۱

آقای روحانی! با شما هستند!

هيچ شرح و توضيحی لازم ندارد. فقط برای اين‌که حسن روحانی بداند شمار زيادی از کسانی به او رأی داده‌اند و «حماسه»‌ آفریدند موضع‌شان در برابر حوادث سال ۸۸ چی‌ست و از او – که رييس جمهور منتخب‌شان است – چه انتظاری دارند، همين دو بند مختصر و مفید و معنادار را يادآوری می‌کنيم تا ايشان بداند که وقتی مراسم تحليف و تنفيذ ایشان به خیر و خوشی پيش رفت، تازه ابتدای ایستادگی است. هر راهی، جز راه استيفای حقوق ملت، عاقبت‌اش پريشانی و پشيمانی خواهد بود. شير را می‌توان به حبس و حصر کشاند ولی نمی‌توان از او انتظار داشت روباه باشد. خير الکلام ما قل و دل.

۱. «در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما مسأله‌ی انتخابات مسأله‌ی شخصی من نبود و نیست. من نمی‌توانم بر سر حقوق و آرای پایمال‌شده‌ی مردم معامله یا مصالحه کنم. مسأله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.»
ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی نهم؛ ۱۰ تير ۱۳۸۸

۲. «من نه تنها از پاسخ‌گويی در برابر اين اتهامات واهمه‌ای ندارم بلكه آمادگی دارم تا نشان دهم چگونه مجرمان انتخاباتی در كنار مسببان اصلی اغتشاشات اخير قرار گرفتند و خون مردم را بر زمين ريختند و اكنون كوشش می‌كنند صحنه‌هايی را كه صدها شاهد و ده‌ها تصوير آن را گواهی می‌دهند به گونه‌ای ديگر جلوه دهند؛ آماده‌ام تا نشان دهم چگونه كسانی كه عمل‌شان در راستای ايجاد هرج و مرج در كشور؛ تضعيف نظام و منافع بيگانگان است تلاش نمودند به بهانه‌ی تخريب‌گری‌های عناصری نامعلوم، جنبش سبز شما را اغتشاشگری و وابسته به بيگانه معرفي كنند؛ ولی حاضر نيستم به خاطر مصالح شخصی و هراس از اينگونه تهديدها از ايستادگي در سايه‌ی شجره‌ی سبز استيفای حقوق ملت ايران كه امروز به خون به ناحق ريخته‌شده‌ی جوانان اين كشور آبياری شده است لحظه‌ای صرف‌نظر نمايم. از مجموع آرای ريخته شده در صندوق‌ها تنها يك رأی متعلق به من است و شما به خوبي می‌دانيد كه مشكل آنها با ميليون‌ها رأيی است كه جوابی برای سرنوشت آنها ندارند.»
– ميرحسين موسوی؛ ۴ تير ۱۳۸۸؛ بيانيه‌ی شماره‌ی ۸

۲

فريب جنگ؛ صلح انگاشتن

۱
راه صلح، از ميانه‌ی پرده‌پوشی بر بیداد بيدادگران و ناديده گرفتن ستم سيستماتيک‌شان نمی‌گذرد. تبلور آرمان‌های جنبش سبز، نبض‌اش در کوچه‌ی اختر می‌تپد. اين آرمان است که می‌تواند باز هم فاصله ۲۵ خرداد ۸۸ تا ۲۴ خرداد ۹۲ را طی کند و بگويد – به جهانيان و به همه‌ی آن‌ها که به ملت ايران ستم کرده‌اند – که اين ميرحسين موسوی و حسن روحانی نيستند که اهميت دارند. اين مردم‌اند که خاکِ راه را کيميا می‌توانند کرد. مردم ما به مستبدان داخلی و خارجی همین نکته را خواستند بگويند و گفتند. يقین دارم که باز هم خواهند گفت. ولی بی‌شک راه‌اش ناديده گرفتن حقوق بخشی از انسان‌ها به خاطر منافع يا شعارهای گروهی ديگر نيست. تبعیض فقط وقتی از جمهوری اسلامی يا از اسرايیل سر بزند ناپسند و مذموم نيست. نيازی نيست برای تبعيض سلاح به دست بگیری یا کسی را از خانه‌اش برانی. همين که فرصتی داشته باشی که تبعيض را پیش چشم مردم به نقد بکشی و رسوايی بيداد را فرياد بزنی، ولی چنين نکنی، يعنی تبعيض صريح و آشکار. تبعيض، تبعيض است. مهم نيست که تبعيض علیه دين‌دار باشد يا بی‌دين. عليه سنی باشد يا شيعه. عليه بهايی باشد يا مسلمان. عليه فلسطینی باشد یا آن استاد يهودی دانشگاه که ناگزير به ترک وطن‌اش می‌شود به خاطر انتقاد از سياست‌های دولت‌اش. تبعيض شامل همه‌ی اين‌ها می‌شود ولی وقتی عامدانه فقط از يک تبعیض سخن بگويی و دقيقاً در جايی که مهيب‌ترين تبعيض‌ها عليه نه تنها يک طایفه از انسان‌ها بلکه علیه بشریت صورت می‌گيرد، سکوت کنی و از آن تبعيض چيزی نگویی، يعنی نزديک شدن به ستمگران. نقد غرب خوب است به شرط آن‌که همراه با نقد خويشتن هم باشد. ولی به ريشخند گرفتن خويشتن و فرشته‌ی پاک و مطهر ديدن ديگری، نمونه‌ی ديگری است از تسليم و تبعيض هم‌زمان.
۲

اراده‌ی ملت: بازگشت صندوق رأی

حميد دباشی
متنی که در زير می‌خوانيد ترجمه‌ی مقاله‌ای از حميد دباشی است در تحلیل نتايج انتخابات سال ۹۲ که نسخه‌ی مثله‌شده و کوتاه‌تری از آن‌چه به فارسی در زير می‌خوانيد در وب‌سايت الجزيره منتشر شده است. فرصت برای ترجمه‌ی متن کوتاه بود و مجال زيادی برای بازنگری و ويرايش نبود. چون مطلب به گمان من اهميت فوری و حياتی دارد، بلافاصله دست به کار انتشارش شدم. هر لغزش يا قصوری اگر در ترجمه باشد يا معنايی نارسا مانده باشد، بی‌شک از کوتاهی من است. 
 
ترجمه را با مهربانی و به ديده‌ی اغماض بخوانيد. به باور من معنا و مضمون چنان فربه است که می‌تواند راهگشای بعضی فروبستگی‌ها باشد. طبعاً متن حميد دباشی نيز مانند متن هر کس ديگری نمی‌تواند معرا و مبرا از خلل باشد. خاصيت انتشار عمومی همين است که متن پا بر زمين بیاورد و زير تيغ نقد برود. تصور من اين است که در بسياری از موارد، دباشی انگشت بر نکات قابل تأمل و مهمی نهاده است. به رسميت شناختن عامليت مردم و معطوف کردن نگاه‌ها از خيره ماندن به نخبگان سياسی يا انتقال تمام مسؤولیت به آن‌ها يا رهبران سياسی نظام مستقر و خودکامه‌گان جا گرفته در آن، و هدايت کردن آن نگاه به سوی مردم برای فهم و تحلیل حوادث سه روز پيش، کلید فهم اين متن است. اين ترجمه نخستين بار در جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۰

چه بايد کرد؟

چکيدهنخبگان سياسی، گروه‌های مهجور و زخم‌خورده‌ی مستأصل و باقی‌مانده از سیل حادثه‌ی ۸۸ به بعد، سهم خود را ايفا کرده‌اند. برای ایجاد فرصتی برای مردم ايفای نقش کرده‌اند. هاشمی و خاتمی بهترین بازی ممکن را در اين فروبستگی ارايه کردند. اما باید در نظر داشت که مردم نمی‌توانند، نمی‌خواهند و نبايد تن به ولايتی بسپارند. تصاحب عامليت مردم و گره زدن آن‌ها به حقانيت يا مشروعيت قرائت نخبگان، سم مهلکی است که آغاز زايش استبداد از نوعی ديگر است. مردم، قلم را از دست کسی که می‌خواست قصه‌شان را به زبان و بيان خودش بنويسد گرفتند. بی‌شک نخبگان مهجور سياسی در گشودن این روزنه برای ربودن قلم از دست داستان‌نويس خودکامه سهمی داشته‌اند. اما فاعل، راوی و نويسنده‌ی اصلی داستان مردم‌اند. اقبال و ادبار مردم به يک شيوه، حاصل اعتبار ذاتی يا مشروعيت و حقانیت اصيل آن شيوه‌ها نيست. اين اقبال از زمره‌ی ممکنات است نه واجبات. رأی به ميرحسين موسوی رأی به شخص نبود؛ رأی به بازگشت سياست به دامان مردم و احيای عامليت آن‌ها بود. ميرحسين هم درست همان شبی متولد شد که در برابر بزرگی فروختن به مردم ايستادگی کرد. از موضع بالا و قیم‌مآبانه نگريستن به مردمی که رأی داده‌اند، به آن‌ها که رأی نداده‌اند – و حتی به آن‌ها که به کسی جز روحانی رأی داده‌اند – ابتدای استبدادی نو و خوش آب و رنگ است. يعنی آغاز خشت بر خشت نهادن برای ساختن زندانی تازه هر چند اندکی فراخ‌تر.
۲

وقفوهم انهم لمسئولون

ما مسؤوليم. شما مسؤول‌ايد. هزار و يک مقصر می‌توان برای مصائب‌مان يافت. و این تقصیرکاران کم نیستند. تقصیرشان هم واقعی است. اما ما هم سهمی داريم. بگذاريد سؤال را صریح‌تر بپرسم: فرض کنيم که توانستيم (و خواستيم) آن را که امروز بر مسند است، از جايی که نشسته به زير بکشيم يا توانستيم آن کسی را که نمی‌‌خواهيم از به دست گرفتن زمام سرنوشت‌مان باز داريم، چقدر اميد داريم به بهتر شدن حال و روزمان؟

سخن اين نيست که اگر کليد سرای قدرت را به دست ما سپردند و مشکلی پيش آمد، مانع‌تراشی و بحران‌آفرينی «ديگری» را ناديده بگيریم. حرف اين است که: ۱) شکاف ميان ما و ديگری بايد از ميان برداشته شود؛‌ و ۲) آينه‌ای برابر خويش بگيریم و سخت از خودمان حساب بکشيم.
گمان می‌کنم وضعی که در آن قرار گرفته‌ايم چنان فاجعه‌بار است و چنان زيان‌های عظیمی به ايران وارد شده است که فرصت تأمل درباره‌ی خطاهای خودمان و حساب کشيدن از خودمان هيچ صدمه‌ای به جايی نخواهد زد؛ فرصتی نخواهد سوخت: اين حساب‌کشی مطلقاً بی‌وجه و بی‌وقت نيست. دقيقاً در عمق فاجعه و جايی که «چو دود بی‌سر و سامان‌» هستيم و برق بلا به خرمن‌مان زده است و مرغان همنشين همه از هم جدا مانده‌اند، معنا دارد. بنشينيم و بينديشيم.

دو نمونه از حوادث روزهای پيش را اين بار به تصريح بيشتر می‌نويسم، دقیقاً به اين دليل که ما مسؤول‌ايم و بر ذمه‌ی ماست که اين بار را بر زمين بگذاريم که پيش وجدان‌مان شرمسار نباشيم.

عارف با انصراف‌اش در مبارزات انتخاباتی، گام مهمی برداشت. يک گام به مردم نزديک شد ولی هم‌زمان شکاف ديگری را نيز آشکار کرد: عارف در «تمکين» به «اجماع» اصلاح‌طلبان اين کار را کرد و برای «احترام» به رأی سيد محمد خاتمی. عارف به آسانی می‌‌توانست دلايل عقلانی‌اش را تقرير کند که کاری بود کاملاً عمل‌گرايانه و منطقی. نيازی به اظهار ارادت به خاتمی نبود. نيازی به هيچ تمکينی نبود. حاجت به اقتدا به شخصيت سيد محمد خاتمی نبود. نفس اين‌که هنوز عارف بايد به الگوی سيد محمد خاتمی اقتدا کند،‌ نشان از فقدان بلوغ سياسی است.

بلافاصله پس از انصراف عارف، نامه‌ای به دستخط سيد محمد خاتمی به سرعت دست به دست شد. نامه‌ای با خطی خوش و دلربا. به سبک و شيوه‌ای علمايی. بسيار تأثيرگذار و نيکو. اما خلل قصه درست همين‌جاست. اين کار دست نهادن بر ناخودآگاه مخاطب است. روحانی شيک‌پوشِ خوش‌منظر و خوش‌خط از خاتمی ساختن است. «تا بدانی که به چندين هنر آراسته» است. اين قصه،‌ مطلقاً‌ تازه نيست و پيشينه‌ی درازی دارد. در اين‌که سيد محمد خاتمی انسان نازنين و سالمی است کمترين ترديدی ندارم. اما جمعی که اين چنين به فضای ارادت دامن می‌زنند، با سياست همان می‌کنند که گروه رقيب و حريف‌شان می‌کند. تنها تفاوت این است که رقبای‌شان امروز و سال‌هاست که در قدرت‌اند ولی آن‌ها مدتی است از قدرت دور افتاده‌اند.
ذوب در کسی بودن – در سياست – فقط برای رقيب و حريف مذموم نيست. برای ما نيز آفت است. اگر سعيد جليلی سرباز ولايت است و فرمان‌بر مطلق، عارف نيز همان لباس را به تن کرده است. مهم نيست که متعلق‌اش فرق می‌کند. مهم اين است که نفس عمل تعطيل کردن خرد آدمی و زمام اختيار را به دست ديگری سپردن، بنای تباهی در سياست است. شاید قصه آن‌قدر عميق نباشد که در اردوی مقابل می‌بينيم. شاید فضای فکری اصلاح‌طلبان بسيار پيشروتر به نظر برسد ولی آغاز خرابی از همين‌جاست. کيش شخصيت به خزنده‌ترين شيوه رشد می‌کند. از ياد نبريم که بعضی از خودکامه‌گان در روزها و سال‌های نخست مسندنشينی سخت در برابر اين کشش‌ها مقاومت کرده بودند و عاقبت‌شان شد آن‌چه که نباید می‌شد. امروز اگر جلوی اين لغزش‌ها را نگيريم و سعی در توجيه يا پوشاندن اين لغزش‌ها داشته باشيم، فردا شکست دادن‌اش به اين آسانی نخواهد بود.
هر اندازه که انتقاد مشفقان گزنده و تلخ باشد (حتی اگر در آن اغراقی باشد)، تکلیف اخلاقی ماست که در درون خويش، به قدر سر سوزنی اين احتمال را جدی بگيريم و در عمل نشان دهيم که اهل لغزيدن نيستيم. اين مضمون را ميرحسين موسوی به بليغ‌ترين وجهی برای ما توصيف کرده است:
«زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبود كسان پیوند زدند سرانجام – حداقل با فقدان او – سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌‌طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند. مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد با بیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌گونه تلقی كنید.»
فرض ما اين است که فردای ۲۴ خرداد (يا اگر انتخابات دو مرحله‌ای شود در مرحله‌ی دوم)، حسن روحانی رييس جمهور بعدی ايران است و پشتيبانی هاشمی و خاتمی و ملتی که به او رأی داده‌اند را دارد. همه‌ی ما روز به روز مسؤول‌ايم که آن‌ها را بی‌وقفه رصد کنيم. از روز ۲۴ خرداد به بعد، رييس جمهور – در نظامی که همگی از توانايی‌های آن آگاه‌ايم – به آن سوی شکاف عبور کرده است و بايد مدام مراقب او بود. اما اين مراقبت را بايد از همين امروز آغاز کنيم. و اين فرض ما همچنان فرض – اثبات‌نشده‌ی – ديگری نيز در خود دارد که اين وضع برای آينده‌ی درازمدت ايران مطلوب خواهد بود (و کس ديگری ولو خلاف ميل ما باشد، بخشی از گره‌های فعلی را بهتر نمی‌تواند باز کند).
ما مسؤول‌ايم برای آينده‌مان و برای آينده‌ی فرزندان‌مان. و کسانی که برای به مسند نشاندن رييس دولت بعدی کوشش بيشتری کرده‌اند و می‌کنند از ديگران مسؤول‌تر. درست همان‌طور که برکشانندگان احمدی‌نژاد امروز در برابر وجدان خودشان و در برابر ملت ما مسؤول‌اند (و اگر ذره‌ای شرم و حيا داشته‌ باشند، شرمسار نيز هستند)، ما نيز در آينده مسؤول خواهيم بود. خطاکاران و لغزندگان تافته‌گانی جدابافته‌ نيستند. از ما هستند. ما هستند. غير نيستند. ديگری نيستند. بر خويش، بيش از اين ناظر باشیم. بر خود بيش از اين سخت بگيريم. روز ۲۵ خرداد، ما در هر حالتی مسؤول‌ايم. اين بار از شانه‌ی ما برداشته نخواهد شد. شادی ما جايی محقق خواهد شد که در اوج هیجان و شور و عاطفه، راه استبداد را – ولو ناخواسته – هموار نکرده باشيم. استبداد تنها از ستمگران و اهل بيداد نيست که ناپسند است. استبداد خيرخواهان، حکيمان، فيلسوفان و فرهيختگان نيز به همان اندازه مذموم است: که ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست!
اين يادداشت برای انتشار در وب‌سايت جرس نوشته شده است
۲

دريچه‌های رو به رو: بازگشت عامليت مردم

امروز شاهد ۴ حادثه‌ی به ظاهر کوچک اما عميقاً مهم بودم که به گمان من، نشانه‌ی تغيير عميق و شگفتی است که نه نظام، نه حتی نامزدهای مطلوب اصلاح‌طلبان حتی فکرش را هم نکرده بودند. ابتدا اين بند از بیانيه‌ی ميرحسين موسوی را با هم بخوانيم:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

امروز صبح، حميد دباشی در صفحه‌ی فيس‌بوک‌اش نوشته بود که: «کاروانی را می‌بینم که ملت ماست و امروز به دو دسته تقسیم شده و به نظر می‌رسد که بر سر یک دوراهی رسیده. سر پیچ بعدی این دودسته دوباره به هم خواهد رسید و مخلص شما آنجا منتظر شماست» و اشاره‌ی او به کسانی بود که انتخابات را تحريم کرده‌اند و کسانی که می‌خواستند رأی بدهد. می‌خواهم بگويم که آن «پيچ بعدی» خیلی زودتر پيش چشم‌مان نمايان شده است. به شرح زير.

۱. دست‌کم دو مورد را ديده‌ام که کسانی که خود انتخابات را تحريم کرده بودند، حاضر شدند به نيابت از کسانی که دسترسی به صندوق رأی ندارند (عمدتاً خارج از کشور) بروند و به جای آن‌ها با شناسنامه‌ی خودشان رأی بدهند. اين اتفاق بسیار مهمی است. تحريم‌کنندگان و رأی‌دهندگان در يک نقطه به هم رسيده‌اند: ما هم با هم هستيم. هر دو گروه دست‌های‌شان را به سوی همديگر دراز کرده‌اند بدون این‌که کوشش در متقاعد کردن هم داشته باشند. اين روزها شاهد اين استراتژی دوستان حامی حسن روحانی بودم که درست مانند ۴ سال پيش و ۸ سال پيش تمام همت‌شان را گذاشته بودند برای اين‌که تحريم‌گران را متقاعد به رأی دادن کنند (که به گمان من روشی از اساس خطاست چون آزادی و حق انتخاب افراد را ناديده می‌گيرد و صورتی است از استبداد خيرخواهانه). اما امروز بدون چنين مداخله‌ای کسانی حاضر شدند از اين مرز مصنوعی عبور کنند. اين اتفاق يعنی بازگشت عاملیت به شهروندان. يعنی به دست گرفتن سرنوشت خويش بدون اعتنا به اين‌که مسیر قدرت سخت از چه راهی می‌گذرد. يعنی ما، مردم، برای يافتن همديگر نه نيازی به نامزدهای رياست جمهوری داریم نه حتی نياز به توصيه و ارشاد ميرحسين موسوی. اين کشف مهم، هر اندازه هم کوچک و در حاشيه باشد، در حقیقت متن کنش سياسی و عمل آگاهانه و مستقل شهروندان ماست.

۲. امروز بسياری از زنان ايرانی در خارج از کشور بدون حجاب اجباری رأی داده‌اند. اين تصميم‌ها هر اندازه هم کوچک و در حاشيه باشد معنای صریح‌اش اين است که حتی در اين مقطع حساس تن به بازی تعريف‌شده‌ی قدرت سخت نداده‌اند. هيچ حرجی بر کسانی نيست که به هر دليلی تصميم گرفتند حجاب بر سر کنند و رأی بدهند (چه آن‌ها که حجاب باور و اعتقاد دینی‌شان است چه آن‌ها که آن‌ را باوری دينی نمی‌دانند). مهم اين است که زنان ما به آرامی و آهستگی هم که شده، نشان می‌دهند که هر وقت فرصت پیدا کنند، ايستادگی خواهند کرد.

۳. بعضی از فعالان سوری امروز به حمايت از رأی‌دهندگان ايرانی که خواهان آزادی هستند برخاستند. سوريه امروز در آتش و خون می‌سوزد ولی کسانی در آن‌جا هستند که می‌فهمند شهروندان ايرانی وقتی سرنوشت خودشان را به دست می‌گيرند يا صدای آزادی‌خواهی‌ را بلند می‌کنند حاصل‌اش هم به سود ايران است هم به سود سوريه هم به سود جهان.

۴. حادثه‌ی چهارم ظاهری طنز و شايد حتی هجوآميز داشته باشد ولی حاوی نکته‌ی مهمی است. در هفته‌های گذشته این مغالطه به دفعات دهان به دهان گردیده و برای آن تبليغ شده است که هر کس در انتخابات شرکت می‌کند، يعنی «ساز و کار انتخابات» جمهوری اسلامی را پذیرفته است. يعنی اگر چهار سال پیش در برابر سرقت رأی‌تان اعتراض کرديد، امروز با رأی دادن ثابت می‌کنيد که حرف‌تان بيجا بوده است. عده‌ای حتی حاضر نشدند وقت‌شان را صرف استدلال کردن برای نشان دادن اين مغالطه‌ی تباه و باطل کنند. حرکت‌شان بسيار ساده، صريح و رندانه بود. خودتان ببينيد و به هوش و رندی رأی‌دهنده‌ی ايرانی آفرین بفرستيد.

امروز ما نشان داديم که حتی وقتی قرار باشد سبز ما را بنفش کنند، باز هم سبز می‌مانيم. باز هم همديگر را پيدا می‌کنيم. باز هم خانه‌های خود را قبله می‌کنيم و دست به سوی هم دراز می‌کنيم حتی اگر ميان ما شکاف افتاده باشد. این بلوغ سياسی چيزی است که به مخيله‌ی هاشمی، خاتمی و حسن روحانی هم خطور نکرده بود و بعيد است به اين آسانی خطور کند. امروز ما نشان داديم که قلب سياست ما هستيم. آيا قدرت‌مندان، حتی کسانی که امروز به آن‌ها رأی داديم، چشم و گوش‌شان را باز می‌کنند تا منطق زندان خودخواسته و خودپرورده را در هم شکنند؟ آيا خواهند فهميد راه رهايی، شکستن ديوار زندان است نه فراخ‌تر کردن آن؟

به آينده اميدوارم. امروز مردم ما نشان دادند که اگر بخواهند در تلخ‌ترين شرايطی که استبداد داخلی، استکبار خارجی و خودکامگی پنهان خيرخواهانه، فيلسوفانه و روشنفکرانه – حتی گاهی بدون آن‌که بخواهد – عامليت آن‌ها را حذف می‌کند، بايستند و بگويند که ما، سخن خودمان را خواهيم گفت هر چند شما زمين بازی را به سود خودتان تنظيم کنيد يا تن به بازی در ميدان زور بدهيد.

۴

دور کج دار و مريز است…

روحانی در برابر سبزها،‌ در برابر فریاد به رسمیت شناخته شدن عامليت ما، فقط «سکوت» می‌کند؛ روحانی همراه ما نيست اما مانع از شنيده شدن صدای ما نمی‌شود. هنری نيست البته. می‌تواند به مصلحت يا به محاسبه چنين کرده باشد. اشکالی ندارد. ما هم‌چنان به او رأی می‌دهيم. اما يادمان باشد و يادش باشد که ما می‌فهميم که او سبز نيست. رأی ما به روحانی، عاريتی است. روحانی بايد نشان بدهد لياقت رأی ما را دارد. بايد آن را کسب کند. بايد به دست‌اش بياورد. ما اين امانت را به او سپرديم. در دجله انداختيم. او می‌تواند سوار بر آن به سوی ما بازگردد يا از سوی ما بازگردد.
 
من فردا به روحانی رأی خواهم داد. اما ملتفت‌ام که در کلام روحانی، ميرحسین موسوی «فلانی» است. ما، حاشيه‌ايم هم‌چنان. ما متن نيستيم (موسوی، شخص نيست؛ نماد رهايی سياسی است). من فردا به روحانی رأی می‌دهم با اين احتياط که روحانی درست از همان فردا – چه رأی بياورد و چه نياورد – دريابد که ما «فلانی» نيستيم. ما متنی هستيم که می‌توانيم او را به ميانه‌ی خودمان بکشانيم ولی اختيار با خود اوست. قدرت پيدا کند يا نه، در اين هنگامه‌ی عظما، راه رستگاری‌اش بازگشت به ماست. راه رهايی او و رهايی ما اين است که در کنار ما سکوت نکند؛ با ما هم‌نوا شود آن هم نه در سر دادن شعارهای بی‌خطر يا شعارهايی که ديگران هم به آسانی و راحتی می‌گفتند (قاليباف نمونه‌ی خوب آن است).
 
روحانی از فردا بايد بياموزد که با ما و در کنار ما، کج دار و مريز، بی‌معناست. ما هم نبوديم ديگر قصه‌ی کج‌ دار و مريز طنز است و تراژدی. ما رأی می‌دهيم. چندين هزار اميد بنی آدم را گروگان نوايی می‌کنيم که روحانی در کنارش تنها سکوت کرد (هر چند مخالفتی نکرد). ما درها را به روی روحانی گشوديم. پای او را نيز گشوديم. اما گشودن زبان روحانی کار ما نيست. کار خود اوست.
 
فردا، ما به روحانی رأی می‌دهيم. اما او نيست که به ما «کليد» می‌دهد. او نیست که کليد گشايش فروبستگی‌ها کشور را به دست دارد. ما کلید باز کردن قفلی را که بر رابطه‌ی مردم و سياست خورده است به دست او می‌دهيم. ما با روحانی عهد سخت می‌کنيم. با ميرحسين نيازی به چنین عهدی نبود. صفای باطن او، زلالی درون او روزهای بسياری پيش از ۲۲ خرداد ۸۸ پيش روی ما تصوير شده بود. روحانی اين امتياز را ندارد. و بی‌شک خود از این آگاه است. اما می‌تواند امتياز را به دست بياورد. روحانی اگر بخواهد، می‌تواند سبز باشد. ما سبز هستيم. به بنفش رأی نمی‌دهيم. ما به رهايی مردم خويش رأی می‌دهيم. من به ۲۵ خرداد رأی می‌دهم. روحانی اگر برای روزهای بعد هم ما را همراه خود می‌خواهد، باید بداند که بر لبه‌ی تيغ قدم بر می‌دارد. آری، من به روحانی رأی می‌دهم اما زمزمه‌ی ضمير من اين است:
ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است …
 
ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟…
 
۱

«عارف»ی کو که کند فهم زبانِ «مردم»…

۱. انصراف محمدرضا عارف به گمان من يکی از کليدی‌ترين و مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی سياسی او بود نه به اين دلیل که به «اجماع» اصلاح‌طلبان تمکين کرد و نه به اين دلیل که فضایی سياسی برای روحانی باز کرد بلکه دقيقاً به این دليل که در وضع فعلی ایران، بالقوه توان اين را پيدا کرد که وسيله‌ای جدی و مهم باشد برای پر کردن شکاف ميان سياست و مردم.

۲. وضع آرمانی در سياست امروز ما، به نظر من، اين می‌توانست باشد که محمد خاتمی نامزد ریاست جمهوری می‌شد، صلاحيت‌اش از ميان صافی ناراست شورای نگهبان دست‌نخورده و سالم بیرون می‌ٱمد و تا همين امروز بازی سياسی را ادامه می‌داد و سپس انصراف می‌داد (حتی فارغ از این‌که چه رقيب یا نامزد ديگری در ميدان می‌بود). چنين عملی، نقطه‌ی عطف سياست می‌شد. این نقش مهم را امروز محمدرضا عارف ایفا کرد.

۳. محبوب‌ترین چهره‌ی سياسی امروز، يعنی ۲۱ خرداد ۹۲، در ايران، محمدرضا عارف است به نظر من. نه از جهت سلبی – که مثلاً به نفع روحانی انصراف داده – بلکه کاملاً از جهت ايجابی. به فرض اين‌که روحانی رييس جمهور شود، و به فرض این‌که رييس جمهور شدن‌اش در افق بالاتر و چشم‌انداز طولانی‌تر ايران مفيد باشد، يکی از هوشمندانه‌ترين کارهای روحانی می‌تواند این باشد که جايگاهی کليدی در دولت‌اش به عارف بدهد. و در اين آزمونی است برای حسن روحانی.

۴. عارف چهره‌ای است که امروز می‌تواند تمرکز کاریزما و سياست پوپوليستی را بشکند. پوپوليسم در سياست برای هر دو جناح مضر است. مهم نيست که پوپولیسم در خدمت سعيد جلیلی باشد يا در خدمت اصلاح‌طلبان. سياست مردم‌محور سياستی است که در آن فرد، هويت سياسی‌اش را گره بزند به قلب تپنده‌ی مردم. يعنی همان کاری که ميرحسین موسوی به درخشان‌ترین شکلی در ۲۵ خرداد ۸۸ انجام داد. سياست مردمی معنای‌اش اين نيست که جلوی مردم حرکت کنی و مردم به تو اقتدا کنند. سياست به معنای ارزش‌مندش يعنی اين‌که نه از مردم عقب بیفتی و نه خود را پیش‌رو، مراد و مرشد آنان بدانی. سياست‌ورزانی که هنوز انتظار دارند مردم در فهم و عمل سياسی‌شان به آن‌ها اقتدا کنند، مرزشان با اقتدارگرايان مرز بسيار باريکی است و در بهترین حالت شاخصه‌ها استبداد خيرخواهانه را می‌پرورانند.

۵. در وب‌سايت کلمه گفت‌وگويی از دختران موسوی و رهنورد آمده است که در آن گفته‌اند: «در یک روال کلی پدر و مادرمان به ما توصیه ای نداشتند. یا حتی برای شرکت یا عدم شرکت های ما در انتخابات، نه نظر خودشان را توضیح می دادند و نه از ما انتظار توضیح داشتند. اما در حد همین یکی دو ملاقات محدود، گفتند ما در این شرایط امنیتی در متن جامعه قرار نداریم و بنابراین درباره انتخابات صحبت نخواهیم کرد». فهم من – و انتظار من – اين است که ميرحسين موسوی جامعه‌ی سياسی را بالغ‌تر از آن می‌داند که نيازی به توصيه يا ارشاد او داشته باشند. او مهم‌ترین عمل سياسی زندگی‌اش را انجام داده است و سياست را از برج عاج خودگامگی به اعماق متن جامعه پرتاب کرده است. هر کوششی برای بازگرداندن اين مسیر يا تغيير دادن آن به سويی ديگر، يعنی بت‌واره ساختن از موسوی يا سلبريتی ساختن از او. اصلاح‌طلبان هميشه اين قابلیت را داشته‌اند و امروز هم دارند. انصراف عارف اين فرصت يگانه و گران‌بها را امروز به آن‌ها هديه کرده است که بتوانند به صراحت تمام عبور از اين سياست را در عمل نشان دهند.

۴

سياست، عرصه‌ی عشق‌ورزی و ارادت نيست

حرف آخر را اول بزنم: ميرحسين موسوی هم تا قبل از شب ۲۲ خرداد در اين ميدان، زير ذره‌بين ما بود. هيچ ملاحظه‌ای در کار نبود – يا اگر هم بود بعد از ۲۲ خرداد فرو ريخت – که مبادا دست به بار آبگينه‌ی موسوی بزنيد چون از ماست يا ما دوست‌اش داريم يا دارد سياست ما را جلو می‌برد يا بايد متوجه موانع بود.

سياست در ايران امروز،‌ يعنی در نظامی که دموکراسی و خودکامگی در نهادهای سياسی در هم تافته‌اند، کمپين روابط عمومی نيست. با اين حرکت‌ها نمی‌توان حقی را استيفا کرد. فارغ از اين‌که باور من اين است که بعضی از دوستان من از درک تصور کلان از سياست و چشم‌اندازها و افق‌های وسيع‌تر پيش روی ايران فاصله گرفته‌اند، اين تصور که بايد در برابر قصور امروز عارف/روحانی در واکنش نشان دادن به حداد/جليلی سکوت کرد و پذيرفت که تا کنون خوب «مبارزه» کرده‌‌اند،‌ تصور نادرستی است.

سياست، خصوصاً سياستی که به روشنی در کلام سعيد جليلی فریاد می‌زند که از جنس قدرت عريانی است که خود را منبع و مصدر مشروعيت محض می‌داند (همان تصوری که از «مظلوميت نظام» حرف می‌زند و از شگفت‌انگيزترين پديده‌های سياست است که «قدرت» جسارت کند و دريدگی اين را داشته باشد که از مظلوميت خود حرف بزند)، جای مهر و نوازش و مغازله و معاشقه نيست. اين فقط حکايت رقبا و حريفان نيست. ياران و همراهان بيشتر باید به اين جنبه از سياست حساسيت داشته باشند. بايد در ميدان سياست درس شفافیت و سخت‌گيری آموخت. سياست،‌ برای کسی که طالب احقاق حقی باشد و جويای کنار زدن باطلی باشد، يعنی تمرين «اَشغُری» و پوست کلفتی. يعنی سخت‌رویی. يعنی بی‌علت و رشوت بودن. يعنی «وفادار به ميراث حسين» بودن.
ما به ميرحسين که وفا را تا اين لحظه به شکوه‌مندترين شيوه به سر برده است،‌ خط امان نداده بوديم و نخواهيم داد. او چشم و چراغ ماست اما اگر او هم می‌لغزيد يا در آينده بلغزد،‌ بر او سخت خواهيم گرفت. ميرحسين در دل‌های ماست چون از ترس تهديد يا نهيب زجر و توفان بهتان و سيلاب حادثه نهراسيد و خم به ابرو نياورد. تکليف عارف/روحانی بايد روشن باشد: آيا قرار است راهی دل‌های ما شوند يا راهی کاخ رياست جمهوری؟ پاسخ من در انتخابات ۲۴ خرداد ۹۲ منوط به پاسخ به اين پرسش است.
ما در سياست نيامده‌ايم دست ارادت به کسی بدهيم. حق، مستقل از افراد و جناح‌های سياسی می‌‌ايستد. فردا اگر علی اکبر ولايتی – يا حتی سعيد جلیلی – بتوانند خود را با حق سازگار و راست کنند، سر سوزنی در رفتن به سوی آن‌ها ترديد نخواهم کرد. پيروزی ما شکست ديگری نيست. روزی خواهد رسيد که آن‌ها هم سبز خواهند شد. اميدوار باشيم که روز سبز شدن «ديگری»، ما رنگ حقیقت را نباخته باشيم. آزمون دشوارتر اين است.
۰

جمهوريت نظام و ظرفيت معزول مردم

(۱)
«نگرندگانى نابينا، شنوندگانى ناشنوا، گويندگانى ناگويا. درفش گمراهى را می‌بينم چون درختى تناور بر پاى مانده و شاخه‏ها به هر سو دوانده. به پيمانه خود به شما می‌پيمايد، و هر ستم كه تواند به شما می‌نمايد. امير آن از ملّت اسلام برون افتاده است و در حيرت گمراهى ايستاده. پس، آن روز از شما باقى نماند، جز اندكى بيمقدار، همچون دردى كه در ته ديگ ماند يا خرده‏هايى كه بر زمين ريزد از تنگ بار. چون پوست، شما را می‌پيرايد و چون كشت درو شده، خرد می‌نمايد. مؤمن را از جمع شما می‌گزيند، چنانكه مرغ دانه درشت را از دانه لاغر بر می‌چيند. اين مذهبهاى گونه‏گون شما را به كجا می‌كشاند؟ و اين تاريكيها تا به كى در گمراهى‏تان می‌نشاند؟ و تا چند دروغها به راه فريبتان می‌خواند؟ از كجاتان آورده‏اند و به كجاتان باز می‌گردانند؟… در اين هنگام است كه باطل بر جاى استوار شود، و نادانى بر طبيعتها سوار، و كار ستمكار بزرگ گردد، و دعوت به حق اندك و كم خريدار، و روزگار چون درنده ديوانه حمله آرد، و باطل آرميده برخيزد، و چون شتر نر بانگ بردارد. مردم در گناه برادر و يار شوند، و در كار دين جدايى پذيرند، در دروغ با هم دوست باشند و در راست يكديگر را دشمن گيرند. و چون چنين شود، فرزند با پدر كينه توزد و باران كشت را سوزد، فرومايگان درم افشانند، و جوانمردان تهيدست مانند. مردم اين زمان گرگانند، و پادشاهانشان درندگان، و فرودستان طعمه آنان، و مستمندان چون مردگان. سرچشمه راستى خشك شود، و از آن دروغ جوشان. دوستى را به زبان به كار برند، و به دل با هم دشمنان. گناه و نافرمانى وسيلت پيوند گردد و پارسايى عجب و موجب ريشخند و اسلام پوستين باژگونه پوشد و كس سخن حق ننيوشد.»

– امام علی؛‌ خطبه‌ی ملاحم؛ ترجمه‌ی سيد جعفر شهيدی.

(۲)

بنای من این نبود، و هنوز هم نيست، که از توجه به طرح کلان آن‌چه اکنون در ایران اتفاق می‌افتد به صورت جزيي و حاشيه‌‌ای اين کشاکش بپردازم. اما بگذاريد یک بار، شايد برای آخرين بار، بحثی را پيش بکشم که حکايت مکرر چهار سال پيش است. مقدمه‌ی سخن من نقل قولی است از مجلس خوارزم شهرستانی:
«هر نفس که نه پرورده‌ی فريشتگان آمد، شيطانی؛ هر عقل که نه پرورده‌ی پيغامبران آمد، [حيوانی]؛ هر جا که استقامتی است در نفس يا در عقل، فريشته‌ای بر او نشسته: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ». هر جا که دوری است يا در نفس يا در عقل، شيطانی بر او نشسته: «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ». افاک في القول، اثيم فی الفعل».
اين‌جا دو نکته در ميان است: يکی نقش و حضور مردم ما در انتخابات سال ۸۸ و يکی نقش همراه سربلند، آبرومند و غایب از نظر آنان، يعنی ميرحسین موسوی. محور اين حرکت چيزی نبود جز استقامت بر کلمه‌ی حق. مضمون برجسته‌ی سياسی این سخن هم چيزی نبود جز این‌که نظام، با لباس حق پوشاندن بر باطل و پوستين وارونه‌ای، ظالم را جای مظلوم نشان و قاتل را به جای مقتول. یعنی بنای افک و اثم نهادن. و همنشين افاک و اثيم کسی نیست جز شيطان. جنبش سبز، چيزی نبود جز این‌که تن به بندگی غير خدا نخواهيم سپرد. توحيد يعنی نفی. يعنی نفی حاکميت غير خدا. يعنی بنای حریت نهادن. تقابل ميان آن‌ها که انا ربکم الاعلی می‌زنند و آن‌ها که گفتند: هل ننبئکم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا، همين‌جاست.
از اين مقدمه می‌خواهم به سخنانی که بر زبان سعيد جليلی در آخرين مناظره جاری شده است بپردازم. مغز سخنان او همان است که در اين سال‌ها در محفل برادرش، وحيد جليلی، و حلقه‌ی عماريون جاری شده است. تعبیر من از اين مدعا و نامی که بر آن می‌نهم «مغالطه‌ی جمهوريت» است.

مغالطه‌ی جمهوريت

اصل مدعایی که برادران جليلی بدان تفوه می‌کنند اين است که در سال ۸۸ به نظام ظلم شد. و [از سوی بعضی نامزدها] به طرفداران‌شان ظلم شد. در حوادث سال ۸۸، بنا به روايت آن‌ها، نظام در برابر مخدوش شدن جمهوریت نظام ايستادگی کرد و عقب‌نشينی نکرد. مفروض این مدعا این است که در انتخابات سال ۸۸، نه تخلفی رخ داده است و نه تقلبی. بدیهی هم هست که ایشان هيچ اعتنايی به هیچ کدام از حوادث پیش از انتخابات، از جمله حمله به ستاد قيطريه، و مسدود کردن مجاری ارتباطی، حتی پيش از آنکه ميرحسين موسوی اعلام پيروزی کند، ندارند. تمام حوادث پيش از انتخابات نقض صریح جمهوریت نظام بود – يعنی محروم کردن مردم – جمهور – از تصمیم‌گيری، از انتخاب و مکانیزم‌های تشخيص (هر چند مردم تشخيص‌شان روشن بود؛ از هر سویی). سؤال اين است که چرا در پيش از روز انتخابات آهی از نهاد نظام در دفاع جمهوريت بر نيامد و احساس نکرد به او – يا به جمهوريت – ستم شده است ولی در تمام ماه‌های بعد که «مردم» در برابر جانبداری صريح و آشکار از نامزدی که اکنون تشت رسوايی‌اش از بام افتاده است، آشکار نفله شدند و نيروهای نظام در روز روشن به تخریب اموال عمومی و ضرب و جرح مردم پرداختند، خدشه‌ای به جمهوريت وارد نشد؟
پاسخ‌ البته روشن است. در منطق برادران جليلی، وظيفه‌ی دستگاه‌های اجرایی نه تأمين امنيت مردم در برابر صاحبان قدرت – يعنی در برابر نظام – بلکه تأمین امنيت نظام – ولو در جاهایی که می‌لغزد – در برابر مردم است. اين اول و ابتدای فساد است. يعنی جليلی در زبان از ابتنای مشروعيت نظام بر اقبال مردم سخن می‌گويد. جليلی به طور پيشينی مفروض می‌گیرد که مردم هميشه مدافع نظام هستند و هرگز نمی‌توانند رأی‌شان را از نظام پس بگيرند. مردم هميشه و در هر لحظه‌ای می‌توانند رأی‌شان را از نظام پس بگيرند. در منظومه‌ی فکری جليلی اين وضعيت نمی‌گنجد و چنين فرضی، فرض‌شدنی نيست. آدمی حتی می‌تواند ايمان‌اش را به خدا پس بگيرد اما حساب پس گرفتن ايمان از خدا موکول به داوری آخرت است. جليلی، نظام را حتی از خدا برتر می‌نشاند و سپس عقوبت اين پس گرفتن رأی را، که عين حريت و آزادگی انسان است، در همين عالم و در همين روزها آن هم به شنیع‌ترین و ظالمانه‌ترين شیوه مقرر می‌کند. اينتان عدالت و اینتان جمهوريت!
هنوز خون شهدای ما از ميانه‌ی سکوت ۲۵ خرداد می‌جوشد. و هنوز پرونده‌ی کج‌رفتاری و جانب‌داری شورای نگهبان پيش و پس از انتخابات نزد افکار عمومی مفتوح است. پرونده‌ای که نزد وجدان مردم گشوده است، در رسانه‌ها و تبليغات متکی به قدرت نظامی و امنيتی بسته نمی‌شود. استوارترین شاهد نقض مدعای جليلی همين است که نظام مورد نظر ايشان، متکی به نصر بالرعب است و همچنان با فرض معصوميت و مصونيت مفروض نظام، از گشوده شدن اندک روزنه‌ای هراس دارد. هنوز هم انتظار دارد مقتول شکايت‌اش را به قاتل ببرد و جای شاکی و متشاکی عوض شود. اين تحليل و تلقی از جمهوريت چيزی است جز مشروعيت بخشیدن به قدرت عريان و سپاهی‌گری محض آن هم با تفکری سلفی و اشعری‌گرا که قدرت را فعال ما يشاء و لا يسئل عما يفعل می‌داند؟
سعيد جلیلی راست می‌گوید که امنيت بايد پشتوانه‌ی مردمی داشته باشد ولی چرا امنيت نظام مبتنی بر نيروی امنيتی شده است؟ چرا می‌توان مردم را کشت و حتی به آن‌ها اجازه‌ی برگزاری آبرومند مراسم تدفين و سوگواری نداد؟ قصه فقط کسانی مثل هاله‌ی سحابی يا مثلاً ستار بهشتی و سهراب اعرابی و ندا آقا سلطان و محسن روح‌الامینی نيست؛ قصه يکايک شهدايی است که گمنام مانده‌اند و مسؤوليت اين ستم عظیم به خود و خانواده‌شان به دوش کسی است که امروز مدعی دفاع از جمهوریت نظام و ظلم به نظام است. کدام ظلم به نظام؟ وقتی شما خودتان به خودتان ستم می‌‌کنيد و با اين پوستين وارونه می‌کوشيد گناه ظلم خودتان به خودتان را به گردن ديگری بيندازيد، اميدی به اصلاح‌تان هست؟
مشکل اين تفکر خودمحور چيزی نيست جز توهم صدق و تخيل پاکی و معصوميتی که خود به خود نسبت داده است و هيچ‌گاه وارد کوره‌ی سنجش و داوری آزاد و مستقل نشده است. محک تجربه‌ای در ميان نبوده است که ظالم يا مظلوم را در اين ميانه بدون اين‌که متشاکی در وضع برتری واقع باشد، تشخيص دهد. در اين داوری نابرابر، یک نفر هميشه می‌تواند مدعی مظلوميت شود. وقتی اين توهم مظلوميت (از هر سویی) از ميان برداشته می‌شود که در همان رسانه‌ای که حداد عادل و جليلی می‌توانند اين نسبت‌ها را به کسانی بدهند که نه دسترسی به آن رسانه دارند و نه توانايی دفاع از خود، فضایی برای عرضه‌ی عادلانه‌ی سخن در ميان باشد. مهم‌ترین نشانه‌ای اين‌که به آن نظام، اگر هم ظلمی شده است، ثابت‌شدنی نيست، همين است که امروز درست مانند تمام چهار سال پيش، سعيد جليلی و حداد عادل می‌توانند يک‌جانبه از هيچ تهمت و بهتانی دريغ نکنند اما هم‌چنان با بی‌شرمی و وقاحت سرشان را بالا بگيرند و مدعی حقانيت شوند.
منطق مغالطی برادران جليلی هم خيانت به جمهوريت است و هم نفی حريت و توحيد. اين رأی تيره و داوری ناراست، سخت از ضمیر کسانی که متنسکانه و جاهلانه خود را بر حق می‌پندارند و قابلیت و ظرفيت عرضه کردن خويش بر نقد آزادانه، مستقل و بی‌طرفانه را ندارند، بيرون می‌رود. يکی از مصادیق ظلم، همین افترا و دروغ بستن به خداست. فمن اظلم ممن افتری علی الله کذبا. کبر مقتا عند الله. لم تقولون ما لا تفعلون. نفی توحید از همين‌جا آغاز می‌شود که تفوه به نام خدا کنی و زبان و عمل‌‌ات در راه سر سپردن به اراده‌ی غير خدا باشد. و کلامنا اشارة.

آن‌چه به اين نظام، به این انتخابات، به اين قانون اساسی معنا می‌دهد، خودِ‌ مردم‌اند: اين لب و جام پی گردش می ساخته‌اند | ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی؟ نمی‌توان يک بار برای هميشه مردم را مفروض ثابت و لايتغير گرفت، و عامليت را از آن پس از آن‌ها سلب کرد مگر در جايی که به سود و در تأييد موضع شما باشد، و بعد درباره‌ی نظام و انتخابات و قانون حکم ازلی و ابدی داد. اين تصور معوجّ از سياست، چیزی نيست جز اشعری‌گری و سفلی‌گری عريان.

پ. ن. نسخه‌ی به روزشده: بخشی از قسمت اول بخش (۲) را برای سبک‌تر کردن متن برداشتم. اصل مدعا هم‌چنان همان است که بود.

صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد