۰

ای يوسف من حال تو در چاه نديدند!

عکس از الهه کيانپور

با خودم کلنجار رفتن که چطور شروع کنم؟ بنويسم: «سلام رفيق! تولدت مبارک»؟! بی‌مزه است. خودش هم خوشش نمی‌آيد. خودش را خطاب قرار بدهم و مثلاً خیالی گفت‌وگو کنم؟ این چه کاری است آخر؟ با خودش حرف می‌زنم خوب. ديدم بهتر است همان جور که حس می‌کنم بنويسم. همان‌جور که عاطفه‌ام می‌گويد رک و واضح بنويسم.

سایه سال‌هاست بی مزاج آب و گل خويشاوند من است. سال‌هاست که بی واسطه‌ی حرف و صوت و ديدار صورت رفيق من است. رفيق يعنی کسی که مرافقت و ياری می‌کند. جایی که در می‌‌مانی به دادت می‌رسد. رفيق لزوماً کسی نیست که وقت تنگ‌دستی پولی بگذارد توی جيب‌ات بی آن‌که کسی يا خودت بفهمی. رفيق همان است که وقتی همه‌ی روزنه‌ها را بسته می‌بينی، وقتی که ديوار آن‌قدر به تو نزدیک است که موقع نفس کشيدن نفس‌ات را بر می‌‌گرداند، يک چیزی می‌گويد و زمزمه می‌کند که با همان ساعت‌ها، هفته‌ها و سال‌ها مشغولی و خوشی. سختی و درشتی و زبری زمانه دیگر چنان نمی‌آزاردت که پيش‌تر.

اين آن چيزی است که با سايه چشيده‌ام. سايه امروز پا به نود سالگی می‌‌گذارد. نود که سهل است انگار نهصد سال است. نه سن سايه. زمانی که ما همديگر را می‌شناسيم. عشق هزار ساله است. مقصودم عشق دو تا آدم نيست که از اين حرف‌های لوس و بی‌مزه و خودشيرین‌طور بزنم که من و او عشق داریم به هم. عشق هزار ساله همان است که در هستی جاری است. ماها ذره‌های سرگردان هستی اين وسط می‌چرخیم. گرم می‌شويم. راه می‌رویم. هزار ساله هم تمثيل است و گرنه جايی که زمان بايستد يا رفع شود ديگر چنان همه چيز کش می‌آيد و امتداد پيدا می‌کند که گويی ازل و ابد به هم وصل‌اند.

سايه عالم‌اش با عالم من فرق دارد. يعنی ماها در دنياهای متفاوتی، در فضاهای سياسی و اجتماعی يکسره متفاوتی رشد کرده‌ايم – جدای فاصله‌ی سن جسمانی – ولی قرابتی و صميمیتی ديده‌ام و چشيده‌ام با او که هميشه انگار با هم زيسته‌ايم. سايه‌ی شاعر را همه می‌شناسند. يا دست‌ کم فکر می‌کنند می‌شناسند. آن هم از روی شعرش. خيال می‌کنم عده‌ای – بعضی از کسانی که خيلی شعربازی می‌کنند – کاری به مضمون و مفاهيم محوری شعر سايه يا مثلاً جهان‌بينی‌اش ندارند. هر کسی يک چيزی برای خودش می‌سازد و با همان شاد است. همان قصه‌ی «سايه گفتند که صوفی است به جان تو که نيست». اين‌جوری است که کفر و ايمان با هم جمع می‌شوند. سايه و خورشيد به هم متصل می‌شوند. اين تعبیرها هم گمراه‌کننده است. مقصودم برجسته کردن همان تفاوت است که به رغم آن همه تفاوت باز هم می‌شود همدلی و هم‌سخنی و هم‌نفسی کرد.

ولی راست‌اش را بخواهید من فکر می‌کنم سايه‌ی ما غریب است. هنوز هم غريب است. علت زياد دارد از حوصله‌ی اين يادداشت هم خارج است. ولی يک نکته کمی با فاصله از اين روايت‌های شخصی برای من مهم است. چیزی که حافظ را حافظ کرده. يا مولوی را مولوی کرده و ناصر خسرو را ناصر خسرو. چيزی که محمدرضا شجریان را شجريان کرده است همان چيزی است که از سايه، سايه‌ی امروز را ساخته. بخت و اقبالی که يکی از مردم و از زمانه می‌بیند مهم‌ترین معیار و ملاک توفيق است. زمانه البته هنرناشناس است. زمانه‌ی هر انسانی با او چنين می‌کند. ولی در گذر زمان – همان که با شمار گام عمر ما نبايد سنجيدش – آدمی اگر گوهری به حق داشته باشد جايگاه‌اش هويدا می‌شود. و این چنين است که می‌ماند. چنان‌که کمتر کسی است که غزلی يا بيتی یا نيم‌مصرعی از سایه با نام شاعر یا بی نام شاعر در ذهن و زبان‌اش نباشد. چنين است که حتی در نظامی سياسی که کم به سایه ستم نکرده است، باز هم شعر او ناگزير سر از جاهايی در می‌آورد که خوانده شدن‌اش در آن‌جاها طرفه است و عجيب. به خيال من سایه در ميان دوست و دشمن جایگاهی دارد که کمتر کسی پيدا کرده. پيدا هم نکرده بود چه باک. آدمی حتی گاهی با يک نيم‌مصرع درست و استوار و فخيم که گفته باشد می‌تواند جاودان شود. آدمی حتی با يک تک جمله که در جای درست و وقت مناسب بگويد می‌تواند حرمتی و عزتی ابدی برای خودش بسازد. آدمی خطا می‌کند. همه خطا می‌کنند. حتی آن‌ها که جاويد می‌شوند. حتی حافظ. حتی سعدی و مولوی. حتی شجریان و سايه. حتی آدم صفی‌الله خطاکار است. ولی آن موقعیتی که آدمی ناگهان برکشیده می‌شود و برگزيده می‌شود همان جايی است که يوسف از چاه رهايی پيدا می‌کند. این بخت را – به خيالم – سايه داشته است.

آمدم ذکر خير تولد رفيقی بکنم. روده‌درازی کردم. رنج‌اش کم باد و شادی‌اش افزون و تن‌اش بی‌درد باد. ما با او خوشيم. زمانه با او خوش و خوش‌تر از اين باشد که هست. حال سايه‌ی ما شايد اين است:

زمانه کرد و نشد دست جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌‌وفام کنی.

۰

آيينه‌ی صبح و قدح لاله…

عکس از الهه کيانپور

فتنه‌ی چشم تو چندان ره بيداد گرفت
كه شكيب دل من دامن فرياد گرفت

آن كه آيينه‌ی صبح و قدح لاله شكست
خاك شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو ، كه خونريز فلك
ديد اين شيوه‌ی مردم‌كشی و ياد گرفت

منم و شمع دل سوخته، يارب مددی
كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله ی عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه كه ديگر ره بيداد گرفت

سايه ! ماكشته‌ی عشقيم كه اين شيرين كار
مصلحت را ، مدد از تيشه‌ی فرهاد گرفت

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. گل‌های تازه‌ی ۳۷. تار فرهنگ شريف؛ آواز محمدرضا شجريان؛ غزل سايه؛ عکس از الهه کیانپور.

۱

عهد با زلف پریشان

sharif-1

در میان آوازهای دوره‌ی جوانی شجریان اجرايی هست که دست بر قضا عنوان‌اش هم «جوانی» است. آوازی است روی غزلی از فروغی بسطامی در سه‌گاه و آهنگ تصنیف را هم همايون خرم ساخته است. غزل لطیفی است. يک بیت از این غزل را سخت خوش می‌دارم و شجریان هم به لحن بسیار دلنشينی این بیت را خوانده است:
دل با همه آشفتگی از عهده بر آمد
هر عهد که با زلف پريشان تو کردم.
(دقیقه‌ی ۱۷ تا ۱۹ اين قطعه را بشنويد)
تمام غزل هم خواندنی است:
جانی که خلاص از شب هجران تو کردم
در روز وصال تو به قربان تو کردم
خون بود شرابی که ز مینای تو خوردم
غم بود نشاطی که به دوران تو کردم
آهی است کز آتشکده‌ی سینه برآمد
هر شمع که روشن به شبستان تو کردم
اشکی است که ابر مژه بر دامن من ریخت
هر گوهر غلتان که به دامان تو کردم
صد بار گزیدم لب افسوس به دندان
هر بار که یاد لب و دندان تو کردم
دل با همه آشفتگی از عهده برآمد
هر عهد که با زلف پریشان تو کردم
در حلقهٔ مرغان چمن ولوله انداخت
هر ناله که در صحن گلستان تو کردم
یعقوب نکرد از غم نادیدن یوسف
این گریه که دور از لب خندان تو کردم
داد از صف عشاق جگرخسته برآمد
هرگه سخن از صف زده مژگان تو کردم
تا زلف تو بر طرف بناگوش فرو ریخت
از هر طرفی گوش به فرمان تو کردم
تا پرده برافکندم از آن صورت زیبا
صاحب نظران را همه حیران تو کردم
از خواجگی هر دو جهان دست کشیدم
تا بندگی سرو خرامان تو کردم
دوشینه به من این همه دشنام که دادی
پاداش دعایی است که بر جان تو کردم
زد خنده به خورشید فروزنده فروغی
هر صبح که وصف رخ رخشان تو کردم

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

samadzalpour_15012418-Sayeh-Kouchesare-shab

اين غزل، اين تصنیف، این آواز، هزار حرف و حدیث دارد. هزار غم دارد. هزار تمنای بی‌پاسخ در این کلمات نشسته است. این غزل، حکایت امیدی است نومید. قصه‌ی انتظارهایی است که سنگ شده‌اند و فراموش شده‌اند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

من خمش کردم خروش چنگ را…

Sayeh-Full-Page-Photos_Page_08

يکی از آوازهايی که شجريان روی ابیاتی از مثنوی بانگ نی سايه خوانده است، در اجرای گل‌های تازه‌ی ۱۰۷ است که با تار هوشنگ ظريف و نی حسن ناهيد در سه‌گاه در گوشه‌های حدی و پهلوی اجرا شده است. تمام اطلاعات مربوط به اين آواز در خود برنامه آمده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

گر بروی عدم شوم…

meshkatian-shajarian

قطعه‌ی زیر آوازی است از شجریان با گروه عارف – پس از اتمام برنامه فردی به زبان فرانسوی در نسخه‌ی کامل اين اجرا توضیحاتی می‌دهد لذا نمی‌دانم اجرای آلمان است يا فرانسه. برنامه در دهه‌ی ۶۰ اجرا شده است و در جست‌وجوها به عنوان «کنسرت آذرخش» می‌رسید. آوازی است در نوا با سنتور پرویز مشکاتیان روی غزل مولوی و در انتها هم تصنيف «دود عود» را می‌شنويم. به گمان من از دلنشين‌ترین آوازهای شجریان است. اجرای کامل اين قطعه را جايی نيافتم (این قطعه از وسط آواز شروع می‌شود). ممنون می‌شوم اگر کسی دسترسی به کل آواز دارد آن را برای‌ام بفرستد. توضيحات فنی مخل ذوق آواز است. در يکی دو ماه گذشته، شايد بيش از سی چهل بار اين آواز را شنيده‌ام و هر بار چیز تازه‌ای در آن يافته‌ام.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

جنون افشاری

Hedayat-Tafazzoli

خاطره‌ی تقی تفضلی از صادق هدایت و موسیقی ایرانی؛ گلچين هفته‌ی ۸۷

در پاریس بودم، سال‌ها پیش و هدایت نیز در پاریس بود. گاه گهی دیداری داشتیم و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش، خیابانی نزدیک خانه‌ی من. گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده٬ اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده و به خانه‌ی من که رسیدیم، خواندمش، پذیرفت و درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن. مینایی از باده‌ی فرنگان داشتم، پیش گذاشتم. نم‌نمک لب تر کردیم تا کم‌کمک مستان شدیم و آن چنان‌تر که دیگر سخن را بازار نمانده بود . هر دو بر این بودیم . صفحاتی چند از الحان و نغمه‌های فرنگ به خانه داشتم، از همه دستی، گوناگون.

خواستم آن صندوقچه‌ی کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را، آن هم چنو عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوش‌تر داری یا آن یک و آن دیگری و نام بردم تنی چند از فحول ائمه‌ی شریف‌ترین الحان فرنگ را، که همه را نیک می‌شناخت، به تمام و کمال و اشارتی کافی بود.

دیدم که جواب نمی‌دهد. دیگران را نام بردم و از نوکارتران و نزدیک‌تر به زمانه‌ی ما، باز هم جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید. هیچ نگفت اما به پای خاست ساغری در دست، گریبان و گرهِ زنار فرنگ گشوده، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود و باز آمد. سه‌تار من در دستش. به من داد. و بازگشت به جای خویش و نشست، بی آن که سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می‌شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می‌دیدم نه چنان است.

ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمه درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه‌ها و فراز و فرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می دیدم که سر می‌جنبانید و گفتی به زمزمه چیزی می‌خواند. چون چندی برآمد ساغر منش پرکرده و به دستی و به دیگر دست نقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را.

ساغر تهی از من بستد و گفت: «افشاری» و به جای خویش بازگشت و بنشست، خاموش و منتظر. من مقام دیگر کردم و دلیر براندم، گرم‌تر و بهنجارتر . می‌رفتم و می‌رفتم، همچنان دلیر. در پیچ و خم راهی باریک بودم، به ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه‌ای از صادق برآمد و گفت: «بس است! بس، بس». و گریستن گرفت به زار زار، که دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده. ساز فرو هشتم و سویش دویدم. دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار. گذاشتم و لختی گذشت. باز به باده خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم. اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت، طرفی دریابم . گویی به فراست دریافت. گفت: «همه‌ی آن‌چه تو شنیده‌ای از انکار من این عالم جادویی را خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر را ندارم، که چنگ درجگرم می‌اندازد و همه‌ی درد و اندُهان خفته بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کِشدم، می‌کُشدم، من تاب این را ندارم».

پ. ن. متأسفانه کيفيت صدا در بعضی جاهای فایل صوتی خوب نيست و پرش دارد ولی بهترین کيفیتی که يافتم همین بوده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالین‌ام…

00534-mohammadreza-shajarian

شجريان آوازی دارد در اصفهان با ويولن شاپور نياکان که هر چند کيفيت ضبطش خوب نيست ولی از کم‌نظیرترين آوازهای شجريان است که در اوج قوت و صلابت است. پيش‌تر در اين‌جا اين قطعه را در کنار بقيه‌ی آوازهای اصفهانی که دوست دارم آورده بودم. حالا به استقلال اين‌جا بشنويدش. خصوصاً از دقيقه‌ی ۲۸ به بعد (تقريباً اواخر آواز) تحرير حيرت‌آور شجريان را بشنويد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

غمِ عشقِ ته مادرزاد ديرم…

meshkatian-shajarian

مدتی پيش قطعاتی آوازی از اجرای شجريان با گروه عارف در شهر بنِ آلمان را در ملکوت آورده‌ بودم روی سه غزل از سعدی. در ميان آن اجراها قطعه‌ای آوازی است در دشتستانی با سنتور پرويز مشکاتيان روی دوبيتی‌های باباطاهر. اين آواز را سال‌ها پيش در ايران شنيده بودم و نوارش دچار همان سرنوشتی شد که بقيه‌ی کاست‌های موسيقی من در ايران. من ماندم و فايل‌های پراکنده‌ی صوتی روی کامپيوتر که هر کدام در جايی سرگردان است. اين آواز دشتستانی از دلنشين‌ترين آوازهايی است که شجريان خوانده است. کيفيت صدا چندان خوب نيست ولی در اين آواز،‌ سوزی هست که جانِ‌ آدمی را مشتعل می‌کند. بشنويد و فيض ببريد (يکی دو دقيقه‌ی اول مقدمه‌ای است که گوينده‌ی راديو به زبان آلمانی توضيح می‌دهد به اضافه‌ی انتهای آواز که بخش‌هايی از تصنيف صبح است ساقيا را پخش می‌کند).

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

عذری بنه ای دل…

حافظ در آن غزل فراقی «آن يار کزو خانه‌ی ما جای پری بود…»، بيتی دارد که تجسم عاشقی، دلدادگی و پاکبازی است: عاشق، به جای معشوق عذر می‌آورد. عذر فراق را عاشق می‌گزارد نه معشوق:
عذری بنه ای دل که تو درويشی و او را
در مملکت حسن سرِ تاج‌وری بود

عذر درويشی خويش و تاج‌وری معشوق را عاشق ادا می‌کند. اصلاً نمی‌شود درباره‌ی اين مايه بی‌پناهی و سرگشتگی حرف زد. غزل از ابتدا تا انتها حکايت رنج است ولی اين بيت دريای اشک است و سوز. اين غزل را با صدای شجريان، تارِ مجيد درخشانی و نی جمشيد عندليبی در دشتی بشنويد.

 پ. ن. یار اگر ننشست با ما، نيست جای اعتراض | پادشاهی کامران بود از گدايی عار داشت.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

صفحه‌ی قبل