۱

عندليب تو از هر طرف هزارانند

Shajarian-Hashtgerd-1394

نه این آواز، نه اين غزل، نه خواننده‌اش حاجتی به وصف و بیان ندارند. مستغنی از هر شرح و تفصیل است آن‌چه می‌شنويد…

تو دستگير شو ای خضر پی‌خجسته…

مرو به صومعه کآنجا سیاه‌کارانند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست

ماه رمضان هم وسوسه‌ی نوشتن را زنده می‌کند هم هاتفی نهیب نانوشتن می‌زند. اگر قرار باشد اين همه بنای‌اش آباد کردن خويشتن باشد خاصيتی در این رمضان نیست. الآن هم که دو خط می‌نویسم به شوق صدای بهشتی شجریان است. آوازی را که در ابوعطا آغاز می‌شود با صادر و وارد اين مقام قسمت می‌کنم که به گمانم از جواهر آواز شجریان است. صدای زلال، ساز خوش‌نوا، نغمه‌ی داوودی شجریان جمع آمده با غزل خواجه‌ی شیراز تمام بهشت را يک‌جا به گوش آدمی می‌آورد. اين طرب اگر روزه و توبه می‌شکند بسا به از عبادت و طاعتی که عجب و نخوت بیاورد. دولت مطرب و می را بقا باد «که هیچ از خانقه نگشود»!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

بر آستان جانان

Shajarian-Eternal-Voice

تمام روز نوروز غم غریبی میان جان‌ام را چنگ زد. روان‌ام مجروح بود. به زبان‌ام نمی‌گشت و نمی‌گردد که از او چيزی بنویسم که حتی کم‌ترین رنگ و نشانی از اندوه داشته باشد. او جان طرب است. آن مایه‌ خرمی که او به جهان ما آورده بی هيچ مجامله‌ای شايد قرن‌ها در فرهنگ ما نبوده است. پس آيا از او نوشتن توصيف است؟ مدح است؟ شکایت از گردش زمانه و کج‌رفتاری طبیعت و سرکشی تن است؟ مرثیه است؟ ابراز اندوه است؟ آرزوی سلامتی و تندرستی است؟ تکرار هزارباره‌ی مهابت فنای در بقا پيوسته‌ی آدمی است؟ همه هست و هيچ کدام نيست. آخر چه خاصیتی دارد از بدیهی‌ترین واقعيت زندگی و حیات بر کره‌ی زمین چيزی بنويسی. همه این را می‌دانند. هم عالم و هم عامی. نکته چيز ديگری است.

او جان بسی بسیاران را از حضيض به اوج کشيده است و می‌کشد و خواهد کشید. دقت دارید؟ این استمرار و حضور در گذشته و حال و آينده را؟ این توفیق کمی نیست. کم‌تر کسانی در اين تنگه‌ی عابرکش، اين گذرگاه تنگ، مجال و بخت اين را دارند که چنين اثری از خود به جا بگذارند. اين نه پيش‌گويی است نه خيال: این جاری شدن در گذشته و حال و آينده يعنی رفع حجاب زمان و مکان. یعنی خرق پرده‌ی جسم و جسد. يعنی عبوری از قیدهای بشری که شانه به شانه‌ی محال می‌زند. او اين کار را کرده است. هم به یاری بخت و هم به مدد همت و عزم خود. او که در خودی‌اش گويی خدایی جاری است، چه بسا بی آن‌که خواسته باشد. او نايی است نهاده بر لب‌های جاودانگی و ابديت.

از او حتی نام نمی‌توان بردن. نام‌اش چنان بلند و پيوسته است در آفرينندگی و زایندگی که از همه‌ی نام‌ها می‌گذرد و به معنای يگانه‌ی حسن می‌پيوندد بلکه پيوسته است. رنج تن در برابر اين عظمت بی‌کرانگی چی‌ست؟ رنج تن به ثانيه‌ای می‌آسايد. اين راز جاودانگی است که آدمی قرن‌ها حيران و سرآسيمه در پی‌اش دويده و اندک‌شماری بخت اين را داشته‌اند که سر از اين روزن بیرون کنند و آن افق روشن را تماشا کنند.

اما قصه‌ی او همه حکايت معنا و رازها نيست. حيات او، حيات طيبه‌ی او، سوی زمينی ديگری دارد که با زندگی هر روزه‌ی آدميانی آغشته و هم‌نواست که دهه‌ها و قرن‌ها رنج بيداد را بر خود هموار کرده‌اند و بارها بر آن شوريده‌اند. يکی از رازهای اتصال او به جاودانگی همين است که دانسته يا نادانسته با صدایی همراه شد که از حنجره‌ی خلق برآمد. او تنها صدای خس و خاشاک نبود. او صدای خدا بود: صدای آزادگی و سرفرازی انسان بود؛ و هست. می‌دانم که در چنین مقامی سخن از این و آن قطعه‌ی خاک این و آن دیار گفتن نقض غرض شايد باشد ولی در روزگاری که در دیار خراسان فرومایگان آن خاک برکشیده می‌شوند و بزرگوار خداوندان آن عنقاصفت گوشه‌نشين غربت و عزلت می‌شوند، همین‌که او از پهنه‌ی خاک خراسان درخشيده است، سرافکندگی خراسانی را به مايه‌ی مباهات بدل کرد. اين هنر اندکی نیست. اما این همه می‌گذرد. تمام این نايره‌ی بیداد فرو می‌میرد. آن‌چه می‌ماند صدای سخن عشق است در برابر حقارت بی‌خردی و بیداد. او شب و روز قدر خود را به نيکی دریافت و متصل شد به آن صدای خدايی.

او صدای صبر است و اميد. این است، استِ زمانی نیست. استی از جنس بود و هست و خواهد بود نيست. اين است، استِ وجودی است. صدای او صدای صبری است در برابر کفرِ بیداد و خودکامگی. این همان صدای «ربنا افرغ علینا صبرا»ست. همان صدای ثبات قدم است در برابر کفری که آزادگی و منزلت آدمی را به هيچ می‌گرفت و می‌گيرد.

از او و با او تا قیامت می‌توان نوشتن. بسیار نوشتن از او کم است و زیاد است. او با بسیار نمی‌زيد. در مقام زیستن جاودانه‌ی او، سخن بر قامت معنا تنگ می‌آيد. همین بس که گلبانگ سربلندی و آزادگی انسان از اين حنجره گوش شنوندگان شنوا را پر می‌‌کند. و جاودان می‌ماند. هنوز و همیشه با اين راهزن، صد کاروان توان زد. هنوز و هميشه از اين کمان، بر چشمان دشمنان تير می‌توان زد. اما در این مقام نه تیری می‌ماند و نه کمانی: این مقام دشمن را دوست می‌کند. دشمن هم در برابر او خواه‌ناخواه سر فرود می‌آورد. او، يک تن نيست. او يک اسم نيست. او، ماست. او همه‌ی ماست. او نغمه‌ی پيوستگی اين رود است. اين آوای اعجاز حيات است. از او اسم نباید بردن چون نمی‌توان اسم‌اش را در اين حروف تنگ به بند کشید.

جوان‌تر اگر بودم نام‌ها پی هم رديف می‌‌کردم از نشانه‌های او. اما حاصل کار می‌شد انشای تازه‌کاران و سخن‌پردازی نورسیدگان. او – اين اويی که از یک تن فراتر است و صدای قرن‌ها آزادی‌خواهی و غرور آدمی است – از اسم و حرف عبور کرده است. معنایی است متلاطم که قرن‌ها پس از آن‌که من و ما نباشيم، او هست؛ ما هستيم. همه با هم هستيم و خواهيم بود. اين صدای یار هزاران ساله‌ی ماست: صدایی که از یک سینه برآمده و سينه‌ها را صافی کرده است. صدایی و سینه‌ای که طور سینا را به فروتنی می‌کشاند. او صداست. او حقیقتی است که آن سوی تنگی‌های بشريت و کوتاهی‌های انسانی می‌ماند و قرن‌ها مانده است. قرن‌های آينده صدای او – صدای یگانه‌ی انسانی او – را تکرار نخواهد کرد اما معنای او هم‌چنان خواهد خروشيد. بی‌وقفه. ما صدای او هستیم و او صدای ما. اين همه درازگویی هم روا نبود. اما «اين قدر هم گر نگويم ای سند، از ضيعفی شیشه‌ی دل بشکند».

۰

مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

shajarian-lofti-recent

حال و هوای بهار، ماهور طلب می‌کند و راک. خاصه با صدای شجریان و ساز لطفی. غزل سعدی را هم تراشیده‌اند برای حال و هوای بهار.

مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس می‌رود ایام

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام

ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

به کام دل نفسی با تو التماس منست
بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام

ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام

مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزه‌های عظام

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر این سخن برود در جهان نماند خام

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

تو نیز لطفی کن…

Jalail-Shahnaz

در غزلی که شجریان از حافظ در گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۴۸ می‌خواند، بیتی هست که لطف و ظرافتی فقط در يک کلمه دارد که اعتنای چندانی هم به آن نمی‌شود. يعنی ظاهراً کلمه‌ی بی‌اهميتی است ولی سنگ‌بنای بیت است. بیت اين است:

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته‌ی خراب انداز

می‌توانست بگويد: «اگر چه مست و خرابم بيا و لطفی کن». ولی لطفی که در «نیز» هست در کلمه‌ی ديگری نيست. اين کلمه‌ی به ظاهر فرعی «نیز» است. شاعر به مخاطب‌اش (معشوق یا محبوب‌اش)، می‌گويد که مستی و خرابی او منزلت و درجه‌ای است. همین بی‌خويشتنی – و دمی ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر بودن – لطفی دارد. خراب بودن، سرگشته بودن و مست بودن، از نظر او ناکامی یا ناخوشی نیست. خوشی است. ولی آن‌چه اين لطف و خوشی را مضاعف می‌کند، نظر دوست است. نمی‌گويد که چون مست و خراب هستم و ديگر دست‌ام به جايی نمی‌رسد تو بیا و لطفی کن. می‌گويد اين خرابی هست و خوب است؛ تو هم بیا و نظری به حال ما بيفکن. جای ديگر هم همین مضمون را پرداخته است:
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

این رندی و خرابی تکليف است انگار. فريضه است. «که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن». اين غزل که در اجرای «آفتاب نيمه‌شب» آمده است بیت خوش‌ساخت و درخشان زیاد دارد. هر بيتی به وجهی دلنشين و دلرباست. امروز که اين آواز را گوش می‌دادم به صرافت این بیت افتادم. آواز را گوش کنيد که لطف‌اش از اين‌جور نکته‌ها بیشتر است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

کمانِ گوشه‌نشينی و تير آهی کو

حافظ غزلی دارد با مطلع «جز آستان توام در جهان پناهی نيست». اين غزل سراپا تمناست و سوز و درد. بازتاب استيصال و عجز آدمی است در برابر جور زمانه و تقلبات درونی. اين عجز و استيصال از همان بيت اول غزل بيداد می‌کند. اين غزل خصوصاً اين روزها در احوالی که بر کشور ما می‌رود شنيدنی است و سخت مرتبط با اوضاع. روزگاری که «عقاب جور گشوده است بال بر همه شهر»؛ روزگاری که تنها سلاح اهل معرفت، «آه است و ناله». تنها تير کارگر اين جماعت همين «آه» است. از يک سو اين آه، کارگر است و عافیت‌برانداز و از سوی ديگر نشانه‌ی عجز است؛ نشان بسته شدن هر دری که به تدبير می‌توانست گشوده شود.
و اين همان غزلی است که حافظ مغز فلسفه‌ی زندگی‌اش را تصوير می‌کند:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
خصوصاً در این روزها که به بهانه‌ی رمضان، طایفه‌ای به مستمسک اقامه‌ی «شريعت» از هيچ «آزار»ی برای خلايق فروگذار نمی‌کنند. اين برای حافظ عين بی‌دينی است. آزار به کس مرسان و هر چه خواهی کن. شريعتی که ظاهريان از اساس و معنا تهی کرده‌اند، نزد حافظ شست‌وشو می‌شود و از نو شناخته می‌شود: شريعت يعنی کم‌آزاری. مسلمانی يعنی آزار به خلايق نرساندن، حتی به نام خدا.
شجريان در مجلسی خصوصی در مشهد، در ۱۷ فروردين ۱۳۶۵، اين غزل را با تار استاد غلامحسين بيگجه‌خانی در بیات ترک خوانده است.

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

از گوشه‌ای برون آ ای کوکب هدايت…

آواز بیات ترک زير را شجريان با تار مجيد درخشانی خوانده است روی غزل «زان یار دلنوازم شکری است با شکايت…» در ماهور. اجرايی خصوصی است. تاريخ اجرا ۱۵ فروردين ۱۳۶۷ است. موسيقی را بايد شنيد. شعر را هم. زياده مصدع نمی‌شوم.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. فايل را از اين‌جا گرفته‌ام.

۰

سیل خیز از نظرم، رهگذری نیست که نيست

شرح و بیان ندارد.


۳

به رغمِ مدعيان…

چند روز پيش، اجرایی از شجریان را با نی حسن کسایی در ملکوت آوردم (اين‌جا؛ با عنوان «آيينه‌ی مهر‌آيين») که شايد چندان که بايد کسی به آن توجهی نکرد. این اجرا از دو جهت اهميت بسيار داشت. نخست این‌که آواز روی يکی از غزل‌های درخشان حافظ است: حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم… این غزل، ابيات نابی دارد که گويی برای روزگار ما ساخته شده است؛ روزگاری که ریاکاری و دين‌فروشی بيداد می‌کند و ستمِ طایفه‌ای که زیر عبای دین پنهان شده‌اند کمر آدميان را شکسته و غرور ایرانيان را مجروح کرده است. اين غزل، دو سه بیت دارد که خوب است کمی در آن‌ها تأمل کنیم.
يکی این بيت است که می‌گويد: «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رخ ساقی و می رنگينم». شاعر در مصرع اول، گریبان خود را می‌گيرد و از آلودگی خرقه‌ی خود گله می‌کند و ابراز شرمساری، اما این شرمساری را هرگز پيش زاهدان و متشرعان نمی‌برد. می‌‌گوید اگر هم از کسی قرار است شرمنده باشم، درست از همان کسی است که زاهدان آن‌ها را می‌رانند و دين‌فروشان و دین‌پناهان دست رد به سينه‌شان می‌زنند: يعنی ساقی و باده!
دیگر اين بيت که می‌فرمايد: جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / يعنی از اهل جهان، پاک‌دلی بگزینم. دور شدن از اهل ریا نزد حافظ، باز هم پناه بردن به دامان زاهد و شيخ نيست. باز هم به سوی همان چیزی می‌رود که زاهدان ناپاک‌اش می‌خوانند و حرام و نجس و با رندی و به رغم زاهدان همان می را «پاک‌دل» می‌نامند. در ميانه‌ی تمام پلیدی‌هايی که می‌بيند و تمام کسانی که تظاهر به پاکی می‌کنند، پاک‌تر از همه همان است که متهم است به ناپاکی.
اما نکته‌ی دوم: در انتهای اين اجرا، حسن کسايی درباره‌ی شأن و منزلت شجريان و جايگاه بلند او سخنانی می‌گويد که هر که در زمانه‌ی ما اهل خرد باشد و هنرشناس خوب در می‌یابد که چه معنایی دارند. اين سخنان را حسن کسايی سال ۱۳۵۸ گفته است و هنوز که هنوز است، زمام‌داران سرزمین ما چنان که باید حق خدمت شجریان را ادا نکرده‌اند بلکه زمام امور را به دست طایفه‌ای فرومایه سپرده‌اند که کارشان جز جفا و ستم در حق اين گوهر معنوی و معرفتی ايران‌زمین نيست. چرا؟ تنها به دلیل اين‌که در برابر قدرت و سياست سر خم نکرده است و تملق زورمدارن و سياست‌پيشه‌گان ریاکار را نگفته است. همین‌جاست که رياکاری و تباهی اين طایفه آشکار می‌شود تا حدی که بانگ ربنای شجریان را هم برنتافتند و در هاویه‌ی هنرتراشی حکومتی خود افتادند. حالا اگر در این‌ها که نوشتم با من همدل‌اید، یک بار دیگر با حوصله بنشينید و اين آواز را از اول گوش کنید.
۱

تو ميانِ ما ندانی که چه می‌رود نهانی

حال و هوای ماهور دارم. جیره‌ی طربستانی ما هم چند روزی است گره خورده است به این دستگاه. تا به حال هيچ وقت آلبوم سرو چمان شجریان، اجرای دانشگاه برکلی، را مستقلاً اين‌جا نياورده‌ام. این آلبوم بخشی از آلبوم سه‌گانه‌ی کنسرت‌های شجریان در تابستان ۱۳۶۹ در آمريکاست. غزل آواز از سعدی است. غزل تصنیف از حافظ است. شجريان تصنیف سرو چمان را در مناسبت‌های مختلف خوانده است و هر کدام لطفی دارد. نوازندگان این اجرا، داریوش پيرنياکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعيان هستند. روز ماهوری‌تان خوش!
 
 

 

پ. ن. نسخه‌ی اوليه‌ای که اين‌جا گذاشته بودم، اشتباهاً اجرای ماهور کارلسروهه بود. این اشتباه اکنون اصلاح شده است.

صفحه‌ی قبل