۰

ثواب روزه و حج قبول…

دين، ذوقی است. کانون و محور دین ذوق است. چشیدنی است. بنای همان وحی محمد هم ذوق است و چشش. مضاف بر کشش. خواستم صحيفه‌ی علی بن حسين را بگذارم کنار اين بیت فخيم حافظ در استقبال از ماه رمضان. مختصرش کنم و حرف آخر را اول بزنم: رمضان ماه شادی است؛ ماه شادخواری است و شاد کردن و شادی پراکندن. در رمضان اگر خودت ناشاد بودی و ديگری را ناشاد کردی و آن‌چه خوردی (و نخوردی) به ناشادی خوردی (و نخوردی) سرِ رشته را از همان اول گم کرده‌ای. پس بنای کار به نام چشيدن و چشاندن شادی. به نام همان ماهی است که مسماست به «شهر الطهور و شهر التمحيص و شهر القيام». پاک شدن از غم و کينه. پالودگی از آزار خویش و آزار غیر. قیام به فروشکستن خود و پنجه در پنجه‌ی تنسک ريايی افکندن. اين است اساس قصه.

روزه برای ثواب است بهر دین‌داران. ولی رندی چون حافظ می‌گويد اين ثواب را با «زيارت خاکِ میکده‌ی عشق» خواهی برد. يعنی چه؟ زیارت ميکده در کنار زيارت حج. دو عنصر ظاهراً متنافر. در ميکده حکايت از بی‌خويشی است و پرده از خود بر افکندن. قصه‌ی عشق هم در ميان است. عشقی که مستی می‌دهد. عشقی که نقاب از خودی آدمی فرو می‌اندازد. عشقی که می‌گويد بی حساب و کتاب سر تسلیم بر زمین بگذار. عشقی که بنای‌اش بر محبت با غير است. با غير نیکی می‌کنی تا با خود نيک و پاک باشی.

وقتی علی بن حسين می‌گويد که: «و حتی لا نبسط ايدينا الی محظور» اشارت‌اش تنها به محظور محرمات آشکار شریعت نیست. نيازی نبود تا قرن‌ها بعد رندی، حافظی، به ما بگويد که: مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن | که در شريعت ما غير از اين گناهی نیست. اساس شريعت علی بن حسين هم همين است که شر مرسان. وقتی می‌گويد که: «و لا نتکلف الا ما يدنی من ثوابک»، مضمونی عظيم‌تر از اين نيست که اگر قرار است خودت را به رنج بیندازی، حواس‌ات باشد که هر رنجی به آن ثواب نمی‌رساندت ولو رنج روزه‌داری باشد. اين روزه‌داری بايد چیزی داشته باشد. باید تو را از خويشتن خالی کند. بايد مدلول‌اش تطهير و تمحيص باشد. اگر قرار باشد با مفاخرت بر غير و با تکبر بر حتی رند شراب‌خوار مغرورانه در جاده‌ی سلامت موهوم قدم بزنی، عاقبت‌ات چيزی نیست جز همين تکلف. رنج ضايع سعی باطل پای ريش. آن وقت است که آفت عظيم در کمين روزه‌دار است: «ثم خلص ذلک کله من رئاء المرائين و سمعة المسمعين»: خودنمايی رياکاران و شهرت‌خواهی شهرت‌خواهان!

صلای شادی است! ماه رمضان است: وقت، وقت شادخواری است! «و ان نراجع من هاجرنا» که بپيوندی با آن‌که از تو بريده است و «ان ننصف من ظلمنا» و انصاف داشته باشی در حق آن‌که با تو ستم می‌کند «و ان نسالم من عادانا» و راه دوستی را با آن‌که دشمنی می‌کند با تو بپيمايی. اين ماه، ماه تصفيه‌ی خويش است نه تحکم به غير و تکلف آفريدن برای ديگری. این است ابتدای آدمیزادی. بيايید در این ماه رمضان آدم‌تر باشيم! 

۱

ز درخت بس بلندم…

درخت چيز عجيبی است. وجود عجيبی است (نه که «موجود» عجيبی است؛ وجود عجيبی است). بيهوده نيست درخت با معرفت و با حيات نسبت دارد. درخت معرفت، همان درختی که آدم را از آن بهشت بيرون کرد. درختی که آدمی را به زمين آورد؛ درختی که خود از زمینی می‌رويد که زمينه‌ی شناخت و مادر حيات است. درختی که در زمین است اما دست به سوی آسمان دارد. درختی که با دانش، با حيات، با دعا، با عروج و با زايندگی نسبت دارد. درخت پاک. شجره‌ی طيبه. «و لا تقربا هذه الشجرة»،‌ مبتداست و منتها «فتکونا من الظالمين». اما چرا چشيدن آن میوه، تقرب به آن درخت، هم‌عنان با ظلم شد؟ چه ظلمی؟ «و بازداشت ايزد تو مر آدم را از آن درخت، مثل بود بر بازداشتن مرو را از برهنه کردن باطن». و اين‌جاست که سرّ قيامت آشکار می‌شود و تفاوت ميان قيامت و اباحت.

«ابليس مر آدم و حوا را چنين گفت که خدای مر شما را از اين درخت باز نداشت مگر از بهر آن‌که شما هر دو فرشته خواستيد گشتن از خوردن آن يا هميشگی خواستی يافتن و سوگند خورد ايشان را که من شما را نصيحت‌کنندگانم. و معنی‌اش آن بود که ايشان را چنین گفت که حد عمل و فرائض همه رنج و سختی است و اگر از عمل دست بازدارید و به علم مشغول شوید، اندر حد فرشتگی رسيد و از کار برسيد و نيکو گردانيد نزديک ايشان اباحت کردن و گذاشتن عمل و اميد دادن ايشان را که شما به دست باز داشتن از عمل باقی گرديد همچون فرشتگان تا به گفتاری از حد پیامبری بگذشتند که بديشان داده بود و اندر حد خداوند قیامت شدند که ایزد تو آن را از ايشان بازداشته بود…».

شگفت‌انگیز است که درخت، با قيامت نسبت دارد. درخت با بهار نسبت دارد. بهار رويی با مسيح دارد و قائم. رويی دارد با برآمدن جان‌ها از گور تن‌ها. رويی دارد با زنده شدن به دانش و معرفت. «استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما يحييکم»، حکایت قيامت است؛ دعوت قيامت است. بانگی است برای برانگيختن. قائم، اسرافيل وقت می‌شود که «مرده را زيشان حيات است و نما». و اين همه راز ريخته است در درخت. اين همه معنا در يک کلمه، در يک وجود.

پ. ن. بهانه‌اش دیدن چندین باره‌ی اين فیلم دارن آرونوفسکی، چشمه، بود.