۰

انتخاب از انتخابِ اصفهان!

آواز اصفهان، از متعلقات همایون، یکی از آوازهای بسیار محبوب من است (هر چند اصفهان آن‌قدر به استقلال و به دفعات فراوان اجرا شده است که خود شأنی مستقل از همایون دارد). گزیده‌ای از آوازهای مختلف اصفهان را که بلافاصله از ذهن‌ام عبور کردند کنار هم گذاشتم تا با شما سهیم شوم. همه‌ی قطعات با صدای شجریان هستند. قطعه‌ی آخر تکنوازی تار محمدرضا لطفی است در بیات اصفهان در محفلی خصوصی. آوازهای اصفهان فراوان دیگری هم هستند که بسیاری از آن‌ها هم برای من خاطره‌انگیزند و هم آثاری بی‌نظیرند. خصوصاً در ذهن داشتم که یکی دو آواز اصفهان از بنان را هم به مجموعه بیفزایم که پیدا کردن‌اش الآن برای‌ام کمی دشوار است. مانند همیشه، غزل‌هایی که در این آوازها آمده است – خصوصاً غزل‌های حافظ – همه از غزل‌های محبوب من هستند و مضمون و نکته در همه‌ی این‌ها فراوان است. سودای شرح و تفسیر این غزل‌ها، در مقام حال، بیشتر فضولی است و پرچانگی. مطمئن‌ام شما هم از غزل‌ها لذت خواهید برد. یکی از قطعات، افسانه‌ی شیرین، به همراه صدای زنده‌یاد هایده روی تصنیف اصلی برنامه است. برنامه‌ی جان عشاق و بتِ چین، هر دو شامل تصنیف هم هستند. کل اثر اول، ساخته‌ی پرویز مشکاتیان است؛ دومی هم اجرای گروه پایور است. از ویژگی‌های دیگر دو تا از این قطعات این است که با سه‌تار مرحوم استاد عبادی اجرا شده‌اند. چه بسا این قطعات به کار کسانی که آواز کار می‌کنند و ردیف می‌آموزند هم بیاید. گوش بدهید و لذت ببرید. ترتیب قطعات را چنان‌که خودم دوست داشتم انتخاب کرده‌ام. اگر جور دیگری می‌خواهید قطعات را بشنوید – فارغ از این ترتیب – روی هر قطعه جداگانه کلیک کنید.

۰

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پیوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدمیان، زیاد اهل سخن گفتن و شاید هم به عبارتی «هیاهو» نیستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گویند. هیچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نیست. برای فهم مطویات سخن‌شان نیازی به کلید نیست؛ تأویل لازم نیست، مستقیماً می‌توان معانی را به صرافت دریافت. همه این چنین نیستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش این نیست که خودشان آزاد نیستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چیزی را نگوید یا اگر هم می‌گوید چنان بگوید که اهل اشارت نکته را دریابند و نامحرمان و بیگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. این‌ها فقط کارشان سرقت سخن نیست؛ بسیاری از این طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدمیت می‌زنند. آدمیت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصینِ آدمی بیفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نیست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نیست.
این قصه‌ی من و این وبلاگ هم هست. آن‌چه این‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عریان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت دیگر. اما آدمی دیگر به چه زبانی باید بگوید که از بیداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بیان‌های دیگری باید فریاد بزند که تن به ستم، به ریا، به دین‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتیم که دو روزی تازیانه بر گرده‌ی بیداد نکشیدی – که همیشه هم لازم نیست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بیندازیم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌میرد. آدمیت هم‌چنان زنده است و این شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!
قصه‌ی عشق هم از همین قبیل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که یک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همین است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرایی که آدمیتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همین روست که عاشق چه بسا زودتر از دیگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسلیم در برابر بیداد آلوده می‌شود. پس عجیب نیست وقتی که خواجه‌ی شیراز می‌گوید:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمی‌بینم
ناگهان این نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمینه‌ای است برای این‌که دست رد بزنی به سینه‌ی دروغ. این درد، پیوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازارِ این بی‌هیچ‌دردان

بیهوده نیست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم
که گر ز پای در آیم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم!

۲

بر آستانِ جانان…

ملت ایران و موسیقی و فرهنگ‌اش سخت وام‌دار مشکاتیان – و شجریان – است. آن‌چه که این دو از خزینه‌ی گران‌بار فرهنگ و ادب ما بیرون کشیده‌اند و در یاد و حافظه‌ی ناخودآگاه و آگاه ما نشانده‌اند، مسیر حرکتِ ملت ما را در طول تاریخ ترسیم می‌کند. انتخاب اشعار و آهنگ‌ها هیچ وقت برکنار از امواج زمانه نبوده‌اند. یک نمونه‌ی درخشان‌اش آلبوم تاریخی «بیداد» است. نمونه‌ی دیگرش، «آستانِ جانان» است. 
 
سنتورنوازی بی‌مانند مشکاتیان به همراه تنبک ناصر فرهنگ‌فر و آواز بهشتی شجریان، اثری آفریده است که هم‌چنان در خاطره‌ی نسل من باقی است و باقی خواهد ماند.
 
این خاطر حزین که شعرِ تر هم آن را بر نمی‌انگیزاند، قصه‌ی آن روز و امروز ماست. نه در زمانِ آفرینش این اثر و نه در زمانه‌ی ما، کم نیستند کسانی که رموز این «کلکِ خیال‌انگیز» را فهم نمی‌کنند. از همان زمان هم این نوید باقی بوده است که:
غمناک نباید بود از طعن حسودِ ای دل
شاید که چو وابینی، خیر تو در این باشد
 
آن دوره هم، دوره‌ای بوده است که در آن سینه‌ها مالامال درد بود و مرهمی بر زخم‌های هنرشناسان کمتر یافت می‌شد و سخن حکیمانه و دردمندانه‌ی حافظ هم‌چنان که آن روز طنین داشت، امروز هم طنین دارد و چه بسا که مهیب‌تر هم به گوش می‌آید که:
آدمی در عالمِ خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
 
اما قصه هم‌چنان بر همان مدار پیشین می‌گردد که:
اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید، جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی
 
دردِ آزادی هم از همین جنس است. به آسانی و آسایش درمان نمی‌شود. راهِ آزادی و خواستن عدالت هم به خامی و بی‌غمی پیمودنی نیست. این تلاش و تمنای آدمی، در آیینه‌ی وجود او و فراز و فرود احوال درونی او به روشنی متجلی است. جهان به شتاب از کنار ما می‌گذرد. زمان نمی‌آساید. تیزروتر از پای لنگِ آدمیان و چشمِ کوته‌بین آن‌هاست:
چشمِ آسایش که دارد از سپهرِ تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
 
همین آدمی است که گاهی در میدان مبارزه، از پای می‌افتد و رنجور می‌شود:
کشتی باده بیاور که مرا بی‌ رخِ دوست
گشته هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دریایی
 
پیش‌تر نوشته‌ام که چگونه بازی زمانه، هنرمند را وا می‌دارد که به جای «آیینه‌ی شاهی» تعبیر «آیینه‌ی صافی» را بنشاند، حتی اگر کسی نکته‌ی ظریف و طعنه‌آمیز این تصرف در شعر خواجه‌ی شیراز را در نیابد!
 
این قصه‌ها را نوشتم که یک بار دیگر تکرار کنم که هنرمند ما چگونه پا به پای زمانه و مردمِ خود گام برداشت تا نغمه‌سرای رنج‌ها و امیدها، شادی‌ها و اندوه‌ها و ترانه‌سرای حماسه‌های آن‌ها باشد و از آن‌ها جدا نباشد. و از خاطر نمی‌بریم که بدسگالان و کژبینان، چگونه بر جوانمردی آغالیدند که پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و دلیرانه بانگ برآورد که او همان صدای «خس و خاشاک» است تا نامردمان و مزوران الحان او را برای نیرنگ و سالوس‌شان مصادره نکنند. موسیقی ما، تاریخ ماست. ملت ما توانگرتر از آن است که به زخم‌های بیداد و نادانی از پای در آید. ما می‌مانیم و جهل و تاریکی رفتنی است.

۰

ای دولتِ منصورِ ما…

امروز، ۲۴ اردیبهشت، پرویز مشکاتیان ۵۶ ساله می‌شود.
 
پرویز جان، انگار آن‌جوری که قبلاً با تو حرف می‌زدیم و از تو سخن می‌شنیدیم، نمی‌شود گفت‌وگو کرد. اشکالی ندارد. «گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید». صد راه گفت‌وگو را با تو اگر ببندند، باز هم می‌شود راه تازه‌ای جُست و یافت. تو هیچ لحظه‌ای و هیچ روزی از روزگار تلخ و تیره‌ای که بعد از سفرت بر ما رفت از میان ما غایب نبودی. هیچ روزی از گفت‌وگو با تو دست نکشیدیم. زبان گفت‌وگو و آیین سخن‌ ما تغییر کرده است. اما ما همانیم که بودیم و تو هم همان شوریده‌ی دیرین و پیشین. تولدت مبارک قلندر شوریده‌ی نیشابوری!
 

۰

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه‌ ایوان نیست…

یکی از حکمت‌های ساده و بلیغ نوروز، همین است که «جهان نمی‌پاید»؛ یعنی این عالم با همه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌های‌اش دوام ندارد. یعنی که ستم و بیداد پایدار نخواهد ماند و «جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند». قاعده‌ی تاریخ همین است که بیدادگران نه تنها درس و عبرت نمی‌گیرند که درست بر عکس در خیال و گمانِ خود می‌پندارند که عین حقیقت و حقانیت‌اند و هیچ ستمی از دستِ آن‌ها بر کسی نمی‌رود! طبعاً چرخ‌های زمان به آسانی پیکره‌ی همه‌ی سرکشان و مقتدران تاریخ را در هم می‌شکند و از آن‌ها چیزی نمی‌ماند جز قصه و البته لعنتِ ابدی هر که در پی آن‌ها می‌آید. تاریخ و زمان، داورانی سخت‌گیرند و همین داوران سخت‌گیرند که روزنه‌ی امید را می‌گشایند. برای سال تازه، دعا می‌کنم و آرزو می‌کنم که بیخِ درخت بیداد خشک شود و سایه‌ی سبزِ مهربانی، درستی و راستگویی بر سرِ یکایک هم‌وطنان، همراهان و یاران‌ام گسترده‌تر شود. آرزو می‌کنم آن‌ها که در چنگال بیداد اسیرند، زندان‌شان شکسته شود و از زندان برون و درون رهایی یابند. هم‌چنان ایمان دارم که ملت ما لیاقتِ بهتر از این و بسی بهتر از این را دارد. سزای درستی و پاکی، شادی است و بخت و اقبال؛ نه خواری دیدن و تحقیر شنیدن و استخفاف و بندگی. سزای ما آزادی است و شادی و شادیِ آزادی. امیدوارم این بار آزادی ما با زنجیر از راه نرسد.
هدیه‌ی طربستانی ملکوت اجرای آواز ماهور بهاریه‌ی حضرت استاد است با همراهی تار داریوش پیرنیاکان و تنبک همایون. ادامه‌‌ی قطعات هم‌نوازی دو عزیز است که امروز دیگر به زبان دیروز با ما سخن نمی‌گویند: ناصر فرهنگ‌فر و پرویز مشکاتیان. غزل آواز بخش اول، از نوروزانه‌ترین غزل‌های حافظ است و غزلی است حکیمانه. سال نودتان خجسته باد.

 

۱

زان پیش‌تر که عالمِ فانی شود خراب…

آدمی آب است و خاک. آبِ هستی او در برابر آفتاب وجود، برمی‌خیزد از میان و خاک‌اش به باد می‌رود. چیزی از او نمی‌ماند که تکبر کند بدان. همین آب و خاکِ آدمی، گِل می‌شود و از آن گُل می‌روید. آدمی اگر سنگ باشد یا سنگ بشود، رنگ‌آمیزی گُل و عطر و بوی گلستان نخواهد داشت: از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟ / خاک شو تا گل برویی رنگ‌رنگ!
این چند خط بالا، درآمدی بود بر چند غزل حافظ و یک اثر پرویز مشکاتیان و ایرج بسطامی که این روزها مرا سخت به خود مشغول کرده است. امروز این غزل را گشودم که: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن… تا جایی که اشارت (یا شاید هم بشارتِ) خراب شدنِ عالمِ فانی را می‌داد و نهیب می‌زد که وقت را غنمیت باید شمرد. به یاد این دو بیت افتادم که:
گر بماندیم زنده بردوزیم
جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده
آلبوم «مژده‌ی بهار» مشکاتیان و بسطامی (این دو نازنین که امروز تن‌شان با خاک یکی‌ست)، روی سه غزل از بهترین غزل‌های حافظ است و همه‌ی ابیات این غزل‌ها، حکایت حال من و ماست. غزل «رسید مژده که آمد بهار…» کشان‌کشان ما را می‌برد به این‌جا که باید غنیمت شمرد این دو روزه را «که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». وقت نیست. به سرعت برق و باد این روزها خواهند گذشت. و این عالم هم که عالم فناست. جای «شکر و شکایت» نیست؛ همه می‌رویم. پیوند آب و خاک همگی ما بر باد می‌رود. رقمی بر صحیفه‌ی هستی نخواهد ماند. چیزی نمی‌ماند «جز نکویی اهل کرم». و فکر می‌کردم که این روزگار تلخ نمی‌ماند. چنان که شیرینی‌ها در گذر است، تلخی‌ها هم خواهند رفت. و «نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند».
 
غزل دیگر این آلبوم، غزلی است که تصنیف «گلعذار» را ساخته است: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس… که از شیرین‌ترین غزل‌های حافظ است. شاید این را یک بار دیگر هم نوشته باشم. از سایه نقل کرده‌ام شاید که می‌گفت این بیت را ببینید: نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس. سایه می‌گوید اگر به جای «بنگر»، «دیدم» می‌آمد، بیت بسیار لطیف‌تر می‌شد. فاصله‌ی میان شاعر و مخاطب از میان برداشته می‌شد و صمیمیتی در آن می‌آمد که با روایت اول خیلی فرق داشت. حالا حکایت ماست و دیدن نقد بازار جهان و آزارش. همین اثر، غزل سومی هم را دارد: طالع اگر مدد دهد، دامن‌اش آورم به کف…. خوب، من با هر کدام از ابیات این سه غزل، حالی داشته‌ام. غم داشته‌ام. شادی داشته‌ام. درس آموخته‌ام. خندیده‌ام. گریسته‌ام. بعضی ابیات را گاهی اوقات آدم با همدلی بیشتری می‌خواند و می‌شنود. از جمله این تک‌مصرع: وه که در این خیالِ کج، عمر عزیز شد تلف! سایه هم بیتی دارد با همین مضمون: به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت / آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست! این‌جاست که باز همان حکایت «کرم» به میان می‌آید: طرف کرم ز کس نبست این دل پر امیدِ من…
حکایت ماست دیگر: قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رندیم و گدا، دیر مغان ما را بس! فرق دارد بین این‌که آدم خودش به لقلقه‌ی زبان بگوید: «ما که رندیم و گدا» و این کلمات را به خودش بچسباند و این‌که به عیان رندی و گدایی را لمس کند یا احساس کند که چون رندان و گدایان در این عالم گذر می‌کند یا حکایت می‌شنود. وقتی ببینی تنها به معامله و داد و ستد و پاداش عمل، آدمیت‌ات را وزن می‌کنند، آن وقت بهتر می‌فهمی «رند» و «گدا» یعنی چه؟ آن وقت حکایت «بازار» و «آزار» را بهتر می‌فهمی و دست از «سود و زیان»‌اش می‌شویی. اما «یار با ماست». با ما؟ آری با ما، اما این‌جوری:
ما سپر انداختیم گر تو بدین دلخوشی
گو دلِ ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
نازنینی، حکایتی می‌گفت از ماجرایی میان دوستان. می‌گفت فلان دوست ما قهر کرده بود و رنجیده بود. دوستی دیگر گفت: خوب فلانی با ما قهر کرده است؛ ما که با او قهر نیستیم! همان دوست چند روز بعد گفت: خوب ما که فلانی را دوست‌ داریم؛ او لابد از رنجیدن از ما، خوش است. حتماً لذتی می‌برد از کناره گرفتن از ما؛ پس بگذاریم در خوشی‌اش بماند و خوش باشد! این هم حکایتی است!
حالا ماجرای ما از این قرار است که کوشش می‌کنیم تا نرنجیم و نرنجانیم و اگر هم رنجشی بود، گلوی رنجش را بفشاریم که مبادا غباری از میانه برخیزد:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافری است رنجیدن
ولی آدم رنجیدن خودش را می‌تواند درست کند. می‌تواند خودش را ملامت کند. خودش می‌تواند ناز نکند. خودش می‌تواند بنشیند روی زمین. ولی از همه نمی‌شود این توقع را داشت. خیلی که تلاش کنی، باید بگویی:
آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این‌قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
آدم‌ها موجودات پیچیده‌ای هستند. در بهترین حالت، فقط می‌توان حسن نیت نشان داد. اشاره‌ای کرد. نشانه‌ای بروز داد که قرار نیست همیشه اوضاع فراقی بماند. بعضی وقت‌ها می‌شود صفا کرد و صافی شد. ولی وقتی آدمی پیچیده باشد، دیگر نمی‌شود به این سادگی همه چیز را حل کرد. گاهی باید عقب نشست. گاهی باید آرام‌تر بود و «صبر بر داغِ دلِ سوخته باید چون شمع». گاهی می‌شود به اندوه با خودت زمزمه کنی که: «…از دیده افتادی ولی از دل نرفتی». باز هم می‌شود «پیک مهربانی» روانه کنی. هر چه هست، تا زنده هستی، می‌شود بکوشی و آویزه‌ی گوش کنی که «امروز که در دستِ توام مرحمتی کن…»؛ عاقبت همه خاک می‌شویم و این خاک هم به باد می‌رود!
حالا با این همه قصه، این آلبوم را بشنوید. هر بار که از نو می‌شنوم این‌ها را داغ‌ام تازه می‌شود که کاش ایرج می‌بود و پرویز می‌بود. کاش این همه فرصت‌ها کم نبود. کاش این همه دریغ‌ها زیاد نبود. کاش تمام این نازنینانی که در این روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها دیگر کنارمان نیستند، بیشتر با ما می‌ماندند. عاقبت از ما غبار مانَد… تا دیر نشده است… تا زمان باقی است… شاید… «فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست».

 

۶

کنسرت مشکاتیان و فرهنگ‌فر در رُم

 
روی جلد آلبوم کنسرت رُم
مشکاتیان و فرهنگ‌فر – که هر دو به جاودانگی رفته‌اند – در فستیوال مولانا در رُمِ ایتالیا (در ماه نوامبر سال ۱۹۹۳) کنسرتی دادند که قسمت اول آن در دستگاه همایون بود و در قسمت دوم آن که در دستگاه نوا اجرا شد، محسن کثیرالسفر نیز آن دو نازنین را همراهی می‌کرد. تقریباً از زمانی که از ایران آمده‌ام – از بیش از هشت سال پیش – این آلبوم را نشنیده بودم و امشب به تصادف یافتم‌اش و شبم توفانی و دلم آتشفشانی شد از یاد یارانِ سفرکرده. من با این آلبوم حال‌هایی داشته‌ام و شب‌هایی ارزنده و آکنده از نیاز. شرح آن احوال گفتنی نیست اما این ساز شنیدنی است. سنتور مشکاتیان در همایون، مضراب‌های خاص او و امضای ویژه‌ی او را دارد. سه‌تارنوازی او در قسمت نوا اما چیزی است که برای من بسیار عزیز است. نوع نواختن‌اش و حسی که در این زخمه‌ها هست احوالی غریب دارد. سخن دراز نمی‌کنم. مشخصات فنی آلبوم را هم در زیر می‌آورم و گوش بدهید.
 

 

الف (دستگاه همایون)

 

پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر
مقدمه بیداد  
بیداد،
ضربی بیداد
نی داود
بیداد کت
عاشق کش
فرود
چکاوک
لیلی و مجنون
اوج
چهارمضراب
ب (دستگاه نوا)
پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر، محسن کثیر السفر
کاملا بداهه نوازی
دو نوازی تنبک بر اساس ریتم های مختلف موسیقی

 

۳

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود…

پرویز سه تصنیف ساخته است با صدای شجریان برای ارکستر سمفونیک. دو تا روی دو غزل از حافظ و یکی روی غزلی از مولوی. این سه تصنیف، مثل سه پاره‌ی گوهرند و نمونه‌هایی از نبوغ و درخشش پرویز در آهنگسازی و فهم شعر هستند. این مهارت و استادی آهنگساز را بگذارید کنار استادیِ پهلوانی چون شجریان. این‌ها، توصیف فنی کار هستند. ولی جمع آمدن این نواها با این ابیات، بارها آتش‌ام زده‌اند. این‌که عاشقانه بخوانی که «رسم عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی / جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود» و این‌که او «می‌گفت که زارت بکشم» ولی پنهانی «نظری با  منِ دلسوخته» داشت. او که دلِ غمزدگان را سوخته بود. هم‌او آدمی را به جایی می‌کشاند که صبر را رها کند و دیده دریا کند. همین آدمی غرقه در گناه را. همین آدمی را به چنان آهی بکشاند که «آتش اندر گنه آدم و حوا» فکند. این عشق و این معشوق است که آتشی در عود عاشق می‌زند و این‌جاست که پای در گل می‌مانی و سودایی می‌شوی. همین سوختن، همین پرپر زدن و همین پریشانی است که آدمی را آدمی می‌کند. همین سودا، همین سرگشتگی است که مطلوب است. هر چه آدمی این‌ها را بنویسد بیهوده نوشته است. باید این‌ها را با حضور دل شنید و جان را پیش‌شان حاضر کرد. یکی «جان عشاق» است در بیات اصفهان. دیگری «گنبد مینا»ست در دشتی و آخری «دود عود» است در نوا. این شما و این سه پاره گوهری که از پرویز به جا مانده است.

 

این یادداشت و این نغمه‌ها را به یاد پرویز می‌آورم و برای حضرت یاسر که می‌دانم شنیدن این‌ها در احوالاتی که این روزها دارد جان و دل‌اش را آرام می‌کند (شاید هم آرامش از او برباید!).

۰

حکمتِ حافظانه

حافظ دو غزل ناب دارد که پرویز مشکاتیان روی آن‌ها آهنگ‌هایی درخشان و بی‌بدیل ساخته است. مطلع یکی این است:
گلعذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زین چمن سایه‌ی آن سروِ روان ما را بس
و این غزل دریایی است از لطافت، معنا و حکمت. این غزل را زنده‌یاد ایرج بسطامی در آلبوم مژده‌ی بهار در شور خوانده است.
دیگر هم مطلع‌اش این است:
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود
وین رازِ سر به مُهر به عالم سمر شود
آهنگ روی این غزل که ساخته‌ی مشکاتیان است، یک بار با صدای افتخاری خوانده شده و یک بار با صدای بسطامی. این غزل را با صدای بسطامی قبلاً در ملکوت آورده‌ام. «مقام صبر» با صدای افتخاری را هم به خاطر این غزل حافظ هم می‌آورم. این تصنیف در راست‌پنج‌گاه ساخته شده است. شاید به تدریج درباره‌ی ابیات دیگر این دو غزل چیزی بنویسم یا در زیر همین مطلب بیفزایم. عجالتاً‌ این دو قطعه را گوش بدهید.
 
 
 

۵

جانداروی امید

از صبح برای چند نفر این حکایتی را که صاحب وبلاگوار در مطلب‌اش آورده نقل کرده‌ام که چگونه عده‌ای فرانسوی در اوج قدرت و زورمداری و ستمگری هیتلر چراغ امید را در دل زنده نگه داشته بودند و به فکر آینده‌ی وطن‌شان بودند. این مضمون مرا به قرآن، به دعا و به شعر می‌کشاند. در این هفت-هشت ماهِ گذشته، هر بار که به فکر مضمونی الهام‌بخش و گرمابخش افتاده‌ام،‌ یکی از ابیاتی که همیشه زمزمه کرده و برای دوستان‌ام هم خوانده‌ام این بیت سایه است:
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است

و شاید هر بار که با سایه سخن گفته‌ام و حرف‌مان به شعر و امید و حال و روزِ امروزمان رسیده، او باز همین بیت را برای‌ام خوانده است. سایه این غزل را در اوین، در زندان، سروده است (و داستانِ این غزل را در شبِ شعرش در لندن هم گفت؛ فیلم‌اش را از این‌جا ببینید). این غزلِ سایه، غزلی است که خلاصه‌ی درد و رنج اما در عین حال امید و زندگی است. این بیت را ببینید:
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه‌ کمان است

و فکر می‌کنم هر بیت از این غزل برای هر کسی که این روزهای تلخ و سیاه و مسموم را از سر گذرانده پیامی دارد و حسی آشنا. تمام غزل را این‌جا می‌آورم به اضافه‌ی تصنیفی که مشکاتیانِ زنده‌یاد روی این غزل سایه ساخته است. این تصنیف را علی رستمیان با هم‌خوانی سپیده رییس السادات خوانده است. کاش می‌شد این تصنیف را شجریان یا ایرج بسطامی می‌خواند. اما هر چه هست، تصویری خوب است از این غزل سایه که آن را در ذهن و خیالِ شنونده‌ی جویا ماندگارتر می‌کند.

این روزها، نمی‌مانند. ستم هم نمی‌پاید. همه می‌دانند و می‌دانیم که شب، رفتنی است. صبح می‌آید. بر چهر‌ه‌ی خورشید نمی‌توان نقاب کشید. این شبِ دراز را به صبر و به امید باید از سر گذراند، اما برای فرارسیدن صبح و دمیدنِ خورشید هم باید آماده بود و فکر کرد. سرما و درازی این شبِ خون‌بار و زمستانی نباید ما را از لطافت و گرمای بهاری که در راه است ناامید کند که در خود فروبرویم و همه چیز را حواله به تقدیر کنیم. آینده‌ی ما و فرزندان‌مان در گروِ همین امید و ایمان است. آن‌قدر در این ماه‌ها، از امید، از ایمان و از صبر نوشته‌ام که فکر می‌کنم یک پای ثابت زندگی‌ام همین‌ها شده است. خوب است بیندیشیم که پس از پایانِ این شامِ تیره چه‌ها باید کرد و کجاها را باید ساخت. می‌توان از هم‌اکنون اندیشید و زمزمه کرد و گفت:
جام به جامِ تو می‌زنم ز رهِ دور
شادی آن صبحِ آرزو که ببینیم
بوم از این بام رفت و خوش‌خبر آمد

این غزل سایه را که می‌خواندم و تصنیف کنج صبوری را می‌شنیدم، متوجه شدم که اتفاقاً بسیاری از آن ابیات امیدبخش غزلِ سایه در تصنیف نیست. کاش مشکاتیان حال و هوای غزل را به تمامی درمی‌یافت (یا به عبارتی خودش در حال و هوایی می‌بود که برای آن بیت‌ها هم آهنگ می‌ساخت). شاید آن آلبوم کنج صبوری هم حال و هوای دیگری می‌گرفت. اما به هر حال، همین مقدار هم بهانه‌ی خوبی است برای انس گرفتن با معانی آن. این است تمامِ غزل:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد