۰

آسمان از سينه‌ها خورشید خود را پس گرفت

اثر استاد محمود فرشچيان

شاید امروز بعد از ۱۵ سال است که دوباره اين شعر سيد حسن حسینی را یافته‌ام و می‌خوانم. دوستی آن زمان این شعر را روی کاغذی دست‌نويس به من داد و هنگام خواندن‌اش سخت مرا متأثر کرد. امروز طبعاً درک من از شعر تفاوت پیدا کرده ولی هم‌چنان در این شعر صميمیتی موج می‌زند که بازخوانی آن هزار خاطره‌ی لطیف را در خیال‌ام زنده می‌کند. از مضمون شعر به روشنی بر می‌آید که در چه بستری سروده شده است. یادمان باشد که سيد حسن حسينی متعلق به نسلی بود که هم‌گنان‌اش کسانی بودند چون سهیل محمودی، ساعد باقری، حسام الدین سراج، قیصر امین‌پور و کسانی از این دست. یعنی نسل جوانان انقلابی و پرشوری که اهل هنر و ادب بودند. این نکته البته شعر را در بستر تاریخی مناسب‌اش قرار می‌دهد ولی از تأثيرگذاری‌اش نمی‌کاهد. از دوست ناديده‌ای که اين شعر را امروز برای من فرستاد و دوباره دیده‌ی مرا به دیدار اين شعر زنده‌ياد سيد حسن حسينی گشود، سپاس‌گزارم. این شما و اين شعر:

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش‌های ما را عرضه‌ی کالا گرفت
احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه‌های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زیر باران‌های جاهل سقف تقوا نم کشید
سقف‌های سخت، مانند مقوا نم کشید
با کدامین سحر از دل‌ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی‌ها عیب شد؟
خانه‌ی دل‌های ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبّت اتصالی کرد و رفت
سرسرای سینه‌ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغ‌های سینه‌ها از سروها خالی شدند
عشق‌ها خدمت‌گزار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله‌ی احساس‌های ماورایی پوک شد
آتشی بی‌رنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلب‌ها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی می‌کنند
زمره‌ی بیچارگان را سرپرستی می‌کنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستین کج‌روی‌ها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه‌پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل‌های ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه‌ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی‌ها به جان‌ها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمان‌ها خیمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیه‌مست و برای آسمان خنجر کشید
این زمان شلاق بر باور حکومت می‌کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت می‌کند
تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله‌ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دل‌ها ‌هاله‌هایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دست‌ها و پینه‌ها در مرخصی
چهرها لوح ریا، آیینه‌ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون می‌زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می‌زند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض
خنده‌های گاه‌گاه انگار ره گم کرده‌اند
یا که هق‌هق‌ها تقیه در تبسم کرده‌اند
منقرض گشته است نسل خنده‌های راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه‌ی پنهانی است

ادامه‌ی مطلب…

۰

قدر کاشف الغطاء

Imam-Ali-Slain

هر کسی شب قدری دارد. درست‌تر آن است که هر کسی شب‌های قدری دارد؛ ويژه‌ی خود او به تناسب شاکله‌اش. بر حسب قوت هاضمه‌ی عقلی، معرفتی و روحانی‌اش. شب قدر تکرار می‌شود. چرخه‌ای دارد که برای هر فرد سير کمال روحی و معرفتی او را نشان می‌دهد. شبِ قدر گره‌گاه يا پله‌ی ارتفاع وجودی آدمی است. برای اهل ايمان، کشف اين شب قدر مهم است. علی که اين سحرگاه افتتاح قدر اوست، ميزان است. ميزان تجربه‌ای از قدر. ميزان در هم پيچيده شدن شب هجر. برای او، در آن سحرگاه کوفه، گام واپسين حيات جسمانی علی بن ابی‌طالبِ خاکی برداشته می‌شود.

همين شب قدر است که تا دميدن فجر، فجری که علی در آن رستگار می‌شود و گویی تمام عمر منتظر فرا رسيدن آن بوده است، شب سلام است. شب امنيت است. شبی است که در سحرگاه‌اش دری گشوده می‌شود که: فادخلوها بسلام آمنين. اين شب، که شب نيست و ضمیر موهوم در اشاره به زمان نيست بلکه عينيت است در اشاره به شخص، شبی است که فرشتگان را از آسمان به زمين می‌کشد. اين شخص، پرده‌های معرفت را فرو می‌اندازد که لو کشف الغطاء ما ازددت يقينا. اين فرشتگان، فرشتگان صدق‌اند: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» (۴۱:۳۰). اين فرود آمدن ملائک، اين برداشته شدن پرده‌ی ميان ظاهر و باطن، در گرو استقامت بر سخن حق است: «هر نفس که نه پرورده‌ی فريشتگان آمد، شيطانی؛ هر عقل که نه پرورده‌ی پيغامبران آمد، حيوانی؛ هر جا که استقامتی است در نفس يا در عقل، فریشته‌ای بر او نشسته إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ؛ هر جا که دوری است يا در نفس يا در عقل، شيطانی بر او نشسته: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ (آيات ۲۲۱ تا ۲۲۲ سوره‌ی ۲۶) «افاک في القول اثيم في الفعل»» (شهرستانی؛ مجلس خوارزم؛ ۱۲).

میزان ملک و شيطان، صدق است؛ پرهيز از افک در قول و اثم در فعل. استقامت يعنی جايی که قول الله جای قول افک می‌نشيند. يعنی شمشير لا در قتل غير حق می‌رود. يعنی که خوف و حزن آن‌جا رخت از ميان بر می‌بندند که حق با باطل آمیخته نشود. آن‌جا که: اعرف الحق تعرف أهله؛ فإن الحق لا يعرف بالرجال، إنما الرجال هم الذين يعرفون بالحق. اين است ميراث علی. حقیقت را به اشخاص و قدرت‌های گردنده نمی‌شناسند بلکه به استقلال حق می‌شناسند. علی از این روست که ميزان حق است چون علی، هم به وجه خلقی استقامتی با حق دارد و هم به وجه امری حق را به استقامت می‌آورد. جايی که در شناخت حق گردنده و حیران نبودی و بر قول حق استقامت ورزیدی و در فعل آن ثبات قدم يافتی، نه خوفی هست و نه حزنی؛ هر چه هست بشارت است. بشارتی که نقطه‌ی فرجام‌اش رستگاری است که: فزت ورب الکعبه.

و قدر علی، قدری که الگوی حق را به حق شناختن است نه به افراد، مدام تکرار می‌شود؛ نه هر ساله بلکه هر روز و هر نفس. « إن أمرنا صعب مستصعب، لايحتمله إلا ملك مقرب، أو نبي مرسل، أو مؤمن امتحن الله قلبه للإيمان». امتحان البته آسان نیست. امتحان، فرقان می‌طلبد و سلطان. تهی‌دست از فرقان و سلطان که باشی، در امر صعب و مستصعب، آسان تفاوت ميان حق و باطل را گم می‌کنی و اشخاص و افراد – و در زمانه‌ی ما دولت‌ها و زمام‌داران – معيار حق يا باطل می‌شوند. همين‌جاست که تفاوت ميان عدل و ظلم گم می‌شود. و باز همين‌جاست که علی هم‌چنان چراغ پرفروغ اين شب ظلمت است: هر آن‌که بی تو سفر کرد طعمه‌ی موج است | چرا که در شب توفان، چراغ را گم کرد. علی از آن رو میزان عدالت می‌شود و اسطوره‌ی تقوا که حق را به اشخاص و رجال نمی‌شناسد، این حق است که به رجال معنا می‌دهد. همین است که چکیده‌اش در جان سنايی فرو می‌ريزد که:
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان | بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی | مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

پرسش اکنون اين است که چند شب قدر از ما فوت شده است؟ کی از جنينی و خون‌خوارگی برون می‌آييم؟ کی همنشين ملايک می‌شويم؟ اين نزول معنا از آسمان امر به زمین خلق، کی قرين جان ما می‌شود و ظاهر و باطن ما را زير و زبر و يکسان می‌کند؟ علی، هم‌چنان میزان است. سحری نيست که علی به تيغ جهل و تعصب شهيد نشود و سحری نيست که علی باب گشوده‌ای برای جويندگان نباشد تا از قشور به لباب رسند. ولی مستعد نظری هست تا به وصال فزت ورب الکعبه رسد و بگويد: ما کارک خويش با تو برديم به سر | دست‌افشانان برون گريزیم ز در؟ يا قرین شيطان‌ایم به افک در قول و اثم در عمل و «باطل در اين خيال که اکسير می‌کنيم»؟ حق آشکار است و نشانه‌ها پنهان نيستند؛ مشکل آن‌جاست که «نقيض له شيطانا فهو له قرين»، شمع هدایت آدمی را می‌کُشد و نور معرفت را زایل می‌کند و «يمرون علیها و هم عنها معرضون».

اهل بشارت را – که از خوف و حزن گذشته‌اند – همين اشارت کافی.