۰

نسبت قدر و قیامت

می‌خواستم مفصل درباره‌ی شب قدر یادداشت تازه‌ای بنویسم. احوال دل مساعد نبود. پریشانی فکر مجال تمرکز نمی‌داد. گفتم اگر نتوان حق همه‌ی سخن را ادا کرد، می‌توان دست‌کم اشاره‌ای کرد به ماجرا. بند زیر را از رساله‌ی «آغاز و انجام» طوسی نقل می‌کنم و شرح‌اش را می‌گذارم برای وقتی که گشایشی دست دهد. فاصبر صبراً جمیلاً!

«در شب قدر: تَنَزّلَ الملائکهُ وَالرُّوحُ فِیها بإذنِ رَبِهِم مِن کُلُ أمرٍ (۹۷:۴). در روز قیامت: تَعرُجُ المَلائکهُ وَالرّوحُ إلیهِ فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسیِنَ ألفَ سَنَهٍ (۷۰:۴).  وچون کمال مبداء به معاد است، هم چنانکه کمال شب به روز است و کمال روز به ماه و کمال ماه به سال، پس اگر مبدأ شب قدر است معاد روز قیامت است و اگر شب قدر نسبت به ماه دارد:  لیله القدر خیر من الف شهر «تَنَزّلَ الملائکهُ وَالرُّوحُ» (۹۷:۳)، روز قیامت نسبت به سال دارد: « یُدبِرُّ الأمرَ مِن السَّماء إلی الأرضِ ثُمَ یَعرُجُ إلیِهِ فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ ألفَ سَنَهٍ مِمّا تَعُدّوُنَ» (۳۲:۵). و به وجهی اگر مبدأ نسبت به روز دارد: خمرت طینه الآدم بیدی اربعون صباحا، معاد نسبت به سال دارد که مابین النفختین اربعون عاما. و اگر شب قدر بر هزار ماه تفصیل دارد: لیَلهُ القَدرِ خَیرٌ مِن ألفِ شَهرٍ (۹۷:۳)، روز قیامت به قدر پنجاه هزار سال است: فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسیِنَ ألفَ سَنَهٍ فأصبِر صَبراً جمَیِلاً  (۷۰:۴-۵)».

(آغاز و انجام، خواجه نصیرالدین طوسی؛ فصل دوم؛ صص ۴۰-۴۱ تصحیح سید جلال بدخشانی)

 

۹

تشخص قدر!

در یادداشت قدریه‌ی پیشین، سخن از تشخص شب قدر گفته بودم. عارفان بسیاری این مضمون را گفته‌اند. اهل باطن و کسانی که مشرب تأویلی دارند بیشتر به این معانی متمایل‌اند. اما خوب است برای کسانی که ذهن‌شان کمتر با مضمون تشخص الفت دارد، شرح بیشتری بیاورم.
ذهن صورت‌ساز بشر عمدتاً وقتی تصور شخص را در نظر می‌گیرد، آدمی برای او شخص است و شخصیت دارد. اگر به درجه‌ی بالاتری از تجرید برویم، این شخصیت‌پردازی از انسان‌ها هم عبور می‌کند و با مفاهیم و معانی هم می‌رسد. خداوندگار این شخصیت‌پردازی‌ها به نظر من مولوی است. نزدِ او، شادی، غم، عشق و مضامینی از این است می‌توانند تشخص پیدا کنند یعنی در قامت یک شخص نمایش داده شوند. او حتی قیامت را هم شخص می‌داند. جایی که در بیتی می‌آورد که از پیامبر درباره‌ی قیامت پرسیدند و پاسخ این است که خودِ محمد وقتی به پا می‌خیزد، قیامت است که به پا خاسته است. این‌جا، خودِ محمد قیامت می‌شود. یا شخصیت یافتن قیامت، یعنی محمد. محمد همان قیامتِ متشخص است. یا مثلاً در شعر مولوی وقتی او از اندیشه – به معنای غم – سخن می‌گوید، بیتی دارد که در آن به خوبی این آدم‌وار شدن اندیشه را توصیف می‌کند:
می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا
گردن بزن اندیشه را، غم از کجا من از کجا
یا:
ای مطربِ روشن‌دل، تو دشمنِ غم‌هایی
هر لحظه یکی سنگی بر مغزِ سر غم زن!
می‌بینید؟ غم، سر دارد، پا دارد، دست دارد. می‌توان با او جنگید و گلاویز شد آن هم به هیأتی بشری و انسانی. این یعنی شخصیت یافتن غم و متشخص شدن آن. یعنی انسان‌وار شدن غم. از شعر که عبور کنیم، وقتی به متن مقدس برسیم، مثلاً به انجیل یا قرآن برسیم، این شخصیت‌پردازی نمایشی تمام‌عیار در قرائت‌های تأویلی و عارفانه دارد. در این قرائت‌ها، وقتی از «صراط مستقیم» سخن می‌گوییم، از راه به همین معنای متعارف خاکی حرف نمی‌زنیم و از مستقیم در معنای راست بودن (در مقابل کج بودن خطی) حرف نمی‌زنیم. وقتی می‌گوییم «صراط مستقیم» معنی‌اش این نیست که یک راهی را به ما نشان بده که راست باشد و کج نباشد و گمراه نشویم. مراد عمیق‌تر و باطنی‌تر آن این است که «شخص»ی را به ما بنما که نه نماد صراط مستقیم بلکه اساساً خودِ صراطِ مستقیم است! وقتی از «خورشید» و «آفتاب» سخن می‌گوییم، این خورشید شخصیت پیدا می‌کند. این خورشید، خودْ کسی است. خورشیدِ تشخص‌یافته، انسانی است که عینیت نور می‌شود و هدایت. هم‌چنان که عالمِ ظاهر را آفتابی هست، عالمِ باطن را نیز آفتابی هست. و این آفتاب متشخص و انسان‌وار عالمِ باطن، دستگیری می‌کند و نورافشانی و راهنمایی.
بر همین قیاس، «لا اله الا الله» هم شخص است. خودِ قرآن هم شخص است و انسان‌وار می‌شود (مراجعه کنید به روایت‌های زیادی که از این شخصیت قرآن سخن گفته‌اند). عارفان،‌ ذکر لا اله الا الله را نهنگی توصیف کرده‌اند که وجود آدمی را پاک می‌خورد؛ «نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آبِ دریا را / چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون». صورت ساده‌تر فهم معنای تشخص، فرشتگانی هستند که در قرآن از آن‌ها یاد شده است. جبرییل را ما به طور طبیعی شخص می‌فهمیم ولی تصویر و تصوری از تشخص او نداریم. لطافت فرشتگی که ورای عالم مادی است به زیباترین وجهی در قصه‌ی مریم تجلی دارد که جایی که وصف جبرییل به میان می‌آید، شرح‌اش می‌شود: فتمثل لها بشراً سویاً! یعنی متمثل شدن آن معنا. یعنی در قالب صورت رفتن آن لطافت فرشتگی. یعنی بشری و خاکی شدنِ او. (از این نمونه‌ها زیاد است و اگر مناسبتی پیش بیاید درباره‌اش خواهم نوشت).
بر همین قیاس است که وقتی از «لیله القدر» سخن می‌گوییم، از یک شخص سخن در میان است. این‌جاست که شبِ قدرِ متشخص داریم. این‌جاست که شبِ قدر می‌شود یک شخصِ انسان‌وار. و این شخص، همان است که در او «سلام» هست. و با اوست که فجر می‌دمد! و این شخص، این شب قدر،‌ است که از هزار ماه برتر است (و در «هزار» و «ماه» هم رمزی و سرّی هست). فکر می‌کنم تا همین‌جا کافی است. تا همین‌جا هم، به قول قاضی همدانی، اسرار بر صحرا نهاده شد!
۰

شبِ قدر و تا روز خفتن!

برای یارِ دلنواز تولوزی!

درس‌آموزی در محضر عارفان کم‌ترین خاصیتی که دارد این است که آدمی را متفطن به نکاتی عمیق‌تر می‌کند که از پوشش‌ها و لایه‌های ظاهری پدیده‌ها عبور کند. گشوده‌شدنِ دیده‌ی بصیرت باطنی آدم، البته حاصل ممارست است و ریاضت. این‌ها مواجیدی نیستند که به آسانی حاصل شوند. سلوک لازم دارد و برداشتن گام‌های بلند.

قاضی شهید همدان وقتی به روایت شب قبر می‌رسد، پوسته‌ی ظاهری روایت‌ها را می‌شکافد و به تأویلی عمیق‌تر می‌رسد: شب قبر در درون خود آدمی است. یک گام دیگرِ این نگاه تأویلی این است که یکی بیاید و بگوید شب قبر خود تشخصی دارد و شب قبر اساساً یک شخص است. حالا می‌توان میان شب قبر و شب قدر پل زد («شب قدرست وصل او شب قبرست هجر او / شب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند»). این‌که مولوی می‌گوید: «تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی / چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو»، کلید است برای رسیدن به همین نکته. می‌گویند شب قدر پنهان است در میان شب‌های دیگر. شب قدر، شبی است که در آن حاجات آدمیان روا می‌شود. شبِ قدر، شبِ دولت است. شبی است که در آن خفتن نشاید. اما مغز و گوهرِ شب قدر، حضور است. حضور در برابر کسی که خود نماد و عینیت قدر است. شب قدر، پهلو به پهلوی عاشقیت است. این‌که عاشق در به در دنبال یک شبی می‌گردد که با یار چهره به چهره باشد، جست‌وجوی شبِ قدر است:
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یارب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است
این دولت‌مندی و برخورداری از سعادت ظاهری و باطنی، همان دولتِ دیدار است:
دانی که چی‌ست دولت؟ دیدارِ یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
پس شب قدر، آن چیزی نیست که عوام آن را به نسبت طلوع و غروب آفتاب ظاهری و ساعت‌های مقدر زمینی بسنجند. شب قدر، معنایی عمیق‌تر دارد. شب قدر، پیوسته است به کسی. تمام اهمیت شبِ قدر به این است که آن «شخص» را دریابی و گرنه از همه‌ی عوام ساخته است که در شبی خاص بیدار بمانند، قرآن به سر بگیرند و به لقلقه‌ی زبان الفاظی را تکرار کند. گرمایی هم البته هست. عادت هم به آدمی گرما می‌دهد. اما شب قدری که در آن دولت است، شب قدری که آدمی در آن از نو زاییده می‌شود، شب قدری که شب دیدار است. شب قدری که بر همه‌ی روزها شرف دارد، «شب» نیست بلکه «شخص» است. این شب قدر، نسبتی با تاریکی و روشنایی ظاهری ندارد. شب قدر را اگر قدری باشد، همه به همین باطنی بودن و نورانی بودن‌اش است:
قندیل فروزی تو به مسجد به شبِ قدر
مسجد شده چون روز و دلت چون شبِ یلدا
اما این «او»ست که شب قدر است. و با خواندن «برات» اوست که آدمی امان می‌یابد:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده‌شبی
آن شبِ قدر که این تازه برات‌ام دادند
آسان نیست سخن گفتن از باطن در میان اهل ظاهر. اهل ظاهر را عادت آن است که دل‌مشغول باشند به تکرار. کار اهل باطن کام‌جویی از خلاف‌آمدِ عادت است نه غوطه‌خوردن در ظواهر. تا این گام بلند را برنداریم و تفاوت میان «شب ظاهری» و «شب متشخص» را درنیابیم، شبِ قدر ما نیز همان شبِ قدر عوام است. شب قدر عاشقان، شب حضور است و دیدار. این شب را در روز هم می‌توان تجربه کرد. این شب را در ماهی جز ماهِ رمضان ظاهری هم می‌توان آزمود. این شب، شبی است که در آن حجاب‌های زمان و مکان مرتفع می‌شود. این بیت حافظ، بیت غریبی است که می‌گوید:
شبِ قدری چنین شریف و عزیز
با تو تا روز خفتن‌ام هوس است!
شگفتا از این همه جسارت در دریدن پرده‌های فهم عوام! شب قدر، شبی است که در آن می‌گویند نباید خفت! شب قدر، شبی است عزیز و شریف که باید به شب‌زنده‌داری در آن پرداخت. چه سرّی در مجاورت با «او» هست که می‌توان تا روز «با او» خفت؟! گمان من این است که این «یار»، این «معشوق»، همان است که خود تمامِ مقصودِ «شب قدر» است که اگر او نباشد هر شب و روزی پاک بی‌معنا و سرد و بی‌روح است. شبِ قدر، شبِ عشق است. شب قدر، شبِ معشوق است. شبِ قدر،‌ یعنی عاشقیت!
۵

درباره‌ی گنجایش داشتن

مدت‌هاست، شاید چندین سال است، فکر می‌کنم چه چیزی می‌تواند به آدم گنجایش بالا بدهد. گنجایش اصلاً یعنی چه؟ یعنی این‌که زود عصبانی نشوی، زود خوشحال نشوی. گنجایش یعنی این‌که بیهوده و زود ذوق‌زده نشوی. گنجایش یعنی این‌که خرد و حکمت بر گفتار و کردار و اندیشه‌ات حاکم باشد. گنجایش یعنی بزرگ بودن. این بزرگ بودن، هم بزرگ بودن دل است و هم بزرگ‌ بودن روح.

این بزرگ بودن کار ساده‌ای نیست. تمرین می‌خواهد. پوستی می‌خواهد کلفت. تلخی‌ها باید تحمل کرد. نامردمی‌ها و نامرادی‌ها باید دید. اما این‌ها بی ایمان داشتن آسان نیست. ایمان البته راه‌گشاست و قوت‌ قلبی است برای آن‌که این راه را می‌پیماید. گنجایش یعنی این‌که شتاب نکنی در داوری کردن. پرونده‌ی آدم‌ها را زود نبندی. درباره‌شان درشت نگویی. قاضی ایمان و اخلاق‌شان نشوی. دشوارترین چیزهایی که می‌توان داوری کرد، همین ایمان و اخلاق است. اگر کسی از چراغ قرمز رد شود، آسان می‌شود قضاوت‌اش کرد. اما قضاوت ایمان و اخلاق است که هم دشوار است و هم خطرخیز. یکی از نشانه‌های گنجایش نداشتن و کم‌حوصله بودن همین است که شتاب‌ناک ایمان و اخلاقِ آدمیان را داوری کنیم. این شتاب، چیزی نیست جز عقده‌گشایی یا بیرون ریختن ناکامی‌ها خود و ابراز بی‌صبری از نامرادی‌های خویش. کامکاری یعنی این‌که حوصله داشته باشی و چندان پر باشی و فربه که کم‌حوصله‌گی‌ها و خوب و بد آدمیان باعث نشود اصول‌ات را رها کنی و سخت‌گیری‌های‌ات بر نفس خودت را کنار بگذاری. این است که گنجایش داشتن می‌شود از نشانه‌های کامکاری. یعنی عبور از نامرادی‌ها. یعنی گوارا شدن زهرها. یعنی ترک گوارش. یعنی دل به بلا سپردن و بلی گفتن. یعنی تلخی کشیدن و شیرین شدن در عاقبت.

گنجایش داشتن آسان نیست. بسی درشتی‌ها باید از سر گذراند. بسی سخنان ناگوار باید شنید. صبر می‌خواهد. این صبر اجری دارد. اجر این صبر بر تلخی‌ها و صبر بر سخنان خلایق، شیرین شدن است. اگر این شب‌های قدر، تازه براتی داشت باشد، چه خوب است که برات گنجایش باشد و بزرگ شدن. برات میانه‌روی باشد. برات، پختگی باشد و خشم نگرفتن و زود شاد نشدن باشد. بعضی شب‌های قدر، همین تأمل‌ها و گشایش‌های فکر است که تقدیر آدمی می‌شود. همین که بیاموزی در چشیدن این زهرهای نامنتظر، چه تریاقی می‌توان فراهم کرد. صبر آدمی را بزرگ می‌کند. خویشتن‌داری برای درشت نگفتن و درشت ننوشتن. صبر در برابر دوستان و دشمنان. گنجایش یافتن آسان حاصل نمی‌شود. برای این است که می‌گویند:
نکته‌ها چون تیغ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز
پیش این الماس بی‌ اسپر میا
کز بریدن تیغ را نبود حیا

و این گنجایش نکته‌ای است تیز و برنده. پوستی می‌خواهد ستبر و قطور. و این هم نکته‌ای است که قدر، نسبتی هم با گنجایش دارد. شاید یکی از بهترین درس‌های گنجایش داشتن و رسیدن به این گنجایش این است که بیاموزی بدون طعن زدن در دیگران، گریبان خودت را بگیری و خودت را در ترازو حاضر کنی. فکر کنی وقت حساب است. فکر کنی ساعت‌اش رسیده که ابتدا تا انتهای آن‌چه هستی و بوده‌ای را به میزان بکشی. هنری نیست گریبان خودت را بگیری اما به دیگران هم تیر پرتاب کنی و خلایق را هم زخم بزنی و بگویی من هم خطاکارم. گنجایش اگر داشتی، می‌آموزی که نفس‌ات را چنین محاسبه کنی و بگویی که: انا الذی اوقرت الخطایا ظهره و افنت الذنوب عمره و انا الذی بجهله عصاک و لم تکن اهل منه لذاک… و هذا ظهری قد اثقلته الخطایا… ان تشأ تعف عنا فبفضلک و ان تشأ تعذبنا  فبعدلک… امشب، شب گنجایش است.

۲

شب قدر است و طی شد نامه‌ی هجر…

شب قدر، نسبتی دارد با قدرت، ولی نه این قدرت‌های مادی و ظاهری زودگذر که همه چیزش در گرو اسباب دنیوی است. قدرت‌هایی هستند از جنس معنا، که بر هر قدرت دیگر می‌چربند. از جمله‌ی این قدرت‌ها، آزادی است و عدالت. این آزادی و عدالت نسبتی با حریت آدمی هم دارد. از توحید، حریت می‌زاید. تن به عبودیت غیر او که ندادی، آزاده اگر بود، آزادی و عدالت برای‌ات هم ردیف ملائک می‌شوند. اما شب قدر، ملائک دیگری هم دارد. ملائکی که نازل می‌شود، فرود می‌آیند به امداد اهل معنا، و به یاری کسانی که ایمان دارند به آن توحید: توحیدی که حریت و کرامت آدمی در آن شکسته نمی‌شود؛ توحیدی که باور به آن مساوق است با تعظیم آزادی و حریت آدمی، توحیدی که نفی بندگی و غلامی است.

برای این شب‌ها – این شب‌ها قدر وقدرت و نازل شدن ملائک – خوب است کلیدهای این خانه‌ی ملائکه را در مصحف شریف بجوییم. آیات متواتر و مشهور این شب‌ها، آیات سوره‌ی قدر است (سوره‌ی ۹۷): إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِوَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَهُ الْقَدْرِ  لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَهُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ. این داستان فرود آمدن ملائکه و روح را به اذن پروردگارشان داشته باشید تا به آیات دیگر برسیم.

آیه‌ی سی‌ام از سوره‌ی فصلت (۴۱): إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ. کلید، این فرود آمدن ملائک، ایمان است و استقامت. ایمان اگر آوردی، الله اگر گفتی، با یک قبله اگر در راه توحید صراط مستقیم را جستی و سر به بندگی هیچ طاغوت فرود نیاوردی، آن وقت است که ملائک هم فرود می‌آیند و خوف و حزنی نخواهد بود و آن‌چه در پی می‌رسد، بشارت است. این هم یک سویه‌ی دیگر قدر و قدرت داشتن – قدرتی به استظهار و امداد ملائک.

می‌رسیم به آیات یکم تا دهم سوره‌ی معارج (۷۰): سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِّلْکَافِرینَ لَیْسَ لَهُ دَافِعٌ مِّنَ اللَّهِ ذِی الْمَعَارِجِ تَعْرُجُ الْمَلَائِکَهُ وَالرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَهٍ  فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِیلًا إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدًا وَنَرَاهُ قَرِیبًا یَوْمَ تَکُونُ السَّمَاء کَالْمُهْلِ وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ وَلَا یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیمًا. رسیدیم به آن سوی قوس حالا؛ این‌جا ملائکه و روح عروج می‌کنند. این عروج، هم‌عنان است با عذابی که بر کافران فرود می‌آید و کسی را یاری دفع آن نیست. روزی است که مقدارش پنجاه هزار سال است. و این روزی که چنین دراز است، صبری می‌طلبد جمیل. و این روز را دور می‌بینند و اهل ایمان این روز را نزدیک می‌بینند: روزی که آسمان چون فلز گداخته گردد و کوه‌ها چون پشم و هیچ خویشاوند حال خویشاوند نپرسد – این است روز سخت و دشوار. و این روز سخت‌تر و دشوارتر بر کسانی خواهد بود که ایمان ندارند و سر به بندگی غیر خدا فرود می‌آورند و خوی غلامی در آن‌ها مستحکم است و ارکان حریت آدمیت را شکسته‌اند.

هنوز هم از جنس عروج ملائک داریم؛ آیات ۳۷ تا ۴۰ سوره‌ی ۷۸: یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِکَهُ صَفًّا لَّا یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرحْمَنُ وَقَالَ صَوَابًا ذَلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ فَمَن شَاء اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ مَآبًا إِنَّا أَنذَرْنَاکُمْ عَذَابًا قَرِیبًا یَوْمَ یَنظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ وَیَقُولُ الْکَافِرُ یَا لَیْتَنِی کُنتُ تُرَابًا. این روز، روز قیام است. روز ایستادن. روزی است که روح و فرشتگان هم به صف می‌ایستند و هیچ زبان نخواهند گشود مگر به اذن رحمان و وقتی سخن بگویند سخن صواب خواهند گفت نه سخنی از سر تملق و چاپلوسی. روز حق یعنی این: روزی که در آن جز صواب نگویند و حقی در آن پوشانده نشود. و این روز است که هر که اهل خدا باشد، راه خدا را خواهد رفت و سر از بندگی طاغوت خواهد پیچید. این روز است که اهل معنا، به بندگان طاغوت و اولیای شیطان، انذار این عذاب نزدیک را می‌دهند. و این‌جاست که آدمی به کرده‌ی خویش و آفریده‌ی خویش و سرنوشتی که خود به دست خود آن را رقم زده است می‌نگرد و می‌گوید کاش خاک بودم!

به عقب برگردیم. این اهل طاغوت، این اولیاء شیطان، هنگامی که با اهل رحمان، روبرو می‌شوند، تلبیس می‌کنند و لباس حق می‌پوشند که ما نیز با شما هم‌زبان و هم‌داستان‌ایم، اما در نهان استهزاء می‌کنند و غوطه‌ور در طغیان می‌شوند: وَإِذَا لَقُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَکْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. این است فاصله‌ی ملائک تا شیاطین؛ اللّهُ یَسْتَهْزِىءُ بِهِمْ وَیَمُدُّهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَهَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا کَانُواْ مُهْتَدِینَ. (سوره‌ی بقره، آیات ۱۴ تا ۱۶). این‌جاست که اهل طاغوت، خود استهزاء‌ شده‌اند و محو در طغیان. هدایت آزادی، عزت، کرامت و تقوا را به ضلالت طغیان، استعلا و استکبار می‌فروشند – طغیان در برابر یگانه معبودی که همه در برابر او یکسان‌اند و هیچ کس را امتیازی نیست جز به تقوا و نه به مال و مکنت و دولت. این است تجارتی که در آن سود و سرمایه یکجا می‌سوزند.

امشب، شبی است که می‌توان در آن هدایت یافت. هدایتِ حریت،‌هدایت آزادی و آزادگی، هدایت خروج از ظلمت همنشینی و اطاعت طاغوت و فرعون، به سوی نور و هم‌عنانی به اولیاء خدا – و اولیای خدا را نشانه هست:‌استکبار نمی‌کنند و بندگان خدا را به بندگی و خوف فرا نمی‌خوانند. از سخن گروهی بوی خوف و انذار می‌آید و از سخن گروهی دیگر بوی بشارت و ترک حزن و اندوه. شبِ قدر، شب قدرت است. شب قدرتی به استظهار ملائک و استمداد از روح. شبی که ملائک فرود می‌آیند و عروج می‌کنند و قیام. تا احوال اهل طغیان و گردنکشی در برابر واحد قهاری که آدمی را در بر و بحر کرامت بخشید و حریم عزت آدمی را تا حدی مقرر کرد که سفک دماء را هم‌ردیف نابودی نوع آدمی شمرد، چه باشد. کسی پند می‌گیرد؟

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
وندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
چون جان تو شد در هوا، ز افسانه‌ی شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لیله القبر برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را هم‌خانه شو، هم‌خانه شو

۰

جان بر لب؛ دو جهان بر کف

دفتر شعر «زبور عجم» اقبال از آن دفترهای شورانگیز قلندرانه‌ای است که جان می‌دهد برای اهل حال. این آخر شبی نشسته‌ام، سرمایه‌های اندوخته‌ی سالیان دراز را جست‌وجو می‌کنم. رسیده‌ام به اقبال و موجی که در درون‌ام انداخته است. و انداخته بود. دور این بیت را خط کشیده بودم:
به حرفی می‌‌توان گفتن تمنای جهانی را
من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

تمام نکته همین «ذوق حضور» است. ذوق حضور که داشته باشی، شب و روز، گاه و بی‌گاه نمی‌شناسد. همه جا می‌شود قصه‌سرایی کرد. ذوقی باید باشد و حضوری. بعضی اوقات حضوری هست، درکِ‌ حضور نیست. درکِ حضور هست، ذوق حضور نیست. می‌فهمی یک جایی واقعی. می‌فهمی یک کسی هست. سنگینی لحظه را حس می‌کنی. حال‌ات دگرگون می‌شود. ولی از همه‌ی این‌ها ذوقی نمی‌بری. جان‌ات روشن نمی‌شود. روح‌ات فربه نمی‌شود. سبک نمی‌شوی. فرحناک نمی‌شوی. این‌جوری که نباشی یعنی «ذوق حضور» نداری. ذوق حضور یعنی این‌که آخرش تبسمی به لب داشته باشی و نرم‌تر بشوی. همین. و گرنه خیلی‌ها هستند «فغان» می‌کنند و آه می‌‌کشند و شلوغ‌بازی در می‌آورند:
عاشق آن نیست که لب گرمِ فغانی دارد
عاشق آن است که بر کف دو جهانی دارد!

اقبال، اول این دفتر زبور عجم غزلی دارد با نام دعا. حالی می‌دهد خواندن، فهمیدن و زیستن این غزل:
یارب درونِ سینه دل با خبر بده
در باده نشئه را نگرم، آن نظر بده
این بنده را که با نَفَسِ دیگران نزیست
یک آهِ خانه‌زاد، مثالِ سحر بده
سیل‌ام،‌ مرا به جوی تُنُک‌مایه‌ای مپیچ
جولانگی به وادی و کوه و کمر بده
سازی اگر حریفِ یمِ بیکران مرا
با اضطرابِ موج، سکونِ گهر بده
شاهینِ من به صیدِ پلنگان گذاشتی
همت بلند و پنجه از این تیزتر بده
رفتم که طایران حرم را کنم شکار
تیری که نافکنده بود کارگر بده (!)
خاک‌ام به نورِ نغمه‌ی داوود برفروز
هر ذره‌ی مرا پر و بالِ‌ شرر بده

۱

از بدهکاری تا ورشکستگی

قدریه‌ای شده است ها. نشسته‌ام و دوره می‌کنم همه‌ی دورهای کهن را. سیاه مشق سایه را باز کردم. چند صفحه‌ای را ورق زدم. غزلی آمد که پرتاب‌ام کرد به سال‌ها پیش. ولی چقدر این غزل امروز و امشب برای من زنده‌تر است تا آن وقت:
ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو؟
در باغ پر شکوفه، که پرسد بهار کو؟
نقش و نگارِ کعبه نه مقصود شوقِ ماست
نقشی بلندتر زده‌ایم، آن نگار کو؟
همین دو بیت اول غزل را دو سه باری زمزمه کردم. لحظه‌ای با خودم گفتم این باطن‌گرایی سرکش و این عرفانِ بنیان‌کنی که ریشه‌ی زاهدی را می‌سوزاند، یک جایی آدم را معلق نگه می‌دارد. انگار این سرکشی، دارد آن لحظه‌ی مواجهه با وحی را برای آدم بازسازی می‌کند. انگار شوقی است از درون که طی زمان کنی با آن. اگر نشود همیشه و همه جا عنان این توسنِ گردون‌تاز را رها کنی، بعضی وقت‌ها، بعضی شب‌ها، مثل امشب، که می‌شود. نمی‌شود؟ من می‌گویم مردِ مرد اگر باشی و نهراسی از ملامت، همیشه می‌شود. به شرط آن‌که بدهکارِ ننگ و نام نباشی. خوب وصفی است ها. بدهکاری را می‌گویم. مردم فکر می‌کنند بدهکاری همیشه این است که پولی به کسی بدهکار باشی. وامی ازاین جنس داشته باشی. بعضی وقت‌ها آدم‌ها بدهی آبرو دارند. زورکی خودشان را آغشته‌ی یک آبروهایی می‌کنند برای خوشامد دانشمند و فقیه و فیلسوف (عوام که دیگر جای خود دارد). در حالی که خوشامد هیچ کدام از این‌ها خوشامد او نمی‌شود. هر کدام از این‌ها که بویی از شرم، بخوانید تقوا، برده باشند، نفسی و لحظه‌ای تو را وامدار توقع و میزان‌های خودشان نمی‌کنند. بدهکاری چیز بدی است. هم مادی‌اش، هم معنوی‌اش. از همه بدتر این بدهی‌های معنوی است. که مدام جوش می‌زنی و خودت را برای یکی آراسته می‌کنی فرودست. آن وقت نزدِ زبردست و بالاتر از او، ژولیده می‌نشینی. این دیگر بدهکاری عظماست. به این می‌گویند ورشکستگی. «قل هل ننبئکم بالأخسرین اعمالاً الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعاً». یعنی این آیه این‌قدر ایهام و ابهام دارد که مردم نمی‌فهمندش؟ به این صراحت و آشکاری خطاب‌اش به مؤمنان است؛ همان کسانی که آغشته‌ی دین‌داری هستند. تلنگر از این روشن‌تر؟ و باز هم مردم بدهکار می‌مانند و تا خرخره زیر قرض‌اند؛ به او.
۱

خوش‌باشی و رهایی

آزمایش ساده‌ای نیست. نتیجه‌‌اش هم همیشه مطلوب و دلخواه آدم نیست. باید بتوانی کمی با خودت رو-راست باشی و بی‌تعارف گریبان خودت را بگیری. بزرگ‌ترین آفت سلوک، برای آن‌ها که اهل‌اش هستند، همین رد و قبول مردم است. رد و قبول فقط به این نیست که دوست داشته باشی مردم از گفتار و کردارت تعریف و تمجید کنند. گاهی اندک روگرداندن‌های مردم، دوستان و رفیقان هم آدمی را می‌رنجاند. حتی مهم نیست که بعضی وقت‌ها این رنجش به جا باشد یا بی‌جا. بعضی وقت‌ها آدم می‌رنجد از دوستی چون کاری را می‌کند که توقع ندارد از او. ولی در یک سطح بالاتر که بنشینی، حتی آزار دوستان را هم می‌فهمی و می‌گذری.

لحظه‌ای با خودم درنگ کردم موقع نوشتن که پس یعنی هیچ در هیچ؟ یعنی خلاصِ خلاص؟ یعنی هر کس هر چه خواست بکند و تو هم هیچ دم مزن؟ نه، این نیست. آدم وقتی قرار است نفس‌اش را تصفیه کند، خودش شروع به بهانه‌جویی نمی‌کند. خودش سرود یادِ مستان نمی‌دهد. آدم خودش باید بفهمد کجا نفس‌اش دارد فریب‌اش می‌دهد. فریب‌ها به همین ظرافت و سادگی در دل همین رنجش‌های به حق هم خوابیده است. فهم‌اش خیلی ساده است. حساب‌اش را بکن که میان تو و حق، هیچ غباری نباشد. فرض کن در حالی هستی که تو از او راضی باشی و او هم از تو راضی باشد. فرض کن طربناکانه داری می‌خوانی که: «گل در بر و می در کف و معشوق به کام است». در چنین حالی برای‌ات مهم است که دیگران، از دوست یا دشمن، برای تو وزنی قایل‌اند یا نه؟ وقتی او تاجِ عنایت بر سرت می‌گذارد، چه باک از کمری که دیگران بربایند؟ اصلاً وقتی او در میانه باشد، دیگران همگی دیگران‌اند؛ دوست و دشمنی در میان نیست. وقتی با او باشی، وقتی توفان استغنا می‌وزد، فقط می‌توانی بگویی: «سودای آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما». تو را همین سودا بس است. همین آزمون خوبی است برای این‌که بدانی در کدام پله‌ی نردبان هستی و چقدر راه داری تا برسی آن بالا. یک معنای حریت و آزادگی همین است که از درون در بند این دوستی‌ها و دشمنی‌های اعتباری نباشی. یک معنای حریت همین است: «وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقتِ ما کافری است رنجیدن».

پ. ن. این را در جواب آن اولین دامی نوشتم که بعد از نوشتن یادداشت قبلی گذاشتند؛ نوشتم شاید گرفتارش نشوم!

۱

دعای رها

نشسته‌ای دعا می‌‌خوانی. دعا می‌کنی. چه بسا به امید قبول. چه بسا فکر می‌کنی که دعا در چنین شبی لابد باید مستجاب شود. یعنی اگر مستجاب نشود چه می‌کنی؟ سست می‌شوی؟ کُند می‌شوی؟ دل‌ات می لرزد؟ فکر می‌کنی کسی آن طرفِ این رشته نیست؟ گرفتیم که همه‌ی این دعاها را رد کرد، بعدش چه؟ آن وقت چه می‌کنی؟

اما مگر هر که دعا می‌کند، توجه‌اش به رد و قبول خواسته است؟ یکی هست که دعا می‌کند، فقط برای این‌که نفسی با تو هم‌کلام شود. یکی هست که دعا می‌کند، چه برای خودش و چه برای دیگری، فقط برای این‌که هم‌نفسی با تو و این حال را طولانی‌تر کند. یکی هست که می‌گوید: «و لا تجعلنی ناسیاً لذکرک فیما اولیتنی و لا غافلاً لإحسانک فیما ابلیتنی و لا آیساً من اجابتک لی و ان ابطأت عنی» (دعای ۲۱ صحیفه). یعنی برای‌اش درنگِ تو یا شتاب‌ات در پذیرفتن مهم نیست. مهم همان غافل نبودن از ذکر است. مهم همان اتصال است. بعضی‌ها بهانه می‌گیرند که بنشینند حالی بکنند با تو. ذوقی باشد. سازی باشد. آوازی باشد. نَفَسی آتشین باشد و نَفْسی به زنجیر و مطیع. این چه دعا و ایمانی است که هوا در آن غالب باشد و ریا و تظاهر تمام؟ «تا هوا تازه است ایمان تازه نیست».  می‌شود رهاتر از این دعا کرد. می‌شود رهاتر از این بود. آزادتر از این باید دعا کرد. «ز اولیا اهل دعا خود دیگرند…».