۰

اسراييل، حماس، مسأله و شبه‌مسأله

نقطه‌ی کانونی مسأله‌ی فلسطين و غزه چيزی نيست جز اشغال، محروميت هول‌ناک و ضد انسانی ملتی از ابتدايی‌ترين حقوق بشری، استمرار تجاوز، قتل، تبعيض و از همه مهم‌تر، سلب اميد و ويران کردن حال و آينده‌ی ملتی که نه امروز بلکه دهه‌هاست در محاصره‌ی دولتی به سر می‌برند که موجوديت‌اش محصول پاک کردن صورت مسأله و فرافکنی است. بدون توجه به اين محور تعیين‌کننده‌ی بحث، هر گفت‌وگويی درباره‌ی ماجرای فلسطين ناگزير بی‌فرجام خواهد ماند.

ملت فلسطین از روزگار پيش از تشکيل دولت اسراييل تا امروز افتان و خيزان راه درازی را پیموده است که تجسم عينی‌اش فرسوده‌ شدن تدریجی اميد و تعرض فزاينده به بديهی‌ترین حقوق انسانی‌شان بوده است. گروه‌های سياسی و مبارز مختلفی که از ابتدای استقرار صهيونيسم، به مثابه‌ی يک ايدئولوژی سياسی و سکولار – که به کرات از زبان دين يهود برای مشروعيت‌ بخشيدن به جنايت‌های‌اش استفاده می‌کند – سر برآورده‌اند همه در متن اين ويرانی سيستماتيک اميد به آينده سر بر کشيده‌اند و هم‌چنان جان‌سختانه در برابر ويران شدن آينده،‌ اميد و زندگی خود و فرزندان‌شان ايستاده‌اند.

اين روزها، رتوريک سياسی و جنگ‌افروزانه‌ی اسراييل – و هم‌چنين کسانی که خواسته يا ناخواسته، به دلایل و علل مختلف به دام اين رتوريک می‌افتند و بی توجه به تاریخ، پيچيدگی‌های نظری و سياسی ماجرا و ابعاد هول‌ناک اين فاجعه‌ی انسانی همان گفتار را باز تولید می‌کنند – درست مانند دهه‌های پيشين مبتنی بر یک چيز است: گروه مقابل ما تروريست است، برای جان آدمی ارزش قايل نيست، امنيت ما را تهديد می‌کند، مردم خودش را سپر انسانی می‌کند و بهانه‌ها و توجيه‌هايی از اين دست. تقريباً درهر مقطعی که مردم فلسطین به سوی گشودن روزنه‌ای برای عبور از مبارزه‌ی نظامی به التزام ديپلماتيک برداشته‌اند، اسراييل به بهانه‌ها و مستمسک‌‌های متفاوت، اين روزنه را مسدود کرده است و بار ديگر نيروهای فعال سياسی را به بی‌معنا بودن مواجهه‌ی سیاسی با خود متقاعد کرده است.

غزه و تمامی سرزمين فلسطين – که اين روزها بسياری دوست دارند زير عنوان «موجوديت اسراييل» و عبور از رتوريک سياسی و تبلیغاتی نفس نامشروع بودن اسرايیل را کم‌رنگ کنند – تحت اشغال است. شايد هيچ کشور ديگری در خاور ميانه جز اسراييل نباشد که سياهه‌ای بلند بالا از قطع‌نامه‌های سازمان ملل و شورای امنيت عليه خود داشته باشد و هم‌زمان به تمامی آن‌ها مطلقاً بی‌اعتنا باشد و تنها زمانی با آن‌ها همراهی می‌کند که کار تجاوز، تهاجم و اشغال‌اش را در هر مقطعی در حدی که آن زمان در نظر داشته تمام شده بداند (بنگريد به قطع‌نامه‌ی ۱۸۶۰ شورای امنيت، ۸ ژانويه‌ی ۲۰۰۹ و واکنش ارتش اسرايیل به آن). کانون نزاع همين مسأله‌ی موجوديت اسرايیل است: چه شد که چنين شد؟ چرا آن حادثه‌ی کانونی هنوز با تمام عواقب و تبعات‌اش زنده و پررنگ است و مسأله‌ای است جاری در حيات يکايک فلسطینی‌ها؟ سؤال اصلی اين‌جاست. هر سؤال ديگری، با هر درجه‌ای از اهميت و فوريت تنها به انحراف مسأله کمک می‌کند و اصل مسأله را بلاموضوع می‌کند.

بزرگ‌ترین دغدغه و استراتژی رهبران اسرايیل (از هر حزب و جناحی که باشند) استمرار جايگزين کردن «مسأله‌ی يهود» با «مسأله‌ی فلسطين» است (که گاهی «قضيه‌ی فلسطين» ناميده می‌شود). پاسخ دادن به «مسأله‌ی يهود» و حل مشکل آن‌ها – چنان‌که در سال ۱۸۴۳ در رساله‌ی مارکس مشهود است، دغدغه‌ی اصلی جامعه‌ی يهودی و بعداً کنگره‌ی صهيونيسم بود. اين مسأله به محض اين‌که برنامه‌ی تئودور هرتسل در کنگره‌ی بازل سوییس در سال ۱۸۹۷ طرح و در سال‌های بعد اجرا می‌شود، دگرديسی‌اش را آغاز می‌کند. قرار است که تشکيل دولت صهيونيستی، پاسخ به مسأله‌ی يهود باشد. دولت صهيونيستی تشکيل می‌شود اما مسأله حل نمی‌شود. امنيت و آسايش و آرامش به قوم يهود (قوم يهودی که تشکيل دولت صهیونيستی را پاسخ مسأله‌ی خود می‌ديدند) بر نمی‌گردد. حاکمان دولت اسراییل به جای بازنگری در اصل مسأله و سنجش دوباره‌ی پاسخ خطایی که به سؤال داده بودند، صورت مسأله را پاک کردند و آن را تقلیل دادند به مسأله‌ی فلسطين. ديگر اين فلسطینی‌ها بودند که سد راه امنيت و آسايش و آرامش قوم يهود شده‌اند. و ماجرا اين شد که:‌انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی. در هيچ مقطعی از تاریخ دولت اسرايیل، در هیچ نزاع و بحرانی، عطف عنانی به اصل مسأله و انحراف و قلب شدن آن نشده است به اين دليل ساده که ناگهان کل مشروعيت دولتی را که آزادی‌اش را به بهای سلب آزادی و آواره کردن ديگری جسته بود و بقای «خود» را در فنای «ديگری» ديده بود و می‌‌بيند، زير سؤال می‌رود. اين پرسش تاريخی و اگزيستانسيل دولت اسرايیل است. هر مسأله‌ی دیگری در اسرايیل گره خورده است به اين سؤال کليدی. پدید آمدن چيزی به اسم «مسأله‌ی فلسطين» در سال ۱۹۴۸ نيست؛ به ماجرای به قدرت رسيدن رايش سوم هم ربطی ندارد، هر چند حوادث آلمان سهمی در سرعت بخشیدن به مهاجرت يهودیان به آلمان داشت. به شکل‌گیری سازمان آزادی‌بخش فلسطين در نیمه‌ی دهه‌ی ۱۹۶۰ هم مربوط نيست. به مقاومت حماس و حزب‌الله و حمايت ايران هم باز نمی‌گردد (بديهی است که مسأله‌ی فلسطين پيش از انقلاب اسلامی در ايران هم وجود داشت). دگرديسی مسأله‌ی يهود به مسأله‌ی فلسطين، از لحاظ تاريخی پیوند وثیقی دارد با برنامه‌ی بازل در سال ۱۸۹۷.

تا زمانی که پاسخ درست و مناسبی به این مسأله داده نشود و اين مسير مخرب و خودويرانگر سياست اسرايیل (که حتی در رئال‌پلتيک هم به سود اسراييل نيست)‌ متوقف نشود و بنای ديگری‌ستيزی، تبعيض و اهريمن ساختن از ديگری برچيده نشود، هر سکون و آرامشی در اين دریای توفانی موقت است و بار ديگر به اندک بهانه‌ای آتش خشم و خون‌ريزی برافروخته می‌شود که نتيجه‌اش مانند هميشه از پيش معلوم است: تجاوز، تهاجم، قتل، نبرد نابرابر، مظلوم‌نمايی اسرايیل،‌ فرافکنی، بهانه‌جویی و دست آخر گروگان گرفتن کل جامعه‌ی بين‌المللی با رتوريک سامی‌ستيزی يا دفاع از خود. [مصاحبه‌ی ايلان پاپه با هارد تاک يک نمونه‌ی خوب از پرداختن به اصل مسأله است]./

اما حماس. از منظر سياسی و نظری، حماس هيچ تفاوتی با سایر جنبش‌های آزادی‌خواه و مبارز ديگری جهان ندارد. تمام رهبران سياسی که زمانی مشی نظامی یا رفتار خشن اسلوب کارشان بوده است (از کنگره‌ی ملی آفریقا بگیريد تا جومو کنیاتای در کنيا، ارتش آزادی‌خواه ایرلند و نمونه‌های متعدد ديگر) تنها وقتی اين مشی را کنار گذاشته‌اند که وارد جريان سياست شده‌اند. سياست تنها با نفی و مهار خشونت آغاز می‌شود ولی رابطه‌ی خشونت و سياست دوسويه است. هر گروهی که ناگزیر به استمرار توسل به خشونت باشد، هرگز نخواهد توانست وارد جريان سياست‌ورزی و کار ديپلماتيک شود. اين فرصت چند بار برای حماس در پروسه‌ای دموکراتيک پيش آمده است و هر بار اسرايیل بنيان اين عبور و گذار از خشونت به سیاست را برای حماس غيرممکن کرده است. مسأله‌ی امروز و ديروز غزه و فلسطين، مسأله‌ی کفايت و کارآمدی حماس، دولت خودگردان يا جنبش آزادی‌بخش فلسطين نيست. کفايت و کارآمدی آن‌ها تنها زمانی معنی‌دار است که اولين شرط کارکرد متعارف و معقول سیاسی برای‌شان مهیا باشد نه اين‌که مدام در شرايط اضطراری و استثنايی محصول تجاوز، تهاجم و اشغال زندگی کنند. حماس خوب باشد يا بد، قصور کرده باشد يا نکرده باشد، موشک‌پرانی بکند يا نکند، ام المسأله اسرايیل است. برای از بین بردن افراط و خشونت بايد ريشه‌ی بروز خشونت را خشکاند و گرنه با از ميان رفتن اين حماس بی‌شک حماس ديگری از جای ديگری خواهد روييد مگر پاسخی درخور به اصل مسأله داده شود (مسأله‌ی تقلیل و تحويل مسأله‌ی یهود به مسأله‌ی فلسطين؛ مسأله‌ی اشغالگری).

تا زمانی که خون اسرايیلی از خون فلسطینی رنگين‌تر باشد، تا زمانی که کودک فلسطينی را بتوان به آسانی و فجيع‌ترين شکلی به خاک و خون کشيد ولی به سرباز اسرایيلی نتوان نازک‌تر از گل گفت؛ تا زمانی که حملات اسرايیل با پيشرفته‌ترين تجهيزات و خشن‌ترين شکلی، با نقض تمام هنجارهای متعارف حقوق بين‌المللی انجام شود و نام‌اش دفاع از خود باشد ولی مقاومت سمج و مصرانه‌ی طرف فلسطينی يا لبنانی (حماس باشد يا حزب‌الله) نام‌اش تروريسم باشد، اين قصه هم‌چنان ادامه خواهد داشت. پاسخ اين بحران در يک کلمه‌ی پنج حرفی ساده است: عدالت. تا زمانی که عدالت برقرار نباشد و اسرايیل را نتوان با همان منطقی محکوم کرد که حماس را، حماس اگر اژدها هم باشد محکوم‌شدنی نيست به حکم عقل و به حکم عدل. تيغ نقد سياست، سياست‌ورزان و فعالان سياسی منتقد حماس، تنها وقتی که به عيوب حماس می‌رسد تيز می‌شود و در مقابل اسرايیل به دادن شعارهای تکرار اکتفا می‌کنند که در عمل کمترين تغيير و تفاوتی در مشی دولت صهيونيستی ايجاد نمی‌کند (در حالی که اين حمله به حماس و مقدس دانستن خصومت‌ورزی با حماس و هر مبارز فلسطينی، تنها کار شعار را نمی‌کند بلکه در عمل آن‌ها را فلج و فشل می‌کند به اين دليل ساده که توازنی در دو طرف وجود ندارد؛ جنگ از هر حيثی نابرابر است هم از حيث تدارکات و هم از حيث پوشش رسانه‌ای).

در ماجرای غزه، اين‌که حماس يا نيروهای سياسی فلسطينی خوب‌اند‌ يا بد، کارآمدند يا ناکارآمد، خودخواه‌اند يا نه، شبه مسأله است و بس. گمان می‌کنم اين روزها به قدر کافی تباهی ادعای سپر انسانی ساختن از مردم به دست حماس نشان داده شده است (و عالم و آدم می‌دانند که غزه منطقه‌ای پرتراکم است که بخواهی يا نخواهی همه به طور طبیعی سپر انسانی هستند و هيچ کس هيچ اختياری ندارد برای تغيیر اين وضع مگر به اشغال بلافاصله پايان داده شود).

در اين روزها، بسيار با صورت مبتذل و بی‌مزه‌ی مغالطه‌ی «است و بايد» برخورد می‌کنيم:‌ اسراييل می‌تواند، قدرت‌اش را دارد پس حماس بايد از سر راه‌اش کنار برود تا باعث بالا رفتن تلفات نشود. به عبارت ديگر، اگر طرف متجاوز قدرت‌مند بود، بايد سرت را بيندازی پايین و به تجاوز تن بدهی يا از آن لذت ببری. اين استدلال کمابيش استدلال همان کسانی است که می‌گويند اگر به زنی تجاوز شد، مشکل از خودش بوده است که جوری لباس پوشيده که باعث تحريک مردان شده است. هيچ کس ترديدی ندارد که اسرايیل پيشرفته‌ترين ارتش منطقه را دارد. هيچ کس در قساوت قلب و خشونت محض و بی‌منطق اسرايیل ترديدی ندارد. اما از اين «است» نتيجه نمی‌‌شود که «بايد» به وضع موجود تن داد. تقليل دادن سياست به قدرت، يعنی بازگشت به يک نگاه سطحی و عامه‌پسند از سياست که تئوريسين‌های سياست رئال‌پلتيک هم قايل به آن نيستند. از دل همين سطحی‌نگری و ابتذال نظری است که حق در برابر قدرت هميشه مغلوب است (و لابد باید مغلوب باشد). کسانی که به حماس توصيه می‌کنند دست از مقاومت بکشد تا خون از دماغ کسی در غزه نيايد توجه ندارند که حماس باشد يا نباشد باز هم مردم کشته خواهند شد (و هيچ تضمينی هم وجود ندارد که شماره بيشتر باشد يا کمتر؛ برای وقوع جنايت کشته شدن يک نفر هم کافی است). کسانی که حماس را در کانون نزاع قرار می‌دهند و سهم پررنگ و اصيل اسرايیل را در ماجرا به دفاع از خود يا پاسخ به تعرض حماس فرو می‌کاهند، مرگ و کشته شدن انسان‌ها برای‌شان آمار و عدد و رقم است: کشته شدن يک نفر بهتر است از کشته شدن دو نفر؛ مرگ يک کودک بهتر است از مرگ صد کودک. با همين منطق است که لابد سوزانده شدن يک فلسطينی بهتر است از قتل سه نوجوان يهودی (شوخی نیست عين واقعيت است؛ رسانه‌های اسرايیل و سياست رسمی اسرايیل را ببينيد که به صراحت همين را به ما می‌گويند. اين‌ مقاله‌ی یوری آونری را ببينيد). یعنی دوباره باز می‌گردیم به همان مسأله‌ی عدالت. جان اسرايیلی عزیزتر است از جان فلسطينی. اين جمله‌ای است که بارها و بارها به صراحت از زبان اسرايیل می‌شنويم. نبايد با اين سياست رسمی از طرف آواره، اشغال‌شده، تحت ستم و محاصره توقع مهربانی و صلح و همزیستی داشت.

اما حيرت‌آورترين چيزی که اين روزها می‌بينم همانا تکرار هزارباره‌ی ماجرايی است که نام‌اش را «سندرم جمهوری اسلامی» گذاشته‌ام. کسانی که اين روزها بی‌محابا به حماس حمله‌ور می‌شوند و فقط در حد تعارف و تکرار شعارهای رايج رسانه‌ای اسراييل را متجاوز و ناقض حقوق بشر و قوانين بين‌المللی می‌نامند – که اگر هم حرفی از آن به ميان نمی‌آوردند هيچ تفاوتی در موضع‌شان ايجاد نمی‌شد، با انداختن بار اصلی مسؤوليت به گردن حماس در واقع بخشی مهم از چرخه‌ی بازتوليد تبعيض و بی‌عدالتی هستند. طرفه آن است که کسانی که آگاهانه يا ناخودآگاه در نقد اسرايیل منفعل‌اند و در تاختن به حماس زبان‌شان ذوالفقار مرتضی علی می‌شود، خودشان، چه در داخل و چه در خارج،‌ قربانی همين تبعيض، همين بی‌عدالتی و همين ظلمی هستند که اسرايیل در حق مردم فلسطين روا داشته است. همان‌طور که اسراييل فلسطينی‌ها را از حقوق اوليه و انسانی‌شان محروم کرده و آواره‌شان کرده است و هستی‌شان را به اشغال در آورده، شماری از همين طايفه‌ی اخيرالذکر وضع مشابهی دارند:‌ آن‌ها هم قربانی تبعيض، تعدی و ظلم جمهوری اسلامی بوده‌اند ولی گويی منطق مبارزه با ظلم را در اين‌جا فراموش می‌کنند – احتمالا به خاطر همين «سندروم جمهوری اسلامی» يعنی هر چيزی که دشمن من بگويد حتماً بايد خلاف‌اش فکر کرد و خلاف‌اش عمل کرد.

پاسخ مسأله‌ی غزه، بازگشت به عدالت است و پايان دادن فوری و بی‌قيد و شرط به اشغال و محاصره و تبعيض. چرا پايان دادن به ظلم و بازگشت به عدالت، انصاف و پرهیز از تبعیض برای اسرايیل اين‌قدر سخت است؟

۲۱

هزارتوی جهانی شدن، اسراييل و معضلات اخلاقی

«از استارباکس نبايد خريد کرد، چون صاحب‌اش يهودی صهيونيست است و پول‌اش به جيب اسراييل می‌رود.» شايد اين جمله یا جملات مشابه‌اش را، شايد حتی با تغيير نام فروشگاه، بسيار شنيده باشيد به ویژه اگر مسلمان باشيد و ساکن يکی از کشورهای غربی. اخيراً هم در ايران به ويژه در بحران اخير غزه، شعارهایی داده می‌شود با اين مضمون که کسانی که محصولات نستله، نسکافه، کيت‌کت و غيره (غيره‌ی مربوط و مشابه) را مصرف می‌کنند، در هولوکاست مردم غزه سهيم هستند.

پیش از اين‌که نظرم را صريح بنويسم بايد چند نکته را روشن کرد تا اصل مطلب به گروگان نرود. نخست اين‌که دولت اسراييل، دولتی است که در ضايع کردن حقوق بشر و زير پا نهادن اصول اخلاقی و قوانين بين‌المللی شهره است. جنايتی هم که در فلسطين مرتکب می‌شود، جنايت امروز نيست. چندين دهه‌ی متمادی است که اسراييل به اين شيوه ادامه می‌دهد. افکار عمومی انديشمندانِ دردمندِ جهان هم عمدتاً با خون‌ريزی اسراييل به قوت مخالف است. و اين‌ها نظر من نيز هست. اين را به صراحت نوشتم تا ساده‌دلان يا فرصت‌طلبان، نقد صريحِ من را از مبانی ادعايی که به نظرم نادقیق و عاطفی است، به چیز ديگری تقليل نداده و تحريف نکنند.

برگرديم به ادعای بالا. می‌توان به فهرست فوق اسامی فراوانی را افزود: کی‌اف‌سی، مک‌دونالد، پپسی، کوکا کولا، مارکس و اسپنسر، فانتا، تيمبرلند، نوکيا، اينتل (کسی اگر نام ديگری می‌شناسد که برچسب بالا را خورده است بیفزايد؛ اين را هم خودم بيفزايم که شرکتی مثل «هاليبرتون» وضع‌اش تفاوت زیادی دارد با اين‌ها). در استدلال بالا خدشه‌های فراوانی هست (صرف‌نظر از عملی بودن يا نبودن آن‌ها). نخست اين‌که بايد به صراحت و روشنی نشان داد که بخشی يا تمام درآمد حاصل از اين شرکت‌ها و فروشگاه‌ها به جيب «دولت اسراييل» و سياست‌های غاصبانه و ضدبشری آن واريز می‌شود. چنين کاری اگر محال نباشد بسيار دشوار خواهد بود. تازه فرض را بايد بر اين گذاشت که دقيقاً اين ادعا درست است: يعنی تمام يا بخشی از درآمد اين فروشگاه‌ها به جيب «دولت اسراييل» و «برنامه‌های غاصبانه و ضدبشری‌اش» ريخته می‌شود. بنای این ادعا و اين ظاهراً حکم و تکليف اين است: نبايد در ظلم معاونت کرد. اين که نبايد در ظلم معاونت کرد، اصلی است اخلاقی که من به جد با آن موافق هستم. اما چطور می‌شود در ظلم معاونت نکرد و اساساً اين دايره‌ی پرهيز از معاونت در ظلم را چقدر می‌توان بزرگ يا کوچک کرد؟

نمی‌شود بگوييم ما در اروپا به اين اصل وفادار و ملتزم باقی می‌‌مانيم و در ايران ديگر لازم نيست نگران آن باشيم. نمی‌شود گفت تا سی ساله‌گی به آن پای‌بند هستيم و بعد دیگر تکليف ساقط می‌شود. اصل اخلاقی، اصل اخلاقی باقی می‌ماند در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها، مگر اين‌که بدانيم دايره‌ی نفوذ و تأثير اين اصل اخلاقی تا کجاست؟ جمله‌ی بالا را البته بدون حواشی و زوايدش هم می‌توان فهميد. جمله‌ی بالا، یک بيانيه‌ی سياسی است. مضمون اين بيانيه‌ی سياسی هم این است که: رفتار دولت اسراييل نامشروع و غير اخلاقی است و من به هر نحوی که بتوانم اعتراض‌ام را بيان می‌کنم. اما گاهی اوقات ما در بيان يک اعتراض، به سادگی ممکن است اصول ابتدايی منطق را هم زير پا بگذاريم.

امشب داشتم برای دوستی توضيح می‌دادم که بسياری از فروشگاه‌هايی که از آن‌ها نام برده می‌شود، فروشگاه‌هايی زنجيره‌ای هستند که از منطق جهانی‌سازی (گلوباليزاسيون، يا به تعبير داريوش آشوری، «کره‌گير شدن») پیروی می‌کنند. و اين نوع فروشگاه‌ها هم در دل نظام‌های سرمايه‌داری رشد کرده‌اند و با منطق اقتصاد آزاد بالیده‌اند. يعنی قضيه، در حقیقت قضیه‌ی اسراييل نيست. قضيه، مشروعيت اقتصاد بازار آزاد و سرمايه‌داری است. نزاع يک نزاع ايدئولوژیک و دگماتيک پيچيده‌تر و کهن‌تر است که امروز به سادگی شکل خريد نکردن از استارباکس را به خود گرفته است. ظرايف ديگری هم هست که سستی آن ادعای بالا را می‌تواند نشان دهد. بسياری از اين فروشگاه‌های زنجيره‌ای کارشان اعطای مجوز و نمايندگی است (franchise)؛‌ يعنی يک فرد می‌تواند اين نمايندگی را مثلاً از مک‌دونالد بخرد و شروع کند به کسب و کار. اين کسب‌وکار می‌تواند در انگليس باشد، يا فرانسه‌،‌ يا آلمان. خريدار امتياز هم می‌تواند ايرانی باشد يا غير ايرانی؛ مسلمان باشد يا مسيحی يا يهودی يا لاييک. اصل ماجرا پول است و اقتصاد. «باقی بهانه است و دغل». يک نمونه‌ی دیگر از این فروشگاه‌ها، فروشگاه اغذيه‌ی «ساب‌وی» است (و بله، ساب‌وی حلال هم داريم؛ مثل «ناندوز»ِ حلال و غيره). فرض کنید در لندن، هزار فروشگاه مک‌دونالد (يا برگر کينگ يا کی‌اف‌سی) وجود داشته باشند. صاحبان اين فروشگاه‌ها افراد مختلفی هستند (از جمله مسلمانان بسيار زيادی که من شخصاً بعضی از آن‌ها را می‌شناسم). اولين رخنه‌ی ادعای بالا همين است که به جمعی مسلمان به سادگی، در غوغای رسانه‌ها و در آشوب حملات اسراييل و جو عاطفی و احساسی به حقی که عليه اسراييل به پا شده است، افترا زده می‌شود. يعنی تحت لوا و پوشش يک عمل ظاهراً اخلاقی، اولاً مرتکب مغالطه‌های منطقی متعدد می‌شويم، و احياناً بدون انديشيدن به جوانب سخن، مرتکب خطاهای اخلاقی ديگری هم می‌شويم که بر ما پوشيده هستند.

دقت کنيد که اصل اخلاقی به جای خود بر قرار است. معاونت در ظلم بد است. اگر هزاران نفر در ظلم معاونت کنند، هيچ توجيه اخلاقی برای معاونت نفر هزار و يکم نمی‌شود. اما در موارد خاص، بايد کسی بتواند به دقت و روشنی نشان بدهد که فلان فروشگاه، درآمدش به روشنی و دقت به جيب ارتش اسراييل می‌رود. بعيد است که ناظران هوشمند از دقت به اين نکته غفلت کنند که هيچ ارتشی در جهان، اگر از يک فروشگاه يا بنگاه اقتصادی در هر جای ديگر دنيا کمک بگيرد، هرگز اسناد و مدارک‌اش را رو نمی‌کند تا دچار مشکلات حقوقی بعدی شود. این امر به ويژه برای کشوری مثل اسرايیل که بحران‌های خاص خود را دارد، مهم‌تر است. منطق بقا و قوانين جهانی حکم می‌کند که حتی در صورت صحت اين ادعا، طرفين ماجرا هميشه خود را در مقام انکار بنيادين عمل قرار دهند و خود را در مظان اتهام قرار ندهند. خلاصه‌ی سخن من اين است که جز با تفسيرهای موسع و برداشت‌های کلی و تعميم‌ دادن‌های نادقیق و احساسی و عاطفی، نمی‌توان چنان احکامی را به اين غلظت و شدت صادر کرد.

لذا، اصل آن سخن بيانيه‌ای است سياسی. مسأله اين است که من و شما،‌ آيا مخالف استمرار ظلم و ستم اسراييل هستيم يا نه؟ و آيا راهی عملی و شدنی برای اتمام آن‌ همه جنايت سراغ داريم يا نه؟ اين شيوه‌ها و بيانيه‌ها تنها کمکی که می‌کند به فرسايش روحی، عاطفی، معيشتی و بعضاً اخلاقی ماست و تا به حال نتوانسته است هيچ ضربه‌ای به اسراييل بزند چه بسا به همين دليل روشن که هيچ سرنخ قطعی و قابل اثباتی که نشان بدهد آن فروشگاه‌ها در خدمت دولت و ارتش اسراييل هستند وجود نداشته است. دولت اسراييل سياست‌های وحشيانه و ضدبشری فراوانی دارد و با وقاحت تمام هم آن‌ها را پی می‌گيرد. منابع مالی و اقتصادی دولت اسراييل هم در گرو، رستوران‌های مک‌دونالد يا کی‌اف‌سی نيست. ملت‌های مسلمان به قدر کافی در جهان تحريم می‌بينند. تحريم‌های خودساخته و خودخواسته، آن هم تحريم‌هايی که مبنای عقلی و شواهد و مستندات محکمی ندارند، نه تنها به حل مسأله کمک نمی‌کند که کار را هم بر ما دشوارتر می‌کند. بيانيه‌های سياسی نه تکليف معيشتی می‌شوند و نه لزوماً منطقی يا اخلاقی هستند. بيانيه‌های سياسی تابع منطق قدرت هستند (دقت بفرماييد که هميشه هر چه قدرت بگويد نادرست يا غير اخلاقی هم نیست، ولو آن قدرت، دولت جمهوری اسلامی يا دولت اسراييل باشد).

می‌شود البته در آن‌چه من نوشتم خدشه کرد يا استدلال‌ها را به چالش گرفت. اما ناديده گرفتن مناسبت اقتصادی و سياسی کشورهای جهان و ناگهان دنیا را تنها در دو جبهه‌ی حق و باطل خلاصه کردن، تنها ما را به نتايج نادقيق و بعضاً نادرست می‌رساند، هر چند ظاهراً نيت‌مان خيلی هم اخلاقی و انسانی باشد. دولت اسراييل غاصب و جنايت‌کار است. در ظلم و ستم هم نبايد معاونت کرد. اما راه‌اش اين تحريم‌های عاطفی  و خودزنی‌های احساسی نيست. درست است که اسراييل ظالم و غاصب است. درست است که اسراييل حقوق بشر را زير پا می‌گذارد و بسياری از غير مسلمان‌ها و کشورهای غربی هم بدان معترف و معترض هستند. اما اين‌ها دليل نمی‌شود که تا به گوش‌مان خورد که فرد «الف» يا شرکت «ب» با اسراييل منافع مشترک دارد يا به آن کمک می‌کند، به سادگی و بدون تحقيق و تفحص تنها به اقتضای مخالفت‌مان با اسراييل، عقل را عجالتاً بفرستیم مرخصی تا لگدی هم به اسراييل وحشی و غاصب زده باشيم.

نکات حاشيه‌ای بسياری می‌توان بر اين‌ها افزود که اگر گفت‌وگويی پا بگيرد، در فرصت مقتضی خواهم نوشت. برای من توجه به سويه‌های اخلاقی ماجرا بسيار مهم است. و مهم‌تر از آن فرو نيفتادن به دام شعارزدگی و اخلاقيات مصرفی و پلاکاردی است.
مرتبط: «گاهی مصلحت ايجاب می‌کند که در «هولوکاست غزه» شرکت کنيم.» از کمانگير.

پ. ن. ديدم که حسين قاضيان هم در وبلاگ‌اش به این مطلب کمانگير لینک داده است و بالای‌اش جمله‌ای نوشته کوتاه، صريح، روشنگر و دردناک: «با بيسکويت نخوردن، چه‌گوارا نمی‌شويم».

پ. ن. ۲. این بيانیه‌ی استارباکس را در سايت رسمی خودشان ببينيد. گويا تمام این موارد اتهامی را رسماً تکذيب کرده است. و العلم عند الله.

۱۶

زخمِ غزه تازه نيست

گمان نکنم هيچ انسان منصفی که اندک ذره‌ای دردِ اخلاق و انسانيت داشته باشد بتواند نسبت به فاجعه‌ای که در غزه اتفاق می‌افتد – و فاجعه‌ای که سال‌هاست در فلسطين نهادينه شده است – بی‌تفاوت باشد و هيچ موضعی نگيرد. حسابِ دو موضع افراطی له يا علیه اسراييل را که کنار بگذاريم، بعضی مواضعِ انسان‌دوستانه‌ی چه بسا اهل اعتزال هم هستند که به سادگی می‌گويند: «خون‌ريزی بس». اما مسأله واقعاً به این سادگی نيست.

نديدنِ تاريخِ اين درگيری‌ها و ريشه‌های اين خشونت‌ها، تنها به کار پاک کردنِ حساسيت‌های اخلاقی و انسانی می‌آيد. و به گواهیِ آشکارِ تاريخ، اسراييل، سال‌های درازی است که در خشونت‌ورزی زبان‌زد است. فرق خشونتِ اسراييل و خشونت حماس چی‌ست؟ اولی را يک دولتِ استقرار يافته مرتکب می‌شود و دومی را یک گروه چريکی مخالفِ آن دولت يا حاکميتِ‌ سياسی. بر چه مبنايی می‌توان گفت که خشونتِ دولتی موجه است و خشونتِ غيردولتی ناموجه؟ اتفاقاً خشونتِ سازمان‌يافته و دولتی، خشونتی بسيار هول‌ناک‌تر است. خشونت دولتی نه تنها قدرت و تأثيرش بيشتر است، بلکه بعد از ارتکاب دولت يا نظامِ سياسی آلوده‌دامن به سادگی می‌تواند تمام نشانه‌ها را پاک کند و همه‌ی اقدامات‌اش را توجيه کند. چنين کاری برای طرفِ‌ مقابلی که در اقليت واقع است به اين سادگی اتفاق نمی‌افتد. تاريخ را قدرت‌مندان می‌توانند دست‌کاری کنند و بازنويسی. تاريخ شايد در ذهن انديشمندان و اهل اخلاق و دردمندانِ بيدار تحريف نشود. اما اين تاریخ جايی نوشته می‌شود. اسراييل با حملاتِ مکررش و بيانيه‌های‌اش دارد تاريخ را از نو می‌نويسد؛ به سودِ خود و منافعِ قدرت‌اش.

فکر می‌کنم مغالطه‌ی پناه گرفتن حماس ميان غيرنظاميان به قدر کافی رسوا شده است. پاسخ اين سؤال را می‌توان با نگاهی به نقشه‌ی غزه در گوگل هم يافت. در منطقه‌ای تا آن حد پرازدحام و فشرده که جای سوزن انداختن در آن نيست (در مقايسه با منطقه‌ی سرسبز و مزارعی که دقيقاً ديوار به ديوار همين منطقه در داخل مرز اسراييل واقع‌اند)، هر نيروی نظامی و چريکی هر جايی که برود و باشد، ناگزير ميانِ مردم خواهد بود. اگر جای اسراييل و حماس عوض می‌شد، وضع برای آن‌ها هم همين بود. اسراييل اين را به خوبی می‌داند و هنوز هم از اين مغالطه در بيانيه‌های‌اش استفاده می‌کند.

وضعِ غزه تازه نيست. حمله‌ی اسراييل به غزه در اين يکی دو هفته‌ی اخير رخ نداده است. اسراييل ماه‌هاست که به غزه به خشونت‌بارترين وجهی حمله می‌کند و صدايی از احدی بلند نمی‌شود. ربودن امنيت، آسايش و رفاه مردم تنها با حمله‌ی نظامی رخ نمی‌دهد. حمله‌ی نظامی آخرين مرحله است. تيرِ خلاص است. اسراييل مدت‌هاست که تحت پوششِ مبارزه با حماس و تروريسم، راهِ رسيدن دارو، غذا و کمک‌های انسانی را به منطقه مسدود کرده است. درست در زمانی که حماس وارد روند عملِ سياسی و انتخابات می‌شود، راهِ رسيدن کمک‌های اقتصادی به غزه مسدود می‌شود. اسراييل مدت‌هاست شاهرگ زندگی اجتماعی، اقتصادی و بشری مردمان غزه – و همچنين سياست‌مداران و چريک‌های‌اش – را هدف قرار داده بود. سياست‌مداران جهانی،‌ به درستی می‌گويند که حماس با ختمِ آتش‌بس مسببِ آغاز درگيری‌ها بوده است. اما هيچ کس تاريخ‌اش را می‌پرسد؟ نه می‌توان حماس را تطهير کرد و نه بايد گفت که هر که با حماس است، قديس است. اما نکته ساده است: ختمِ آتش‌بس چيزی بوده است که اسراييل قدم به قدم به سوی آن رفته است و طرفِ مقابل را تحريک کرده است.  نمی‌توان با کسی صلح کرد، در شرايطی دشوار که ابتداييات زندگی سالم و ساده‌ی انسانی را از او ربوده باشی و مرتب با استمرار وضعيت او را تحريک کند و سپس انتظارِ استمرار صلح داشته باشی.

هم‌اکنون سياست‌مداران در شورای امنيت سازمان ملل تلاش می‌کنند به قطع‌نامه‌ای برای آتش‌بس فوری برسند. اسراييل از لحظه به لحظه‌ی اين فرصت برای ادامه‌ی خون‌ريزی استفاده خواهد کرد. يکی از چیزهايی که اسراييل تشخيص نمی‌دهد يا اگر تشخيص می‌دهد حاضر به اذعان به آن نيست اين است: حماس، فقط يک گروهِ نظامی يا تروريستی نيست. جمعيت غزه هم جمعيتی متکثر با عقايد بسيار متنوع نيست. جمعيت غزه، عضو حماس يا غير عضو حماس، همه دردِ مشترکی دارند. اسراييل راه غذا و دارو، برق و سوختِ همه‌ی آن‌ها را مسدود کرده است؛ اسراييل رفاهِ همگی را بدون هيچ تبعيضی ربوده است. شايد تا جايی بتوان به اين مردم فشار آورد که برای به زانو در آوردنِ حماس، شما هم تحت فشاريد. آن‌ها که رفتند،‌ شما هم آسوده خواهيد شد. همه می‌دانيم که اگر آن حماس هم برود، حماس تازه‌ای و مقاومتِ تازه‌ای می‌رويد. قربانی مردم هستند؛‌ بهانه امروز حماس است، فردا فتح و پس‌فردا حزب‌الله (ايران را هم که هميشه با فهرست اضافه می‌کنند). اصلِ مسأله حل‌ناشده باقی می‌ماند. تمام تلاش‌ها برای پاک کردنِ صورتِ مسأله است. کارنامه‌ی اسراييل و حماس را بايد با هم مقايسه کرد و تاریخِ هر دو را ديد. يک‌طرفه به قاضی رفتن و نديدنِ تفاوت ۴ نفر کشته‌ی اسراييلی و ۴۰۰ نفر کشته‌ی فلسطينی – و برجسته نکردنِ آن – آغاز زوالِ حساسيت‌های اخلاقی ماست.

پ. ن. جالب است که محمود عباس که اکنون در سازمان ملل سخن گفت، خوب می‌داند که حماس عليه دولت‌اش کودتا کرده است (پيروزی حماس در انتخابات به جای خود؛ اين موفقيت را نبايد با بقيه‌ی وضعيت‌ها خلط کرد). اما عباس، اندک‌ ذره‌ای از حقوق هم‌وطنان‌اش کوتاه نيامد و از این فرصت برای تسويه‌حسابِ سياسی با حماس استفاده نکرد. يکی از مغالطه‌های ديگر در اين بحران اين است: مقابل قرار دادن حماس و فتح. دفع‌الوقتی ديگر برای سرپوش نهادن برای ادامه‌ی خون‌ريزی.

پ. ن. ۲. توضیح می‌دهم: اين نوشته فقط دعوای اخلاقی بر سر قضيه‌ی غزه نيست. هدف‌اش هم کم‌رنگ کردنِ نقش حماس نيست. اتفاقاً نقش هر کدام از طرفين درگير بايد به خوبی روشن شود. روان‌شناسی حماس و روان‌شناسی اسراييل را بايد خوب دانست. هر کدام به دلايلی این کارها را می‌کنند. حتی اگر تمام نسبت‌هايی را هم که به حماس می‌دهند درست باشد، باز هم وضعيت ناموجه است. دولت اسراييل یک ملت را چند پاره کرده است. اين کار پيامد دارد. هزینه دارد. زخمی است که به اين زودی التيام پيدا نمی‌کند. بحث من فقط نامشروع بودن اخلاقی خود جنگ نبود. بحث من برجسته‌ کردن غير اخلاقی بودن و ناموجه بودنِ رتوريک وقيح اسرايیلی‌هاست. برجسته کردن يک چیز، به معنای ناديده گرفتن چيزهای ديگر نيست.

۴

مونيخ، اسرايیل و دموکراسی!

می‌خواستم از واقعه‌ی مبهوت کننده‌ی ديشب بنويسم و اين‌که چطور می‌شود در يک کشور مدرن و متمدن، امنيت و آسايش آدمی به همين سادگی بازيچه‌ی هوس‌های چند نوجوان افسار گسيخته شود. عجالتاً تا نتيجه‌ی تحقيقات پليس روشن شود و حاصل کار را ببينم، اين را رها می‌کنم و باز می‌گردم به موضوعی که چند شب پيش می‌خواستم درباره‌اش بنويسم.

رويدادهای اخير فلسطين، پيروزی حماس در انتخابات و اتفاقاتی که در اسراييل رخ داده است – از جمله اغمای شارون و جنازه‌ی متحرک او – همه و همه دنيايی پرسش ايجاد می‌کند. دو روز پيش فيلم تازه‌ی اسپيلبرگ – مونيخ – در لندن اکران شد (اين نقد جانانه را هم در اپن‌دموکراسی ببينيد) و شب قبل‌اش تلويزيون مستندی پخش کرد درباره‌ی جريانات المپيک مونيخ و کشته شدن ورزشکاران اسرايیلی. اين مستند با تکيه بر شواهدی دقيق و مصاحبه‌هايی که با بازماندگان ورزشکاران مقتول اسراييلی، رؤسای سابق موساد و مأموران امنيتی درگير در انتقام‌جويی‌های بعدی موساد انجام شده، تهيه شده بود. جالب‌تر اين‌که مصاحبه‌ای با ايهود باراک نخست وزير سابق اسراييل داشت که به عنوان کماندو در يکی از عمليات‌های تروريستی موساد در بيروت شرکت کرده بود. موساد، به دستور مستقيم نخست وزیر وقت اسراييل گلدماير، برنامه‌ی دقيقی را برای کين‌خواهی و قتل فعالان جنبش فلسطينی به بهانه‌ی قتل ورزشکاران در مونيخ تدارک می‌بيند. نکته‌ی جالب اين مستند اين بود که کسی که رسماً نخست وزير يک کشور بوده است،‌ می‌آيد و با افتخار داستانی را تعريف می‌کند که در عرف بين‌المللی تروريسم شناخته می‌شود و طرفه آن است که دامن‌آلوده‌ی خونخواری مثل دولت اسراييل، ديگران را – هر کسی می‌خواهد باشد – متهم به تروريسم می‌کند (اين مقاله ويکی‌پيديا را درباره‌ی باراک ببينيد که در بخش خدمات نظامی او به شرکت او در عمليات بيروت در لباس يک زن اشاره دارد). توصيف دقيق اين عمليات را در اين‌جا بخوانيد: عمليات خشم خدا.

به هيچ رو بحث بر سر رسميت – يا عدم رسميت – دولت اسراييل يا خود يهودی‌ها ندارم. عرف بين‌المللی درباره‌ی جايگاه سياسی يک دولت و مرزبندی‌های سياسی آن، هر چه باشد، بر اساس قوانين بين‌المللی و منشور سازمان ملل بحثی ديگر است.  اما بحث اصلی بر سر سياست دوگانه‌ی رفتار آمريکا با اسراييل و فلسطين و ايران است. آمريکا تا جايی که پای منافع‌اش در ميان باشد، از حامی و متحدش، يعنی اسراييل رسماً حمايت می‌کند. يعنی که «هر چه آن خسرو کند، شيرين کند» اگر همان کار را ايران يا عرفات انجام دهد، تروريسمی است که بايد در اسرع وقت سرکوب شود. اين‌ها که می‌گويم مطلقاً توجيه رفتار خشونت آميز هيچ گروه مقابل اسراييل نيست، ولی تا زمانی که حمايت يک‌جانبه از خشونت‌طلبی اسراييل شود، بازی بر همين منوال می‌چرخد و خشونت ادامه پيدا می‌کند. قتل و خشونت کار هر گروهی باشد، چه اسلامی، چه مسيحی و چه يهودی مذموم و محکوم است. قتل کار فرد است. پشتوانه ايدئولوژيک به آن دادن فقط توجيه رفتاری غير انسانی است. اما در ناصيه‌ی اسراييل نشانی از رفتاری انسانی نيست. انسان‌هايی که شهروندان اسراييل هستند، چه بسا چنان نباشند، اما نبض اين خشونت‌ها در دست دولتی است که رسماً پشتيبان تروريسمی است، که البته هيچ کس علناً زبان به انتقاد از آن نمی‌گشايد.

فکر می‌کنم به جای طرح مسايل جنجالی و دردسر آفرين مثل بحث هولوکاست که هيچ نفعی برای ما ندارد، می‌توان به صراحت به موضوعاتی اشاره کرد و بر آن‌ها انگشت نهاد که دامن اسراييل در آن‌ها آلوده است و خود نيز به آن اعتراف صريح داد. چرا بايد بحثی را به ميان کشيد که بيهوده مشروعيتی را به دولتی مستبد بدهيم؟

اما، اما، اما قصه‌ی دموکراسی! فقط چند مثال را در اشاره به قابليت‌ها و امکان‌های دموکراسی سر بسته می‌نويسم: هيتلر در يک فرايند دموکراتيک رهبر آلمان شد؛ خاتمی در يک پروسه‌ی دموکراتيک ريیس جمهور ايران شد؛ احمدی نژاد هم از ابزارهای دموکراتيک (يعنی رأی‌گيری) برای به قدرت رسيدن استفاده کرد؛ حماس نيز با ابزارهای دموکراتيک رهبری فلسطين را به دست گرفت؛ اسرايیل نيز همين شيوه را دارد و آمريکا نيز. پس گير کار در دموکراسی کجاست؟ دموکراسی چه چيزهای ديگری را لازم دارد تا اين اژدها را به خورشيد عراق نکشاند؟ با همين شواهد، به روشنی می‌توان ديد که دموکراسی به تنهايی برای سعادت يک ملت و سلامت يک دولت کفايت نمی‌کند. علاوه بر دموکراسی چيزهای ديگری هم لازم است. کاش کسانی که هر روز بر طبل دموکراسی و مدرنيته می‌‌کوبند و از ناتوانی‌ها و سترونی‌های سنت می‌گويند، توضيح بدهند که واقعاً فضيلت دموکراسی و مدرنيته بر سنت چی‌ست و چگونه می‌توان از تبديل آن به نقيض‌اش جلوگيری کرد.