۰

جمهوریت نظام و ظرفیت معزول مردم

(۱)
«نگرندگانى نابینا، شنوندگانى ناشنوا، گویندگانى ناگویا. درفش گمراهى را می‌بینم چون درختى تناور بر پاى مانده و شاخه‏ها به هر سو دوانده. به پیمانه خود به شما می‌پیماید، و هر ستم که تواند به شما می‌نماید. امیر آن از ملّت اسلام برون افتاده است و در حیرت گمراهى ایستاده. پس، آن روز از شما باقى نماند، جز اندکى بیمقدار، همچون دردى که در ته دیگ ماند یا خرده‏هایى که بر زمین ریزد از تنگ بار. چون پوست، شما را می‌پیراید و چون کشت درو شده، خرد می‌نماید. مؤمن را از جمع شما می‌گزیند، چنانکه مرغ دانه درشت را از دانه لاغر بر می‌چیند. این مذهبهاى گونه‏گون شما را به کجا می‌کشاند؟ و این تاریکیها تا به کى در گمراهى‏تان می‌نشاند؟ و تا چند دروغها به راه فریبتان می‌خواند؟ از کجاتان آورده‏اند و به کجاتان باز می‌گردانند؟… در این هنگام است که باطل بر جاى استوار شود، و نادانى بر طبیعتها سوار، و کار ستمکار بزرگ گردد، و دعوت به حق اندک و کم خریدار، و روزگار چون درنده دیوانه حمله آرد، و باطل آرمیده برخیزد، و چون شتر نر بانگ بردارد. مردم در گناه برادر و یار شوند، و در کار دین جدایى پذیرند، در دروغ با هم دوست باشند و در راست یکدیگر را دشمن گیرند. و چون چنین شود، فرزند با پدر کینه توزد و باران کشت را سوزد، فرومایگان درم افشانند، و جوانمردان تهیدست مانند. مردم این زمان گرگانند، و پادشاهانشان درندگان، و فرودستان طعمه آنان، و مستمندان چون مردگان. سرچشمه راستى خشک شود، و از آن دروغ جوشان. دوستى را به زبان به کار برند، و به دل با هم دشمنان. گناه و نافرمانى وسیلت پیوند گردد و پارسایى عجب و موجب ریشخند و اسلام پوستین باژگونه پوشد و کس سخن حق ننیوشد.»

– امام علی؛‌ خطبه‌ی ملاحم؛ ترجمه‌ی سید جعفر شهیدی.

(۲)

بنای من این نبود، و هنوز هم نیست، که از توجه به طرح کلان آن‌چه اکنون در ایران اتفاق می‌افتد به صورت جزیی و حاشیه‌‌ای این کشاکش بپردازم. اما بگذارید یک بار، شاید برای آخرین بار، بحثی را پیش بکشم که حکایت مکرر چهار سال پیش است. مقدمه‌ی سخن من نقل قولی است از مجلس خوارزم شهرستانی:
«هر نفس که نه پرورده‌ی فریشتگان آمد، شیطانی؛ هر عقل که نه پرورده‌ی پیغامبران آمد، [حیوانی]؛ هر جا که استقامتی است در نفس یا در عقل، فریشته‌ای بر او نشسته: «إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ». هر جا که دوری است یا در نفس یا در عقل، شیطانی بر او نشسته: «هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ». افاک فی القول، اثیم فی الفعل».
این‌جا دو نکته در میان است: یکی نقش و حضور مردم ما در انتخابات سال ۸۸ و یکی نقش همراه سربلند، آبرومند و غایب از نظر آنان، یعنی میرحسین موسوی. محور این حرکت چیزی نبود جز استقامت بر کلمه‌ی حق. مضمون برجسته‌ی سیاسی این سخن هم چیزی نبود جز این‌که نظام، با لباس حق پوشاندن بر باطل و پوستین وارونه‌ای، ظالم را جای مظلوم نشان و قاتل را به جای مقتول. یعنی بنای افک و اثم نهادن. و همنشین افاک و اثیم کسی نیست جز شیطان. جنبش سبز، چیزی نبود جز این‌که تن به بندگی غیر خدا نخواهیم سپرد. توحید یعنی نفی. یعنی نفی حاکمیت غیر خدا. یعنی بنای حریت نهادن. تقابل میان آن‌ها که انا ربکم الاعلی می‌زنند و آن‌ها که گفتند: هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا، همین‌جاست.
از این مقدمه می‌خواهم به سخنانی که بر زبان سعید جلیلی در آخرین مناظره جاری شده است بپردازم. مغز سخنان او همان است که در این سال‌ها در محفل برادرش، وحید جلیلی، و حلقه‌ی عماریون جاری شده است. تعبیر من از این مدعا و نامی که بر آن می‌نهم «مغالطه‌ی جمهوریت» است.

مغالطه‌ی جمهوریت

اصل مدعایی که برادران جلیلی بدان تفوه می‌کنند این است که در سال ۸۸ به نظام ظلم شد. و [از سوی بعضی نامزدها] به طرفداران‌شان ظلم شد. در حوادث سال ۸۸، بنا به روایت آن‌ها، نظام در برابر مخدوش شدن جمهوریت نظام ایستادگی کرد و عقب‌نشینی نکرد. مفروض این مدعا این است که در انتخابات سال ۸۸، نه تخلفی رخ داده است و نه تقلبی. بدیهی هم هست که ایشان هیچ اعتنایی به هیچ کدام از حوادث پیش از انتخابات، از جمله حمله به ستاد قیطریه، و مسدود کردن مجاری ارتباطی، حتی پیش از آنکه میرحسین موسوی اعلام پیروزی کند، ندارند. تمام حوادث پیش از انتخابات نقض صریح جمهوریت نظام بود – یعنی محروم کردن مردم – جمهور – از تصمیم‌گیری، از انتخاب و مکانیزم‌های تشخیص (هر چند مردم تشخیص‌شان روشن بود؛ از هر سویی). سؤال این است که چرا در پیش از روز انتخابات آهی از نهاد نظام در دفاع جمهوریت بر نیامد و احساس نکرد به او – یا به جمهوریت – ستم شده است ولی در تمام ماه‌های بعد که «مردم» در برابر جانبداری صریح و آشکار از نامزدی که اکنون تشت رسوایی‌اش از بام افتاده است، آشکار نفله شدند و نیروهای نظام در روز روشن به تخریب اموال عمومی و ضرب و جرح مردم پرداختند، خدشه‌ای به جمهوریت وارد نشد؟
پاسخ‌ البته روشن است. در منطق برادران جلیلی، وظیفه‌ی دستگاه‌های اجرایی نه تأمین امنیت مردم در برابر صاحبان قدرت – یعنی در برابر نظام – بلکه تأمین امنیت نظام – ولو در جاهایی که می‌لغزد – در برابر مردم است. این اول و ابتدای فساد است. یعنی جلیلی در زبان از ابتنای مشروعیت نظام بر اقبال مردم سخن می‌گوید. جلیلی به طور پیشینی مفروض می‌گیرد که مردم همیشه مدافع نظام هستند و هرگز نمی‌توانند رأی‌شان را از نظام پس بگیرند. مردم همیشه و در هر لحظه‌ای می‌توانند رأی‌شان را از نظام پس بگیرند. در منظومه‌ی فکری جلیلی این وضعیت نمی‌گنجد و چنین فرضی، فرض‌شدنی نیست. آدمی حتی می‌تواند ایمان‌اش را به خدا پس بگیرد اما حساب پس گرفتن ایمان از خدا موکول به داوری آخرت است. جلیلی، نظام را حتی از خدا برتر می‌نشاند و سپس عقوبت این پس گرفتن رأی را، که عین حریت و آزادگی انسان است، در همین عالم و در همین روزها آن هم به شنیع‌ترین و ظالمانه‌ترین شیوه مقرر می‌کند. اینتان عدالت و اینتان جمهوریت!
هنوز خون شهدای ما از میانه‌ی سکوت ۲۵ خرداد می‌جوشد. و هنوز پرونده‌ی کج‌رفتاری و جانب‌داری شورای نگهبان پیش و پس از انتخابات نزد افکار عمومی مفتوح است. پرونده‌ای که نزد وجدان مردم گشوده است، در رسانه‌ها و تبلیغات متکی به قدرت نظامی و امنیتی بسته نمی‌شود. استوارترین شاهد نقض مدعای جلیلی همین است که نظام مورد نظر ایشان، متکی به نصر بالرعب است و همچنان با فرض معصومیت و مصونیت مفروض نظام، از گشوده شدن اندک روزنه‌ای هراس دارد. هنوز هم انتظار دارد مقتول شکایت‌اش را به قاتل ببرد و جای شاکی و متشاکی عوض شود. این تحلیل و تلقی از جمهوریت چیزی است جز مشروعیت بخشیدن به قدرت عریان و سپاهی‌گری محض آن هم با تفکری سلفی و اشعری‌گرا که قدرت را فعال ما یشاء و لا یسئل عما یفعل می‌داند؟
سعید جلیلی راست می‌گوید که امنیت باید پشتوانه‌ی مردمی داشته باشد ولی چرا امنیت نظام مبتنی بر نیروی امنیتی شده است؟ چرا می‌توان مردم را کشت و حتی به آن‌ها اجازه‌ی برگزاری آبرومند مراسم تدفین و سوگواری نداد؟ قصه فقط کسانی مثل هاله‌ی سحابی یا مثلاً ستار بهشتی و سهراب اعرابی و ندا آقا سلطان و محسن روح‌الامینی نیست؛ قصه یکایک شهدایی است که گمنام مانده‌اند و مسؤولیت این ستم عظیم به خود و خانواده‌شان به دوش کسی است که امروز مدعی دفاع از جمهوریت نظام و ظلم به نظام است. کدام ظلم به نظام؟ وقتی شما خودتان به خودتان ستم می‌‌کنید و با این پوستین وارونه می‌کوشید گناه ظلم خودتان به خودتان را به گردن دیگری بیندازید، امیدی به اصلاح‌تان هست؟
مشکل این تفکر خودمحور چیزی نیست جز توهم صدق و تخیل پاکی و معصومیتی که خود به خود نسبت داده است و هیچ‌گاه وارد کوره‌ی سنجش و داوری آزاد و مستقل نشده است. محک تجربه‌ای در میان نبوده است که ظالم یا مظلوم را در این میانه بدون این‌که متشاکی در وضع برتری واقع باشد، تشخیص دهد. در این داوری نابرابر، یک نفر همیشه می‌تواند مدعی مظلومیت شود. وقتی این توهم مظلومیت (از هر سویی) از میان برداشته می‌شود که در همان رسانه‌ای که حداد عادل و جلیلی می‌توانند این نسبت‌ها را به کسانی بدهند که نه دسترسی به آن رسانه دارند و نه توانایی دفاع از خود، فضایی برای عرضه‌ی عادلانه‌ی سخن در میان باشد. مهم‌ترین نشانه‌ای این‌که به آن نظام، اگر هم ظلمی شده است، ثابت‌شدنی نیست، همین است که امروز درست مانند تمام چهار سال پیش، سعید جلیلی و حداد عادل می‌توانند یک‌جانبه از هیچ تهمت و بهتانی دریغ نکنند اما هم‌چنان با بی‌شرمی و وقاحت سرشان را بالا بگیرند و مدعی حقانیت شوند.
منطق مغالطی برادران جلیلی هم خیانت به جمهوریت است و هم نفی حریت و توحید. این رأی تیره و داوری ناراست، سخت از ضمیر کسانی که متنسکانه و جاهلانه خود را بر حق می‌پندارند و قابلیت و ظرفیت عرضه کردن خویش بر نقد آزادانه، مستقل و بی‌طرفانه را ندارند، بیرون می‌رود. یکی از مصادیق ظلم، همین افترا و دروغ بستن به خداست. فمن اظلم ممن افتری علی الله کذبا. کبر مقتا عند الله. لم تقولون ما لا تفعلون. نفی توحید از همین‌جا آغاز می‌شود که تفوه به نام خدا کنی و زبان و عمل‌‌ات در راه سر سپردن به اراده‌ی غیر خدا باشد. و کلامنا اشاره.

آن‌چه به این نظام، به این انتخابات، به این قانون اساسی معنا می‌دهد، خودِ‌ مردم‌اند: این لب و جام پی گردش می ساخته‌اند | ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی؟ نمی‌توان یک بار برای همیشه مردم را مفروض ثابت و لایتغیر گرفت، و عاملیت را از آن پس از آن‌ها سلب کرد مگر در جایی که به سود و در تأیید موضع شما باشد، و بعد درباره‌ی نظام و انتخابات و قانون حکم ازلی و ابدی داد. این تصور معوجّ از سیاست، چیزی نیست جز اشعری‌گری و سفلی‌گری عریان.

پ. ن. نسخه‌ی به روزشده: بخشی از قسمت اول بخش (۲) را برای سبک‌تر کردن متن برداشتم. اصل مدعا هم‌چنان همان است که بود.

۲

اصیل‌ترین «منبع موثق» خودِ شما هستید!

به گمان‌ام هنوز تا پایان مهلت قانونی شورای نگهبان برای اعلام تصمیم نهایی‌اش در احراز صلاحیت نامزدها زمان باقی است. اما دست‌کم فضای مجازی چنان ملتهب است از شایعات – درست یا نادرست – که گویا مجال فکر کردن را از همگان ربوده است. تا این‌جا، ماجرا را تماشا می‌کردم. هم‌چنان هم تماشا خواهم کرد. بنا نداشتم صریح چیزی بنویسم ولی دست‌کم چیزی می‌نویسم که برای خودم نشانه باشد. شما را نمی‌دانم.

انتخابات، پس از ۲۲ خرداد ۸۸، دیگر نه بالفعل و نه بالقوه آن چیزی نیست که جمهوری اسلامی همیشه به آن می‌بالید. بعضی چیزها می‌توانند وجدان و باطن کسی را چنان بی‌سیرت و آلوده کنند که «نه به هفت آب که رنگ‌اش به صد آتش نرود». آن‌چه پس از ۲۲ خرداد در ایران رخ داد، بی‌سیرت شدن نظام جمهوری اسلامی بود. اما این‌ها به این معنا نیست که خطای حاکمان سیاسی نتیجه می‌دهد که ما مردم به دست خود، خویشتن را از عاملیت ساقط کنیم. یک سوی قصه‌ی خرداد ۸۸، دستی خون‌چکان بود که از آستین آن‌که هنوز باوری به او داشتیم برون آمده بود. سوی دیگرش، آغاز شکفتن، ابتدای رویش و نقطه‌ی کشف بود.
در خرداد ۸۸ – به طور مشخص در ۲۵ خرداد ۸۸ – ما خویشتن را کشف کردیم. ما این را دریافتیم که آن‌چه عمل سیاسی را معنی‌دار می‌کند نه ساز و کار انتخابات است نه نتیجه‌ای که اعلام می‌شود و نه نهادهایی که در یک ساختار سخت قدرت برای پیاده کردن آن مندرج می‌شوند. سیاست را ما معنا می‌کنیم. چگونه؟  با یافتن خویش در آینه‌ی باور جمعی‌مان. باخت حاکمیت سیاسی پس از ۲۲ خرداد این بود که ناگهان باور مردم را از دست داد: پلی – پل لرزان و در هم شکسته‌ای که میان مردم و حاکمیت بود – فروریخت اما هم‌زمان مردم کشف کردند که می‌توانند هر زمان که بخواهند بدون این‌‌که کسی به آن‌ها اجازه و رخصت بدهد یا حتی منتظر بیانیه‌ی کسی – حتی کسی چون میرحسین موسوی – بمانند، خودشان قطره‌قطره به هم بپیوندند و دریا شوند.
انتخابات پیش رو – چه نظام جمهوری اسلامی بخواهد چه نخواهد – امتداد حادثه‌ای است که پس از این همه قشون‌کشی و ارعاب و تهدید و سرکوب، نبض‌اش هنوز گرم و استوار می‌تپد. مسأله‌ی ما این نیست که هاشمی رفسنجانی صلاحیت‌اش تأیید شود یا رد شود. مسأله‌ی ما این نیست که هاشمی رییس جمهور بشود یا نشود. مسأله‌ی ما نه فرد است نه میل و سلیقه‌ی این یا آن گروه سیاسی. مسأله ساده‌تر از این‌هاست: همه‌ی این اتفاقات – ولو خلاف انتظار باشند – فرصتی است برای این‌که ما دوباره خودمان را کشف کنیم. برای این‌که ما دوباره ما شویم. اگر قرار باشد هاشمی صلاحیت‌اش تأیید شود و حتی با رأی خیره‌کننده و حماسی رییس جمهور شود ولی ما دوباره خودمان را گم کنیم، بی‌شک بازنده ماییم. اگر قرار باشد صلاحیت هاشمی به شیوه‌ای تحقیرآمیز رد شود و این هیجان و موجی که در جامعه ایجاد شود، با دلسردی روبرو شود اما ما خودمان را بیابیم، باکی نیست اگر صلاحیت هاشمی از نگاه شورای نگهبان احراز نشود. مهم این است که صلاحیتِ‌ ما، خودی ما، عاملیت ما، سربلندی و تن به ذلت ندادن ما، هم‌چنان محرز است ولو روی کاغذ مردود باشیم یا در تبلیغات پرزور رسانه‌های حکومتی نادیده به شمار آییم.
جلوی آب را می‌توان سد کرد. حتی آب را می‌توان غبارآلود و زهرآگین کرد. اما آب اگر رونده باشد زهر را هم از خود می‌تواند زدود. آب اگر رونده باشد، از دل خارا هم عبور خواهد کرد:
رودِ رونده سینه و سر می‌زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
انتخابات خرداد ۹۲، فرصتی است برای این‌که ما دوباره خود را پیدا کنیم. انتخابات ۹۲ آینه است. پشت به آینه نکنیم. آینه تنها وقتی خاصیت دارد که پیش روی ما باشد. آینه وقتی آینه‌گی می‌کند که چشم در چشم او – چشم در چشم خویش – بدوزیم. تأیید یا رد صلاحیت هاشمی، رییس جمهور شدن او یا پیدا کردن سرنوشتی مثل میرحسین موسوی و مهدی کروبی، حاشیه است. اصل ماییم. متنِ ماجرا این فرصت آینه‌گی است. هیچ منبعی موثق‌تر از من و شما نیست. فاخرترین و زلال‌ترین منبع موثق و شاهد عینی، «شما»‌ هستید:
چو موج مستِ خودی باش و سر به توفان کش
تو را که گفت که بنشین و پا به دامان کش…
۱۰

به زیر خرقه‌ی رنگین چه دام‌ها دارند…

آقای اوباما مثل هر سال برای ملت ایران تبریک نوروزی فرستاده است. این قسمت‌اش عجیب نیست. هر سال این کار را می‌کند. دلیل‌اش هم روشن است: «نظام» ایران مهم‌ترین مسأله‌ی سیاست خارجی آمریکاست (و بوده است). مهم نیست حق طرف کی‌ست. مهم این است بفهمیم کدام طرف چطور عمل می‌کند. لذا، همین ابتدا بگذارید روشن کنم: ۱) اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند؛ ۲) در سیاست،‌ مثل خیلی جاهای دیگر، وضعیت دوگانه و صفر و یک نیست (که اگر بطلان یکی را نشان دادیم، حقانیت طرف مقابل خود به خود ثابت شده باشد، یا بر عکس)؛ ۳) هر چقدر که این نظام از گرده‌ی ملت ما تسمه کشیده است و ستم و بیدادش بی‌شک نمونه‌ای است از یکی از تیره‌ترین دوره‌های تاریخ ایران (در بی‌کفایتی حاکمان و تلخ‌کامی مردمان)، آمریکا هم چندان معاف نیست از این قصه و سهم خود را دارد در دامن زدن به این تلخی‌ها.
تمام دعوی ما در همین جمله‌ی کوتاه بیانیه‌ی ۱۳ میرحسین موسوی آمده است: «این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که  مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم».
توضیح و شرح و بسط لازم ندارد. ملت ما از دو سو گروگان گرفته شده است. از سوی آمریکا تبدیل به سپری انسانی شده است در زورآزمایی با حاکمان سیاسی ایران (اصلاً گرفتم موضع آمریکا حق و موضع جمهوری اسلامی عین باطل و ستم) و از سوی نظام هم همین ماجرا بر ملت ما می‌رود. این سال‌های اخیر نشان داده است که ولو به فرض ادعا یکی از اهداف این تحریم‌ها کشاندن جمهوری اسلامی پای میز مذاکره سر پرونده‌ی هسته‌ای بوده (که مذاکره در جای خود خیلی هم خوب است) بی‌شک یکی از اهداف مستقیم یا غیرمستقیم‌اش همین بوده که «مردم» به تنگ بیایند و بشورند بر دستگاه و گرنه این تحریم‌ها چه آسیبی به قدرت‌مداران رسانده است؟ جیب‌شان اندکی کوچک‌تر شده ولی هم‌چنان غوطه‌ورند در دریای چپاول و بساط مافیایی‌شان (و احتمالاً هم‌چنان خواهند بود).
غرض از این مقدمه‌ی طولانی این بود که بگویم من از اوباما نپسندیدم که برای ما ملت ایران شعر حافظ بخواند. می‌فهمم که بخشی از پیام‌اش خطاب به «رهبران» ایران است. این قصه‌ی ما نیست. شما هر چقدر دل‌ات می‌خواهد برو با آن رهبران حرف بزن،‌ شعر بخوان، داد بزن،‌ تحریم کن، اصلاً‌ برقص،‌ ولی حواس‌ات باشد که ما ملت را با این «رهبران» جمع نبند! حواس‌ات باشد وقتی داری ما را کنار این‌ها می‌گذاری و هم‌زمان برای ما متفقاً‌ شعر می‌خوانی، و از سوی دیگر ما را تحریم می‌کنی، به شعور ما داری اهانت می‌کنی و فکر می‌کنی خیلی هوشمندانه عمل کرده‌ای!
عزیز من! آقای اوباما! متأسفانه، در این یک مورد دست‌کم،‌ مشاوران خوبی نداشته‌ای. از نحوه‌ی شروع پیام‌ات حدس زدم احتمالاً از کجا خط گرفته‌ای. شما که به جای «سلام» متعارف و معمول و بی‌عیب، «درود» تحویل ما می‌دهی و ژست «غیرعرب» بودن و رفتارهای مهوع سوپرناسیونالیستی و شبه‌ایران‌باستان‌گری می‌گیری ولی هم‌زمان شعر «حافظ» برای ما می‌خوانی، یک جای کارت بد جوری می‌لنگد!
آقای اوباما! ملت ما ساده‌لوح نیستند. به یکایک حرف‌ها،‌ کلمات و آهنگ صدای شما توجه دارند! لطفاً مشاور مزبور را یک گوشمالی حسابی بدهید! این بار بدجوری به گل نشستید! اصلاً هیچ فکر کرده‌اید شاعر مزبور که این شعر را گفته، خودش هرگز در ساختار قدرت نبوده؟ خودش هیچ وقت دو بار رییس جمهور یک ابرقدرت جهانی – که دست‌کم سه دهه است با کشور محل بحث مناقشه‌ی شدید دارد – نشده؟ هیچ فکر کرده‌اید او «بیرون» ساختار قدرت، منتقد سیاست‌ورزی امثال شما و امثال حاکمان ما، هم‌زمان، بوده است؟ بهتر نبود بقیه‌ی شعرها را هم می‌خواندید و سعی نمی‌کردید دست روی رگ خواب ملت ما بگذارید؟ آقا! دعوای سیاست را باید جای دیگری و جور دیگری حل کرد! از فرهنگ ما اگر می‌خواهید مایه بگذارید، اول به خودتان یاد بدهید که با ملت ما، نه با حاکمان ما،‌ دارید چه می‌کنید! تکلیف‌مان را با این حاکمان سیاسی خودمان سعی می‌کنیم یک جوری روشن کنیم! از شما دعوت نکرده‌ایم و نخواهیم کرد که بیایید و این دعوا را فیصله بدهید. پای حافظ را به میان نکشید که می‌شود با توپ پرتر از همین حافظ برای‌تان شاهد آورد که آقا! «شاه ترکان سخن مدعیان می‌شوند / شرمی از مظلمه‌ی خون سیاوو‌ش‌اش باد»! حرف زیاد است ولی لطفاً دفعه‌ی بعد که خواستید شعر نقل کنید برای ملتی که تار و پودش شعر است، شعر را مثل پاره آجر انتخاب نکنید که بچپانید توی پیام‌تان. شاید «عوام» برای «تزیین» سخن‌شان و احتمالاً تقویت موضع‌شان از چپ و راست،‌ شعر شاهد بیاورند،‌ ولی شما باید مراقب‌تر باشید، خیلی خیلی مراقب‌تر!
 
رفیق نازنین عزیزتر از جان ما، مجید میرزاوزیری،‌ این ابیات را تقدیم حضور شما کرده که بار دیگر سعی نکنید برای ما از این شاهدها بیاورید؛ امیدوارم برای پیام سال بعد این‌ها را به خاطر بسپارید:
 
گـیـرم درخـت کـاشـته‌ام مـن، شما خفه
یـا بـس کـن ایـن نـمایـش بـد را و یا خفه
تــحـریم تــوســت گــردهٔ مــا را گرفته زیر
وانـگـه سـخـن ز مـهر بـگویـی چـرا؟ خفه
باور بـکـن ز عـقـل کـمـی بـهـره بـرده‌ایـم
هـرچـند گشـته‌ایـم از این هوی و ها خفه
حافظ اگر که گفت سخن، آسمانی است
لـفـظ دری کـجا و سـیـاسـت کـجــا، خفه
دانـی هـزار همـوطـن مـا تــو کشـتـه‌ای؟
خـواهـم ز حـق بـه عـدل نـماید تو را خفه
از هـر طـرف بـه خـاک وطن چنگ می‌زنند
آنـان جـدا خـفه تـو از ایـن سـو جـدا خـفه
کِـشـتی نـهال دشـمنـی و بـذر ناخوشی
کـندی درخـت دوسـتـی‌ام از جـفـا، خفه!
 
پ. ن. در پاسخ بعضی دوستان که می‌گویند «خوب بود مثلاً بد حرف می‌زد یا فلان و بهمان می‌کرد» عرض می‌کنم این سخن مغالطه‌ی بدتری است. اگر بد حرف می‌زد یا لیچار می‌گفت که باید می‌گفتیم خاک بر سرش و شرم بر او باد! اما هر کسی جایگاه و موقعیت‌اش بالاتر برود انتظار و توقع برای سنجیده سخن گفتن هم از او بالاتر می‌رود. یک معنای پاسخگو کردن قدرت هم همین است. اصلاً‌ نظام سیاسی آمریکا مبنای‌اش همین است که بتوانی یقه‌ی حاکمان‌ات را راحت بگیری و نقدشان کنی.
۱

مشروعیت سیاسی واخلاقی جنبش سبز: آزمون‌‌پذیری

قصه تکراری است ولی به گفتن‌اش می‌ارزد. حرف جنبش سبز است. این‌که آیا «وجود» دارد یا ندارد. سنجش‌پذیر و آزمون‌پذیر است یا نه. قضیه خیلی پیچیده نیست. از وجودش شروع می‌کنم. بی‌شک، کسانی که جنبش سبز را با حضور خیابانی، با اعتراض پر صدایی که بتواند سد ارعاب و تهدید و سرکوب را بشکند و تلاطم در جامعه‌ ایجاد کند، می‌شناختند، سخن‌شان درست است: چنین جنبشی وجود بیرونی و خارجی ندارد (دست‌‌کم در حال حاضر). حداکثر حضورش در ذهن و دل‌های مردم است (و چه بسا در نحوه‌ی عمل روزمره و گفتارشان). آتش زیر خاکستر است به زعم من. به گمان عده‌ای همان آتش زیر خاکستر هم نیست و «همه» یا شمار زیادی از همین سبزها، بی‌تفاوت شده‌اند. این ادعای آخر، ادعای بزرگی است ولی سنجش‌پذیر است. این را توضیح می‌دهم.

اما قبل از آن به مشروعیت اخلاقی و مشروعیت سیاسی بر می‌گردم. جنبش سبز، بی تردید در میان تمام خیزش‌های اجتماعی و سیاسی ایران، شالوده‌ی اخلاقی استواری دارد به این دلیل که جنبش سبز، بر خلاف ایدئولوژی سیاسی حاکمیت نه تمامیت‌خواه و تمامیت‌گرا بود و نه مبنای‌اش بر انحصارگرایی و مونیسم. جنبش سبز – چنان‌که در زبان و ادبیات میرحسین موسوی و مردمی که به او رأی دادند، قابل پیگیری است – جنبشی بود که در آن هر ایرانی فارغ از رنگ و نژاد و اعتقاد و نحوه‌ی پوشش، از حقوق یکسانی در برابر قانون برخوردار است. جنبش سبز تنها برای کسانی نبود که به میرحسین رأی داده بودند؛‌ شامل کسانی نیز می‌شد که با او مخالف بودند. این اندیشه، چتر وسیعی داشت و دارد که حتی آغوش‌اش به روی سرسخت‌ترین دشمنان‌اش گشوده است. وسعت فضای سبز، جای کسی را تنگ نمی‌کند. حتی کسی که امروز در نمی‌یابد سبز بودن یعنی زندگی آزاد، عزت‌مند، با آبرو و اخلاقی، بعید نیست در آینده این نکته را با گوشت و پوست‌اش لمس کند. سبز بودن، نام دیگری است برای انسان بودن، نام دیگری است برای حریّت، نام دیگری است برای زندگی سرفرازانه و دور از یأس و ناامیدی. چنین تفکری، بی‌شک مشروعیت اخلاقی دارد.

می‌رسیم به مشروعیت سیاسی. مشروعیت سیاسی را چگونه می‌سنجند؟ با قدرت داشتن؟ با در اختیار داشتن اهرم‌های اعمال قدرت؟ با به دست داشتن کلید زندان؟ با توانایی اعمال خشونت داشتن و احتمالاً پرهیز از آن؟ به باور من، جنبش سبز سرشتی دموکراتیک و انسان‌محور دارد. برای سنجش مشروعیت سیاسی جنبش سبز، می‌‌توان به سادگی آن را سنجش‌پذیر، آزمون‌پذیر و به معنای دقیق کلمه «ابطال‌پذیر»‌ کرد. فرض کنیم جنبش سبز مشروعیت سیاسی ندارد. راهِ نشان دادن این فقدان مشروعیت چی‌ست؟ راهپیمایی‌های حکومتی به پا کردن؟ در مجلس شعار «مرده باد» و «اعدام باید گردد» سر دادن؟ رها کردن افسار رسانه‌های هتاک نظام برای نشر بهتان؟ به بند و زنجیر کشیدن روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران؟ مهندسی کردن انتخابات و مسدود کردن فضای ابراز نظر آزادانه‌ی شهروندان؟ به انقیاد و ابتذال کشاندن دستگاه قضایی؟ مشروعیت جنبش سبز را می‌توان با راه‌کارهای دموکراتیک سنجید: حق برگزاری تجمعاتی قانونی را باید به رسمیت شناخت و فضا را برای گردهمایی بدون هول و هراس سبزها از ارعاب و تهدیدها امنیتی گشود. انتخابات وقتی رقابتی و آزاد باشد و از صافی سلیقه‌های تنگ‌نظرانه و گزینشی شورای نگهبان عبور نکند، «رأی» مردم سنجیدنی است. رسانه‌ها وقتی آزاد باشند تا هم صاحبان قدرت را بدون هیچ واهمه‌ای نقد کنند و هم مردم – همه‌ی مردم از سبز گرفته تا غیر سبز – بتوانند فکرشان را بیان کنند، مشروعیت سیاسی سبزها سنجیدنی می‌شود. وقتی قوه‌ی قضا مستقل عمل کند و بازیچه‌ی سیاست‌های گروه‌های مافیایی نباشد، مشروعیت سیاسی سبزها هم سنجیدنی می‌شود. 
لذا برای نشان دادن این‌‌که جنبش سبز «مرده»‌ است، مشروعیت سیاسی ندارد یا دیگر در دل‌های مردم جایی ندارد، بهترین راه گشودن فضای دموکراتیک است. باز شدن فضای دموکراتیک، که شرط نخست‌اش تن دادن به «انتخابات آزاد» است و چنگ و دندان نشان ندادن به رأی مردم (مگر شما از رأی مردم می‌ترسید؟)، این جنبش را آزمون‌پذیر می‌کند. این بهترین راه «نقد» کردن قابلیت‌های این جنبش است. دقیقاً به این شیوه می‌توان با توسل به روش‌های عقلانی و انتقادی، جایگاه اندیشه‌ی سبز را به چالش گرفت. این راه نقد سبزهاست. در فضای بسته، تاریک، استبدادی،‌ سرشار از سرکوب و ارعاب و تهدید که انحصار رسانه تنها در دست یک گروه که تصادفاً دشمن شماره‌ی یک سبزها هم هست، سخن گفتن از سنجش‌پذیری یا در تیررس عقل بودن دعاوی سبزها، پشتوانه‌ی محکمی ندارد. سبزها هم‌چنان به درستی موضع خود «ایمان» دارند و این ایمان داشتن هیچ اشکالی هم ندارد. نمی‌توان صدق یک باور را موکول به تحقق شرایطی کرد که بتوان این باور را سنجش‌پذیر کرد. چنین اگر بود، «علم» هرگز رشد و پیشرفت نمی‌کرد و گالیله و کپلر و نیوتن و آینشتاین و شرودینگر هیچ وقت مرزهای دانش را نمی‌توانستند گسترش دهند.
از آن سو،‌ مشروعیت سیاسی نظام حاکم سنجیدنی است. با همان معیارهایی که در بالا گفتم (از قبیل وجود رسانه‌ی آزاد و مستقل و سالم، انتخابات آزاد و رقابتی، دستگاه قضایی سالم و مصون در برابر اعمال نفوذ حاکمان سیاسی از صدر تا ذیل). درست است که اگر بتوانیم نشان بدهیم مشروعیت یک سلیقه‌ی سیاسی در بوته‌ی تردید است یا به شدت آسیب دیده است، صدق مدعای موضع رقیب آن لزوماً محقق و محرز نمی‌شود. ولی راه به چالش کشیدن مدعای رقیب هم از همین معبر می‌گذرد.
در نظام‌های سیاسی استبدادی که جامعه بسته است و فضای سیاسی در چنگ تبلیغات است، بی‌شک حرکت‌های دموکراتیک جایی ندارند و چه بسا هرگز مجال ظهور پیدا نکنند. ولی از هژمونی نظام‌های استبدادی، فقدان مشروعیت دموکراسی یا «مرگ» دموکراسی را نمی‌توان نتیجه گرفت. سلطه‌ی نظام استبدادی بر یک کشور، نتیجه نمی‌دهد که دموکراسی یا وجود ندارد یا کسی متمایل به دموکراسی نیست یا چشم‌انداز رسیدن به فضای دموکراتیک تیره و تار است.
این یادداشت کوتاه را نوشتم که توضیح بدهم «ایمان» داشتن به ارزش‌های عینی دموکراتیک و باور داشتن به این «راه» دخلی به مشروعیت یا فقدان مشروعیت سیاسی یا اخلاقی راه مورد بحث ندارد. خلطِ این‌ها مغالطه‌ی مهلکی است که اصل بحث را دور می‌زند. رقبای روش‌های دموکراتیک و مستبدان هم احتمالاً به روش خودشان ایمان دارند ولی جنس این ایمان با آن ایمان تفاوت‌های بزرگی دارد. از یک ایمان، گشودگی،‌ کثرت‌گرایی،‌ رواداری، ارج نهادن به زندگی، امید، آبادانی و توسعه می‌زاید و از آن «ایمان» دیگر، مونیسم، انحصارطلبی، خشونت، ویرانی،‌ تباهی، دروغ، نصر بالرعب، پافشاری بر خطاها و درس نگرفتن از اشتباهات زاییده می‌شود. تفاوت این دو جنس ایمان آشکار نیست؟ 
۲

خمسه‌ی ایمانی سبز

۱
نخست باید به یاد داشته باشیم که هر چند تعبیر جاافتاده‌ای که برای وضعیت موسوی و کروبی و همسران‌شان در این دو سال به کار رفته است «حصر» است (و گاهی هم حتی «حبس»)، اسم دقیق اتفاقی که افتاده است «آدم‌ربایی»‌ است. این ماجرا فاقد تمامی ویژگی‌های «حبس» و «حصر»‌ است. هیچ معلوم نیست چه کسانی به چه شیوه‌ای ارتباط این افراد را با مردم و هم‌پیمانان‌شان قطع کرده‌اند. هیچ حکم قضایی‌ای در کار نیست. به فرض هم که باشد، حکم قضایی که پنهانی باشد و جزییات‌اش معلوم نباشد و مبنای‌اش نامشخص و استناد به هیچ اصل قانونی در آن نباشد و دادگاهی برای احراز آن تشکیل نشده باشد، از اساس فاقد اعتبار است. لذا، این افراد به معنای دقیق کلمه «ربوده»‌ شده‌اند؛ حصر و حبسی در کار نیست. و این آدم‌ربایی را یک شخص یا گروه نامعلوم انجام نداده است: حکومت مرتکب این شناعت شده است؛ نظام با آلوده شدن به روابط و تفکر مافیایی مرتکب آدم‌ربایی از میان معترضان و مخالفان مهم خود شده است و خود به دست خود قوانین رسمی خود را تبدیل به مجموعه‌ای بی‌ارزش و لغو کرده است.
۲
میرحسین موسوی،‌ مهدی کروبی و زهرا رهنورد ربوده شده‌اند. واقعیت قصه این است. این را نمی‌شود با قرائت‌های شاعرانه و خیال‌انگیز نادیده گرفت. هیچ تصویری، چه شاعرانه و آرمان‌گرایانه باشد و چه انقلابی، نباید ما را از توجه به این واقعیت غافل کند که نظام حاکم بر نظامِ حاکم، جائرانه است؛ زندان، ابزار اعمال خشونت نظام است. و کلید زندان، و انحصار خشونت در دستان قدرت‌مندانی است که نه تن به قانون می‌دهند و نه برای شریعت و اخلاق کم‌ترین ارزشی قائل‌اند. لذا، در این آدم‌ربایی حکومتی حقوق انسانی این افراد، به عنوان فرد، پایمال شده است. در روایت‌های آرمانی ما از وضع آن‌ها، نباید فردیت، بشریت و انسانیت آن‌ها نادیده گرفته شود. 
۳
اما وضعیت جنبش سبز، کانون این قصه است. جنبش سبز، حزب نیست. یک اندیشه است. اندیشه‌ی ایستادگی در برابر ظلم. اندیشه‌ی تن ندادن به بیداد. اندیشه‌ی زنده نگه داشتن عزت و کرامت آدمی. اندیشه‌ی مبارزه با دروغ. اندیشه‌ی تسلیم مرگ نشدن. اندیشه‌ی امید. اندیشه‌ی زندگی. تمام این‌ها یعنی ایمان. جنبش سبز دقیقاً به این دلیل که حزب سیاسی نیست و جاه‌طلبی‌های اهل قدرت را ندارد (و دقیقاً از همین روست که از «اصلاح‌طلبان» متمایز می‌شود)، متعلق و هدف‌اش این نیست که خود به قدرت برسد یا فرد خاصی در فلان مقام نباشد (یا باشد). مهم این است که بساط بیداد برچیده شود. مهم این است که زمین تفتیده،‌ سوخته و آفت‌زده‌ی ایران بار دیگر روی آب و آبادانی را به خود ببیند. اندیشه‌ها نمی‌میرند ولو ماه‌ها، سال‌ها، دهه‌ها و قرن‌ها در محاق بروند. سخن گفتن از «شکست جنبش سبز»، به یک معنا مانند این است که بگوییم اهل بیت محمد در کربلا شکست خوردند. به طریق اولی، این‌که بگویی جنبش سبز حداکثر می‌تواند بگوید از لحاظ اخلاقی خود را حفظ کرده است ولی از منظر سیاسی شکست‌ خورده است نیز همین معنا را دارد. نه ایران فعلی، کربلای زمان حسین بن علی است و نه ما حسین. طرف مقابل هم یزید نیست. اما – و این اماست که بسیار مهم است – اصول و ارزش‌ها همان است. ما برای دفاع از همان چیزی سختی و مصایب را تحمل می‌کنیم – و شهید هم برای‌اش داده‌ایم – که حسین به خاطرش ایستادگی کرد. نظام جمهوری اسلامی امروز به همان شیوه‌ای با ما برخورد می‌کند که یزید با کاروان اسرای کربلا رفتار کرد. شخصیت‌ها عوض شده‌اند ولی منطق همان است؛ منطق بیداد، همان منطق اموی است، اما البته در شکل و صورتِ مدرن و امروزی‌اش. (و درست به همین دلیل است که جنبش سبز از منظر سیاسی هم زنده است؛ ولی قدرت سیاسی ندارد).
پس از منظر ایمان و اعتقاد ما، از چشم‌اندازِ باورهای ما و اصول اخلاقی و انسانی‌مان، آن‌چه که باید در حصر می‌بود، چیزی که باید ربوده می‌شد، نه در حبس و حصر است و نه ربوده شده است. ایمان ما هم‌چنان در دل‌های ما استوار است. تن یاران و همراهان ما به زنجیر است و از چشم‌ها دور، اما ایمان و اعتقادِ آن‌ها و چیزی که چراغِ‌ راهِ‌ آن‌ها و ما بود، هم‌چنان آزاد است و سرفراز. ما هم‌چنان پیش وجدان خودمان سربلندیم به یک دلیل ساده که هرگز ظلم را نپذیرفتیم. هرگز تسلیم بیداد نشدیم. هرگز امیدمان را از دست ندادیم. هرگز ایمان‌ها را در برابر صولت و هیبت باطل و ارعاب ستمگران نباختیم. دقیقاً به همین دلیل است که وقتی سخن از این آدم‌ربایی در میان می‌آید، شرمی در میان نیست که ما چه باید می‌کردیم و نکردیم. آن‌چه ما باید می‌کردیم و می‌کنیم دقیقاً این است: ایمان‌ها را حفظ کنیم و امید را زنده نگه داریم. ایمان به این‌که باطل رفتنی است. ایمان به این‌که نمی‌توان با ارعاب و تهدید و دروغ و ریاکاری و تفرعن و تفعنِ اربابِ تهمت و بهتان، بر دل‌ها حکومت کرد. ایمان به این‌که تن‌ها را می‌توان به زنجیر کشید و در هم شکست اما باورها و اعتقادها را نمی‌توان بر زمین زد. صفای ایمان و عظمت امید به ظلمتِ ظلمِ‌ حاکمان در هم شکسته نمی‌شود.
۴
تاریخ بخوانیم. تمام حرکت‌های بزرگ تاریخ، تمام رخدادهای عظیمی که ملت‌هایی را دگرگون کرده است، بر مدار ایمان چرخیده است نه بر مبنای مرثیه‌خوانی، عزاداری و نق زدن و خود و دیگری را با حسی از گناه و عذاب وجدان زیر تیغ یأس و نومیدی فرستادن. این تصور که «موسوی را ربودند و ایران قیامت نشد، نتیجه می‌دهد این جنبش مایه‌ای ندارد» دقیقاً‌ تصوری است برآمده از نومیدی و یأس (و البته از خطای محاسبه). در هیچ یک از جنبش‌های پیشین، در هیچ انقلاب سخت یا نرمی، در هیچ تحول اجتماعی، این حس خودقربانی‌پنداری و خود-مقصر-پنداری سلسله‌جنبان تحولات نبوده است. از زمان پیامبر اسلام بگیرید تا حادثه‌ی کربلا. از قتل حلاج و عین‌القضات همدانی و شهاب‌الدین سهروردی بگیرید تا شهدای مشروطه. از اعدام مرتضی کیوان و خسرو گلسرخی بگیرید تا تبعید آیت‌الله خمینی و حصر آیت‌الله منتظری. هیچ یک از یاران این‌ها هرگز با ملامت کردن خویش – برای چیزی که احتمالاً در هیچ حالتی کار زیادی از آن‌ها ساخته نبود – به جایی نرسیدند و گرهی نگشودند. آن‌چه ضامن بقا و استمرار پیام این‌ها بود و هست، تنها و تنها ایمان است و پایداری بر عهد خویش. آدمی به عهد زنده است نه به ملامت کردن و ملامت شنیدن. آدمی به وفا زنده است. مصداق وفا این نیست که فردا هر که خود را سبز می‌داند به خاطر این‌که موسوی ربوده شده است، از شرمندگی خودکشی کند. مصداق وفا این است که سخن میرحسین را به گوش جان بشنود. جنبش سبز را باید زندگی کرد. باید ایمان و امید را حفظ کرد. باید به یاد داشته باشیم که نظام بیداد تنها زمانی پیروز خواهد شد که امید به تغییر را از ما بستاند. آن‌ها زمانی برنده‌ی این بازی می‌شوند که ایمان ما به درستی راه‌مان را از ما سلب کرده باشند. اما چرا ما باید تسلیم القائات دستگاهی شویم که دیرزمانی است مشروعیت‌اش را نزد وجدان‌های بیدار از دست داده است؟ چرا باید تن به تاریکی و ارعاب گروهی سپرد که در خیابان با سایه‌ها می‌جنگند؟
بیایید یک بار دیگر این سخنانِ میر ربوده‌شده را که هر چند تن‌اش بی‌واسطه در میان ما نیست، اندیشه و جانِ‌ گدازان‌‌اش میان ما حاضر و تکثیر شده است، بخوانیم:
«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.

برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
»
۵
آن‌چه در حصر است، ایمان ماست. ایمان ماست که در توفان هیاهو، تهمت، ستم و تبلیغات نظامی بی‌نظام و بساطی بی‌آبرو هر لحظه دستخوش آسیب است. میرحسین می‌ماند. باقی است. بقای او به بیرون و درون زندان و حصار بودن نیست. بقای او به بقای اندیشه‌ی اوست. آن‌چه که این سرزمین را از این تباهی و ذلت، از این تاریکی و جهان به بد سپردن می‌رهاند، ایمانِ ما و امیدِ ماست، نه این‌که میر از چنگ ربایندگان‌اش آزاد شود (که باید آزاد شود). او برای این ایستادگی کرد که ما بیدار شویم و بیدار بمانیم. او برای این ربوده شد و بر عهد خویش ایستادگی کرد که ما ایمان‌مان را حفظ کنیم و امید را زندگی کنیم. او برای این از دسترس ما دور نیفتاده است که برای او به سوگ بنشینیم و شعرهای سوزناک بگوییم و مرثیه‌خوانِ دوری‌اش باشیم. او دور نیست. او را با مرثیه‌سرایی دور نکنیم. او با ماست. همراهی‌اش را با بلند نگاه داشتن شعله‌های ایمان و امید، پرفروغ‌تر کنیم. بیایید تن به ظلمت، تن به نومیدی، تن به ظلم، تن به یأس نسپریم. جان هم نسپریم. دل هم نسپریم. ما زنده‌ایم: «با قامتی سرافراز، گرچه شلاق‌خورده، مجروح و حبس‌کشیده ایستاده‌ایم».
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخِ خشک زنده به بوی بهار تست!
۰

دماسنج انتخابات و بیرق‌های آزادی آن!

گمان می‌کنم بحث کردن درباره‌ی این‌که آیا انتخابات در ایران آزاد است یا نه و این‌که انتخابات باید آزاد باشد، به درستی بحثی است بیهوده و انحرافی! توضیح می‌دهم چرا.

انتخابات، همان‌طور که خط تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی هم می‌گوید، تجلی اراده‌ی ملت است. مردم با رأی دادن می‌کوشند نشان بدهند چه می‌خواهند و چه نمی‌خواهند. در انتخابات دفاع از کسی «ثابت» نمی‌شود بلکه به تعبیر درست و دقیقی براندازی نرم می‌کنند؛ یعنی به شیوه‌ی غیرخشن، بدون خون‌ریزی و بدون انقلاب، کسانی را که نمی‌خواهند مصدر امور باشند از قدرت خلع می‌کنند. این‌جا دقیقاً محل نزاع است. به همین دلیل است که برای نظام جمهوری اسلامی، «براندازی نرم» توطئه است و تهدید (و ملاکی برای نشان دادن سلامت نظام نیست). لذا انتخابات، لزوماً باید تأیید و تقویت تصورهای از پیش تعیین‌شده و تثبیت همان کسی باشد که مصدر قدرت است (ولو کل تاریخ جمهوری اسلامی و رأی‌گیری‌های مختلف خلاف آن را گواهی بدهد). اما بحث من این نیست.

یکی از گره‌گاه‌های اصلی هر انتخاباتی، نحوه‌ی انعکاس آن در رسانه‌هاست. حتی از این نیز باید فراتر رفت. وضعیت رسانه‌ها، شاخص مهمی از سلامت انتخابات است. پیوند و نسبت مستقیمی میان وضع رسانه‌ها و وضع انتخابات برقرار است. در کشوری که رسانه‌ها سالم، مستقل و آزاد نباشند و همواره تیغ تهدید و هول اضمحلال و نابودی بر سرشان و در دل‌شان باشد، انتخابات نیز وضع مشابهی دارد. چرا؟ به یک دلیل ساده: رسانه‌ها باید بتواند صدای «مردم» باشند (آرمان‌های این نظام هم همین را می‌گویند) نه این‌که بلندگوی «قدرت» (داخلی یا خارجی باشند) (نظام هم دیگر امروز فهمیده است که تصور یکی بودن قدرت و مردم، تصور خطایی است و مدتی است از این خواب بیدار شده است؛ این همانی نظام و مردم، تصوری است آرمانی که هم‌خوانی با واقعیت‌های این جامعه و هیچ جامعه‌ای ندارد) یا بتوانند رأی مردم را دست‌کاری یا مهندسی کنند یا روایت مخدوش و هدایت‌شده‌ای از رأی مردم به دست بدهند. این تصویر، بی‌شک تصویری آرمانی است و در هیچ کجای دنیا، مطلق نیست. ولی نظام مطلق‌گرای جمهوری اسلامی که از اصول و آرمان‌ها و ارزش‌های یک انقلاب دفاع می‌کند (یا می‌کرده است) دست‌کم باید بتواند ادعا کند که رسانه‌ای سالم، مستقل، آزاد و بی‌طرف دارد که مردم، بدون وحشت از پیامدهای انتقاد و بر خود لرزیدن از عاقبت بلند سخن گفتن با صاحبان قدرت، از طریق آن بتوانند قدرت سیاسی را به چالش بگیرند و از طریق رسانه‌ها بر آن نظارت داشته باشد. رسانه‌ باید بتواند صدای مردم باشد. تاریخ جمهوری اسلامی،‌ در مجموع،‌ با تمام فراز و نشیب‌های‌اش و کامیابی‌ها و ناکامی‌های‌اش نشان می‌دهند که کارنامه‌ی این نظام در حفظ، استقرار و تثبیت یک رسانه‌ی سالم و مستقل و آزاد، کارنامه‌ی تاریک و ناکامی است.

به باور من هیچ نیازی نبود معترضان و مخالفان داخلی یا خارجی (از میانه‌روها گرفته تا تندروها و افراطیون) بگویند در جمهوری اسلامی انتخابات آزاد نیست. از همان فردای روزی که رهبری نظام طرح بحث انتخابات آزاد را به چالش گرفت (و کار درستی هم کرد)، تمام زیردستان ایشان و تمام مقامات و مسؤولان هر چه در چنته داشتند بیرون ریختند تا نشان بدهند که تصور رهبری نظام و موضع‌اش در عمل نادرست است! زهی پیروان و مریدان و ولایت‌مدارانی که در ظل این نظام بالیده و روییده‌اند!

آخرین چشمه‌ی این فاتحه‌ی جمهوریت (فاتحه را به هر دو معنا بخوانید) همین هجوم وحشیانه به روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران است (که شیوه‌ی معهود و رسم مألوف نظام امنیتی‌شده‌ی امروز است). این روزنامه‌نگاران دست بر قضا می‌توانستند کسانی باشند که نشان بدهند تصور انتخابات ناآزاد و مهندسی شده (به فرض صحت ادعای نظام درباره‌ی سلامت انتخابات) تصور احتمالاً درستی نیست (فرض محال که محال نیست!) ولی به هر جای قصه که نگاه می‌کنیم از نحوه‌ی دستگیری‌ها تا خبررسانی‌ها و برخوردهای ریز و درشتی که با روزنامه‌نگاران می‌شوند، یک نتیجه بدیهی است: روزنامه‌نگاران و رسانه‌ها برای انتخابات (در ارزیابی و تلقی این نظام از انتخابات) تهدید تلقی می‌شوند لذا باید دهان و زبان‌شان را بست و برید و برای‌شان اتهام تراشید (حالا کو تا اتهام تبدیل به جرم بشود ولی می‌شود تا آن موقع زمان خرید). به هر حال، هیچ کس لازم نیست برای نشان دادن ناسالم بودن انتخابات تلاشی بکند یا حرفی بزند. مریدان جان بر کف نظام، با جان و دل و از صمیم وجود این مهم را به روشنی آفتاب در چشم جهانیان به نمایش می‌گذارند. چرا منتقدان بیهوده سر بی‌دردشان را دستمال می‌بندند؟

کسی که حساب‌اش پاک است از محاسبه باکی ندارد. کسی که باور دارد خطایی مرتکب نشده است و هیچ توطئه و عداوتی نمی‌تواند بر حقانیت موضع او سایه بیندازد، باکی ندارد از این‌که به آزمون گذاشته شود. آزمون سنجش رسانه‌ها و در پیشگاه نقد روزنامه‌نگاران مستقل و آزاد واقع شدن، آزمونی است که نظام جمهوری اسلامی پیوسته در آن مردود می‌شود یا همواره می‌کوشد با تکیه بر منابع امنیتی و اطلاعاتی آزمون را دست‌کاری کند. رسانه‌ی نظام، آینه‌ی تقلب است. مصداق روشنی است از جعل، دروغ‌پردازی، افترا، گریختن از حقیقت و شانه از بار داوری منصفانه ولی سخت‌گیرانه‌ی مردم و وجدان عمومی خالی کردن (مثال که لازم ندارد، دارد؟). بگذارید تصورات‌مان را از صدق مدعای نظام برای خودمان نگه داریم. ایمان و اعتقاد مردم به خودشان مربوط است ولی می‌توان صدق این مدعیات را به عیار آزمون سنجید. اینک مهم‌ترین آزمون – مکرر – نظام: با رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران چطور برخورد می‌کنید؟ «عمل‌ات چی‌ست که فردوس برین می‌‌خواهی؟»

این بخش از بیانیه‌ی هفدهم میرحسین را بخوانید: «گیرم که چند روز با دستگیری‌ها، خشونت‌ها، تهدیدها و بستن دهان روزنامه‌ها و رسانه‌ها سکوت برقرار گردید، تغییر قضاوت مردم را نسبت به نظام چگونه حل می‌کنید؟ تخریب مشروعیت را چگونه جبران می‌نمائید؟ نگاه ملامت‌آمیز و متعجب همه‌ی جهانیان از این همه خشونت یک دولت به ملت خود را چگونه تغییر می‌دهید؟ با مشکلات بر زمین مانده اقتصادی و معیشتی کشور که به دلیل ضعف مفرط دولت روزبروز وخیم‌تر می‌شود چه می‌کنید؟ با چه پشتوانه‌ای از کارآمدی و انسجام ملی و سیاست خارجی موثر، سایه‌ی قطعنامه‌ها و امتیازخواهی‌های بیشتر را در سطح بین الملل از سر کشور و ملتمان دور می‌کنید؟»

نظام آیا توانسته است بعد از مدت دراز حبس و حصر موسوی، پاسخی برای همین عبارات کوتاه او بیابد و افکار عمومی و حتی وجدان خودش را قانع کند؟ یا هنوز هم در سطر سطر سخنان دلسوزان همین نظام خودشان پی توطئه‌ی خارجی می‌گردند و هم‌چنان راه خودفریبی را با خروش و غوغا پی می‌گیرند؟ اگر اهل ایمان‌اید، هنوز وقت‌اش نرسیده است؟ «أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّـهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکَثِیرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ» (سوره‌ی حدید، آیه‌ی ۱۶). خشوعی هست؟ خداترسی هنوز معنا دارد؟ ذکر خدا کسی را تکان می‌دهد؟ دست از ستم بر می‌دارید؟ یا قساوت قلب، پرده بر چشم و گوش شما انداخته است؟ روز داوری در پیش است. زمانه داوری سخت‌گیری است. زمان و زمانه را نمی‌توان با تقلب رسانه‌ای فریفت. زمان را نمی‌توان به حبس و حصر انداخت. عبور چرخ‌های زمان را از روی استخوان‌های‌تان حس نمی‌کنید؟ وقت‌اش نرسیده است؟
۰

نگو که مردِ رهی نیست، هست ای ساقی!

افق پیش روی ایران تیره است. این واقعیت را امیدوارترین آدم هم می‌داند. چشم‌انداز این تباهی‌ها، آینده‌ی این همه بیداد متراکم، عاقبت این همه دین‌فروشی، ریا، تزویر، دروغ، وقاحت و شناعت، اگر باری دهد، همانا پشیمانی و پریشانی است. افقِ پیش روی ایران و ایرانی تیره است. اما هم‌چنان در گوشه‌کنار این خاک، شعله‌های امید می‌درخشد. چطور؟

بگذارید ابتدا بخشی از بیانیه‌ی نهم میرحسین موسوی را دوباره بخوانیم:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

امید، تنها به گفتن و شنیدن پا نمی‌گیرد؛ امید تنها با شاعرانه سخن گفتن ریشه نمی‌دواند؛ امید به خیال‌پردازی و خیال‌پروری نیست. امید، پایی در واقعیت دارد. اما واقعیت امید در چه جاهایی در ایران متجلی است؟ به باور من – و این «گمان» نیست؛ باوری محکم است – مهم‌ترین پایگاه امید در جامعه‌ی ما، زندان‌های جمهوری اسلامی است. زندان در نظام جمهوری اسلامی، از ۲۲ خرداد ۸۸ به بعد، تبدیل به جایی شده است که دلیرترین، پاک‌ترین و آزاده‌ترین انسان‌های این دیار در آن مسکن دارند. این البته منافاتی ندارد با این‌که بیرون از حصارهای زندان‌های رسمی جمهوری اسلامی، آزاده‌ای نباشد. اما بی‌شک قوی‌ترین و تأثیرگذارترین صداها از پشت دیوارهای همین زندان‌ها شنیده می‌شود. و نظام جمهوری اسلامی به رغم تمام کوششی که با انحصار مجراهای خبررسانی و غلبه‌ی تبلیغاتی‌اش دارد، از خاموش کردن شعله‌ی پرلهیبی که از کنج زندان‌های‌اش نور به جان آزادگان ایران می‌اندازد، ناتوان بوده است.

اگر کسی در همین چند سال نامه‌های ابوالفضل قدیانی و مصطفی تاج‌زاده را کنار هم بگذارد، به حجم انبوهی از مضامین امیدبخشی می‌رسد که در آن نشانه‌های زندگی، نشانه‌های سرکشی، نشانه‌های استواری اراده در تسلیم نشدن به ذلت و مرگ موج می‌زند. و این زندگی تنها در نامه‌های مکتوب این چشمه‌های امید نیست؛ در عمل آن‌ها نیز هست: در اعتصاب امثال نسرین ستوده نیز هست. در ایستادگی و مرگ هدی صابر نیز هست. در مظلومیت هاله سحابی نیز هست. زندان، در جمهوری اسلامی به بلندترین ارزش‌های ما پیوند خورده است. نظام جمهوری اسلامی ناکام‌ترین کارنامه‌ها را در مدیریت زندان داشته است. زندان قاعدتاً چهره‌ای منفی دارد. زندان جای مجرمان و خطاکاران است. پیش از ۲۲ خرداد تصور زندان در ذهن مردم این اندازه روشن نبود که اکنون هست. امروز، به برکت‌ ناکامی این نظام، شمار بیشتری زندان را خانه‌ی آزادگان می‌دانند: جمهوری اسلامی برای زندان آبرو خریده است! فکرش را بکنید که بر همین قیاس، روزی این نظام باعث آبادانی میخانه خواهد شد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌پرست
این دود بین که نامه‌ی من شد سیاه از او!
حافظ آن سوی قصه را می‌گفت و رندانه نقدی در میان می‌آورد. من اما سوی دیگر آن را می‌گویم. زندان‌های جمهوری اسلامی، نخستین جایی هستند که می‌توان در آن‌ها امید، دلیری، ایستادگی و شرافت را جست‌وجو کرد. این قصه‌ی زندان اتفاقاً نکته‌ای است که نظام جمهوری اسلامی خود به ناکامی و ناکارآمدی آن واقف است. تصورش را بکنید که نظام به جای حبس و حصر غیرقانونی و نامشروع‌اش برای موسوی و کروبی، به جای آن آدم‌ربایی رسوا و شرم‌آور، آن‌ها را محاکمه می‌کرد – به سیاق همان دادگاه‌های فرمایشی استالین‌وارش – و آن‌ها را به زندان می‌انداخت؟ کارش ساده‌تر بود؟ بی‌شک وضعیت دشوارتری داشت. این نظام با این لشگر لنگ و لوکی که گرداگردش را گرفته است، با این خیل عظیم متملقان، دروغ‌بافان و جهال که زمام امورش را به دست دارند، چاره‌ای ندارد جز توسل به شریرانه‌ترین و رذیلانه‌ترین کارهایی که در خیال‌اش می‌‌گنجد. رفتار بازجوی علیرضا رجایی پیامد طبیعی و محصول بدیهی چنین نظامی است.
وقتی ناصر خسرو می‌گفت:
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را، نه عام نادان را
بر ما نیز چنین حالی می‌رود: اهل فضل و خرد در گوشه‌ی زندان‌اند و همان‌ها هستند که شعله‌های پرقدرت امید برای آینده‌ی تاریک سرزمین ما هستند. این جان‌سختی، این ایمان، این پایداری امثال تاج‌زاده و قدیانی، امثال موسوی و کروبی است که آینده‌ی ویران وطن ما را خواهد ساخت. امید را باید در این‌جا جست‌وجو کرد: پشت دیوارهای ستبر اما سست زندان‌های جمهوری اسلامی. 

مرتبط:

۱

شعرفروشان روزگارِ من و او… (*)

«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود

میرحسین موسوی؛ بیانیه‌ی شانزدهم
بگذارید به جای پرداختن مستقیم به ماجرای اخیری که فضای رسانه‌های مجازی را پرکرده است، به نکته‌ای بدیهی بپردازم که به سادگی از فرط بداهت از نگاه می‌گریزد و بی‌عملان و بت‌واره‌سازانِ سیاسی، با توسل به آن، یاری‌گر این فراموشی می‌شوند؛ یک گام عقب‌تر بگذارم و به عارضه و بیماری فرهنگی مزمنی اشاره کنم که در اعماق ضمیر ملت ما رخنه کرده و ریشه دوانده است. این عارضه، که دست بر قضا نقطه‌ی قوت و اسباب افتخار و مباهات ما هم هست، چیزی نیست جز «شعردوستی». من با شعر زندگی می‌کنم و تار و پود هستی من شعر است، اما نه همه‌جا و در هر وقتی. سال‌ها با این قصه دست به گریبان بوده‌ام و اکنون نیز هستم که چه کنم که جولان خیال و جوشش‌های فکرهای نازک و غم‌های ترد و شکننده و فردگرایانه (که این چند مورد اخیر هرگز دغدغه و ماجرای من نبوده است)، سایه بر خردگرایی و حس مسؤولیت اجتماعی، سیاسی و عقلانی من و اطرافیان‌ام نیندازد. دقت کنید که متعلق سخن من چیزی شبیه شعر متعهد و انقلابی نیست هر چند مشکلی با آن ندارم ولی سخن من فراتر از این حرف‌هاست؛ مسأله کاملاً انسانی و سیاسی است (بله؛ به نظر من انسان، موجودی است به شدت سیاسی ولی نه به آن روایت مبتذل و پوچ و تهی‌مایه‌ی «سیاست پدر و مادر ندارد» که ورد ضمیر مستبدان و استبدادپروران نیز هست).
ماجرای خبر بیماری میرحسین – چه اصل خبر درست باشد چه نباشد – یک بار دیگر در فضای مجازی این نکته را به قوت نشان داد. فضای جامعه‌ی ما زنده است؛ هر چند در بی‌تفاوتی و یأس‌های مقطعی فرو می‌رود اما زنده است و شاخک‌های‌اش حساس‌اند. با تمام این اوصاف، این حساسیت، سمت‌وسویی مسؤولانه و خردگرایانه و دوراندیشانه نمی‌گیرد. همیشه این آفت هست که این حساسیت به دامن عواطف شاعرانه، آن هم از نوع مدرن و پسامدرنی بیفتند که تنها به درد خلوت با خود و کشف و شهودهای تنهایی و در یک کلام سیاست‌زدایی می‌خورد. قصه، قصه‌ی همان زر به دست ناقصان دادن است که از آن خاکستر می‌سازند. گاهی در عبارت‌پردازی‌های شاعرانه‌ای که در مواجهه با حوادث سیاسی، اجتماعی و حتی فردی بروز می‌کند، سمت‌وسوی این عبارت‌پردازی‌ها چیزی نیست جز عقب‌نشینی و بی‌عملی و وعظ نامتعظان و دعوت به نرم‌خویی و مهر و محبتی که اگر درون‌اش را بکاوی استبداد و خشونتی به مراتب هول‌ناک‌تر از آن چیزی از آن تراوش می‌کند که در نقطه‌ی مقابل‌اش ترویج و تبلیغ می‌شود. این شعرفروشی‌ها و شاعرانه‌بازی‌ها و خیال‌پردازی‌ها، بن‌مایه‌ی استقرار و انتشار نوع لطیف‌تر، دیریاب‌تر و دیر-درمان‌پذیرترِ نوعِ دیگرِ استبدادی است که با خشونت و عریانی هر چه تمام‌تر چنگ و دندان‌اش را در استخوان آدمیان فرو می‌برد.

میرحسین موسوی، شخص نیست. فرد نیست. نماینده و عصاره و چکیده‌ی دردهای ملت ماست. لذا، خبر بیماری او و خبر هر حادثه‌ای که برای او – و برای هر کسی که انسان‌وار و جوانمردانه در گم‌نامی و نام‌داری ایستادگی می‌کند – خبر ستمی است مکرر که بر یکایک ما می‌رود. این روزها، موجی از اخباری از این دست در جریان است که: خطری بود و به خیر گذشت؛ خوشحال باشیم که حال‌اش بهتر است. من این دست اخبار را نه تنها خطرناک بلکه اهانت به شعور و عزت آدمی می‌دانم. نه تنها آدمیانی که مقاومت و ایستادگی می‌کنند بلکه همه‌ی آدمیانی که خاموش و آرام استخوان‌شان زیر سنگینی بیداد و ستم می‌شکند. این نوع صورت‌بندی‌ها، تفاوت زیادی ندارد با اخباری که در این سه سال بارها شنیده‌ایم و بارها به آن معترض بوده‌ام: فلانی از زندان آزاد شد! خبر را که پی می‌گیری، می‌بینی، آزادی‌ای در کار نبوده و نیست. چند روزی، فلان زندانی به «مرخصی» آمده است! یعنی در این روایت‌ها نه تنها حساسیت به این وجود ندارد که اصل این زندان از بنیاد ستم‌گرانه و ظالمانه بوده است و با بی‌قانونی و بی‌اخلاقی محض همراه بوده است، بلکه حتی اصل خبر را هم تحریف می‌کنند و «مرخصی» را مترادف و معادل «آزادی» قلمداد می‌کنند. و اگر نیم‌زمزمه‌ی اعتراضی هم جایی شنیده شود، فغان و فریاد بر می‌آورند که بله شما از دو روز نفس راحت کشیدن مظلومی رضایت ندارید و انتظار دارید همه تا پای جان مقاومت کنند و مثلاً اعتصاب غذا کنند تا بمیرند! صورت مغالطی این پاسخ اظهر من الشمس است. کسی انتظار تا پای جان رفتن و شهید شدن از دیگران ندارد ولی می‌توان به مردم دروغ نگفت و در انتقال و نشر اخبار دقت کرد. اگر در همین روایت اخیرتر آزادی بعضی از زندانیان – در روایت حکومتی‌اش «عفو» – دقت کنید، باز هم تکرار این چرخه‌ی باطل را می‌بینید (زندانیانی که چیزی از حبس‌شان باقی نمانده یا احتمالاً بودن و نبودشان در زندان به هر حال مسأله است باید «آزاد» شوند ولی مثلاً تاج‌زاده و ابوالفضل قدیانی و احمد زیدآبادی و مسعود باستانی و کیوان صمیمی و بهمن احمدی امویی و ده‌ها نفر دیگر، جای‌شان خوب است). «شادی»های و ذوق و هیجان‌های زودگذر و کم‌مایه‌ای که مغزشان راضی شدن به تب است از ترس مرگ،‌ ولی صورت‌بندی‌اش کاملاً استعاری و مجازی است. «آزادی»‌اش مجازی است نه واقعی. این «آزادی» و این «شادی» استعاری نه حقیقی. می‌بینید که باز هم سیطره‌ی شعر است و در حقیقت ابتذال و پوچی شعر.

دقت بفرمایید که در موضعی که من دارم، هر چند بنای من مقاومت و ایستادگی و وفاست و الگو و اسوه‌ی زندگی سیاسی و اجتماعی من حسین بن علی است، اما در نقد بالا اصلاً بحث دعوت مردم به قیام یا شورش یا مقاومت یا شهادت نیست. دعوت به ایستادگی یا برخاستن، سطح دیگری از بحث است؛ این‌جا، بحث از «دروغ» نگفتن است. بحث از این است که در لباس شعر و خیال و استعاره و مجاز، حقیقت را قلب نکنیم. بحث این است که با پررنگ کردن حواشی، متن و اصل ماجرا را در محاق نبریم.

ماجرای میرحسین – و تمام حوادث ریز و درشت دیگری که در این سال‌های سیاه استبداد بر ملت ما رفته است و می‌رود – قصه‌ی یک چیز است و بس: زندان! زندان در فهم این ماجرا کلیدی است. زندان، تجلی و عینیت خشونت نقاب‌زده است. قدرت سیاسی دقیقاً به این دلیل باید مهار شود که کلید زندان را در دست دارد و انحصار خشونت فشرده شده در اختیار اوست. اما این زندان، از حد زندان فیزیکی فراتر رفته است. به بها و خطر متهم شدن به تکرار همان شاعرانگی، که منتقدِ صورتِ مبتذل‌ِ آن هستم، ناگزیرم این تصویر را از نو بازسازی کنم: فقط میرحسین موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد نیستند که در حصر و حبس‌اند؛ فقط زندانیان سرفراز و عزت‌مند ما نیستند که در اوین و رجایی‌شهر خار چشم و استخوان گلوی استبدادند و به همین دلیل است که در بندند؛ این تمام ملت ایران است که در زندانی بزرگ‌تر زندگی می‌کند. کسانی که از خشونت‌ستیزی و ملایمت و صلح‌دوستی و «اصلاحات» بت‌واره می‌سازند فقط وضعیت زندان و حصر آن عزیزان را کم‌رنگ نمی‌کنند بلکه وضعیت زندان عظیم‌تر و بزرگ‌تری را که نه فقط ملت ما بلکه ذهن خودشان نیز در آن به زنجیر است، لطیف و خواستنی می‌کنند! از نگاه این بت‌واره‌سازان، با همه‌ی این‌ها می‌شود و باید هم‌زیستی کرد تا زمانی که گشایشی رخ بدهد و اندک روزنه‌ای برای مشارکت در قدرت باز شود تا آن وقت این «مصلحان» بتوانند گرهی از کار این ملت بگشایند (انگار تا به حال و در طول تاریخ هرگز این فرصت به دست‌شان نیامده بود که حالا می‌خواهند با یک فرصت تازه این امر معوق را به انجام برسانند و این بار بر زمین‌مانده را به منزل برسانند).

وقتی میرحسین صدای ملت ما شد و آینه‌ای برابرمان نهاد تا دریابیم که باید نوع دیگری از سیاست‌ورزی را آزمود، این نوع تازه‌ی سیاست، به روشنی به ما نشان داد که دیگر نمی‌توان به قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازگشت. گمان من این است که هر کوششی برای بازگرداندن وضعیت به قبل ۲۲ خرداد، کوشش عبثی است که حاصلی جز پریشانی، پشیمانی و حرمان ندارد.

در این ماجرا، هر چند جان و تن میرحسین موسوی، هم به عنوان یک شخص و هم در کسوت انسانی عزیز که صدای ملت ما شد و هست، مهم هست، آن‌چه مهم‌تر است توجه داشتن به اصل حبس و حصر غیرقانونی و در حقیقت آدم‌ربایی حکومتی است. پرداختن به حواشی قصه – از هر سویی و با هر جزییاتی – منصرف کردن و منحرف کردن نگاه‌ها از اصل عمل غیرقانونی، غیرشرعی و ضد اخلاقی حکومتی است که مدعی اخلاق و قانون و شریعت است. اصل حبس و حصر موسوی و همه‌ی زندانیان سرفراز ما ظالمانه و ضد انسانی است و ضد دینی و ضد اخلاقی است؛ پیداست فرع‌اش چی‌ست. نگرانی ما نباید این باشد که اگر میرحسین در حصر است آیا به او چلوکباب می‌دهند یا اشکنه. حفظ سلامت و صحت موسوی در هر حالتی که باشد – در هنگامی که در حبس و حصر است – کم‌ترین وظیفه و بدهکاری این نظام در قبال میرحسین، ملت و قانون و اخلاق است. اگر میرحسین آزاد می‌بود و هر اتفاقی برای او می‌افتاد، مسأله مطلقاً آن اهمیتی را نداشت که الآن دارد. حتی اگر میرحسین با رعایت تمام موازین قانونی و اخلاقی و شرعی محاکمه‌ی علنی می‌شد و محکوم به حبس می‌شد، باز هم کم‌ترین حادثه‌ای برای او مسؤولیت این حکومت بود. خود پیداست که در این وضعیت آدم‌ربایی و پنهان‌کاری و مسدود کردن روزنه‌های خبری و زدودن شفافیت و ابهام‌افزایی، مسؤولیت مضاعف و سنگین‌تری به گردن این نظام است. مهم نیست که خبر چقدر دقیق است یا نادقیق؛ مهم این است که روایت‌های طرف مقابل – روایت‌های راویان بی‌طرف این نظام و هم‌چنین عمله‌ی ظلمی که هم‌دست جنایت‌ها هستند – فقط یک شاهد دارد و آن هم حرف و ادعای خودشان است. این‌که آن‌ها شهره به دروغ‌گویی و بهتان و افترا هستند نتیجه نمی‌دهد که هر کس غیر آن‌ها هر حرفی بزند و بگوید لزوماً درست و دقیق و موثق است اما همیشه آن‌ها را در معرض اتهام قرار می‌دهد. قدرت همیشه متهم است. این وظیفه‌ی قدرت مسلط است که همیشه از خودش رفع اتهام کند. وظیفه‌ی شهروندان و زیردستان و بی‌قدرتان نیست که در رفع اتهام از صاحبان قدرت بکوشند و سعی کنند دامن‌اش را از هر سؤال و پرسش و اتهامی پاک کنند. الگوی این انتظار از صاحبان قدرت هم چیزی نیست جز الگوی علی بن ابی‌طالب و حسین بن علی. علی هم که در مقام قدرت بود، هر جا در معرض پرسش و حتی بهتان واقع می‌شد، فضایی شفاف فراهم می‌کرد تا رفع شبهه و تهمت شود. اما این نظام مقدس، همواره در این سه سال اخیر در معرض این بهتان بوده است و نه تنها هیچ کاری برای رفع این اتهام‌ها نکرده بلکه با بی‌تدبیری‌های مضاعف و مکرر به همه‌ی شبهات دامن زده و بلکه آن‌ها را تقویت کرده است.
مسؤولیت جان و سلامت کامل و مطلق میرحسین و همه‌ی بندیان ما یک‌سره بر عهده‌ی این نظام است و خبررسانی دقیق و شفاف و خالی از نفرت‌پراکنی و افترا هم وظیفه‌ی همین نظام است – که همیشه از ادای آن عاجز مانده است و هدایت‌اش را به دست نقاب‌زنان و پرده‌نشینان امنیتی و نظامی سپرده است. پر پیداست که ما نگران سلامت میرحسین‌ایم. اما این نگرانی فقط یک قلم از نگرانی‌های ماست. این نگرانی فقط کف نگرانی‌ها و مطالبات ماست. ما نگران ایران، انسان، ایمان و اخلاق هم هستیم. ما نگران فراخ‌تر شدن فضای این زندان بزرگ‌تر هم هستیم. ما نگران استمرار و بازتولید تفکری نیز هستیم که بی‌عملی را رواج می‌دهد و با زبانی که مردم را به سادگی تخدیر می‌کند، رخوت اجتماعی و سیاسی را در آن‌ها تزریق می‌کند.
شعر آینه‌ی احساسات و عواطف و اندیشه‌ی ماست. شعر، خیال‌پردازی و – مشخص‌تر بگویم – عرفان ما، ابزار و وسیله‌ای نیست برای گریز و عزلت و خلوت. شعر برای زیستن ماست. برای زندگی ماست نه برای مرگ ما. شعر باید درمان دردهای ما باشد و بشود نه این‌که خود درد تازه‌ای باشد و آفت عظیم‌تری برای زیستن ما. شعری که نتواند به ما زندگی بیاموزد و جریان پرتلاطم حیات را پیش چشم ما زنده کند شعر نیست، بلکه خاصیتی مخدر و رخوت‌آور دارد. فراموش نکنیم که با گفتن این‌که «قلب میرحسین حصر را شکست» (یا هر صورت‌بندی‌ای دیگری از این جنس) دیوارهای زندان فیزیکی او و دیوارهای بزرگ‌تر زندانی که ذهن و اندیشه‌ی انسان‌ها و سیاست‌ورزان حرفه‌ای بیرون زندان اوین و رجایی‌شهر را احاطه کرده است، فرو نمی‌ریزد بلکه ذهن‌ها نسبت به آن دیوارهای ستبرتر حساسیت‌اش را از دست می‌دهد. میرحسین هم‌چنان در حصر است؛ ما هم‌چنان در حصریم با تن سالم یا تنِ بیمار. آزادی هم‌چنان در زنجیر است. این نکته را نباید صورتی دیگر یا معوجّ و محرّف داد. ما آزاد نیستیم؛ ما شاد نیستیم: این واقعیت است. باید برای شادی و آزادی بکوشیم. با تخیل کردن شادی و آزادی،‌ شادی و آزادی حاصل نمی‌شود. باید خون دل خورد؛ باید نبرد کرد. نبرد ممکن است هر شکل و صورتی داشته باشد ولی نبردی که در آن اندوه و یأس را نام شادی بدهی و زنجیر و حصر و زندان را آزادی نام بگذاری، نبردی است از پیش شکست‌خورده. آزاد باشیم و شاد. رسیدن به این آزادی و شادی از ذهن ما آغاز می‌شود و از گفتارمان.
(*) سطری است از شعر محمدرضا شفیعی کدکنی برای ناصر خسرو.

پ. ن. عکسی که در این متن آمده است، به مضمون متن ربطی مستقیم و ارگانیک دارد. لطفاً اگر جایی این متن را نقل می‌کنید، عکس را هم ضمیمه‌ی آن کنید.

۰

مشارکت در نا-انتخابات در برابر جنبشی برای تجدید امکان انتخابات

یادداشتی که با امضای «جمعی از اساتید علوم سیاسی» منتشر شده است، ظاهراً هدف‌اش تدوین راهبردهای عملی سیاسی اصلاح‌طلبان است اما از مضامین صریح و تلویحی یادداشت چیزی بر نمی‌آید جز توصیف وضعیت موجود و سپس تجویز همان وضع موجود به عنوان استراتژی. مزیت چنین یادداشت‌هایی این است که در فضای عمومی و علنی منتشر می‌شود – حتی اگر پیش از انتشار موضوع بحث و نظر و مشورت جمعی از هم‌فکران سیاسی بوده باشد – و در نتیجه، امکان سنجش آشکار و مکتوب ناظران بیرونی را فراهم می‌کند. 
متنی نامهربان و ارعاب‌گر
هر چند این متن، نویسندگانی گم‌نام دارد، از افزودن نام «اساتید علوم سیاسی» کاری نمی‌رود جز پیشاپیش مرعوب ساختن مخاطبان. لذا اولین نقدی که به این نوشته وارد است همین نام مستعار پرمدعا و مبهم است. اگر متنی منعکس‌کننده‌ی دانشوری – نه سیاست‌ورزی حرفه‌ای –باشد، خودِ متن به روشنی گویای عمق و دقت نظری آن و روش‌مندی حاکم بر آن خواهد بود، لذا اشاره به این مرجع ضمیر مبهم نه تنها خدمتی به مضمون و محتوای نوشته نمی‌کند بلکه دلالتهای ناخواسته‌ی دیگری دارد. پرسش جدی این است که هر چند ممکن است به دلیل سیطره‌ی فضای سنگین و سیاه امنیتی، عده‌ای از ذکر نام‌شان ابا داشته باشند، چه دلیلی برای این مرعوب کردن مخاطب می‌تواند وجود داشته باشد آن هم در عرصه‌ی بحثی که مربوط به سرنوشت عمومی ملت است و ملک شخصی و اختصاصی یا میدان بازی احزاب سیاسی نیست؟ این متن از همین آغاز با مخاطب بنای نامهربانی ساز می‌کند و با «عجب علم» برترنشینی خود را به رخ مخاطب می‌کشاند که پیشاپیش او را تسلیم نظر خود کند.
درباره‌ی اجزای متعددی از این نوشته می‌توان به تفصیل بحث کرد (و پاره‌ای از این نکات در زیر خواهد آمد)، اما خوب است اندکی با فاصله به متن بنگریم و بکوشیم تا مدعای اصلی آن را بدون حواشی و زواید ببینیم. متن یک پیام روشن دارد: ما – یعنی همین «جمع اساتید علوم سیاسی» به نیابت از «خرد جمعی» اصلاح‌طلبان– مشغول کاری برای گشودن انسداد سیاسی موجود هستیم. شما – یعنی هر که غیر از ما و هر کسی که راهبردهای ما را نمی‌پسندد و با آن همدل نیست – در کار ما مزاحمت و اخلالی نکند و بگذارد بدون ایجاد شکاف کارمان را بکنیم. این‌که این شیوه آیا به گشودن انسداد سیاسی می‌انجامد یا نه، خود جای بحث دارد ولی هم‌چنان فرع قصه است در این طرح کلی. هم‌چنین این ادعا که «دیگران» در کار این گشایش به هر نحوی ممکن است «اخلال» یا «شکاف» ایجاد کنند نیز بحث دیگری است که باز هم در حاشیه‌ی مدعای کلی قابل بررسی است ولی مستقل از مضمون اصلی نوشته نیست. 
«بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست»
یک سؤال جدی و مهم که پس از خواندن این متن به ذهن مخاطب خطور می‌کند این است: اگر این متن نوشته نمی‌شد جای چه چیزی خالی بود؟ این متن – که ظاهراً مضمون تحلیلی دارد ولی در عمل چیزی جز توصیف وضعیت نیست – چه چیزی به ما می‌دهد و چه شکاف و خلائی را پر می‌کند؟
سؤال بعدی که بلافاصله پس از این سؤال پیش می‌آید این است که: «ما» – شامل همین برآیند خرد جمعی اصلاح‌طلبان و تمام ملت ایران از سبز گرفته تا غیر سبز – از این پس چه باید بکند که نمی‌کرده است و چه کارهایی را که می‌کرده نباید بکند؟ به عبارت دقیق‌تر، اگر توصیه‌های این یادداشت نبود، آیا مردم راه دیگری می‌رفتند که اکنون با تجویزها و توصیه‌ها آن راه را نمی‌روند؟
زمان: عنصر بی‌خاصیت
این متن زمان‌گسیخته است. حرکت زمان در این متن معنا ندارد. پیشنهادها و توصیه‌های این متن، کمترین اعتنایی به تحولاتی که در نهادهای سیاسی ایران اتفاق افتاده است ندارد به این معنا که تمام این حرف‌ها را هم در انتخابات سال ۸۴ و هم در انتخابات سال ۸۸ و هم حتی در دو دوره‌ی انتخاباتی که منجر به پیروزی سید محمد خاتمی شد می‌توان طرح کرد با این تفاوت که امروز دایره‌ی عمل بسیار تنگ‌تر از پیش شده است. جز این، نویسندگان متن، همچنان در همان میدان پیشین بازی می‌کنند. این میدان کدام است؟ قانون اساسی؟ از متن چنین بر نمی‌آید. مدلول روشن متن این است که بازیگران آینده‌ی این طرح، میدانی جز میدان دیکته شده و از پیش تعیین شده‌ی حاصل از تعلیق قانون اساسی ندارند.
سلامت انتخابات؟
نویسندگان متن به فرد یا افرادی که قرار است بازیگر این میدان از پیش تعیین شده برای بازی پیشاپیش باخته‌ای باشند که به تصریح نویسندگان همین متن، پیروزی برنده‌اش از قبل تضمین شده است، توصیه می‌کنند که: «سلامت انتخابات را شرط حضور خود در رقابت انتخاباتی بداند و متعهد باشد در صورت مشاهده نشانه‌های عدم سلامت انتخابات، از ادامه رقابت خودداری کند و با حضور خود به انتخابات نمایشی مشروعیت نبخشد». این جمله در فهم این متن کلیدی است: مگر پس از تجربه‌ی ۱۳۸۸ دیگر در فساد نهادینه‌ی انتخابات تردیدی وجود دارد؟ مگر ۲۲ خرداد ۸۸ با بانگی مهیب نابودی صندوق رأی را اعلام نکرد؟ چه اتفاقی در صحنه‌ی سیاست امروزی ایران افتاده است که وهم و گمان سلامت انتخابات را باید دوباره به خودمان بقبولانیم؟ یعنی برای درک این نکته که قواعد بازی از همان ابتدا در راستای شکست محض و قطعی بازیگر مغلوب و مهجور طراحی شده است، باید مدام وارد این بازی شویم تا این نکته را کشف کنیم؟ این نوع تعابیر به روشنی بن‌بست توصیه‌های این متن را ترسیم می‌کند. اشاره‌های متن به شرکت آقای خاتمی در انتخابات نه تنها بینه‌ی آشکاری است بر این‌که بازخوردهای آن ماجرا کمترین عبرتی را برای اصلاح‌طلبان به همراه نداشته است بلکه تصریح بلیغی است بر این‌که در نگاه نویسندگان این متن، مردم نقشی جز پیروی و پرهیز از مزاحمت و ایجاد اخلال ندارند. گویی واکنش‌های سنگین و تندی که به حرکت آقای خاتمی بروز کرد و همچنان در جریان است، نه تنها کمترین سهمی در تصحیح این خطاهای سیاسی در این متن نداشته است بلکه هم‌چنان نشانه‌ای است از راسخ شدن خوی استبداد مهربانانه و پدرانه. 
سبزها: غایب بزرگ و دیگریِ حاشیه‌نشین
این متن ظاهراً هم‌راستا و هم‌سو با سبزها نوشته شده است، اما متن به روشنی حکایت از فاصله گرفتن آشکار از آرمان‌های جنبش سبز دارد. آن‌چه که در جنبش سبز مهم است، نام افراد و نشان آن‌ها نیست. مضمون و محتوای جهت‌گیری سیاسی است که تعیین‌کننده‌ی ارزش آن است. اگر خود میرحسین موسوی هم متنی بنویسد که در مقایسه با تمام بیانیه‌های بلیغ و درخشان‌اش مدلولی جز عقب‌گرد و فرود آمدن از افق سیاست سبز  پس از ۲۲ خرداد باشد، بی‌شک آن متن نسبتی با جنبش سبز نخواهد داشت. جنبش سبز دغدغه‌اش هرگز بازگشت به ساختار قدرت به هر شکل ممکن نبود و نیست. جنبش سبز، چنان‌که در گفتار میرحسین موسوی و مشی آگاهانه و فریادشده‌ی ملت خود را نشان داد، چیزی نبود و نیست جز حرکتی برای احیای نقش شهروندان نه بازگردان قدرت به یک حزب سیاسی که حتی در تبیین مواضع سیاسی‌اش نیز از شمول‌گرایی نظری و عملی فاصله می‌گیرد. متن از اصلاح‌طلبان و سبزهای اصلاح‌طلب سخن می‌گوید و گویی در افق دید نویسندگان، سیاست سبزی که اصلاح‌طلب نباشد یا با آرمان‌های اصلاح‌طلبان همدلی نداشته باشد یا بی‌معناست، یا وجود خارجی ندارد یا دچار «چپ‌روی» و «رادیکالیسم» و تندروی و افراط است یا لابد «خارج‌نشین». زاویه داشتن این گروه با میرحسین موسوی از ابتدای اعلام نامزدی‌اش به روشنی گواه این تفاوت مشی است – و طرفه این است که حتی در همین متن متناقض به متفاوت بودن مشی موسوی و کروبی اشاره می‌رود – اما گویا اصلاح‌طلبان بر این باور راسخ‌اند که جنبش سبز امتداد منطقی یا نتیجه‌ی طبیعی اصلاح‌طلبی است. در این نکته شکی نیست که اصلاح‌طلبان در جریان انتخابات سال ۸۸ امکانات و توانایی‌های سیاسی و نیروی انسانی و بسیج‌گری‌شان را در اختیار میرحسین موسوی نهادند و سهم مهمی در عمومی کردن پیام او ایفا کردند. اما پرچمدار این تغییر تراز بنیادین در سیاست‌ورزی امروز پس از جنبش سبز، نه احزاب اصلاح‌طلب، بلکه مردمی بودند که دایره‌ی عمل و اندیشه‌شان بسیار وسیع‌تر از احزاب اصلاح‌طلب بود و هست. میرحسین موسوی هم کاری نکرد جز همدلی و همراهی با همین موج مردم و سخن ایشان را بی‌پروا بر زبان آوردن.
با این مقدمه، این متن دچار دیگری‌ستیزی مستتر و مزمنی است. دیگری یعنی هر کسی که مانند نویسندگان این متن نمی‌اندیشد. این دیگری‌ یا متهم است و گمراه و همراه با بیگانگان و یا حداکثر با نویسندگان متن مخالف که در هر دو صورت وظیفه‌‌اش چیزی نیست جز سکوت و اخلال نکردن. برای فهم خلل این منطق و آشکار کردن این دیگری‌ستیزی و غیرتراشی، باید پرسش را وارونه کرد. چرا باید سبزهای غیراصلاح‌طلب همان راهی را بروند که نویسندگان این متن توصیه می‌کنند؟ اگر بنا به اخلال نکردن است، چرا توصیه‌کنندگان فوق خودشان دست از این به اصطلاح «اخلال» بر نمی‌دارند؟ مگر در ماجرای انتخابات مجلس نهم، سبزها در کاری اخلال کرده بودند؟ مگر سبزها راه‌شان را از کسی جدا کرده بودند؟ آقای خاتمی رأیی داده است و عده‌ای با او مخالف بودند. این‌که بگوییم رأی آقای خاتمی با تشخیص خودش محترم است یک چیز است و این‌که انتظار داشته باشیم بقیه‌ی سبزها هم – با توجیه پرهیز از ایجاد شکاف و اخلال نکردن – همان راهی را بروند که ایشان رفت چیز دیگر. 
اگر بار دیگر به نگاه میرحسین موسوی برگردیم، منطق جنبش سبز منطقی نیست که در آن با پیروزی ما، دیگری شکست‌خورده و معزول باشد. این نه تنها برای اصلاح‌طلبان بلکه برای دشمنان سرسخت و قسم‌خورده‌ی سبزها نیز صادق است. قرار نیست با پیروزی ما آن‌ها از میدان بیرون بروند و گوشه‌نشین شوند یا از حقوقی کم‌تر از حقوق ما برخوردار شوند. در منطق پس از ۲۲ خرداد، مسأله کنار رفتن یک فرد یا از مسند پایین کشیدن یک صاحب قدرت نیست. مسأله رأی مردم است. مسأله ساز-و-کاری است که در خلال آن رأی مردم به هیچ انگاشته می‌شود. کلید فهم جنبش سبز این‌جاست نه در دغدغه‌ی بازگشت به ساختار قدرت. اگر نگرانی بازگشت به ساختار قدرت بود، موسوی نمی‌گفت من همان روز اول از حق خودم گذشتم ولی دربرابر ضایع شدن حق مردم سکوت نخواهم کرد
حضور فعال در عرصه‌ی سیاسی وقتی که قانون عادلانه و آزادانه بی‌معنا باشند به افسانه شبیه است. این متن چیزی به ما نمی‌دهد جز تزریق حس کاذب فعالیت سیاسی در فضای بن‌بست آن هم با توهم گشوده شدن فضای سیاسی. عجیب‌تر آن است که در خود متن هم این سرگشتگی و تناقض آشکار است: ظاهراً رأی دادن آقای خاتمی به قصد گرفتن امتیازهایی و گشوده شدن فضای سیاسی بوده است که نتیجه‌ی معکوس داد و هم در برابر حاکمیت سیاسی بی‌پاسخ ماند و هم از سوی مردم با بی‌مهری مواجه شد. علت تکرار این شیوه‌ی آزموده چی‌ست؟
بیان استمرار انسداد
نویسندگان متن، به جای کلی‌گویی و تکرار توصیف وضعیت و بیان کلیاتی که حاصلی جز ایجاد شکاف‌های بیشتر ندارد – و از این جهت متن خودشکن است و خلاف ادعای خود عمل می‌کند – می‌توانستند به روشنی بگویند – چنان‌که به دفعات حتی بر زبان آقای خاتمی جاری شده است – که در شرایط فعلی امکان فعالیت سیاسی وجود ندارد. فعالیت سیاسی نیازمند حداقل‌هایی است برای تحقق کف خواسته‌های دموکراتیک و منطبق با حقوق اساسی مردم – اعم از سبز یا غیر سبز، اصلاح‌طلب یا غیر اصلاح‌طلب – و در غیاب این حداقل‌ها هر گونه القاء وجود این حداقل‌ها افزودن بر توهم‌هاست.
تغییر تراز سیاست و تأخیر فاز اصلاح‌طلبان
پس از ۲۲ خرداد، منطق سیاست‌ورزی در ایران دستخوش دگردیسی بنیادین شده است. این نکته، امری است که حتی از دید حاکمان سیاسی پنهان نمانده و به شیوه‌های مختلف در عملکرد آن‌ها متجلی است. اما اصلاح‌طلبان – یا دست‌کم نویسندگان این متن – هم‌چنان با منطق قبل از ۲۲ خرداد – یا به عبارت دقیق‌تر با منطق دوم خرداد – می‌اندیشند. جنبش اصلاح‌‌طلبی یا دوم خرداد هر دستاوردی که داشته است – مثبت یا منفی – پس از عبور از گردنه‌ی ۲۲ خرداد دستخوش دگردیسی شده است و دیگر آن موجود پیشین نیست. این کوشش و مقاومت برای به عقب کشیدن عقربه‌های ساعت تاریخ و تلاش برای احیای اصلاحاتی که همواره با تعریف‌های کشسان و نامتعین در موقعیت‌های مختلف بروز می‌کند، نشان از تأخیر فاز این دسته از کنش‌گران سیاسی دارد و بی‌توجهی آن‌ها به جریان‌های جاری در جامعه. همان نخبه‌گرایی و منسلخ بودن از واقعیت جامعه که بارها در صحنه‌ی سیاست ایران اصلاح‌طلبان را به شکست کشانید، این بار در برابر جنبش سبز خود را نشان می‌دهد و هر جایی که به منظر متفاوتی برخورد می‌کند یا به «دیگری» نهیب می‌زند که اخلال نکند و ایجاد مزاحمت در کار بقیه نکند یا ابایی از برچسب زدن به آن‌ها ندارد و «چپ‌روی» را هم مانند دشنام به کار می‌گیرد خصوصاً در فضایی که از «رادیکالیسم» هیولایی ساخته‌اند که همواره می‌توان با نشان دادن تصویر آن هر حرکتی را خاموش کرد.
واقعیت این است که بازی کردن در صحنه‌ی سیاست ایران چنین نیست که بگوییم بگذارید اصلاح‌‌طلبان کار خود را بکنند و سبزها – یا آن‌ها که با اصلاح‌طلبان اختلاف نظر دارند – کار خودشان را بکنند. واقعیت این است که این شیوه‌ی بازی کردن در میدان سیاست – یعنی قدم نهادن در زمین از پیش‌تعیین‌شده‌ی قواعد نابرابر حاصل از تعلیق قانون – نه تنها برای اصلاح‌طلبان نتیجه‌ای از پیش تعیین شده دارد و قدم نهادن در دامی است که اقتدارگرایان از هم‌اکنون با سرخوشی چشم‌انتظار آن هستند، بلکه راه حرکت و عمل دیگران را هم مسدود می‌کند.
«رنج ضایع، سعی باطل، پای ریش»
بازخوانی دوباره‌ی این متن به روشنی یک نکته را بازگو می‌کند: از منظر اصلاح‌طلبان، در فضای فعلی هیچ کاری نمی‌توان کرد. ولی می‌توان فرض کرد که می‌شود کاری کرد. با این فرض می‌شود پیش رفت و اگر فضایی احیاناً گشوده شد، دیگرانی هم که با این راهبرد موافق نبوده‌اند می‌توانند وارد بازی شوند و سهمی از قصه داشته باشند. حقیقت این است که اگر این راهبرد خاصیت و نتیجه‌ای می‌داشت، باید در مناسبت‌های مختلفی که آقای خاتمی – لابد به توصیه‌ی مشاوران‌شان – چراغ سبزی برای «گفت‌وگو» و «مذاکره» نشان دادند، کمترین نشانه‌ای از گشایش مشاهده می‌شد نه این‌که روز به روز بر این انسدادها افزوده می‌شد.
آن‌چه در بالا آمد، چه بسا درشت‌تر از چیزی باشد که در ذهن نویسنده گذشته است ولی دست‌کم می‌تواند تلنگری بزند به نویسندگان متن که اگر قرار باشد راهبردشان را بازنویسی کنند با مخاطب مهربان‌تر باشند و شعور او را دست‌کم نگیرند و چنین قیم‌مآبانه و از موضع دانای کل، آن هم از پس نقاب، در فضای سیاسی میدان‌داری نکنند.
نزاع جنبش سبز با حاکمیت سیاسی بر سر کسب کرسی‌های قدرت نیست. دغدغه‌ی ملت ما آزادی و عدالت است و این آزادی و عدالت از طریق مشارکت در فعالیت سیاسی در فضای بن‌بست میسر نمی‌شود بلکه با رخنه کردن در دلِ این سنگ خارا محقق می‌شود. حکایت جنبش سبز با فضای تیره و سهمگین سیاست فعلی، حکایت نبرد سنگ با سنگ نیست؛ قصه‌ی پایداری آب است در برابر سرسختی خارا. جنبش سبز قرار است از رأی مردم اعاده‌ی حیثیت کند و سلامت انتخابات را برگرداند نه این‌که جنازه‌ی صندوق رأی را بر سر دست بگیرد و زنده بودن او را در خیال بپروراند و امید داشته باشد که با این توهم جانی به تن مرده‌ی این صندوق برگردد. برای چاره کردن درد، نمی‌توان آن را نادیده گرفت و با مفروض گرفتن عدم آن، آن را معدوم کرد.
کشمکش سلب و ایجاب
این متن و زوایای مختلف آن را هم‌چنان می‌توان به نقد کشید اما پرسشی که باقی می‌ماند هم‌چنان این است که «چه باید کرد؟». یک بخش پاسخ این سؤال هم‌اکنون محقق شده است. همین‌که پرسش «چه باید کرد؟» بخشی از آگاهی عمومی مردم شده است و کم‌تر کسی است که این روزها از خود و دیگران این سؤال را نپرسد، یعنی رسوخ اصل مسأله به آگاهی عمومی. یافتن تمام پاسخ بی‌شک زمان می‌برد (و عمده‌ی این پاسخ‌ها از متن جامعه و از میان مردم می‌آید نه از برآیند تحلیل‌ها و لابی‌های نخبگان و احزاب سیاسی؛ برجسته‌ترین نمونه‌ی جُستن این پاسخ‌ها را هم باید در تجربه‌ی راهپیمایی سکوت ۲۵ خرداد یافت). اما این پرسش را در کنار متن فوق و هم‌چنین این نقد – و هر نقد دیگری – بر آن می‌توان دوباره پرسید. اگر به این متن این عیوب احتمالاً وارد است، پس چه می‌شود کرد؟ یا به جای آن چه باید کرد؟ طرح این سؤال در کنار این نقد، بی‌شک مغالطی است. هر سلبی لزوماً همراه با ایجاب نیست. گوشزد کردن خلل‌های یک متن به این معنا نیست که آن‌که لغزش‌های آن را می‌بیند حتماً پاسخی متفاوت دارد‌ یا باید داشته باشد و اگر هم داشته باشد، ملزم به ارایه‌ی عمومی آن است. در نتیجه، به جای طرح این دوگانه‌ی کاذب سلب-ایجاب که کارکردی جز دعوت منتقد و مخاطب به سکوت ندارد، راه خردمندانه‌تر آن است که از سنجش‌گری‌ها – حتی اگر راه‌های جایگزینی پیشنهاد نکرده باشند – استقبال شود تا خلل‌های احتمالی را بتوان جبران کرد.
(این متن اولین بار در جرس منتشر شده است)
۱

با تجربه‌ی ۲۲ خرداد چه می‌توان کرد؟

چه بسا عنوان این یادداشت چیز دیگری باید می‌بود. ولی برای شروع، نیاز به پرسشی با همین قالب است. ۲۲ خرداد تجربه‌ای بی‌بدیل برای ملت ما بود. این تجربه، مثل هر تجربه‌ی انسانی و اجتماعی دیگری، در ظرف‌های مختلف معانی مختلفی می‌گیرد. گاهی تجربه‌ای بسیار شیرین، یا تجربه‌ای که می‌تواند بسیار روح‌نواز باشد، تبدیل به تجربه‌ای تلخ و طاقت‌سوز می‌شود. و گاهی تجربه‌ای که از نگاه دیگران ممکن است مترادف با ناکامی و ذلت یا نابودی باشد، از نگاهی دیگری چیزی نیست جز کامیابی‌، عزت و سرافرازی.

یک بخش از تجربه‌ی ۲۲ خرداد، همین خصلت سوبژکتیو آن است که از سطح و افق یک اتفاق و رویداد عینی خاص بالاتر می‌رود. ۲۲ خرداد یک ذخیره‌ی عظیم اجتماعی است؛ ذخیره‌ای است که هم‌چنان می‌تواند الهام‌بخش باشد. اما پرسش این است که مخاطب با این اندوخته که بالقوه می‌تواند نیروی اجتماعی-سیاسی قدرت‌مندی باشد، چه می‌کند؟ آیا این تجربه‌ی شگفت‌آور را به یک تراژدی فرو می‌کاهد و خویش را قربانی می‌بیند و از آن می‌گریزد؟ یا از آن حماسه می‌سازد و در آن پهلوانی می‌‌کند؟ یا این‌که انسانیت خویش و شکوه انتخاب آدمی را در آن متجلی می‌بیند و سرافرازی خویش را در افقی بالاتر از هدف‌های کوتاه‌مدت و نتایج زود-بازده جست‌وجو می‌کند؟

اکنون پس از سه سال از تولد جنبش سبز، این نکته بیش از هر وقت دیگری آشکار شده است که ظروف انسانی مختلف چگونه با این رویداد سیال یا، اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، آینه‌سان، برخورد می‌کنند. این رویدادها نیستند که ما را رنگ‌آمیزی می‌کنند. ما هستیم که رنگِ خویش را به رویدادها می‌زنیم.

این مضمون، هم مضمونی عارفانه است از قبیل آن‌که مولوی می‌گفت که «باده از ما مست شد نی ما از او» یا آن‌جا که می‌‌گفت: «کاملی گر خاک گیرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود» (و پر پیداست که این کلمات را نباید تحت‌اللفظی معنا کرد و در الفاظ و عبارات پیچید؛ بلکه معنا و مفهوم است که در آن‌ها کلیدی است) و هم مضمونی است اجتماعی-سیاسی. جنبه‌ی اجتماعی-سیاسی آن همان است که در جنبش سبز و به ویژه در زبان و بیان میرحسین موسوی منعکس شده است. پیش‌تر یک بار نوشته بودم که از نظر من، میرحسین موسوی در تمام ملت تکثیر شده است. یا میرحسین موسوی آینه‌ای بود برای نشان دادن تصویر ملت به خودشان. او وسیله‌ای شد برای این‌که عظمت این ملت را به رخ خودشان بکشاند و به آن‌ها بگوید که هر وقت غرورشان را بخواهند مجروح کنند و هر وقت کسی بخواهد به آن‌ها بزرگی و نخوت بفروشد، هم باید و هم می‌توانند بایستند و نخوت متکبر را به زمین بکشانند.
این اندوخته و ذخیره‌ی پرقدرت اجتماعی-سیاسی، یعنی تجربه‌ی ۲۲ خرداد، به روشنی با تجربه‌ی ۲ خرداد تفاوت دارد. تفاوت دارد هم از حیث زبان و گفتار، هم از منظر عملی، هم از جهت چهره‌های عمده‌ای که نمایندگان، میراث‌داران یا متولیان آن دو رویداد شدند. اما همین اندوخته‌ی ۲۲ خرداد اگر قرار باشد در قالب‌های تنگ جهت‌گیری‌های سیاسی و اسلوب‌های مألوف اپوزیسیون جدید یا قدیم حرکت کند، از پویایی می‌افتد. تمام نشاط و تپندگی جنبش سبز در همین خصلت استعلایی آن است که خود را با دستیابی به یکی دو هدف معین تعریف نمی‌کند. جنبش سبز اهل وصال نیست؛ اهل حرکت است. در وصال، توقف داریم. نقطه‌ی مقابل وصال هم فراق و هجران نیست؛ نقطه‌ی مقابل وصال، حرکت و سیالیت است. جنبش یعنی همین. یعنی از حرکت باز نایستادن. یعنی جاری بودن مثل رود. یعنی زندگی. جنبش سبز یعنی زندگی. جنبش سبز را باید زیست چنان‌که زندگی را.
آینه در آینه‌ی جنبش سبز
این است که ذخیره و اندوخته‌ی جنبش سبز و ۲۲ خرداد، در هر جانی و هر قلب و قالبی، در هر اندیشه و خیالی، یکسان اثر نمی‌کند. برای بعضی هدایت‌افزاست و برای بعضی دیگر مایه‌ی ضلالت. مقایسه کردن جنبش سبز با تمام جنبش‌های آزادی‌خواهانه‌ی پیشین ملت ایران در صد سال اخیر، درس‌آموز و گره‌گشاست. اما همین مقایسه را هم اگر به دست ناکاردان بسپارید، از آن چیزی جز سرخوردگی و خفت و عقب‌ماندگی نمی‌فهمد. مقایسه‌ی جان‌بخش آن مقایسه‌ای است که بتواند به ما و ملت ما نشان بدهد که در این صد سال، و در این سه سال، بزرگ‌تر شده‌ایم و جنبش را زیسته‌ایم و حرکت کرده‌ایم و قد کشیده‌ایم و پخته‌تر شده‌ایم. برای فهم این نکته، خامان ره نرفته پرواز نگاه‌شان به این بلندا نمی‌رسد. «دریادلی بجوی، دلیری، سرآمدی». میرحسین موسوی مثل آینه‌ای، دریادل بودن، دلیر بودن و سرآمد بودن ملت ما را به آن‌ها نشان داد. ما این کشفِ دوباره‌ی خود را مرهون موسوی هستیم. موسوی مثل آینه‌ای در برابر آینه‌ی ما ایستاد: «آینه در آینه شد».
از این افق در ماجرا نگریستن، برای اهل عبرت و آنان‌که قابل باشند، نشانه‌ها هست و درس‌ها. اما باید به این افق قدم نهاد. نمی‌شود در فضای پیشین و الگوهای کهن و منسوخ باقی ماند و انتظار داشت جنبش سبز با جان ما همان بکند که در زبان موسوی منعکس می‌شود. بیانیه‌های موسوی این دگردیسی معنایی و عملی را برای ما ترسیم می‌کنند. گفتار شخصی که در مناظره‌های‌اش لکنت زبان داشت و «چیز چیز»ش اسباب استهزاء مخالفان‌اش می‌شد، ناگهان در متن حادثه‌ای از قبیل ۲۲ خرداد، چنان صیقل می‌خورد که انتظار این همه فوران اندیشه و خیال از آن نمی‌رفت. دریای متلاطم و کف‌آلودی که در بیانیه‌های موسوی دیده می‌شود، گوهرشناسی می‌طلبد که از میان‌اش صید گوهر کند و همان‌ها را صیقل دهد و میناگری و معماری کند با آن‌ها.
باور من این است که ۲۲ خرداد می‌تواند تجربه‌ای گره‌گشا باشد مشروط بر این‌که این رویداد را تنها به یک حادثه‌ی سیاسی صرف فرونکاهیم و انتظار نداشته باشیم که این جنبش برای رفتن یکی و آمدن دیگری بر پا شده باشد (ساده‌ترین روایت‌اش این است که جنبش سبز را برآمده از اراده‌ای برای «براندازی»، «انقلاب» یا «تغییر رژیم» بفهمیم که اولِ خطاست و سنگ بنای گمراهی؛ و این خطای مشترک «نظام مقدس» و اپوزیسیون براندازی‌خواه آن درباره‌ی جنبش سبز بود). ۲۲ خرداد تجربه‌ای بود که به ما آموخت می‌توان رهایی و آزادی و تمنای آن را زیست بدون آن‌که حتی وقتی که چشم‌انداز آزادی دور و دشوار می‌نماید، از آن دل ببریم یا جهت‌مان را تغییر دهیم. ۲۲ خرداد درس زندگی بود. درس امید بود. تمام آن مضامینی که در گفتار سیاسی ۲۲ خرداد تولید شده است و به زبان‌های مختلف تفسیر و تأویل شده است، برای من یک معنا بیشتر ندارد: امید. نزد من، هر کسی که اهل ایمان و امید است، هر کسی که رونده است، هر کسی که مانند آب سیال است؛ هر که اهل سکون نیست، سبز است و همراه جنبش سبزی است که در ۲۲ خرداد آغاز شد. «هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست». جنبش سبز، از افقی که من در آن می‌نگرم، و با نگاهی که در زبان موسوی در بیانیه‌ها خود را نشان می‌دهد، نسبتی با نومیدی و بی‌حرکتی ندارد،‌ حتی در دشوارترین و مخوف‌ترین شرایط.
بیانیه‌های موسوی: مصحفی گشوده
نقطه‌ی شروع بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بازخوانی بیانیه‌های موسوی است. در این متون که متن پایه و کلیدی جنبش سبز هستند و به عبارت دقیق‌تر«مصحف» جنبش سبز به شمار می‌روند، مضمون و ماده‌ی اولیه‌ی برخی از ارزش‌هایی است که این جنبش را به پیش می‌راند آمده است. همین‌جا لازم است این نکته برجسته شود که یکی از خلصت‌های مهم جنبش سبز، پرهیز از کیش شخصیت و بنا کردن رهبری غیرمتمرکز و مردم‌محور آن بر شالوده‌ی رهبری کاریزماتیک است. تأکید خود موسوی و هشدار او به جنبش سبز نسبت به بروز تعظیم و تکریم‌های بی‌وجه و بت‌سازی‌های مشرکانه، راهنمای عمل مهمی برای جنبش سبز است نه تنها برای امروز بلکه برای آینده. افق دید موسوی در برجسته کردن این نکته از این جهت مهم است که اگر قرار باشد از هم‌اکنون جنبش سبز به این ورطه بیفتد، چشم‌انداز آینده‌ی ما بسیار تیره‌تر خواهد شد و در آینده به این سادگی نخواهیم توانست راه سر برآوردن تملق‌ها، چاپلوسی‌ها، تقدیس‌ها و شیفتگی‌های مؤمنانه را مسدود کنیم. پا گرفتن این روحیه و نهادینه شدن حس حساسیت به رهبران سیاسی و پاسخگو دانستن دایمی آن‌ها رکنی کلیدی برای جنبش سبز است. در نتیجه، بازخوانی بیانیه‌های موسوی نه به مثابه‌ی اسطوره ساختن از آن‌ها و انحصار اندیشه در آن‌هاست بلکه به عنوان الگویی است حداقلی که در آن‌ها ارزش‌های محوری و متعالی جنبش سبز مندرج است (و حتی در آن‌ها هم راه بحث و نظر مسدود نیست).
می‌توان نقطه‌ی آغاز و پایان بیانیه‌ها را دید و آن‌ها را استعلا داد. استعلا دادن بیانیه‌ها به این معناست که هر چند این سخنان در ظرف زمان و مکان خاص خود پدیدار شده‌اند، می‌توان آن‌ها را به افقی بالاتر برد تا گرد تاریخیت بر آن‌ها ننشیند. این به معنای تقدیس یا نقدناپذیر کردن آن‌ها نیست بلکه به معنای جدا کردن ارزش‌های برین و متعالی از راهبردهای مقطعی و زمانی است. این کار اندکی خلاقیت می‌خواهد و البته ایمان و امید. برای کسانی که اهل خلاقیت نیستند، برای کسانی که امید به سادگی در وجودشان ریشه نمی‌دواند، برای کسانی که اهل ایمان نیستند، البته همه چیز باید مهیا و حاضر و آماده باشد. رنج بردن، پافشردن و امید داشتن، کار هر جانی نیست. ۲۲ خرداد و جنبش سبز، مظروفی است که برای هر ظرفی یکسان کار نمی‌کند. برای کسی نوشین لبان می‌شود و برای دیگری زهر ناب. شماری را راحت است و عده‌ای را رنج. گروهی را نیل است و طایفه‌ای را خون. برای بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، باید از خود و خویشتنِ‌ خویش آغاز کنیم. بیانیه‌های میرحسین، همین را به ما می‌آموزد. و این درس، درسِ تازه‌ای هم نیست. «در خانه اگر کس است،‌ یک حرف بس است».  
در این سه سال، هم ناظران بیرونی و هم کسانی که بخشی از آرمان‌ها و آرزوهای خود را در آینه‌ی جنبش سبز دیده‌اند، بیش از آن‌که به بستر شکل‌گیری آن و خصلت‌های محوری آن توجه داشته باشند، شیفته‌ی تصویر خود در این آینه شده‌اند. یکی از دستاوردهای مهم جنبش سبز این بود که مفهوم و معنای عمل سیاسی و نفس سیاست را دگرگون کرد. اما هم‌چنان کسانی هستند که سیاستِ پس از ۲۲ خرداد را با منطق پیش از آن می‌فهمند (چه این افراد بخشی از حاکمیت سیاسی جمهوری اسلامی باشند چه مخالفان و منتقدان‌‌اش). بی‌اعتنایی به این تغییر افق و تراز سیاسی، لاجرم نتیجه‌اش چیزی نمی‌شود جز آرزواندیشی و نقش خویش را در آب این رودخانه‌ی خروشان جُستن.
سوء ظن و سو‌ء تفاهم درباره‌ی ماهیت جنبش سبز
جنبش سبز درست از زمان نضج‌گیری‌اش و حتی پیش از آن موضوع سوء ظن و سوء تفاهم بوده است. 
این سوء ظن و سوء تفاهم ابتدا از جانب حکومت بوده و هست از آن رو که جنبش سبز را نه تنها مخالف و معترض بلکه از همان ابتدا معارض و متخاصم تلقی کرد، در حالی که اگر قاعده‌ی خردی در میان بود و زمام امور به دست خردمندان بود، جنبش سبز را حتی مخالف و معترض این نظام نباید می‌دیدند بلکه آن را باید جریانی مشفق می‌دیدند که در فکر عزت و اقتدار ایران و اصلاح و بهبود حال و روز همین نظام بود نه این‌که در فکر براندازی یا جایگزینی آن باشد (و این نکات را سطر به سطر در بیانیه‌های موسوی می‌توان دید).
سوء تفاهم دیگر آشکارا از جانب اپوزیسیون شناخته‌‌شده‌ی جمهوری اسلامی در تقریباً تمامی طیف‌های‌اش رخ داد. چتر گسترده‌ی کثرت‌گرایی که در مواضع میرحسین (و کسان دیگری که همین مضامین را در گفتار و عمل‌شان برجسته کرده‌اند) پیوسته تبیین می‌شد، این تصور را در اپوزیسیون ایجاد می‌کرد که – حتی به رغم تصریحات مکرر میرحسین – حرکت جنبش سبز را در جهت نابودی یا ریشه‌کن کردن جمهوری اسلامی می‌دیدند. در نتیجه‌ی همین تصورات بود که اگر از جنبش سبز آن‌چه را که خود انتظار داشتند نمی‌دیدند،‌ یا آن را امیدی بر باد رفته قلمداد می‌کردند و یا زبان به طعن و لعن آن می‌گشودند (و هم‌چنان می‌‌گشایند).
حکومت جمهوری اسلامی و قدرت‌های مسلط و غالبِ امروز آن و هم‌چنین مخالفان سیاسی آن، هر دو در جنبش سبز همانی را می‌دیدند و می‌بینند که خودشان می‌خواستند و اعتنای چندانی به آن‌چه که جنبش سبز واقعاً بود نداشتند. در این البته تردیدی نیست که در جریان اعتراض‌های پس از انتخابات حوادثی رخ داد و نشانه‌هایی نیز بود که ناگزیر ذهنِ هم حاکمیت و هم مخالفان آن را به سوی برداشت‌های مزبور سوق می‌داد. اما اگر معیار را مواضع میرحسین بگیریم و آن را به مثابه‌ی شاقولی برای فهم مسیر مستقیم جنبش سبز درک کنیم، این اختلاف‌ها از میانه بر می‌خیزد. این نکته البته حاجت به شرح و بسط دارد. وقتی از مواضع میرحسین سخن می‌گوییم، سخن از مواضع شخص میرحسین نیست. اندیشه‌ی معیار مجموعه‌ای از حقایق عینی است (که گوهر و بن‌مایه‌ی ارزشی و معرفتی جنبش سبز را شکل می‌دهند) و این حقایق عینی به شیواترین بیانی در کلام میرحسین (و هم‌چنین در عبارات سایر رهبران و چهره‌های شناخته‌شده و تأثیرگذار جنبش سبز مانند مهدی کروبی) متجلی است. این اندیشه‌ی معیار در مسیر توضیح، بازتولید یا تفسیر ظرفیت‌های مغفول‌مانده‌ی آن‌ها آشکارتر می‌شود. هم‌چنین باید بر این مضمون تأکید کرد که جنبش سبز، چنان‌که در خلال آن‌چه تا این‌جا گفته شد اشاره شده است، منحصر در یک فرد نیست بلکه اندیشه‌ای است متکثر که همه‌ی آنانی که دل در گرو عزت و عظمت ایرانی آزاد و غنی از حیث معنا و ارزش‌های متعالی دارند به آن پای‌بندند.
خواننده شاید از خود بپرسد که چرا باید میرحسین و مواضع‌اش را معیار بگیریم؟ پاسخ این پرسش همانا در این نکته است که میرحسین تبدیل به صدای مطالبات و خواسته‌های عمومی مردم شده بود.  دقیقاً‌ به همین معنا، برداشت من از وضعیت حاکم بر اعتراض‌های فعلی این است که اگر راهپیمایی و تظاهراتی در میانه نیست،‌ دلیل‌اش به سادگی این است که مطالبه‌ای پشت آن نیست. نبودن مطالبه به معنای روگردانی مردم از جنبش سبز نیست بلکه به این معناست که مردم، جایی که صدای خود را در سخن میرحسین می‌جستند، در پی او بودند و همراهِ همراهِ خود گام بر می‌داشتند و جایی که احساس می‌کردند صدای آن‌ها هم‌آهنگ با صداهای دیگر نیست، گام پس می‌نهادند. این نکته را به سادگی و بلاغت در بیانیه‌ی نهم میرحسین می‌توان یافت:
«در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.»
کسانی که از جنبش سبز انتظار مقاومت از همان جنسی که مد نظر خودشان بود داشته و دارند، می‌‌اندیشند که آیا این مقاومت و اعتراض برای کودکان خردسال و زنان باردار هم میسر هست یا نه؟ اگر نیست، به نظر من به همین سادگی از محور و هسته‌ی جنبش سبز دور شده‌اند و اگر جنبشی با آن آرمان‌ها و اهداف شکست خورده و به آن‌ها نرسیده است، بدون شک آن جنبش، جنبش سبز نیست.
بهار عربی؟
پیامی که میرحسین پس از آغاز بهار عربی صادر کرد هم برای هسته‌های محوری جنبش سبز و هم برای آن‌ها که از متن این جریان دورتر بودند، این تصور را ایجاد کرد که جنبش سبز و بهار عربی الگوی مشابهی دارند یا می‌توان داوری یکسانی درباره‌ی این‌ها داشت. واقعیت این است که در پیام میرحسین، بیش از این‌که مشابه‌سازی‌های عینی و تطابق‌های نعل بالنعل مدار اصلی باشد، برجسته کردن مطالبات مردمی و نشان دادن بیراهه رفتن‌های نظام‌های مسلط حکومتی محور بود. لذا این قیاس نادرست و خطایی است که انتظار داشته باشیم هر آن‌چه در بهار عربی اتفاق افتاد (و هنوز همه‌ی پیامدهای‌اش جز سقوط حکومت‌شان معلوم نشده است) باید در ایران و از مسیر جنبش سبز هم اتفاق بیفتد. افسانه‌ی مشابه دانستنِ بهار عربی و جنبش سبز یکی دیگر از زمینه‌های بروز سوء تفاهم است که، به باور من، باید از آن پرهیز کرد. با تمام این احوال، نمی‌توان از این نکته نتیجه گرفت که جنبش سبز با آرمان‌ها یا مطالبات بهار عربی مخالف است. به گمان من عمده‌ی تفاوت‌ها در تفاوت روش‌ها و بسترهای اجتماعی است نه ضرورتاً در آرمان‌ها.
در توضیح این‌که وجه افتراق و اشتراک جنبش سبز و بهار عربی چی‌ست، باید به این نکته متفطن بود که جنبش سبز دل در گرو ارزش‌ها و اندیشه‌های عینی و عام دارد که برای انسان، بما هو انسان، صرف‌نظر از رنگ و نژاد و فرهنگ و جغرافیا، واجد اهمیت است. مطالبات بهار عربی تا آن‌جا که با این ارزش‌ها هم‌دل و هم‌راه‌ است، با جنبش سبز هم‌افق است و به اندازه‌ای که از این جنبه‌های عام و متعالی غفلت می‌ورزد یا بدان‌ها بی‌اعتناست، راه‌اش از جنبش سبز جدا می‌شود.
ارزش‌های عام و متعالی مورد قبول جنبش سبز، در ظرف و زمینه‌ی جامعه‌ی ایرانی صورت و هیئت خاص نیازها و خواست‌های انسانی ایرانی را به خود می‌گیرد. نقش محوری جنبش سبز در این‌جا آشکار می‌شود: هویت بومی بخشیدن به بن‌مایه‌ای که عام و فراگیر و انسانی است.
تجلی مقاومت چی‌ست؟
سؤالی که باقی می‌ماند این است که پس این جنبش سبز کجاست؟ کجا خودش را نشان می‌دهد؟ اصلاً مقاومتی در آن هست؟ اعتراضی هست؟ یا شلعه‌ای بود که زبانه کشید و خاکستر شد و رفت؟
پاسخ این سؤال را هم می‌توان در بیانیه‌های میرحسین جست‌وجو کرد. شاکله‌ی اصلی جنبش سبز در حفظ امید است و در زندگی کردن این مسیر و جدی گرفتن و جهت‌دار کردن هسته‌های اصلی شبکه‌های واقعی و پیشاپیش موجود اجتماعی. در نتیجه، بخشی محوری از هویت جنبش سبز پیشاپیش در اختیار ملت ما هست و نیاز به مداخله‌ای بیرونی نیست. اما باید پرسید که آیا این بخش از هویت سبز، توانسته است یا خواهد توانست تغییری در مناسبات موجود جمهوری اسلامی ایجاد کند؟ بدون شک بخشی از این هدف هم‌اکنون محقق شده است. چیزی در سخنان میرحسین نبود که در این سه ساله محقق نشده باشد. اهداف ملت و اهداف جنبش سبز هم چیزهایی نیستند که یکشبه محقق شوند. صبر، خویشتن‌داری و رعایت اهداف بلندمدت‌تر و منافع ملی کشور و ملاحظه‌ی اتفاقات بین‌المللی و منطقه‌ای نشان می‌دهد که مسیری که همین امروز جنبش سبز در آن قرار دارد، مسیری نیست که به زیان ملت ما باشد.
اما تجلی مقاومت چی‌ست؟ فکر می‌کنم همین که، در بیان موسوی، امید را مثل بذر هویت خود زنده نگه داریم و بر اصول خود پافشاری کنیم – که بسیاری در گوشه و کنار ایران و جهان این آرمان‌ها را حفظ کرده‌اند و به همراه دارند به ویژه در قلب زندان اوین – با بارش نخستین باران در این کویر، این بذر سر بر خواهد کرد و سایه‌ی سبزش بر سر تمامی مردم ما، حتی مخالفان و دشمنان‌اش،‌ گسترده خواهد شد. چشم‌انداز بیرونی کشور ما،‌ شاید منظره‌ی دشتی باشد انباشته از خاک و خاکستر و خون و دود (که این تصویر هم اغراق و مبالغه است) ولی در متن و بطن این خاک، بذرهای ارج‌مندی هستند که با نخستین باران خواهند رویید. و این فقط قصه‌ی امید نیست بلکه ایمان هم ضرورت دارد. ما اگر به خود و ملت خود و به آرمان های بلندی که بن‌مایه‌ی جنبش سبز است ایمان نداشته باشیم و آن‌ها را طایفه‌ای شکست‌خورده، ذلیل و سرافکنده بدانیم، چیزی از ملت ما بر نخواهد آمد. این نکته را میرحسین کشف کرده بود و مدام بزرگی و عظمت ملت ما را به آن‌ها گوشزد می‌کرد نه قربانی بودن یا ستم‌کش بودن و ذلت آن‌ها را. بازگرداندن اعتماد به نفس ملت تنها از راه نشان دادن بزرگی‌شان به خودشان میسر است نه از راه غر زدن و ملامت کردن و بی‌صبری کردن در برابر تأنی و درنگِ آن‌ها.
تغییری که در راه است
با آن‌چه در بالا آمد، باور من این است که تغییری که در انتظار کشور ماست، حتی اکنون که زمام امور سرزمین‌مان در اختیار دولتمردانی بی‌کفایت و «مالیخولیازده» (به تعبیر موسوی) است. این تغییر ناگزیر است ولی شتاب در ایجاد تغییر آن‌ هم به شکلی وارداتی، نتیجه‌ی مخرب و ویرانگری خواهد داشت. جنبش سبز در همین کسوت و قامتی که هست، تا زمانی که خود را باور داشته باشد، در شاهراه اصلی خود حرکت کرده است. تمام این‌ها نتیجه نمی‌دهد که باید دست روی دست گذاشت و فقط از امید حرف زد. این نکته را میرحسین به شیوایی هر چه تمام‌تر بازگو کرده است:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»
قلب تپنده‌ی جنبش سبز و چشمه‌ی جوشان الهام و خلاقیت‌اش در همین بیانیه‌هاست که همانا انعکاس و تصویر خلاقیت ملت ماست. پیش رو داشتن این آینه و تماشا کردن تصویر خویش در آن، در آستانه‌ی سالگرد سوم جنبش سبز، از ضروریات محوری و اساسی جنبش سبز است.
جنبش‌های مدنی/اجتماعی و تحلیل‌های پس از وقوع
در میانه‌ی غبار حوادث پرشتاب این سه سال، به ویژه پس از آرامش نسبی اعتراض‌هایی که بروز بیرونی و خیابانی داشتند، کم نبوده‌اند کسانی که به سرعت دست به کار الگوسازی‌هایی برای جنبش سبز شدند که عمدتاً از جنس تحلیل‌های پس از وقوع‌اند. پیش‌فرض این تحلیل‌ها این است که این جنبش تمام شده است. این نگاه هم زودرس و ناپخته است و هم آرزواندیشانه. شاید اعتراض‌های خیابانی تمام شده باشد، که حتی برای آن هم تضمینی وجود ندارد، اما هسته‌ی محوری جنبش سبز هم‌چنان در حرکت و جوشش است. این گفتمان هم‌چنان زنده و در کار بازسازی و تصحیح مسیر خود است. در نتیجه، کسانی که پیشاپیش بر مبنای ارایه‌ی تعریف‌هایی از «جنبش اجتماعی» و تحمیل قالب‌ها و ویژگی‌هایی که به دست آمده از بررسی جنبش‌های دیگر پس از اتمام یا وقوع‌شان است، سنگ بنای تحلیلی نادرست را می‌گذارند که منجر به نتیجه‌گیری‌های نادرست و شتاب‌زده‌ می‌شود. این تحلیل‌ها به محض وقوع حوادث تازه یکسره از اعتبار می‌افتند (به فرض این‌که حتی در خودِ این تحلیل‌ها اعتباری وجود داشته باشد).
عدم وقوع‌ تغییراتی زیر-و-رو کننده و بنیادین در کشور را نباید به منزله‌ی نشانه‌ای برای ناکامی (یا حتی عقب‌نشینی) جنبش سبز تلقی کرد. جنبش سبز، مانند مادری که بقا و سلامت فرزند را از در گروگان دایه بودن او مهم‌تر می‌داند، با دل خونین بر دوری فرزند صبر می‌کند ولی به هیچ رو خواهان آن نیست که به صرف دستیابی به تغییر، یعنی تغییر برای تغییر، چنان کند که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک‌نشان. درست بر عکس، جنبش سبز در این زمینه رویکردی کاملاً مخالف با همه‌ی کسان، گروه‌ها و سازمان‌هایی دارد که می‌پندارند به هر قیمت و هزینه‌ای که شده است باید وضع موجود را تغییر داد و این‌که از این پس چه می‌شود، برای‌شان مهم نیست.
پایداری ارزش‌های جنبش سبز
جنبش سبز به اعتبار آن‌که شعارها و اهداف و آرمان‌هایش همان عالی‌ترین ارزش‌های مورد قبول همه‌ی کسانی است که شرافت انسانی خویش را به زر و زور و تزویر نفروخته‌اند، و این یعنی اکثریت مردم ایران، در طول مدت کوتاهی که از شکل گیری و تطورش گذشته است، بی هیاهو اما به گونه‌ای مستمر و پیوسته و با اراده‌ای در خور تحسین وظیفه‌ی ظرفیت‌سازی و تحول در دیدگاه‌ها و برجسته‌سازی ملاک‌های حق و باطل را به انجام رسانده است. جنبش این مهم را از رهگذر مقاومت تحسین برانگیز سبزهای در بند، بیانیه‌های روشنگر رهبران‌اش، و تکاپوهای نظری آن دسته از اهل اندیشه و فرهنگ که در داخل و خارج از کشور در حد توان ادای وظیفه کرده‌اند، به انجام رسانده است. محصول این تلاش گسترده، پس از گذشت سه سال، آشکار شدن هر چه بیشتر صفوف حق و باطل و رسوا شدن کسانی بوده که دل در گرو باطل داشته‌اند و  به خود باز آمدن آنانی که همه‌ی گوهر انسانیت خود را سودا نکرده بودند.
ملتی امیر و میر در میان ملت
این معنا که میرحسین موسوی در ملت مستغرق است و در حقیقت از ملت و با ملت است که این «همراه» جنبش سبز (نه «پیشرو»، «پرچمدار» یا «پیر»‌ و «مراد» آن) از قعر چاه سکوت برآمد و به اوج ماه عزتِ خردادیان رسید، نکته‌ای است که بسیاری به شهود و بداهت در می‌یابند. شاید این نکته را بتوان با حکایتی از مولوی – از زندگانی مولوی – توضیح داد. در شرح ماجرای سروده شدن غزلی با مطلع «گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان / آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان…»، افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است که روزی مولوی در باغ حسام‌الدین چلبی «معارف می‌فرمود» و بدرالدین ولدِ مدرس آهی زد و گفت: «زهی حیف! زهی دریغ!» و وقتی مولوی سبب حیف و دریغ خوردن را از او پرسید گفت که «حیفم بر آن بود که خدمت مولانا شمس‌الدین تبریزی را در نیافتیم». مولوی مدتی طولانی سکوت می‌کند و در پاسخ می‌گوید که: «اگر به خدمت شمس‌الدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم – به کسی رسیدی که در هر تارِ موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است و در ادراکِ سرِّ سرِّ او حیران».
این قصه، نقدِ‌ حال ما و جنبش سبز نیز هست. به مثل، میرحسین شمس تبریزیِ ماجراست و مولوی، ملتِ ما. همه از قصه‌ی شمس و مولانا تنها حکایت شیفتگی یا اشتیاق بی‌وصف و عظیم را خوانده‌اند اما از جا به جایی عاشقیت و معشوقیت در این دو کم‌تر سخن گفته‌اند. در قصه‌ی ما، محور ماجرا عشق نیست. مغز قصه این است که شمسِ ماجرا در برابر مولویِ حکایت، تار مویی بیش نیست. میرحسین همراه همین ملت است و در کار ادراکِ سرّ سرّ این ملت می‌‌کوشید و بیانیه‌های‌اش چیزی نبود جز گره گشودن از اسرار همین ملت.
وقتی جنبش سبز و نقش میر حسین موسوی را در آن از این منظر ببینیم، دیگر «بیانیه‌ها»، اختصاص به شخص موسوی ندارد. دیگر این بیانیه‌ها در بازه‌ی محدود و بسته‌ی زمانی ۲۲ خرداد ۸۸ تا ۲۶ بهمن ۸۹ باقی نمی‌مانند بلکه مرز زمان و حصارهای حصر را در می‌نوردند و در جان یکایک همراهان امیدوار و مؤمن این طریق می‌نشینند تا جایی که «هر ایرانی، یک موسوی» بلکه «هر ایرانی، صد هزار موسوی» می‌شود. این آینه را اگر مصفا کنیم و غبار نومیدی، یأس،‌ بی‌عملی و تنگ‌نظری را از آن بزداییم، هر کدام از ما از همین امروز می‌توانیم بیانیه‌هایی بنویسیم از همان جنس:
گر چشمِ دل بر آن مه آیینه‌رو کنی
سیر جهان در آینه‌ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
جانِ تو جلوه‌گاه جمال آن‌گهی شود
کآیینه‌اش به اشک صفا شستشو کنی
میرِ محبوس و محصور جنبش سبز، همین‌جا و در میانِ ما و میانه‌ی میدان است. نشان او را در میان خویش باید بجوییم و از همین نقطه است که باید حرکت‌، برخاستن و نهضت را ادامه داد.
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد