۱

لولو ساختن از شبح امپریالیسم ایرانی

توضیح مترجم: مطلبی که در زیر می‌بینید، ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ای است که در نشنال اینترست به قلم پل پیلار منتشر شده است به این نشانی. امیدوارم کسی هم اصل مقاله‌ای را که به زبان انگلیسی نوشته شده – و این مقاله ‍پاسخی به آن است – ترجمه کند تا برای خوانندگان فارسی‌زبانی که دسترسی به زبان انگلیسی ندارند این امکان فراهم شود تا با شفافیت بیشتر از جنس بحث‌هایی که این روزها حول سیاست ایران و مذاکرات هسته‌ای در می‌گیرند آگاه شوند و روایت‌هایی نامتقارن و گاهی مخدوش و متناقض از آن‌چه به فارسی و انگلیسی منتشر می‌شود نداشته باشند. ترجمه را با شتاب انجام داده‌ام در نتیجه لغزش‌ها را به کرم‌تان ببخشایید. د. م.

مخالفان توافق هسته‌ای (یا در واقع، هر نوع توافقی) با ایران هم‌چنان می‌کوشند توجه‌ها را از مزایای نسبی داشتن محدودیت‌های توافق‌شده برای برنامه‌ی هسته‌ای ایران در مقایسه با نداشتن این محدودیت‌ها منصرف کنند تا تصویر ایران بسازند خونریز و قسی‌القلب با مقاصد و نیات امپریالیستی که هدف‌اش به چنگ آوردن کل خاور میانه است. ایران به کرات چنان تصویر شده است که گویی به سوی سلطه‌ی منطقه‌ای «رژه می‌رود» یا سایر کشورها را دارد «می‌بلعد». هرگز توضیح داده نمی‌شود که این تصویر به فرض درست بودن چطور می‌تواند دلیلی باشد برای به انجام نرساندن توافقی هسته‌ای که بتوان از رهگذر آن اطمینان حاصل کرد که این قدرت امپریالیستی بی‌امان فرضی هرگز به قدرت‌مندترین سلاحی که نوع بشر تا کنون اختراع کرده است نرسد. اما آن‌چه که این‌جا در کار است، منطق نیست؛ کوششی است برخاسته از عواطف و احساسات برای دامن زدن به انزجار از وارد شدن در هر معامله‌ای با چنین رژیم هیولاوشی.

گره تازه‌ی این تقلای مخالفت با توافق را می‌توان در مطلبی دید به قلم سونر چاغاپتای، جیمز جفری و مهدی خلجی که هر سه از مؤسسه‌ی واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک هستند. نویسندگان این مؤسسه می‌گویند که ایران «یک قدرت انقلابی با آرزوهای هژمونیک و سلطه‌طلبانه» است و آن را به «قدرت‌های هژمون گذشته» مانند می‌کنند چون روسیه، فرانسه، آلمان، ژاپن و بریتانیا – که قدرت‌هایی بودند که در سال ۱۹۱۴ و ۱۹۳۹ «دنیا را به کام جنگ کشاندند».

به یاد بیاوریم که آن قدرت‌های هژمون چه کردند. روس‌ها از ارتش‌های‌شان برای ایجاد امپراتوری‌ای استفاده کردند که بیشتر سرزمین‌های اوراسیا را زیر نگین خود داشت و دولت جانشین آن هنوز هم یازده منطقه‌ی زمانی را در اختیار خود دارد. بریتانیا با نیروی دریایی سلطنتی‌اش اقیانوس‌ها را در تصرف داشت و از قدرت‌اش برای ساختن امپراتوری‌ای استفاده کرد که خورشید هرگز در آن غروب نمی‌کرد. فرانسه هم بخش‌های عظیمی از آفریقا و‌ آسیا را تسخیر کرد و به استعمار کشید و موقعی که امپراتوری به قدر کافی مستعد داشت، بیشتر اروپا را نیز زیر چکمه‌های خود آورد.  ژاپن از نیروی نظامی برای به دست آوردن سلطه بر بخش‌های عظیمی از نیمکره‌ی شرقی استفاده کرد. و اما آلمان، خود نویسندگان این مؤسسه به یاد ما می‌آورند که – به مثابه‌ی بخشی از ارجاع تقریباً الزامی به نازی‌ها در هر نوشته‌ی ضد توافقی درباره‌ی ایران – «آلمان نازی به دنبال سلطه بر اروپا از اقیانوس اطلس تا رود ولگا بود، و می‌خواست سایر کشورها را نیز تبدیل به دولت‌هایی خراج‌گزار خود کند و سلطه‌ی کامل نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک ایجاد کند». در عمل، آلمان نازی فقط در پی این کار نبود؛ آلمان نازی از قدرت نظامی برتر و مسلطش استفاده کرد و این هدف را محقق کرد، دست‌ کم تا مدتی.

ایران حتی به گرد پای هیچ کدام از این‌ها از حیث دستیافت‌ها، توانایی یا آرزوها نمی‌رسد. بی‌شک جمهوری اسلامی فعلی به گرد پای آن‌ها هم نمی‌رسد و باید سراغ تاریخ کهن ایران بروید تا طعم و مزه‌ای از امپریالیسم را آن هم در مقیاس کوچک همسایگی نزدیک ایرانی‌ها بچشیم. گره مطلب این مؤسسه این است که نویسندگان دقیقاً چنین کاری کرده‌اند. آن‌ها به ما می‌گویند که: «آرزوهای هژمونیک ایران در واقع ریشه در سلسله‌ی صفوی در قرن شانزدهم میلادی دارد». می‌دانید که وقتی ارجاع به صفویه در قرن شانزدهم میلادی مبنای مخالفات با توافقی شود با کسی دیگر درباره‌ی برنامه‌ای هسته‌ای در قرن بیست و یکم، بار افزونی بر شانه‌های نحیف چنین استدلالی نهاده شده است.

سلسله‌ی صفوی پیش از این‌که کسی بتواند داوری کند که تمایل‌اش برای رفتار کردن به مثابه‌ی عضوی محترم از نظام دولت‌های مدرن چقدر است، از صحنه‌ی روزگار رخت بر بست. آن قدرت‌های هژمون دیگری که در این مطلب از آن‌ها نام برده شده دگردیسی پیدا کردند و اعضای محترمی از نظام بین‌المللی فعلی شدند (هر چند بحث مربوط به بحران اوکراین هم‌چنان درباره‌ی رویکرد دولت روسیه پا بر جاست). پس نویسندگان این مؤسسه وقتی می‌کوشند استدلال کنند که ایران هرگز عضوی محترم و سر به راه از همان نظم و نظام نخواهد شد، مدعی هستند که آن‌چه ایران را از دیگران متمایز می‌کند تنها این نیست که آرزوهای هژمونیک و سلطه‌طلبانه دارد بلکه این است که «قدرتی انقلابی است با آرزوهای سلطه‌طلبانه». و می‌گویند که «قدرت‌های سلطه‌طلب انقلابی شهوت امپریالیستی رسیدن به فضای حیاتی (آلمانی) [lebensraum] به شکلی که در آلمان دوره‌ی ویلهلم بود»  را- باز هم باید پای مقایسه با نازی‌ها در میان باشد – «با جهان‌بینی دینی یا آخرالزمانی‌ای در هم می‌آمیزند که منکر اصول نظم کلاسیک بین‌المللی است».

این‌که این سیر استدلال چقدر از واقعیت منسلخ و گسسته است از ارجاع دیگرباره‌ی نویسندگان به قدرتی دیگر آشکار می‌شود که توانایی‌ها و جاه‌طلبی‌های‌اش از افق و مقدورات ایران بسی دور است: چین، که نویسندگان از ما می‌خواهند آن را سلطه‌طلب بدانیم ولی نه نظامی انقلابی مانند ایران. آن‌ها می‌نویسند: «حتی امروز هم کشورهایی با تمایلات سلطه‌طلبانه مثل چین مشروعیت این نظم بین‌المللی را به رسمیت می‌شناسند». با توجه به این‌که چقدر از رفتار بین‌المللی چین که بر حسب نفی آن جنبه‌هایی از نظم بین‌المللی که توسط غرب و بدون مشارکت چین برقرار شده است، توسط تحلیل‌گران بی‌شماری توضیح داده می‌شود یا توضیح داده شده است، این مدعا، سخنی حیرت‌آور است. نمونه‌ی اخیری از این جنبه از سیاست چین را می‌تواند در بانک توسعه‌ی زیرساخت‌های آسیایی و سایر مکانیزم‌های ساخته‌ی چین به مثابه‌ی جایگزین‌های نهادهای مالی بین‌المللی‌ای دید که زیر سلطه‌ی غرب هستند.

در مقام مقایسه، یک ویژگی مهم از سیاست خارجی رژیم «انقلابی» ایران این بوده است که بکوشد ایران را تا جایی که امکان دارد بخشی از نظم بین‌المللی موجود به رغم خاستگاه‌های غربی آن، کند. (ایران،‌ بر خلاف چین، حتی کم‌ترین توان را برای بر پا کردن نهادهایی جایگزین نهادهای غربی حتی اگر بخواهد،‌ ندارد). این جریان از سیاست ایران را نه تنها می‌تواند در آن‌چه رهبران ایران می‌گویند بلکه در آن‌چه که انجام می‌دهند نیز می‌تواند دید، از جمله در شرکت‌شان در همایش بازنگری معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای همین هفته. توافق هسته‌ای در دست مذاکره با قدرت‌های پنج به اضافه‌ی یک خود یکی از آشکارترین تجلیات سیاست ایران است برای دادن امتیازهای مهم و از خود گذشتگی برای این‌که عضوی جاافتاده‌تر از جامعه‌ی بین‌المللی شود.

تصویر کردن ایران امروز به عنوان «انقلابی» به معنای برآشفتن سبد سیب بین‌المللی به همان اندازه برخاسته از جهل و ناآگاهی از تاریخ اخیر و الگوهای رفتاری واقعی ایران است که تشبیه ایران فعلی به امپریالیسم قرن شانزدهمی صفوی. در سال‌های اولیه‌ی جمهوری اسلامی واقعاً چنین باوری در میان بسیاری در تهران وجود داشت که انقلاب خودشان بدون بروز انقلاب‌های مشابهی در کشورهای همسایه ممکن است دوام نیاورد. اما حالا که جمهوری اسلامی بیش از سه دهه است که دوام آورده است، چنان دیدگاه یکسره بلاموضوع و بی‌خاصیت است.

بحرین با توجه با اکثریت جمعیت شیعه‌ی آن و ادعاهای تاریخی ایران نمونه‌ی خوبی است. به رغم ناآرامی‌ها در بحرین در سال‌های اخیر، دیر زمانی گذشته است از هر گونه گزارش موثقی درباره‌ی فعالیت ایران در آن‌جا که بتوان صادقانه آن را براندازانه یا انقلابی توصیف کرد. این در تضاد عریانی است با رفتار عربستان سعودی که نیروهای مسلح‌اش را به آن‌جا گسیل کرده است که ناآرامی‌های شیعیان را سرکوب کند و رژیمی سنی را در منامه استوار نگه دارد. امروز می‌توان مقایسه‌ی مشابهی را با یمن انجام داد: هر کمکی که ایرانی ها به حوثی‌هایی که شورش‌شان به تحریک ایران نبود (و در طی آن بنا به گزارش‌ها ایرانی‌ها حوثی‌ها را توصیه به خویشتن‌داری کرده‌اند)، با حملات هوایی سعودی‌ها که باعث کشته شدن صدها غیر نظامی شده است، کاهش پیدا می‌کند. (یک بار دیگر به ما بگویید که کدام کشور در خلیج فارس قدرت هژمون است؟).

قصه‌ها و داستان‌هایی از این دست که ایران یک قدرت هژمون منطقه‌ای و تهدیدگر فرضی است نه تنها دلیلی برای مخالفت با رسیدن به توافق با تهران نیست؛ بلکه این قصه‌ها از اساس درست هم نیستند.

۰

تا خود در آینه چه ببینی!

ماجرایی که از سفر روحانی به نیویورک آغاز شد و سحرگاه امروز در ژنو نخستین گام‌اش به پایان رسید، فقط گشودن گره سی و چهار ساله‌ی دیپلماسی ایران و آمریکا نبود. اتفاق مهم‌تر چیزی بود که به سرنوشت کل ایران گره خورده است: ترمز کشیدن جلوی روند ویرانی و تباهی سرسام‌آوری که تمام موجودیت ایران را تهدید می‌کرد. برای ویرانی ایران، جنگ، حمله‌ی نظامی و بمباران شدن، گزینه‌های شاذ و تیره‌ی ماجرا هستند. کافی است بنگریم که آن‌چه هشت سال سپردن زمام امور کشور به دست احمدی‌نژاد بر سر ایران آورد، از صدها جنگ ویرانگرتر بود. این چارچوب برای فهم توافق ژنو بسیار مهم است.

آن‌چه در ژنو اتفاق افتاد، پیروزی بود؟ شکست بود؟ تسلیم بود؟ ترکمان‌چای هسته‌ای بود؟ روایت‌های متضاد ایران و آمریکا بود؟ همه‌ی این‌ها بود؟ واقعیت این است که همه‌ی این‌ها هم به نحوی درست است و هم نادرست. اما خط مشترک تمام آن‌ها طفره رفتن از کلیدی‌ترین مسأله است: توافق‌نامه‌ی ژنو مسیری را که ده‌هاست سیاست ایران و موجودیت ایران را در سراشیبی سقوط انداخته بود و به «لبه‌ی پرتگاه» برده بود، اگر نگوییم متوقف کرد، بدون شک آهنگ پرشتاب آن را کندتر کرد. در نتیجه، آن‌ها که هر کدام از این برچسب‌ها را به توافق‌نامه‌ی ژنو می‌زنند باید به این نکته‌ی مهم توجه داشته باشند که وقتی سقف خانه دارد فرود می‌آید و سود و سرمایه یک‌جا می‌سوزد، مهم نیست که در این میانه شما سود کرده‌ای یا زیان یا کسی که بازی را دارد پیش می‌برد و این روند را متوقف می‌کند، مطلوب ماست یا نه. مهم این است که یک قدم، ولو فقط یک قدم، برداشته شده است تا مانع ویرانی شود. شاید بگویند که چه بسا ویرانی‌ای در کار نبود. اما این نکته دیگر واقعیت اظهر من الشمس کشور است. حتی شاید نیازی نباشد به دانستن آمار و ارقام و داشتن اطلاعات دقیق و پشت پرده.

ویرانی کشور به خاطر تحریم‌ها و فروپاشی اقتصادی نیست. دست‌کم فقط به این خاطر نیست. هشت‌ سال سیاست‌بازی خسارت‌بار و افسارگسیخته‌ی دولتمردان مالیخولیازده و کسانی که مهر تأیید بر ماجراجویی‌های آنان زدند کشور را به آستانه‌ی این پرتگاه کشانده است. به این‌ها بیفزایید سوء مدیریت و فساد مزمنی که سر تا پای کشور را گرفته است. در این منجلاب بی‌تدبیری، تحریم‌ها تنها آن ویرانی را شتاب بیشتری می‌بخشید. لحظه‌ای تصور بکنید که اگر تا شش ماه دیگر کشور حتی بودجه‌ی تأمین ابتدایی‌ترین ارزاق مردم را نمی‌داشت، آن وقت فقط یک بند همین توافق‌نامه نمی‌تواند از بروز فاجعه جلوگیری کند؟ بی‌شک ما قرار نیست از منظر کیهان و اسراییل و عربستان سعودی به قصه بنگریم. مسأله‌ی ما هم اختلاف این روایت و آن روایت یا جدل بر سر کلمه‌ی «حق» برای غنی‌سازی نیست. مسأله این است که چگونه می‌توان در این سیلاب بلا و توفان تباهی، کنج امنی یافت، لنگرگاهی پیدا کرد که بتوان ایران را از این عاقبت تلخ نجات داد؟ کاری که ظریف و تیم‌اش در ژنو کردند، بدون شک این گام اول را محقق کرد. چه بسا کاری که ظریف کرد، بهترین کار ممکن در بحرانی‌ترین وضعی بود که هیچ کورسوی امیدی برای نجات ایران دیده نمی‌شد. و این کار را البته آبرومندانه و با حرمت انجام داد.

در این آینه هر کس تصویر خودش را می‌بیند. ولی چقدر غم ایران برای ما بر پیش‌فرض‌ها و تعصبات‌مان اولویت دارد؟ ایران خودش آن‌قدر مهم است برای ما؟ آن‌قدر مهم هست که فکر کنیم چه شد که ناگزیر به این‌جا رسیدیم؟ چه کسانی در «بریدن ترمز» و خلاص شدن از «دنده‌ی عقب» سهم داشتند؟ و آیا ما هم‌چنان به ایران و آینده‌ی ایران فکر می‌کنیم یا برای‌مان مهم است که فلان سیاست‌مدار محبوب یا منفور ما منزلتی پیدا می‌کند یا از دست می‌دهد؟ آیا ما ایران را در این آینه می‌بینیم؟

پ. ن. طرح از مهرداد شوقی است.

۲

فقر دانش حقوق بین‌الملل: انرژی هسته‌ای و نزاع حیثیتی

فعالان صلح‌طلب، فعالان محیط زیست و برخی از فعالان سیاسی، تا حدی، حق دارند وقتی می‌گویند مردم ما شناخت دقیق و درستی از برنامه‌ی هسته‌ای ندارند. اما این فقط یک طرف ماجراست. مشکل بزرگ این است که دست‌کم در هشت ساله ریاست جمهوری خسارت‌بار محمود احمدی‌نژاد، نه تنها برنامه‌ی هسته‌ای بلکه بسیاری از سیاست‌هایی که می‌شد به درستی از آن‌ها دفاع کرد، تبدیل با موضوعاتی حیثیتی شدند، از مسیر اصلی‌شان خارج شدند و پیامدشان چیزی از خسارت و غبن بین و آشکار برای ملت و دولت ایران نشد. مسأله‌ی انرژی هسته‌ای، مسأله‌ای است تکنولوژیک و علمی. اما محل نزاع، یعنی حق دسترسی ایران به انرژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آمیز، هم از سوی بعضی سیاست‌مداران جنجال‌آفرین (و مالیخولیازده) و هم از سوی بعضی از مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی، تبدیل به مسأله‌ای حیثیتی برای تحقیر، سرکوب یا از میدان به در بردن طرف دیگر شده است.

مردم ایران به همان اندازه که حق دارند از خطرها و هزینه‌های واقعی و احتمالی داشتن فناوری هسته‌ای آگاه باشند، این حق را هم دارند که بدانند بر اساس قوانین بین‌المللی و مفاد عهدنامه‌هایی که ایران امضا کرده است، کشورشان واجد چه حقوقی است. سیاست‌مداران جمهوری اسلامی و دستگاه‌های رسانه‌ای عمدتاً مر قانون و نص صریح معاهدات بین‌المللی را تنها در سایه‌ی رتوریک و مجادله با جهان و در ذیل دیپلماسی آشتی‌گریز و دشمن‌تراش برای مردم ایران توضیح داده‌اند. انتخاب مسیر و اسلوب مناسب برای توضیح حقوق هسته‌ای (و همچین مخاطرات زیست‌محیطی و سیاسی آن) قاعدتاً باید یکی از اولویت‌های مهم دستگاه دیپلماسی می‌بود که متأسفانه تا کنون نبوده است.

از سوی دیگر، مخالفان سیاسی جمهوری اسلامی، نفت بر آتش این سیاست نادرست ریخته‌اند و به جای حل مشکل، گره تازه‌ای بر آن افزوده‌اند. از یاد نبریم که افشاگری‌ها سازمان مجاهدین خلق نقش مهمی در پیچیده‌تر کردن برنامه‌ی هسته‌ای ایران داشته است. به این‌ها بیفزایید اسراییل را که با داشتن کلاهک‌های هسته‌ای، همچنان عضو معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای نیست و بالفعل مهم‌ترین تهدید هسته‌ای در منطقه‌ای خاورمیانه است (در حالی که ایران حتی به فرض این‌که قصدش ساخت سلاح هسته‌ای باشند هم‌چنان تهدید بالقوه‌ای به حساب می‌آید و کدام خردمند است که گریبان تهدید بالفعل را رها کند و تهدید بالقوه را بچسبد؟). پیشینه و سابقه‌ی مجاهدین خلق نیازمند توضیح نیست: سازمانی به معنی دقیق کلمه تروریستی است. اسراییل نیز وضع بهتری ندارد. این سوی قصه که مهم‌ترین عامل گره خوردن برنامه‌ی هسته‌ای ایران بوده است (یعنی اسراییل و مجاهدین خلق)، بخواهیم یا نخواهیم – ادعاها و اتهامات‌شان را درست بدانیم یا نادرست – بدون شک سهم مهمی در خارج کردن این چانه‌زنی‌های بین‌المللی از ریل معقول و دیپلماتیک‌شان داشته‌اند. این نکته را نباید از یاد برد.

اما زمزمه‌ای که این روزها به کرات از محافل سیاسی طرف مقابل ایران (از جمله از سوی اسراییل و مراکز پژوهشی و فکری آمریکایی هم‌پیمان و نزدیک با اسراییل) شنیده می‌شود این است: ایران نه تنها باید غنی‌سازی را متوقف کند (سقف غنی‌سازی هم مسأله‌ای است فنی و نه سیاسی و درباره‌ی آن در آژانس بحث فراوان شده است) بلکه از اساس باید برنامه‌ای هسته‌ای‌اش را از بین ببرد. سؤال این است که چرا؟ یک بار دیگر، این بندهای قطع‌نامه‌ی سازمان ملل مورخ ۸ دسامبر ۱۹۷۷ را بخوانیم (زیر بعضی عبارات را من خط کشیده‌ام):
(الف) استفاده از انرژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آمیز برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی بسیاری از کشورها فوق‌العاده مهم است؛
(ب) همه‌ی کشورها طبق اصول برابری خودفرمانی حق توسعه‌ی این برنامه را برای استفاده‌ی صلح‌آمیز از فناوری هسته‌ای برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی، بر حسب اولویت‌ها، منافع و نیازهای خودشان دارند؛
(ج) همه‌ی کشورها، بدون هیچ تبعیضی، باید دسترسی به فناوری، تجیهزات و مواد لازم برای استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای داشته باشند و برای دستیابی به آن آزاد باشند؛
(د) همکاری بین‌المللی در زمینه‌هایی که قطع‌نامه‌ی حاضر پوشش می‌دهد باید تحت تضمین‌های توافق‌شده و مناسب بین‌المللی از طریق آژانس بین‌المللی انرژی اتمی باشد و بر مبنایی غیر تبعیض‌آمیز برای ممانعت مؤثر از تکثیر سلاح‌های هسته‌ای.

مضمون بندهای بالا بسیار روشن است. در مذاکرات اخیر ژنو یکی از مضامینی که مرتب از سوی طرف مقابل شنیده شده است این است که هیچ کشوری حق ذاتی توسعه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای را ندارد (عبارت البته غنی‌سازی است). بعید می‌دانم بحث و جدل زیادی باشد درباره‌ی میزان غنی‌سازی و این‌که چه سطحی از غنی‌سازی اورانیوم برای تحقق اهداف صلح‌آمیز برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی لازم است. اما وقتی بحث فنی از مسیر اصلی‌اش خارج شود و در جاده‌ی سیاسی‌کاری و دیپلماسی غیرسازنده بیفتد، هیچ یک از دوسو نمی‌توانند زمینه‌ی مشترکی برای توافق پیدا کنند. دمیدن بر آتش این اختلاف سیاسی از هر سویی، تنها عاقبتی که خواهد داشت ویرانی و شکست است: زیان این بی‌خردی به همه‌ی طرف‌های درگیر خواهد رسید (گیرم ملت ایران از همه بیشتر زیان کنند). نتایج خوش‌بینانه و بدبینانه‌ی این بازی یا می‌تواند برد-برد باشد یا باخت-باخت. سنجیدن راه میانه‌ در حال حاضر چندان آسان نیست. گزینه‌ی اول تنها با عبور دادن مذاکرات از مسیری میسر است که از اعمال نفوذهای سیاسی و جنجال‌آفرینی‌های ایدئولوژیک به دور بماند (چه از سوی اسراییل، عربستان سعودی و هم‌فکران و هم‌پیمانان‌شان و چه از سوی گروه‌های افراطی و تندرو در داخل ایران). گزینه‌ی دوم تنها حاصلی که دارد انسداد است و بن‌بست: و این انسداد و بن‌بست هم‌چنان ادامه خواهد یافت تا دوباره فرصتی فراهم شود و عقلانیتی حاکم شود که مذاکرات به همان مسیر مقعول برد-برد برگردد. کلید ماجرا هم در این است که کسانی که در این مذاکرات اخلال می‌کنند و منتهای همت‌شان سناریویی خیالی است که در آن حاکمیت سیاسی ایران ببازد یا کمترین سهم را ببرد و طرف مقابل ظفرمند و پیروز و سرمست، سرود فتح افراط و تندروی را سربدهد، اثرگذاری سیاسی‌شان را از دست بدهند.

پرونده‌ی هسته‌ای ایران هم برای افراطیون داخل و هم برای افراطیون خارج ایران (و مخالفان حاکمیت سیاسی) به بقای آن‌ها گره خورده است: برای هیچ کدام از آن‌ها عهد و پیمان یا قوانین بین‌المللی و سازمان ملل و حقوق کشورهای خودفرمان اهمیتی ندارند. تا این گره گشوده نشود، برنامه‌ی هسته‌ای ایران بر همین مسیر خواهد رفت و چه بسا عاقبت‌اش پیش‌بینی خود-تحقق‌بخشی شود که برای یک طرف کابوس است و برای طرف دیگر فعل حرام.

بررسی گزینه‌های دیگر خارج از حوصله‌ی این یادداشت است و زمان می‌برد. خلاصه‌ی نکته‌ی من این بود که: شناخت حقوقی و قانونی کافی از ماجرا وجود ندارد و ذی‌نفعان زیادی در حفظ این وضع کوشش می‌کنند. آگاهی، موضع افراطیون هر دو سو را سست‌تر می‌کند.

مرتبط (از فارس‌نیوز!): مذاکرات هسته‌ای و مسئله کلیدی «حق غنی سازی»

۱

ماجرا کم کن و باز آ…

گمان نمی‌کنم ایران – و الآن وقتی می‌گویم ایران مرادم مجموعه‌ی مردم ایران، حاکمیت سیاسی فعلی ایران و تمامیت ارضی کشور است – در چهار دهه‌ی گذشته در آستانه‌ی این همه بحران فشرده و این همه فرصت استثنایی بوده است. درباره‌ی جنبش سبز و میرحسین موسوی نمی‌نویسم؛ پیش‌تر بسیار گفته‌ام. درباره‌ی روحانی هم در یکی دو ماه گذشته به تفصیل نوشته‌ام. این را هم مکرر نمی‌کنم. روی سخن‌ام در این یادداشت کوتاه با خردمندانی از میان مخالفان داخلی و خارجی نظام ایران است. این مخالفان طیف گسترده‌ای دارند؛ از هر جنس و نوعی که می‌خواهند باشند. صلح‌جو باشند یا برانداز – به این معنا که در خیال‌شان تنها راه سعادت ایران از تغییر رژیم می‌‌گذرد – یا عمدتاً کسانی باشند که غر می‌زنند و شکایت می‌کنند به معنای وسیع‌اش.

خلاصه و مغز کلام این است که روحانی در مقیاسی کلان با دو چالش بزرگ داخلی و خارجی در سطح دیپلماسی روبروست. سه مسأله‌ی محوری هم اولویت اصلی روحانی – و البته نظام – است: ۱) تحریم‌ها؛ ۲) پرونده‌ی هسته‌ای؛ و ۳) رابطه با آمریکا (و جنس و کیفیت‌اش). همه‌ی این‌ها البته در یک موضوع ملموس و روشن متبلور است: اقتصاد فروپاشیده و درهم‌شکسته‌ی ایران که حاصل هشت سال سوء مدیریت ماجراجویانه و نخوت‌آمیز بوده است. و این – یا روشن‌تر بگوییم «آن دولت هشت‌ساله» – دقیقاً همان عامل کلیدی و مهمی است که کشور را به «لبه‌ی پرتگاه» کشانده است. این صورت مسأله است.

در وضع فعلی، روحانی و دیپلماسی داخلی و خارجی‌اش – که تا این لحظه هوشمندی و کاردانی ستودنی و کم‌نظیری را نشان داده است – در آستانه‌ی سفر به نیویورک یک فرصت استثنایی تاریخی – اما محدود و مستعجل – دارد. می‌توان به شیوه‌های مختلف یاریگر عبور از این گردنه شد – که نتیجه‌ی محسوس و فوری‌اش نجات ایران است – و به روحانی کمک کرد تا برای منافع درازمدت ملی ایران گامی مهم بر دارد. باز روی سخن‌ام ناگزیر با کسانی که هنری جز ریشخند و طعنه‌زدن ندارند و در ناصیه‌ی جمهوری اسلامی جز تباهی و اهریمن‌خویی نمی‌بینند نیست. با این گروه گفت‌وگو نمی‌توان کرد. روی سخن‌ام با کسانی است که در پی بهبود واقعی اوضاع جهان‌اند در بستر واقعیت‌های موجود.

این‌که عالی‌ترین سطح سیاسی جمهوری اسلامی در شش ماه اخیر روز به روز – به هر دلیل یا علتی – نشانه‌های نرمش و ملایمت را هم در گفتار و هم در کردار نشان داده است، مغتنم است. این باب گشوده را نباید بست. نمی‌توان تغییرهای محسوس در سیاست رسمی با نتایج عملی آن – ولو در حد آزادی یک دو جین زندانی سیاسی – را نادیده گرفت یا آن را دست‌مایه ی تشفی خاطر یا استهزاء کرد. این روزنه تا همیشه باز نخواهد ماند. نشناختن اولویت‌ها و تکیه کردن بر مسایلی که در کوتاه مدت حل‌شدنی نیستند، تنها به دیپلماسی داخلی و خارجی روحانی آسیب خواهد زد. مقصودم از نشناختن اولویت‌ها چیزی از جنس رفع حصر از موسوی و کروبی نیست؛ این بخواهیم یا نخواهیم مسأله‌ی ملی است. موسوی و کروبی نام‌شان گره خورده است به صندوق رأی و نهاد انتخابات در کشور. آن‌ها آزادی و آبروی‌شان را گرو گذاشتند تا انتخابات سال ۹۲ تبدیل به چیزی شود که اکنون شده است. چیزهای دیگری که این روزها فراوان می‌بینیم و می‌خوانیم – و سخن گفتن از مصادیق‌اش در حوصله‌ی این یادداشت مختصر نیست – چیزهایی هستند که مصداق نشناختن اولویت‌اند. اهل اشاره این را نیکو در می‌یابند.

اول و آخر کلام این‌که موقعیت فعلی به دقیق‌ترین معنای کلمه «حساس» است و نه «حساس» از جنس مبتذلی که دهه‌ها در سیاست رسمی تبلیغ شده است. حساس است به این معنا که همه چیز ایران اکنون در گرو آن است. کلید گشایش بین‌المللی این قفل فروبسته اکنون در دست روحانی است. این دست را می‌توان به گرمی فشرد و یاریگر آن شد یا تعلل کرد و بهانه‌جویی و از در طعن و تمسخر و ریشخند در آمد و سود و سرمایه را یک‌جا از کف داد. فراموش نکنیم که ایران، خانه‌ی ماست. خانه‌ی همه‌ی ماست. ایران حتی خانه‌ی همان کسانی است که مشی و روش‌شان را نمی‌پسندیم. ایران حتی خانه‌ی کسانی است که بر ما ستم کرده‌اند ولی فراموش نکنیم که ایران متعلق به همه‌ی ماست. روحانی امروز در آستانه‌ی مهم‌ترین چالش در سیاست داخلی و خارجی است. هر یک صدای موافق و خردمندی که به او بپیوندند،‌ در درازمدت و حتی کوتاه‌مدت به ایران یاری خواهد رساند.

۵

خطای بی‌بی‌سی:‌ دعوت آشکار به جنگ

سه چهار روز پیش در بی‌بی‌سی مطلبی منتشر شد با عنوان «جنگ آری یا نه؟»(ترجمه‌ی کامل فارسی آن را در رادیو زمانه بخوانید). نویسنده ماجراهای زمان نخست‌وزیری چیمبرلین را یادآوری کرده است و مقدمات وارد شدن انگلیس را به جنگ جهان دو آورده است: چگونه چیمبرلین مخالف جنگ و طرف‌دار صلح بود در حالی که چرچیل هیتلر را فریب‌کاری وقت تلف‌کن می‌دانست که بالاخره جنگ راه می‌اندازد.

نویسنده این همه قصه را گفته است، و بدون تأیید مستقیم و صریح، اشاره کرده است که آری، ایران سوداهای هسته‌ای دارد، فردا ممکن است بمب اتمی بسازد و به کشوری دیگر – مشخصاً اسراییل – حمله کند. پس به همان شیوه‌ی قدیم سیاست‌مدارانی مثل چیمبرلین باید تسلیم دوراندیشی سیاست‌مدارانی هوشمند چون چرچیل شوند و حمله‌ای پیشگیرانه به ایران بکنند و تجهیزات هسته‌ای ایران را از بین ببرند. نویسنده با بی‌شرمی تمام راه‌حل هم برای این حمله‌ی مسلحانه ارایه می‌دهد:‌ بمب نوترونی مسأله‌ی تجهیزات زیرزمینی ایران را حل می‌کند. بمب نوترونی را چه کسی دارد؟ البته اسراییل! حالا درست است که اسراییل خودش به آن اعتراف نمی‌کند، ولی خوب می‌شود یک جوری مسأله را حل کرد.

من آشکارتر از این دعوت به جنگ ندیده بودم. نویسنده ده‌ها اشتباه در این یادداشت مرتکب شده است و مقایسه‌هایی کرده است پاک بی‌معنی و مزخرف که گویی از ابتدا به قصد تأیید مدعای حمله به ایران دنبال چنین نمونه‌هایی می‌گشته است. نخست این‌که زمان ما با زمان چرچیل و چیمبرلین قابل مقایسه نیست. طرف مقابل آن‌ها هم هیتلر نیست. رسانه‌های امروز مثل رسانه‌های آن زمان نیستند. راه‌حل‌های سیاسی امروز هم با راه‌حل‌های سیاسی زمان هیتلر خیلی فرق دارند – آن زمان اصلاً سازمان مللی وجود نداشت؛ سلاح هسته‌ای در کار نبود، بشریت را هزاران خطر دیگر تهدید نمی‌کرد؛ حساسیت‌های آن زمان حساسیت‌های امروز نبودند. آن زمان حتی کمونیسم در برابر کاپیتالیسم آمریکا آن قدر خطرناک به حساب نمی‌آمد. از آن زمان تا به حال جنگ سرد را پشت سر گذاشته‌ایم. کمونیسم سقوط کرده است. ایران هم ده‌ها تحول سیاسی و فکری و فرهنگی را پشت سر گذاشته است.

نویسنده می‌گوید وقتی به عراق حمله کردند، هدف از بین بردن سلاح‌های کشتار جمعی بود که بعد معلوم شد وجود نداشته‌اند. و همین اشاره را درباره‌ی ایران می‌کند، ولی شهامت این را ندارد که اذعان کند تجاوزهای آمریکا (دقت کنید که «احمدی‌نژاد» تا به حال به هیچ کشوری تجاوز نکرده و فقط خط و نشان کشیده است؛ هر اندازه که کارش زشت و شرم‌آور و دور از عقل و دیپلماسی باشد) به عراق و افغانستان نه تنها منطقه را به آشوب و ویرانی و تباهی کشانده است، بلکه امنیت خود آمریکایی‌ها و غربی‌ها را هم به مخاطره‌ی جدی انداخته است. واقعاً اگر آمریکا به منطقه‌ حمله نمی‌کرد، باز هم این اندازه ناامنی و قتل و کشتار داشتیم؟ راستی چرا آمریکا به سومالی، به الجزایر، به لیبی، به عربستان سعودی حمله نمی‌کند؟ چرا؟ وضع حقوق بشر و دموکراسی در آن کشورها خیلی بهتر است؟

نویسنده به انقلاب ایران اشاره می‌کند و پیروزی قاطع همه‌پرسی ملی. بعد از گروگان‌گیری حرف می‌زند و پشت سرش می‌گوید رژیم ایران از این میانه‌روتر نمی‌شود. واقعاً آدم حیرت می‌کند از این هم تحلیل ضعیف و آبگوشتی. انگار نویسنده در خواب اصحابِ کهف بوده است. انگار نمی‌داند که نه تنها جامعه‌ی ایران عوض شده است بلکه ساختار سیاست ایران هم بسیار متغیر است. نویسنده جوری نوشته است که انگار خاتمی هرگز هشت سال رییس جمهور نبوده است. انگار ۲۸ سال است فقط احمدی‌نژاد مشغول خط و نشان کشیدن برای همه‌ی دنیا بوده است! نویسنده چنان در توهم‌های خودش غرق است که فکر می‌کند در ایران تمام حاکمیت را به نام رییس‌جمهور سند زده‌اند. این را نمی‌داند که رییس‌جمهور با مجلس مشکل دارد و حتی طرف‌داران‌اش امروز منتقد وعده‌های بی‌عمل و سیاست‌ها نیندیشده و شتاب‌زده‌اش هستند.  نویسنده این را که می‌داند وقتی مجلس سنای آمریکا به دست دموکرات‌ها می‌افتد سیاست رییس جمهور هم تغییر می‌کند. ایران هنوز چنان کشوری نشده است که شخص رییس جمهور بتواند خودسرانه برای تمام کشور تصمیم بگیرد و هر کار که خواست بکند (اگر می‌شد، خاتمی حتماً کاری کرده بود!).

این نوشته نه تنها یک‌جانبه و مغرضانه است و با بی‌شرمی تمام دعوت به جنگ و حمله‌ی نظامی به ایران است و پیشاپیش راه هر مذاکره‌ی دیپلماتیک را بسته اعلام می‌کند و جان انسان‌ها – از هر طرفی که باشند – برای‌اش مهم نیست، بلکه بی‌بی‌سی هم که عموماً رسانه‌ای است حساب شده که موضع‌گیری‌های سیاسی‌اش بسیار سنجیده‌تر از بقیه است، عملاً خود را هم‌ردیف جنگ‌طلبان نئوکانِ آمریکایی قرار داده است. واقعاً شرم‌آور است. بسیار مهم و واجب است که همه‌ی ایرانی‌های وبلاگ‌نویس مخصوصاً هم در این نظرسنجی شرکت کنند و هم نویسنده‌ی یاوه‌گو را به چالش بگیرند. از آن مهم‌تر باید به خود بی‌بی‌سی اعتراض کرد که چنین آشکار سرود یادِ مستان می‌دهد (نگویید آزادی بیان است، اگر آزادی بیان باشد باید برای حرف‌های یکی مثل احمدی‌نژاد هم همان‌جا تریبونی درست کنند – که نباید بکنند).

پ. ن. به کسانی که فکر می‌کنند آن‌چه نوشته‌ام صرفاً یک برداشت شخصی حداقلی و روایتی یک‌جانبه یا حتی متعصبانه است، توصیه می‌کنم نظرهای پای این مطلب بی‌بی‌سی را یک بار دیگر به دقت بخوانند و نام‌ها را هم به دقت مشاهده کنند. عمده‌ی کسانی که نظرشان با نظر من همسو و شبیه است، نه ایرانی هستند، نه مسلمان! بحث درباره‌ی یک لغزش سیاسی آشکار است، یک بی‌تدبیری مشهود و حماقتی جنگ‌جویانه. وظیفه‌ی همه‌ی ماست که بعد از خود جهانی بهتر و سالم‌تر باقی بگذاریم. جنگ نه تنها علیه ایران که علیه هر کشور دیگری که مخل صلح و آزادی جهان نباشد و دستِ تهاجم و تعدی به دیگری دراز نکرده باشد، نامشروع است (اشتباه نکنید! سیاست‌مدار بی‌تدبیر و کوته‌بین در جهان زیاد است، حتی در اروپا و آمریکا! راه تأدیب یک سیاست‌مدار، حمله به یک کشور و برافروختن آتش جنگی پردامنه و خانمان‌سوز برای بشریت نیست). این البته با تئوری نئوکان‌ها سازگاری ندارد، ولی در بریتانیا این حرف‌ها را زدن از آن حرف‌هاست، مگر عارضه‌ی اخیری باشد که در دوران بلر عارض بعضی‌ها شده باشد!

۴

سلاح‌های هسته‌ای و جنجال قدرت

 یکی دو سال است که ماجرای سلاح‌های هسته‌ای ایران بحث داغ اخبار جهان است. مدتی است که می‌خواهم یادداشتی برای نیروهای هسته‌ای بنویسم و مجال پیدا نمی‌کنم. اتفاقاً مقاله‌ای که باید برای درس حقوق بشر بین‌الملل می‌نوشتم موضوع‌اش همین بود. پیش از این‌که به ایران بپردازیم، توجه به این نکته از هر چیزی واجب‌تر است که تنها حکومت‌هایی که عملاً در برابر ممنوع اعلام کردن سلاح‌های هسته‌ای مقاومت کرده‌اند و تن به معاهدات سازمان ملل نداده‌اند کشورهای عضو شورای امنیت و در رأس آن‌ها آمریکا است. پیشنهاد ممنوع اعلام کردن استفاده از سلاح‌های هسته‌ای به عنوان سؤالی از سوی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۹۴به دیوان عدالت بین‌المللی ارایه شده بود که پاسخ به آن‌ [تحت عنوان Advisory Opinion] پرسش هم تنها مشوش و مبهم ارایه شده بود و جوابی در خور نیافته بود (مقالات سایت کمیته‌ی بین‌المللی صلیب سرخ را هم در این زمینه ببینید.). القصه، نکته‌ی ظریف ماجرا این است که آمریکا تنها با دستاویز بازدارندگی برای خود مجوز استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را حفظ کرده است و هر گونه قطع‌نامه‌ی سازمان ملل را نیز وتو کرده است. در نتیجه، بدون هیچ تردیدی تنها عامل بزرگ و عمده‌ای که در برابر منع استفاده و گسترش سلاح‌های هسته‌ای وجود دارد خود آمریکاست که با ممنوعیت آن‌ها تفوق و برتری سیاسی و نظامی خود را در جهان به مخاطره می‌اندازد. آمریکا هنوز پای بسیاری از معاهدات بین‌المللی را امضا نکرده است. از جمله این‌که در قوانین آمریکا قانونی هست به نام حمله به لاهه که بنا بر آن دولت آمریکا می‌تواند برای آزاد ساختن هر یک از تبعه‌های‌ خود حتی به دادگاه بین‌المللی لاهه لشکرکشی کند!
اما سوای قلدرمآبی و قداره‌بندی آمریکا، این را هم نباید از یاد برد که نفس استفاده از سلاح‌های هسته‌ای و گسترش آن‌ها به هر نحوی، حاوی مشکلات جدی و اساسی اخلاقی و اجتماعی است. برای خلاصه کردن مطلب تنها یک بند را از کتاب «تأملاتی بر خشونت» [Reflections on Violence] نوشته‌ی جان کین نقل می‌کنم که به خوبی گویای این مطلب است:
«سلاح‌های هسته‌ای این امکان را دارند که از اختیار آدمی خارج شوند. کشورهای جهان می‌توانند هزاران سلاح هسته‌ای تولید کنند. در شرایطی غیر‌قابل تصور، جنگ‌هایی ممکن است رخ دهد که هزاران سلاح هسته‌ای در آن به کار می‌رود و صدها میلیون انسان کشته می‌شوند. با وجود این‌که این امر شدیداً غیر محتمل است، این امکان طبیعت ذاتی سلاح‌های هسته‌ای است.»
اما برای جهانیان، تنها وجود دولت دیوانه‌ای چون آمریکا کفایت است. سیاست‌مداران همواره ممکن است دیوانه شوند. نه برای ایران و نه برای هیچ کشور دیگری توجیه عقلی و اخلاقی مناسبی برای استفاده از سلاح‌های هسته‌ای وجود ندارد. ولی زورگویی و قدرت‌طلبی مسری است. حکومت‌های جهان هیچ‌کدام الاهی و دست‌نشانده‌ی خدای عالم نیستند. همگی خطاکارند و همان به که ابزار نظارت آدمیان بر سر آن‌ها باشد تا خشونت نورزند و دریغ که دموکراسی همیشه در ذات خود نطفه‌ی خشونت را می‌پروراند. تفصیل این ماجرا باشد تا بعد. اما عجالتاً از این کتاب جان کین در صورتی که یافتیدش غفلت مورزید.