۲

مغالطه‌ی آزادی-خودکامگی

 

مرگ فیدل یکی از دعواهای قدیمی ایرانی‌ها را زنده کرده است: اگر راست می‌گویی که فلان مستبد و ظالم و تجسم شر نیست، پس چرا خودت نمی‌روی همان‌جا زندگی کنی؟ این صورت استدلال دلالت به حقیقتی می‌کند (یعنی خبر از گزاره‌ای صادق در عالم واقع می‌دهد) ولی گزاره‌ای مرکب است و بنای‌اش مغالطی است. خاصيت گزاره‌های مغالطی هم همين است که بخشی از حقیقت را خیلی خوب به ناخودآگاه مخاطب القا می‌کند و به همین دلیل است که فروش دارد. می‌‌کوشم با ذکر مقدماتی توضیح بدهم چرا این ادعا مغالطی است و چرا همه‌ی کسانی که از هر جهتی با فیدل مخالف بودند لازم نيست خودشان را تا اين سطح پايين بیاورند که مرتکب اين مغالطه شوند (که لوازم اخلاقی ناروايی هم دارد).

کاسترو و هر انقلابی دیگری انسان است. ابر انسان نيست. انسان کامل نیست. نه از این رو که فرد انقلابی انسان کامل نیست بلکه از این جهت که انسان کامل در زمین یافت می‌نشود. نه در میان اهل انقلاب نه در میان اهل اصلاح و نه در میان حامیان استبداد (شرقی و غربی هم ندارد). چيزی که اسباب اختلاف شده اين نبوده که فلانی چه کارهای خوبی کرده و چه کارهای بدی. کلید این اسباب اختلاف این است که شخصیت مورد نظر کاريزماتيک بوده است. کمتر کسی است که صاحب عقل درست و حسابی باشد و بنشیند مثلا از اسدالله لاجوردی دفاع کند (يا صادق خلخالی). ولی وقتی صحبت از آیت‌الله خمینی می‌شود يا کاسترو بحث بیخ پيدا می‌کند. يک توضيح حاشيه‌ای بدهم: مرگ آدم‌های کاریزماتيک باعث شادی جمع کثيری می‌شود و باعث غم عده‌ای کثیر. از شمار افراد هر یک از گروه نمی‌توان صدق مدعا یا نتیجه‌ای اخلاقی فی نفسه گرفت. اما اين را می‌توان پرسید که چه شده است که اين جمع کثیر شاد است و آن جمع کثیر سوگوار؟ همان اندازه که حق داريم شادی آن جمع را جدی بگيريم و از علل‌اش بپرسیم حق داريم بلکه موظف‌ایم سوگ آن جمع ديگر را جدی بگیریم و بپرسيم اين‌ها چه را از دست داده‌اند؟

گمان نکنم آدم عاقلی باشد که در تاريک بودن پرونده‌ی حقوق بشری کاسترو (و شايدی خيلی تاريک‌تر بودن پروند‌ه‌ی آقای خمینی) ترديدی داشته باشد. شايد بتوان به درستی صفت خودکامه را کنار نام‌شان هم قرار داد. ولی خودگامکی و آزادگی در خلاء رخ نمی‌دهد. کسانی که به حق از زندان‌های کاسترو آزرده و زخمی بوده‌اند باز هم به حق هرگز نمی‌خواهند سر از گوانتانامو در بیاورند: معامله‌ای که در آن‌جا با زندانی می‌شود از بدترین رفتار با هر زندانی دیگری در هر جايی هولناک‌تر است. اين آغاز عدول از تعادل است.

برمی‌گردم به توضیح مغالطی بودن مدعای اصلی. می‌فرمايند شما اگر راست می‌گویید که فیدل خوب است چرا بر نمی‌گرديد بروید کوبا زندگی کنيد؟ نخست اين‌که عده‌ی کثیری از کسانی که قایل به خوب بودن فیدل (يا مثلاً همان جمهوری اسلامی) هستند،‌ واقعاً می‌روند همان‌جا زندگی می‌کنند یا هرگز از آن‌جا خارج نمی‌شوند. مثال کوبایی‌اش پیش چشم‌ام نیست ولی گابریل گارسيا مارکز باید برای مدعيان جای سؤال داشته باشد (مگر اين‌که در خرد يا آزادگی‌اش تردید جدی داشته باشيد). از ايرانی‌ها مصطفی تاج‌زاده بهترین نمونه است و بسا کسانی که به ایران برگشته‌اند به رغم اين‌که می‌دانستند سر از زندان‌های همان نظام در می‌آورند. نمونه‌ی ديگرش حسين نورانی‌نژاد است. اما از توصیف «است»، تجویز «بايد» زاييده نمی‌شود منطقاً. بگذارید پرسش را روی زمين پاسخ بگويم. آن سؤال را اگر از من بپرسند، پاسخ‌ام منفی است. من نمی‌روم در کوبا يا ايران زندگی کنم (در شرايط فعلی زندگی‌ام). ولی آمریکا هم نمی‌روم زندگی کنم. علل امتناع من از آن تصميم متعدد است ولی درست است که يکی از علت‌های‌اش همین است که مثلاً آزادی و امنیتی را که می‌خواهم و می‌طلبم ندارم. اما ماجرا وقتی پيچيده‌تر می‌شود که آن سوی قصه را هم ببينی. لذا می‌پرسم: آیا شما هرگز به این دلیل که در تمام دورانی که کاسترو در قدرت بوده آمریکا رسماً‌ و علناً دنبال ترور او بوده، هرگز آمریکا را ترک می‌کنید که بروید کشوری زندگی کنید که به فرض کارنامه‌ی پاکيزه‌تری دارد؟ دقت داريد که اين گزاره هم مرکب است. يعنی بخش‌های معقولی دارد و بخش‌های نامعقولی مثل همان گزاره‌ی قبلی. در کوشش آمريکای مدافع آزادی و دموکراسی برای ترور کاسترو سر سوزنی تردید نیست – و زهی شرمساری و خفت برای آمریکا و شايد برای همه‌ی کسانی که از رذيلت کاسترو به خاطر کنار نيامدن با همين آمريکا سخن می‌گويند – ولی اين کراهت و خباثت و شناعت سياست خارجی و داخلی آمريکا نتيجه نمی‌دهد در آمريکا هيچ چیزی نيست که ارزش زيستن داشته باشد. همين آمریکا نوآم چامسکی دارد و مارتين لوتر کينگ (در ميان بسی بسیاران ديگر).

از جنس سؤال‌های فوق را بسیار می‌توان پرسيد:‌ آيا شما به این دلیل که آمریکا در عراق و افغانستان آن فاجعه را آفریده به اسم دموکراسی، آمریکا را ترک می‌کنيد؟ يا آيا چون اکنون رييس جمهور آمریکا دانلد ترامپ است (که شايد بتوان به جرأت گفت روی محمود احمدی‌نژاد را دارد سفید می‌کند) آمریکا را ترک می‌کنيد؟

پاسخ من به اين پرسش‌ها چندان پيچیده نیست. عرض من این است که عاملیت‌ انسان‌ها کليدی و مهم است. همه مسؤول‌اند. تفکر و نظریه و ايدئولوژی هيچ کس را مصون نمی‌کند. فرقی نمی‌کند فکر و نظر سوسيالیستی باشد يا دموکراتیک. دينی باشد يا سکولار. همگی از آن جهت که منوط و مقيد به عاملیت انسان‌ها و امکان‌های بشری‌اند می‌توانند عامل خير یا شر باشند (و تاریخ اگر بخوانیم صدق اين مدعا را می‌توان بررسی کرد با معیارهای عقلانيت نقاد البته). قبل از اين‌که مسؤوليت همه‌ی فجايع را به گردن کاسترو (یا مثلا انقلابيون ایرانی بیندازیم) و مدام بگوییم اول فلانی شروع کرد (اين اول فلانی شروع کرد همان زمزمه‌ی دعوای کودکان دبستانی است نه انسان‌های خردمند بالغ)، کافی است بپرسيم اگر هر يک از طرفین هم‌زمان يا بدون شرط گذاشتن دست از رفتار بی‌خردانه می‌کشيد، جان این همه آدم مصونيت بیشتری پيدا نمی‌کرد؟ جنگ ايران و عراق شاهد خوبی است. تمام تحریم‌هایی که هم ايران و هم کوبا را هدف قرار داد مثال ديگری است. حالا بفرمايید تقصیر خودشان بوده که با شاخ گاو در افتاده‌‌اند. آن آدم‌هایی که این گاو را شاخ‌دار کردند بايد از خودشان بپرسند که چطور می‌شود به يک سازمان امنيتی به همين راحتی اجازه داد در اين همه مدت رسماً دنبال ترور برود و همه هم مثل آب خوردن بپذيرند در طی اين همه نسل که خوب طرف اهریمن است و باید او را کشت؟ آن عزيزانی که آن پرسش نخست را با رگ‌های قوی گردن می‌پرسند و پاسخ صريح و روشن می‌طلبند، خوب است قبل از شنيدن پاسخ (بديهی و از پيش معلوم) بسياری کسان، قدم پيش بگذارند و بگويند ترور کردن يک رقيب سياسی جنايت‌آمیز و ضد انسانی است حتی اگر به دست مدعی آزادی و انسانیت و دموکراسی رخ بدهد و شايد به ويژه اگر اين حاميان آزادی و دموکراسی مرتکب‌اش شوند شنيع‌تر و هولناک‌تر است.

يقين داشته باشيد که روان و خرد انسان منصف اگر اين مایه اعتدال را ببيند که شما به همان اندازه که قصورها، لغزش‌ها و حتی خودکامگی‌های کاسترو را محکوم می‌کنيد در محکوم کردن جنايت‌های طرف مقابل که سهمی در ماجرای اين سو هم دارد ترديد و لکنت زبان نداريد، سخن شما را بهتر می‌شنود. با آن پرسش‌های مغالطی اول کاری که می‌کنيد مسدود کردن راه مفاهمه است. بقيه‌ی آدم‌ها هم مثل شما انسان‌اند. با پرسیدن اين پرسش‌ها پیشاپيش آن‌ها را در موضع منفی اخلاقی قرار ندهيد. ديگران هم می‌توانند با پيش کشيدن پرسش‌های مشابه و بسی تلخ‌تر و هولناک‌تر هم عذاب وجدانی به شما بدهند که نهايت ندارد. انصاف بورزيد تا با شما انصاف بورزند. يادتان نرود شما هم مثل بقيه انسان‌ايد. فراموش نکنید قربانی و ستمگر هر دو انسان‌اند. شرقی و غربی ندارد. سوسيالیست و دموکرات ندارد. تئوری‌ها دست‌پرورده‌ی آدمی‌اند؛ اسطوره نسازيد از آن‌ها.