۰

چو دست دست تو باشد درون کس مخراش!

آن‌چه که این روزها در ايران اتفاق می‌افتد یک گره‌گاه ساده و مهم دارد: اتوريته. در سال‌های اخیر، بنيان‌های اتوریته‌ای که هر نظام سیاسی در هر جای دنیا به آن نیازمند است، در ایران به شدت، عمدتاً به خاطر سوء تدبیر حاکمان (و البته عوامل متعدد داخلی و خارجی) آسيب ديده است. در این سال‌ها، هر اتفاقی را می‌توان در پرتو همين فرسايش هم‌زمان اتوريته و مشروعيت فهمید.

۱. به زندانيان سياسی در اوين حمله‌ای وحشيانه می‌شود. اين رفتار خلاف هر قاعده و قانونی است و يک معنا بيشتر ندارد: کین‌توزی و ابراز خشم و نفرت. ابراز خشم، محصول استيصال است. یعنی هر راه ديگری را آزموده‌اند و ناکام مانده‌اند. در فضايی که هميشه آسيب‌پذيرترين‌ها، کسانی که دست‌شان از همه جا بسته است، ضعيف‌تر یا گوشه‌گیرتر از همه هستند، آماج آسيب می‌شوند، یعنی حاکمان و بازی‌گردانان آن فضا از عجز رو به ضعيف‌آزاری آورده‌اند. دست‌شان به آن نمی‌رسد که زورمندان صاحب اعتبار و مشروعیت‌ در برابرشان سپر بيندازند، گوشت و استخوان محبوسان را لای گازانبر عسسان و محتسبان می‌گذارند.

۲. در همين روزهاست که آیت‌الله حائری شيرازی نامه‌ای خطاب به موسوی و کروبی می‌نویسد که حقيقتاً باید در تاريخ ثبت شود. نامه‌ای است عجیب از بسیاری جهات. پريشانی و استيصال در سطر به سطر آن موج می‌زند. اول و آخر کلام این است که ما (حاکمان)،‌ شما دو تن را به خاطر تن نسپردن به رأی عالی نظام در نزاعی که ما خود پيش‌تر حکمیت آن را به عهده داشتيم (و از نظر شما، ما نيز از متهمان دعوا بوديم)، به حصر افکنده‌ايم. امروز هم‌چنان می‌بينيم که آن‌چه می‌خواستيم تأمین نشد (و آن‌چه می‌خواستند برکشيدن احمدی‌نژاد نبود بلکه حفظ و استمرار اتوريته و مشروعيتی بود که از هم‌نشينی با احمدی‌نژاد آسيب ديد). حالا از اين دو توبه می‌خواهند. از فحوای نامه و حوادث پيرامونی می‌توان دريافت که این دو تن بر همان عهد نخستين مانده‌اند و در واقع نامه‌ی آيت‌الله خبر از کوششی ناکام برای تسليم کردن آن دو تن می‌دهد. از همه عبرت‌آموزتر اين بند از نامه‌ی آيت‌الله است: «خیلی‌ها با پافشاری بر امر باطلی از دنیا رفتند و حتی بعد از مرگشان هم تاکنون خوشنام مانده‌اند و شاید مردمی هم آرزو دارند در قیامت همنشین اینان باشند اما چیزی جز جایگاه عذاب نصیب ایشان نخواهد بود. شما این مطلب را با جان و دل قبول دارید. باید از این محبوبیت‌های پس از مرگ ولو چندین هزار ساله باید به خدا پناه برد!!». اين بندها، از هر شرح و تفسيری مستغنی است. به زبان حال می‌گويد: ما هر چه در توان‌مان بود کرديم که آن اتوريته و مشروعيت را بازسازی کنيم و حتی با دست نبردن در انتخابات بعدی کوشيديم اين وجهه‌ی آسيب‌ديده را ترميم کنيم و نشد. اما شما با تمام اين تنگنای حصر، هم‌چنان از موضع خويش فرود نيامده‌اید ولی محبوبيت‌تان مضاعف شده است.

۳. درست همين امروز، عضو جمعيت ايثارگران خطاب به خاتمی می‌گويد: «گفته می‌شود که خاتمی قصد اظهار ندامت و پشیمانی از اقدامات خود در سال ۸۸ دارد که اگر چنین پشیمانی برای او حاصل شده بهتر است صریحا اعلام کرده و تبری خود را از شعارها و رفتارهای ساختارشکنانه بیان کند». و در خلال همان سخنان، لحن تحقيرگرانه‌ای مشابه با لحن حائری شيرازی خطاب به موسوی دارد (لحن تحقیرگری که در واقع لحن استيصال سرگردنه‌بگیری است که نتوانسته حریف عزت و وقار مخاطب‌اش شود و به سوی پرخاش و دریدگی رفته است): «خاتمی کوتاه‌قدی خود را در فتنه ۸۸ نشان داده چرا که وی و همفکرانش در سال ۸۸ با اقدامات خود استقلال و جمهوریت نظام را زیر سؤال بردند». پر پيداست که در این تحليل «کوتاه‌قد» دقيقاً چه کسی است!

۴. حسين نورانی‌نژاد به ميل خويش از ميانه‌ی تحصيل‌اش در خارج از کشور – و او قانوناً پيش از این از کشور خارج شده بود – به ايران برگشته بود تا پسر نوزادش را ببينيد. هیچ بيمی نبود که او از کشور بگريزد و بی‌شک هر گاه احضارش می‌کردند به پای خود به محضر همان دادگاه نظام می‌رفت. او را نيز از منزل‌اش بيرون می‌کشند و چنان با او رفتار می‌کنند که گویی هر لحظه قصد گریز دارد! اين‌ها همگی نشانه‌ی آشفتگی و استيصال است. اما چرا؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد که تمام اين‌ها هم‌زمان شده است؟

گلوگاه اين نزاع دو زمینه‌ی اصلی است که به همان مسأله‌ی مشروعيت و اعتبار حکمرانان بر می‌گردد. يکی مسأله‌ی فرهنگ است (و اين‌جا مسأله‌ی «زن»، مسأله‌ی روزی است که يک سوی آن رهبر کشور است و سوی ديگرش هاشمی و روحانی). دیگری مسأله‌‌ی رفع حصر است (که باز هم در آن پای همان تقابل پيش‌گفته مطرح است).

نکته اين است که اين تقابل مصنوعی است و واقعی نيست. این تقابل می‌تواند رخ ندهد. ضرورتی ندارد پیروزی یکی، شکست ديگری باشد. ضرورتی ندارد رفع حصر يا نرمش با زندانیان و حتی عفو آنان، مترادف با شکست و خفت نظام باشد. سؤال این است که چه کسی سود می‌برد از تداوم بخشيدن به اين تقابل؟ مسأله این است که آن جناحی که در انتخابات ۹۲ شکست خورد، توان هضم بيش از اين را ندارد. اين «حماسه»، حتی به رغم صحه گذاشتن رهبر کشور بر آن، بر آن‌ها گران آمده است. از سوی دیگر نشانه‌ی اين نيز هست که پشت پرده بی‌شک کوشش‌هايی برای بازگرداندن آب رفته به جوی انجام شده است (و همين است که از مابين‌السطور نامه‌ی حائری شیرازی و سخنان عضو ایثارگران بيرون می‌زند). لاجرم تاوان اين کوشش را زندانیانی می‌دهند که دست‌شان از همه جا کوتاه است و کسانی که بارها حسن نيت و سلامت و صداقت‌شان را و وفاداری و پای‌مردی‌شان را برای خدمت به کشورشان نشان داده‌اند.

این آتش‌افروزی‌ها مصنوعی است. حکايت از اتفاق دیگری دارد که در جای دیگری رخ می‌دهد و چه بسا تمام اين‌ها برای منصرف کردن افکار عمومی از ماجرايی است که جای ديگری در جريان است. آن‌چه کلیدی است این است که در این تلاش ناکام برای ترمیم آن مشروعیت، آن مدعیان ناصادق و حاميان کذاب نظام، روز به روز استوارتر تيشه به ريشه‌ی آن نظام می‌زنند و به جای ترمیم آن مشروعيت، جویباری را که در آن می‌توان خردمندی و حکمت روان کرد، گل‌آلود می‌کنند. طرفه اين است که کليد اين نزاع ظاهراً «فرهنگ» است اما تنها چيزی که در حوادث پیرامون اين نزاع نمی‌تواند ديد،‌ فرزانگی و فرهنگ و فرهیختگی است. نماد آشکار غيبت و تیرگی فرزانگی و فرهنگ همین‌هاست که در اوین رخ داده است و در نامه‌ی آيت‌الله و سخنان عضو جمعیت ایثارگران آشکار است. در اين نظام اگر قرار باشد فرهنگ پا بگيرد، فرهنگی که کسانی چون حافظ و مولوی و عطار و سنايی و ابوسعيد ابوالخير در سايه‌ی آن بالیده و بلکه خود اين درخت تناور را آبیاری کرده‌اند، از همین‌جا بايد شروع کرد. مدافعان و مروجان فرهنگ نمی‌توانند خود پشمينه‌پوشانی تندخو باشند که از عشق و آدمیت بويی نشنیده‌اند و سر تا پا خشم و خشونت باشند. اتوريته و مشروعیت را هم می‌توان با ترویج فرهنگ و پرهیز از خشک‌دماغی زاهدانه و خشم و کوته‌فکری ترمیم کرد، نه با دريدن و سوختن و شکستن:

چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش

۰

ماجرای غدير، قصه‌ی ولايت و مسأله‌ی مشروعيت

درباره‌ی غدير بسيار گفته‌اند و نوشته‌اند و شايد چيزی بر آن افزودن،‌ حقيقتاً کار تازه‌ای نباشد. به بهانه‌ی عيد غدیر، می‌خواستم اشاره‌ی کوتاهی بکنم به حديث غدير که سنگ بنای روایت‌های متفاوت تاريخی درباره‌ی ولايت حضرت امیر است. شاید بهترین مقاله‌ای که تا به حال درباره‌ی حديث غدير در دایرة‌المعارف‌های انگليسی‌زبان نوشته شده است، مقاله‌ای باشد از وچا واليری در ويراست دوم دايرة المعارف اسلام (اين‌جا را ببينيد). اما هنوز جاهای خالی زيادی در مطالب منتشر شده درباره‌ی اين حديث در ميان غربیان وجود دارد. به بعضی از اين موارد به اختصار اشاره می‌کنم.
نخست اين‌که با وجود اين‌که این حدیث در دوران اوليه‌ی پس از وفات پيامبر چندان محل نزاع نبود و مایه‌ی اختلاف و تنش نشد، هم‌چنان در دوره‌ی خلفای راشدين در مدينه حدیثی شناخته‌شده و مشهور بود و حاميان و پيروان حضرت امير در همان دوران به آن استناد می‌کردند. اين حدیث تنها در زمان نخستين جنگ داخلی مسلمانان در دوره‌ی امويان دست‌مايه‌ی صف‌بندی‌های گروه‌های مختلف مسلمان شد. در واقع، یافته‌های تاريخی نشان می‌دهد که حديث غدير خم در دوره‌ی امويان حديثی مشهور و شناخته‌شده بود اما تنها در دوره‌ی عباسيان است که اين حديث تعمداً به محاق می‌رود و تحولات سياسی-دينی بعدی در آن دوره، به روشنی به سوی ناديده گرفتن و مسکوت گذاشتن آن رفته است.
در حدیث غدير خم، هر چند بدون هيچ تردیدی اشاره به ولايت حضرت امير هيچ ابهامی ندارد اما از آن‌جا که در اين حديث خاص، به طور مشخص، هيچ اشاره‌ای به عنوان «امام» برای حضرت امیر نمی‌شود و هم‌چنين نسبت خانوادگی حضرت امير با پيامبر به مثابه‌ی رکن امتياز معنوی و مشروعيت روحانی او برجسته نمی‌شود، زمينه برای برداشت‌های متفاوت گروه‌های ديگر مسلمان فراهم می‌شود. به اين معنا، لازمه‌ی اين حديث – اگر فقط به همين حديث اکتفا کنيم – اين است ذريه‌ی علی میراث‌دار عنوان افتخاری و ولايی او باقی می‌مانند. به هر تقدیر، اين حديث، حدیثی نيست که تنها پس از دوره‌ی امام باقر يا صادق شهرت و تواتر خاص یافته باشد و نخستين دوره‌ی شيوع آن به دوره‌ی امويان باز می‌گردد.
در میان منابع اين حديث، مهم‌ترين آن‌ها آثار اهل سنت است اما هيچ اثری از آن در سيره‌ی ابن هشام يا تاريخ طبری يا ابن سعد نمی‌بينيم. مسکوت ماندن اين حدیث در اين‌گونه آثار نشان از ريشه‌دار بودن آن در ميان روايات شيعيان دارد. اما می‌بينيم که اين حديث در آثار نويسندگان سنی مذهب معتبر ديگر به قوت حضور دارد. از جمله بلاذری در «انساب الأشراف» روايت مفصلی از اين حدیث آورده است و مبسوط‌ترین روایت از اين حديث در مسند ابن حنبل ديده می‌شود. و پس از آن‌ها در «تاريخ مدينة دمشق» ابن عساکر و «البداية و النهاية» ابن کثير شرح ان آمده است. در واقع، در اين دو کتاب اخيرالذکر مفصل‌ترين و جزيی‌ترین روايت از حديث غدير را می‌بينيم تا حدی که تنها آثار شيعی متأخر در دوره‌ی معاصر می‌توانند در تفصيل به پای اين دو اثر برسند.
در میان روايات شيعی، حديث غدير خم در دوره‌های مختلف به يک اندازه نقل نشده‌اند. اين حديث در آثار مربوط به اواخر دوره‌ی اموی خصوصاً در «هاشميات» کميت بن زید و «کتاب سليم بن قيس هلالی» که سرشتی جدلی دارد آمده است. در مقايسه با اين آثار، در ساير آثار شيعی اثر چندان برجسته‌ای از اين حديث نمی‌بینيم تا دوره‌ی قرن سوم به بعد و مثلاً در «کافی» کلینی. شايد به این دليل که نويسندگان امامی دوره‌های بعد فرض‌شان اين بوده که آگاهی نسبتاً خوبی از این حديث وجود داشته، چندان تأکید زيادی روی آن نکرده‌اند. لذا نکته‌ی قابل‌تأملی است که بسياری از کتب تاريخی متمایل به شيعيان پوشش مفصلی به اين حديث نداده‌اند. این حدیث در «مُرُوج الذهب» مسعودی نيامده است و در «تاريخ» يعقوبی هم تنها اشاره‌ای مختصری به آن شده است.
دلیل طرح حديث غدير در بعضی از آثار سنی و غيبت آن از آثار شيعی ديگر، تصادفی نيست. بررسی‌های تاريخی نشان می‌دهند که عمده‌ی آثار – شيعی يا سنی – که در آن‌ها از حديث غدير ياد شده است، مربوط به روايات اوايل دوره‌ی اموی هستند. نمونه‌ی بسيار خوب نقل اين حديث، انساب الأشراف بلاذری است که چه بسا نتيجه‌ی حضور طولانی او در دمشق بوده و برخوردش با روايات‌های پيش از دوره‌ی عباسيان. ابن عساکر هم وضع مشابهی دارد. او هم عمدتاً به منابع تاريخی شامی اشاره داردو ابن حنبل هم هر چند مورخ نبود ولی ظاهراً زير نفوذ احاديث و روايات مربوط به دوره‌ی اموی بود.
درباره‌ی ابن حنبل دو نکته را می‌توان گفت. نخست اين‌که ابن حنبل، که از منابع برجسته‌ی حديث اهل سنت است، عمدتاً بر روايات نقلی تکيه داشت تا حدسيات کلامی و عقلی. از این لحاظ او هر منبع و سندی را که در دسترس‌اش قرار داشته بدون کم و کاست و بی بحث عقلی نقل کرده است. ابن حنبل در جاهایی که می‌توانست منابع متعددی برای احاديثی که نقل کرده – مانند حديث غدير – بياورد، آن‌ها را نیز در آثارش آورده است. نکته‌ی دوم اين است که ابن حنبل که بنيان‌گذار «مصالحه‌ی اهل سنت» می‌توان خواندش، علی را در کنار سایر خلفا، يعنی ابوبکر و عمر و عثمان ياد می‌کند آن هم در فضایی که علی را بعضی از غير-شيعيان لعن و نفرين می‌کردند. نکته‌ی آخر و مهم‌تر اين است که می‌دانيم ابن حنبل به شدت مخالف بعضی از جنبه‌های سلطه‌ی اوليه‌ی عباسيان است و در اين راه هیچ ابایی هم از به جان خريدن تعقيب و آزار نداشت. از اين حيث، چندان از نفوذ عقلی معاصران‌اش یا فشارهای سياسی و ايدئولوژيک دولتيان عباسی اثر نپذيرفته بود.
در مقایسه با ابن حنبل، بسياری از چهره‌های برجسته‌‌ای چون طبری، مسعودی، ابن سعد و يعقوبی کسانی بودند که نمايندگان مهم سنت تاريخی عباسيان به شمار می‌آمدند. در نتيجه، اين گروه از نويسندگان ناگزير به شدت زير فشار نيروهای ايدئولوژيکی قرار داشتند که مروج و مبلغ مشروعيت عباسيان بودند و حديث غدير بيش از هر چيز ديگری شالوده‌ی مشروعیت‌بخشی به عباسيان را سست می‌کرد چون اين حديث در مقابل مشروعيت قبيله‌ی بنی هاشم به طور کلی، تأکید را بر مشروعيت شخص علی می‌نهاد. در نتیجه، هيج عجیب نيست که دستگاه عباسيان در تلاش برای تحکیم پايه‌های مشروعیت خود، جهد بسياری می‌کرد که نقش حديث غدیر را کم‌رنگ جلوه دهد و آگاهانه در راه مسکوت نهادن آن بکوشد. اين وضع البته اختصاص به اهل سنت نداشت و در همان دوره هم بودند متکلمانی شيعی که کوشش می‌کردند از اين حديث فاصله بگیرند به اين دلیل که اين حدیث ارتباط تنگاتنگی داشت با جنبش‌های تندرويی که در بستر نزاع‌های دینی اواخر دوره‌ی اموی شکل گرفته بود. از این گذشته، چون اين حديث نقش چندان پررنگی در تحول الاهيات امامت نزد شيعيان آن دوره ايفا نمی‌کرد، علما توجه زيادی به آن نمی‌کردند.
خلاصه‌ی قصه اين است که اين حديث در فضای اواخر دوره‌ی اموی بسيار مطرح و مشهور بود و تنها در دوره‌ی عباسيان است که حلقه‌های فکری مرتبط با عباسيان کوشش در مسکوت گذاردن آن داشتند و شايد حتی دولت عباسی از لحاظ سياسی آن را سرکوب می‌کرد تا شالوده‌ی مشروعيت عمومی هاشمی آنان را در برابر مشروعيت خاص علوی در راستای حفظ ولايت خود نگه‌داری کنند.
گمان می‌کنم برای اهل پژوهش تا همین حد اشاره به منابع و ريشه‌های حديث غدير کفايت می‌کند و جويندگان می‌توانند برای جست‌و‌جوی بيشتر به آثار متينی که در سال‌های اخير تولید شده‌اند مراجعه کنند. اين مختصر را نوشتم که یادی باشد از حادثه‌ی مهم و سرنوشت‌ساز غدیر که مؤلفه‌ای هويتی و مهم برای جامعه‌ی شيعيان مسلمان است.