۰

رفتی و بس بیراه رفتی…

همایون شجریان خواننده‌ای است مستعد و توانمند. اما راهی که اين سال‌ها رفته است راهی است که بیش از آن‌که راه هنر باشد راه صنعت است و بس. آلبوم تازه‌ای که همايون شجریان با علیرضا قربانی منتشر کرده است، پیش‌تر حاشيه‌هایی داشت که نتیجه‌اش اين شد که همايون شجریان قلم به دست گرفت و هر آن‌که را که به قلم یا زبان بر او خرده گرفته بود با تعبیر «قلم‌کش» (شبیه قمه‌کش) نواخت. آن پاسخ را من شتاب‌زده و بیش از اندازه درشت يافتم. اما حالا می‌بینم در همین آلبوم «افسانه‌ی چشم‌هايت» تصنیفی خوانده‌اند به اسم افسوس که متن آن به اصطلاح شعر را به هوشنگ ابتهاج نسبت داده‌اند.

آن به اصطلاح شعر را هر طفل دبیرستانی می‌توانست بسازد. آن کلمات نه انسجام مضمونی دارند نه محتوايی درخور اعتنا. و البته چنین چیزی را هوشنگ ابتهاج – ه. ا. سایه – نساخته است. اين‌ها بدیهی است. چیزی که حيرت‌آور است این است که چطور علیرضا قربانی و همایون شجریان حاضر به خواندن چنین به اصطلاح شعر سست و بی‌مایه‌ای شده‌اند؟ به صرف انتساب غلط چنین پرت و پلایی به هوشنگ ابتهاج؟ از هر زاویه‌ای که به همین يک مورد نگاه کنيم، حاصل چيزی جز حيرت و بی‌آبرويی نیست. حتی اگر توضیح می‌دادند که اين کلمات وصله‌پينه‌ای است از یکی دو خط شعر فریدون مشیری با بافندگی‌های مختلفی که کلمات را مثل پاره‌آجر کنار هم گذاشته‌ است، باز هم جای سؤال باقی است که چه شده که همایون شجريان تن به خواندن چنین پرت و پلايی داده است؟

همايون شجریان حالا خودش را پس از آن پاسخ شتاب‌زده گرفتار معضل بزرگ‌تری کرده است. چنین کاری – همين به اصطلاح تصنيف افسوس – هيچ چیزی جز افسوس برای همايون شجریان ندارد. هر چه هست سرافکندگی است و خجالت. همايون شجريان به خاطر خودش، به خاطر پدرش، به خاطر هوشنگ ابتهاج، به خاطر موسیقی و شعر و ادب و فرهنگ ایرانی یک عذرخواهی به همه‌ی ما بدهکار است. همايون شجریان آشکارا دارد بیراهه می‌رود و استعداد و توان و درخشندگی هنرش را جایی هدر می‌دهد که نسنجيده است. کاش همایون از این پس «نه گفتن» را بیاموزد. از جمله در برابر این وسوسه که بلافاصله تن به خواندن هر شعری و هر آهنگی بدهد و پاسخ هر انتقادی را چنین بدهد. کار هنری خوب، می‌ماند و جای خودش را باز می‌کند. هنرشناسان و شعرشناسان هم تفاوت اثر سست و بی‌‌مایه را با اثر فخیم و استوار بهتر می‌شناسند. کاش همايون برای خودش این‌قدر ارزش قایل شود که به خاطر همان يک تصنيفی که در آن آلبوم منتشر شده عذرخواهی کند، دست کم از هوشنگ ابتهاج عذرخواهی کند.

۰

مردم:‌ تيغ دولبه

مفهوم مردم، مفهومی است نامتعین و کشسان که آزادی‌خواهان، عدالت‌جويان و خودکامگان و عوام‌فريبان به یک اندازه از آن استفاده کرده‌اند، می‌کنند و خواهند کرد. پس اين‌قدر باید روشن باشد که به محض شنيدن کلمه‌ی مردم نباید عقب‌نشينی کرد یا قافیه را باخت. به نام مردم می‌شود در برابر مردم ايستاد. به نام مردم می‌شود آن‌ها را تخدیر کرد اما به آن‌ها باوراند که ما داریم همان چیزی را می‌گوییم که شما خواسته‌اید. نیازی نیست به گذشته‌های دور برویم. همين تاريخ پيش رو و نزدیک ما، بهترین گواه است. برآمدن محمود احمدی‌نژاد و تمام آن بلاهايی که بر سر ايران رفت و می‌رود، همه حاصل همين بازی کردن با نام «مردم» بود. تاریخ بلندتر چهل‌ساله‌ی جمهوری اسلامی و استفاده‌ی رهبران سياسی از لفظ مردم و ملت (که هر وقت اقتضا کند به آسانی عده‌ای را خيلی آسان از حيثيت مردم بودن ساقط می‌کند) شاهد بليغ‌تری است.

پس چگونه باید تميز نهاد ميان «مردم» به مثابه‌ی مفهومی که انسانيت ما را شامل شود و سخن از ارزشی جهان‌شمول و محترم بگويد بدون اين‌که تفاوت‌ها و تمايزهای «ديگری» را که او هم انسان است،‌ بزدايد يا ناديده بگيرد؟ چگونه می‌توان از مردم سخن گفت و هم‌زمان رنگين‌پوست، دگرباش، زن، مرد، کودک، بی‌سواد و تحصيل‌کرده، تهی‌دست و توانگر، (انواع) شيعه و (انواع) سنی، دين‌دار و بی‌دين را زير چتر انسان بودن قدر نهاد ولی به بهانه‌ی هيچ کدام از اين‌ها هيچ يک را به بند نکشيد؟ وضعیت تناقض‌آمیز و دشواری است که حکايت از معضل بنيادین کثرت‌گرايی هم دارد.

گام اول اين است: به صرف اين‌که مردم چيزی بگويند يا بخواهند – حالا با هر تصور و معياری که از مردم داريم و فارغ از اين‌که دقیقاً چه تعداد آدم بايد حرفی را زده باشند که شماره‌شان آن‌ها را در زمره‌ی مردم به حساب بياورد – حق نداریم بلافاصله به اسم «مطالبه‌ی مردمی» مخاطب را سرکوب يا خاموش کنيم («مردم چنین گفته‌اند پس شما چه حقی دارید خلاف‌اش را بگوييد؟»). فراموش نکنيم که جمهوری اسلامی در اين شيوه استاد است و می‌داند چطور بخشی از مردم را عليه بخشی ديگر بشوراند يا به نام خواسته‌ی بخشی از مردم خواسته‌های بخش ديگر را نامشروع قلمداد کند. لذا اين گام نخست تمايز را من گام سلبی می‌دانم. سلبی از اين جهت که نباید بلافاصله سپر بيندازیم و حصارهای دفاعی ذهن و عاطفه‌مان را به اسم شنيدن نام مردم پايين بياوریم. 

گام دوم به خيال من استفاده از عقلانيت سنجشگر است. وقتی مدعايی را شنيديم که «به نام مردم» است، مهم است که حيثيت مردمی آن را لحاظ کنيم ولی با گام اول همان لحظه مردم را بايد ناديده بگيرید و حيثيت عقلانی مدعا را هم بسنجيم. با عقل جور در می‌آيد؟ اين مطالبه يا مدعا حقی را ادا می‌کند؟ يا لباس و پرده‌ای است بر چيزی ديگر که متضمن عوارض و آفاتی بزرگ‌تر است؟ در ادبیات دين‌داران وقتی می‌خواهند مثالی از چيزی بزنند که ظاهرآراسته‌ای دارد ولی مشکلات و عوارض بزرگ‌تری دارد، از تعبیر مسجد ضرار استفاده می‌کنند. ظاهرش مکان عبادت است اما مقصدش با نيايش و راز و نياز تعارض دارد. و البته بلافاصله يادآوری می‌کنم که تنها چیزی که می‌تواند مانع سوء استفاده از تعابيری مثل «مسجد ضرار» شود، همان استدلال است و عقلانيت. پرسشگری و سنجش‌گری کلید بیرون آمدن از پرده‌ی فريب است. 

با این مقدمات، باید روشن گفت که پناه گرفتن پشت نام مردم وقتی که بتوانيم يا بخواهيم راه استدلال را مسدود کنيم، از همان ابتدا فاقد هر مشروعيتی است. می‌شود به نام مردم، حقيقت مردمی و انسانيت را آرام‌آرام يا به سرعت لوث کرد. دست کم دو بار در تاریخ سياسی همين سه چهار سال گذشته شاهد اين فريب بوده‌ایم: انتخاب ترامپ در آمریکا و همه‌پرسی خروج بريتانيا از اتحاديه‌ی اروپا – برکزیت – شواهد شناخته‌شده‌ی آن‌ هستند. می‌توان مثال‌های بی‌شمار ريز و درشت همه جا پيدا کرد. لذا وقتی گفتيم مردم، ابتدا بايد بپرسيم چه چيزی است که اين مردم را مردم می‌کند؟ صرف داشتن نام آدمی؟ نمی‌شود به اسم مردم، عزت، حریت،‌ استقلال، غرور و سربلندی مردم را نشانه گرفت حتی اگر به نام عزیزترین چيزها باشد. 

همراه مردم بودن و شانه به شانه‌ی مردم ایستادن همه جا فضيلت نيست. فضيلت‌اش فقط جايی است که بتوان به روشنی تشخيص داد که حقيقتی و خيری مبرم دارد فوت می‌شود و از دست می‌رود. و حقيقت را نمی‌شود به آسانی و به سلیقه اختيار کرد. گاهی اوقات خيلی چيزها نه اولويت دارند و نه حتی مهم‌اند ولی ممکن است برای شخص من و شما يا چند نفر هم‌فکر و هم‌سليقه‌ی ما مهم باشند. اما باز هم به سادگی آن حقيقتی نمی‌شود که بتوان به نام مردم پشت‌اش ايستاد. بيهوده سخن را دراز نکنم. خواستم اين نکته‌ی ساده را بگويم که هر جا اسم مردم و خواست و مطالبه‌ی مردمی را شنيديد به راحتی و آسانی ابزارهای سنجش‌گری عقلانی‌تان را راهی سطل زباله نکنید. محکم بايستيد و هم برای مردم و شأن آدمی حرمت و منزلت قايل باشيد و هم عقلانيت را که مهم‌ترين شأن انسان است به کار بگيريد. اين مغزی که در کاسه‌ی سر آدمی نشسته است به ظاهر وزنی ندارد ولی سنگين‌ترين بخش وجود آدمی است:

دل چو با عشق و خرد همره شود
دست نوميدی از او کوته شود

حشمت اين عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی دیوانگی است.

اين جسارت را داشته باشيم که ميان عشق و ديوانگی تفاوت قايل شويم و نترسيم از تير تهمتی که به سوی‌مان روانه می‌شود. شأن آدمی به عشقی است که با خرد همره شود. نه عشقی که خرد را معزول کند و تفاوت میان خرد و بی‌خردی را با دمیدن در کوره‌ی عواطف کمرنگ کند.  

سایه شعری دارد به اسم آواز غم. نسخه‌ای که در چاپ‌های قديم تاسيان آمده است يکی دو سطر کمتر دارد از نسخه‌ای که در آخرین چاپ‌اش آمده است. جايی در اواخر شعر وقتی شاعر از جانفشانانی می‌گويد که خود ميزان شأن آدمی بودند و جان‌شان را بر سر عقیده‌شان می‌نهادند، اندکی بعدش می‌گويد:

… اما چه باید گفت از انسان‌نمايانی که ننگ نام انسان‌اند
درنده‌خويانی که هم‌دندان گرگان‌اند
آنان که عشق و مهربانی را
در دست‌های کور کين کشتند! 
آنان که انسان بودن خود را
در پای اين کشتند!

و می‌توان گفت (چه بسا خود شاعر هم بگويد): آنان که انسان بودن خود را در پای «دين» کشتند. و می‌توان افزود که به جای اين «دين» هر چيز ديگری می‌توان نهاد که از آدمی و انسان به مثابه‌ی ابزار و نردبانی استفاده کند برای خود و مطرح کردن خويشتن. اين انسان، اين مردم می‌تواند بسی چيزها باشد. می‌تواند يک ملت باشد. می‌تواند يک مذهب باشد. می‌تواند يک دين باشد يا يک شخص و فرد؛ می‌تواند هنرمند و روشنفکر و شاعر نام‌آوری باشد که دستاويز کسب نام و شهرت و مطرح کردن افراد يا پوشاندن شکنندگی‌های روحی و روانی ما باشد. به نام مردم، به عشق و به خرد پشت نبايد کرد. انسان تنها با حريت و آزادگی است که انسان است. هر جا که معبدی ساختند برای اين‌که آدمی سر فرود بیاورد و آزادگی‌اش را بفروشد يا به مزايده بگذارد، بايد به آدمی نهيب زد که: خود را ارزان مفروش!

پ. ن. این مقاله‌ی جان کين با عنوان «آسيب‌شناسی‌های عوام‌فريبی» سخت مناسب حال است. یافتن مصداق‌های سياسی و غيرسياسی‌اش هم دشوار نيست.

۰

آدمی‌زاد و درد بی‌درمان

مدت‌‌هاست فکر می‌کنم آدمی‌زاده ميان دو توصیف حافظ سرگردان و گرفتار است. دو نکته است که هستی آدمی را تعريف می‌کند. و این دو نکته لزوماً با درک متعارف دين‌داران سازگار نمی‌افتد. در واقع اين دو نکته ولو با برداشت خاصی با دین‌ورزی هماهنگ باشد، رخنه در شناخت عموم دين‌داران می‌اندازد. نخستین نکته، نقصان عالم و آدم است:
آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی
اين نکته را به تعبیر ديگری حافظ در آن بيت رندانه آورده است که: پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت. و همين بيت دين‌داران را به چه رنجی انداخته است. تمام اضطراب‌شان از اين جهت بوده که خواسته‌اند حافظ را در ترازوی دين‌داری خودشان بنشانند مبادا در تصور حکمت‌آمیز بودن و بی‌خلل بودن عالم و آدم خللی وارد شود. اين سخن حافظ را قبل و بعد از او بسيار کسان از ميان دين‌داران و دين‌گریزان گفته‌اند: جهان، جهان محدوديت و نقصان است با هر چه در آن هست. دست بر قضا اين محدودیت و نقصان همه کس و همه چیز را در بر می‌گیرد حتی تمام آن چیزهایی که جنبه‌ی قدسيت و خالی از خلل بودن به آن می‌دهند يعنی پيامبران و امامان و متون به اصطلاح «مقدس». تمام اين‌ها زمينی‌اند به اين معنا که ناگزیر ساکن زمين‌اند و زمين مقید به جهات و قیودی است که تا زمانی که این کهکشان برپاست از بند آن نمی‌توان گریخت. این نکته را اگر کسی نه تنها درک کند بلکه بپذیرد و درونی کند، از بسیاری از پرسش‌های گزنده و چراهای عافیت‌سوز می‌رهد: کمالی نیست؛ مجو!

آن نکته‌ی ديگر در این بیت درخشان حافظ است (که ابيات مشابه بسياری دارد):
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند
فناپذيری آدمی آن هم درست در کنار بقای دهر و پايان‌ناپذيری آن، نقيضه‌ی عظیم هستی است. بديهی است چون همگان مرگ را می‌شناسند و با تلخی و درشتی آن خوب آشنا هستند. ولی از اين سست‌بنيادی عالم اندک کسانی درس حکمت‌آموز می‌گیرند: که وقتی جهان و زیست آدمی اين‌ اندازه کوتاه است، نخست باید شاد بود و شادی کرد (دقت کنيد که از همین مشاهده «بايد»ها هم آغاز می‌شوند يعنی جنبه‌ی هنجاری هم دارد). و به همين اعتبار، مهم‌ترین ارزش اين است که آزار به کسی نرسانی (مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن). اين‌ها را دين هم به آدمی می‌گويد، بسته به اين‌که سرمشق دين‌داری‌ات که باشد. وقتی بدانی که مرگ ناگزیر است و وقتی ديگر نباشی، «با هفت‌هزارسالگان سربه‌سری»، دل به هيچ چيز دنيا نمی‌بندی. غوطه‌ور می‌شوی در لحظه و طرب می‌کنی. طرب از اين‌که می‌دانی ناگزیر جاودان نخواهی بود و اين شادی و اين غم نمی‌‌پايد. نه شادی و نه غم، هيچ‌کدام نمی‌پايد. اين ناپايستگی هم در سطح کلان است و هم در مراتب خردتر. يعنی از روابط متلاطم آدميان بگيرید تا دگرگونی‌ها و تغيیراتی در مقياس کلان.
از این دو نکته، عجالتاً می‌توان نتايجی را هم مد نظر داشت. نخستين نکته اين‌که آدمی‌زاده به ويژه در زمانه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنيم نيازمند «عدلی نو و عقلی نو» است. فهم‌اش از خودش و خدا و عالم باید دگرگون شود وگرنه محکوم به شکست و زوال است. نکته‌ی دوم اين است که درست در دل همین دگرگونی‌های عالم، در ميانه‌ی همين ويرانی‌ها، آدمی‌زاده باز می‌رويد و می‌بالد. فقط اگر به همان زيست‌بوم تاریخی‌مان – يعنی منطقه‌ی خاورمیانه‌ی فعلی – اگر نگاه کنيم، طی قرن‌ها ويرانی پس از ويرانی آمده است و باز هم روييدن داشته‌ايم. خود حافظ مصداق يکی از بهترين و درخشان‌ترین رويش‌های تاریخی است. و اين رويش و درخشان ارزان به دست نيامده است. در اين کشمکش بیداد، «آسمان و زمین با من و تو هم‌درد است». ولی: دردا و دريغا که در این بازی خونين | بازیچه‌ی ايام دل آدميان است. و درد همين‌جاست که اين‌ها ناگزیر رخ می‌دهد. ناگزیر چه جان‌های عزیزی که به باد می‌روند. سوريه تازه‌ترین داغ اين سلسله است: آدميان مثل برگ خزان به خاک می‌ريزند و چه آرزوها که به باد می‌رود.

اما آن دو نکته‌ی حافظانه هم‌چنان بر تارک تاریخ فهم بشر می‌درخشد: ۱) عالم و آدم کامل و بی‌عیب نيستند و نخواهند شد؛ و ۲) همه محکوم به فنايیم. نه ما خواهيم ماند نه دشمنان‌مان. در این بازی عظيم کيهانی، دوست و دشمن به يک اندازه به خاک می‌افتند و لگدمال چرخ می‌شوند. اگر عدالتی باشد، در همين است که همگی يکسان قربانی اين گردش هستيم. و باز هم انسان این قابلیت را دارد که فکر کند: در جهان هر کسی عزیز کسی است. و تنها غم و رنج من و شما از فراق و نيستی بر جان من و شما سنگينی نمی‌کند؛ حتی آن‌ها که ستم ورزیده‌اند و می‌ورزند عاقبت به اين دام می‌افتند. و اين رنج را بر هيچ آدمی نبايد پسنديد. و همين درد بی‌درمان است – همین که در تیره‌ترین و هول‌ناک‌ترین مغاک هستی که آدمی به سنگدلی فرومی‌غلتد ناگزیر گريبان خودت را بگیری و نهيب بزنی به خود که انسان باش! انسان بودن کار دشواری است؛ از خدا بودن هم سخت‌تر است.

۱

آن کو به دل دردی ندارد آدمی نيست

آدمی به درد داشتن آدمی است. این فقط کشف صوفيان يا بعضی از دين‌داران نيست. هر کسی که آدمی بودن را در عمق وجودش لمس کرده باشد، درمی‌يابد که اين موجود نحیف و ضعیف و ناتوان و در عین حال حیرت‌آور و باشکوه چه اندازه در میان تناقض‌های کمرشکن دست و پا می‌زند و از دل همان تناقض‌ها، هوش‌رباترین آفرینش‌های بدیع را بر می‌کشد. اما، همه‌ی آدمیان طبعاً نه وقوف دارند به این نکته و نه اصلاً برای‌شان مهم است. طبع عالم اين است که اکثر ساکنان‌اش را متوسطان بلکه غافلان پر کرده‌اند و بنای زندگی و معاش – علی‌العموم – هم بر غفلت است. اما درد داشتن را از آدمی نمی‌شود منسلخ کرد. درد، سرشت آدمی است. بعضی از آدميان این را می‌فهمند و از همان درد کيميا می‌سازند. درد ناگزیر را می‌کشند و می‌چشند تا اکسيری از آن بیرون بکشند. کار آسانی نيست. شهامت می‌خواهد. شجاعت در افتادن با خود را لازم دارد. در افتادن با دیگری، هميشه کار آسانی است. نظام طبیعت هم به هزار نشانه به هر کسی می‌گويد دیگری را حذف کن، نابود کن، از میان بردار، تنازع بقا را پاس بدار. تکامل – ظاهراً – همین را می‌گويد. در افتادن با خويش هم‌زمان روایت ديگری از بقا را عرضه می‌کند.

در افتادن با خويش در سطح عقلانی به همان معنای متعارف درس گرفتن از تجربه‌های ديگران و خويش است. به معنی نقد کردن مداوم خويش است. يعنی پيوسته گریبان خودت را بگیری و در هر حالی سعی کنی جايی برای متهم کردن و سنجش خود باز بگذاری. غفلت از خطاکاری آدمی – و خطاکاری خويش – سم مهلکی است که کمترین زيان‌اش در کوتاه‌مدت به خود آدمی می‌رسد.

اما در افتادن با خويش سطحی معرفتی-روانی-عاطفی هم دارد. با خويش در افتادن تنها تا مرز مشخصی کار عاقلان و خردمندان است. اين در افتادن با خويش اگر از مرز خاصی عبور کند يا وصف ديوانگان است یا کیفیت عاشقان. در افتادن با خويش، خصوصاً در میان دین‌داران، به رغم توصيه‌های مکرر ظاهر شریعت بر توبه و اصلاح رابطه‌ی خود و خداوند، امر رایجی نيست به دلیل اين‌که شریعت – در فهم متعارفی که از آن می‌شود – مستعد پرورش ریاکاران و رياکاری است. لذا پرسش بر می‌گردد به يک نکته‌ی ساده: انسان دين‌دار در حفظ رابطه‌ی هم‌زمان با خدا و سایر انسان‌ها – که نقطه‌ی کانونی‌اش نهايتاً بشریت اوست – چه اندازه نگاه‌اش به افقی بلندتر است؟ چقدر بر خود سخت می‌گيرد؟ ممکن است کسی بر خود سخت بگیرد که آداب شرعی را ادا کند. ادای آداب شرعی کار دشواری نیست. با اندکی تمرین بیش از آن‌که سختی باشد، لذت‌بخش می‌شود. تبدیل به عادتی می‌شود که اتفاقاً ترک آن، بيشتر برای گزارنده‌اش دشوار می‌شود تا ادای آن. پس دشواری در التزام به شريعت نيست. دشواری هم‌چنان در چسبیدن گریبان خويشتن است. دشواری در متهم داشتن خويش است. و گرنه دین‌داران همه می‌توانند صبح تا شب صورت‌حساب تهيه کنند و آخر روز بگذارند پيش خدا که چنین کردم و چنان کردم. کاری که آدمی هميشه برای‌اش سخت است، چه در افق عقلی و چه در افقی عاطفی-روانی، همين چالش با خويش. همین با خويش برآمدن.

پرگويی نکنم. دو ترانه از دولتمند خال در زير می‌آورم که به گمان من خلاصه‌ی زیست آدمی‌وار است. در این‌ها دو غزل درخشان و حيرت‌آور مد نظر من است. يکی غزل باشکوه «حيلت رها کن عاشقا»ی مولوی است و ديگری ابیاتی از میرسید علی همدانی («هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یار باد…»). اولی حکايت خويشتن‌سوزی بی‌محاباست. در دل آتش رفتن، تحمل رنج بی‌اندازه. متهم کردن خويش. و تمام اين‌ها يک غايت بيشتر ندارد: سینه را هفت آب شستن از کینه‌ها. يعنی اول و آخر قصه تصفيه‌ی خويش است. سوزاندن تمام اين رذايلی که سال‌ها آدمی ذره‌ذره انباشته می‌کند؛ دانسته يا نادانسته. از میان برداشتن تمام کينه‌ها و نفرت‌ها و بغض‌هايی که بر خود دوخته است و اولين قربانی‌اش خود آدمی است. دومی، مقدم داشتن ديگری بر خود است. از آن مهم‌تر استقبال کردن از رنج و آزاری که از ديگری به آدمی می‌رسد. نگاه صوفيانه و قلندرانه‌ای است ولی مضمونی معرفتی هم دارد. از رنجی که از ديگری به آدمی می‌رسد، می‌توان چيزی ساخت که به درمان دردهای آدمی بيايد. آن‌که ما را رنج می‌رساند به قصد انتقام، تشفی‌ خاطر،‌ آزار، يا کينه‌کشی چنين می‌کند. ولی پذیرنده يا هدف اين رنج، می‌تواند از اساس این را دگرگون کند و این جوی خون را تبديل به نیل کند. تمام آن‌چه نوشتم در حقیقت زاید بود. اصل سخن را در همين دو ترانه بجوييد و بشنويد. اين‌ها را نخوانديد هم نخوانديد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

سعديانه

این از کارهای قدیمی است گویا که از روی صفحه‌ی گرامافون پياده شده است. سایه غزل‌های سعدی را با آهنگ فریدون شهبازيان می‌خواند. سایه وقتی غزل سعدی را می‌خواند انگار غزل خودش را دارد می‌خواند. لحن و آهنگ همان است که هنگام خواندن شعر خودش دارد. شعر خواندن هر شاعری امضای خاص دارد. اين هم امضای سايه است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.