفه‌ی معذوران!
 
بگذریم. این قصه را پیوند می‌زنم به موسیقی. همین غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنوید. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست

پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و یک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر یک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفیض شوید در این «بهار دلکش»!

۰

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه‌ ایوان نیست…

یکی از حکمت‌های ساده و بلیغ نوروز، همین است که «جهان نمی‌پاید»؛ یعنی این عالم با همه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌های‌اش دوام ندارد. یعنی که ستم و بیداد پایدار نخواهد ماند و «جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند». قاعده‌ی تاریخ همین است که بیدادگران نه تنها درس و عبرت نمی‌گیرند که درست بر عکس در خیال و گمانِ خود می‌پندارند که عین حقیقت و حقانیت‌اند و هیچ ستمی از دستِ آن‌ها بر کسی نمی‌رود! طبعاً چرخ‌های زمان به آسانی پیکره‌ی همه‌ی سرکشان و مقتدران تاریخ را در هم می‌شکند و از آن‌ها چیزی نمی‌ماند جز قصه و البته لعنتِ ابدی هر که در پی آن‌ها می‌آید. تاریخ و زمان، داورانی سخت‌گیرند و همین داوران سخت‌گیرند که روزنه‌ی امید را می‌گشایند. برای سال تازه، دعا می‌کنم و آرزو می‌کنم که بیخِ درخت بیداد خشک شود و سایه‌ی سبزِ مهربانی، درستی و راستگویی بر سرِ یکایک هم‌وطنان، همراهان و یاران‌ام گسترده‌تر شود. آرزو می‌کنم آن‌ها که در چنگال بیداد اسیرند، زندان‌شان شکسته شود و از زندان برون و درون رهایی یابند. هم‌چنان ایمان دارم که ملت ما لیاقتِ بهتر از این و بسی بهتر از این را دارد. سزای درستی و پاکی، شادی است و بخت و اقبال؛ نه خواری دیدن و تحقیر شنیدن و استخفاف و بندگی. سزای ما آزادی است و شادی و شادیِ آزادی. امیدوارم این بار آزادی ما با زنجیر از راه نرسد.
هدیه‌ی طربستانی ملکوت اجرای آواز ماهور بهاریه‌ی حضرت استاد است با همراهی تار داریوش پیرنیاکان و تنبک همایون. ادامه‌‌ی قطعات هم‌نوازی دو عزیز است که امروز دیگر به زبان دیروز با ما سخن نمی‌گویند: ناصر فرهنگ‌فر و پرویز مشکاتیان. غزل آواز بخش اول، از نوروزانه‌ترین غزل‌های حافظ است و غزلی است حکیمانه. سال نودتان خجسته باد.