۰

تو حرفِ معمايی…

امروز تولد سايه است. شايد امسال اولين سالی است که می‌بينم در فضای مجازی به این حادثه‌ی زمينی – يعنی تاريخ تولد سايه – اين‌قدر به وفور، با عکس و شعر و تفصيلات اشاره می‌شود. دقیقاً به همين دليل، دستی گويی از پس می‌کشدم که چیزی بايد بنويسی واقعاً؟ خودم به خودم نهیب می‌زنم که خوب بله «حق صحبت می‌گزارم» و از اين حرف‌ها.

سايه را چند سال است می‌شناسم؟ شايد ده سالی پيش‌تر اولین بار با پرویز مشکاتيان در خانه‌اش ديدمش. شفيعی کدکنی هم آن شب آن‌جا بود. ولی واقعاً برای شناختن سايه نيازی به اين بود که آن شب در خانه‌اش در تهران ببینم‌اش؟ یا مثلاً یکی دو سال بعد در کلن؟ يا اين‌که اين همه سال ديگر با ديدار حضوری در تهران يا در کلن يا پای تلفن‌ ساعت‌ها حرف زدن؟ نه. معلوم است که اين‌ها نيست. اين‌ها اگر باشد که چيزی جز افتخارات رديف کردن نيست. افتخارات بی‌مزه‌ای هم می‌شوند که چه بسا هر کسی از آن نصيب دارد. پس چه؟

می‌بينيد؟ تا همين‌جا کلی زور زده‌ام که مثلاً سرد بنويسم و فرار کنم از حرف‌های رایج. شايد تا هر جا این نوشته نفس بکشد و پا بدهد، باز هم با پررويی همين راه را بروم. اما از همين‌جا دست و دلم می‌لرزد و به زور اشک را پس می‌زنم. خوب، سايه‌ی زمينی و انسان اگر می‌خواهيد،‌ سايه‌ای اگر می‌‌خواهيد با تمام قوت و ضعف‌های بشری، برويد همين کتاب «پير پرنيان‌انديش» را بخوانيد. سايه‌ای می‌شود که از پس پرده در آمده است. سايه‌ای که ناگهان نقاب از روی‌اش افتاده است انگار. ولی سايه همين است؟ نيست.

اصلاً چرا راه دور بروم. سايه همان است که سال‌ها پيش، وقتی در یکی از سال‌های دهه‌ی هفتاد شمسی که هنوز در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در کتابفروشی خرامانی خيابان دانشگاه،‌ چشم‌ام به «سياه مشق»‌اش خورد – سياه مشق ۴. وسط کتاب‌ها – کتاب‌های شعر – وول می‌خوردم. دست‌ام گرفتم کتاب را. بازش کردم. فکر کنم اين غزل باز شد: بگذار شبی به خلوت اين همنشين درد… شايد هم يک غزل ديگر. مهم نيست. هر چه می‌آمد برای حالی که آن روزها داشتم کافی بود. زانوانم سست شد. بند دلم پاره شد. انگار با تبر زده‌اند توی کمرم. خم شدم ناگهان با خواندن شعر. وسط کتابفروشی اشک‌ام سرازير شد. بعدها فهميدم که این فقط من نبودم – و نيستم – که اشک‌ام آن‌جا سرازير شد. خود شاعر هم اشک‌اش به نسيمی بند است: مثل طفل دو ساله می‌تواند بغض کند و بزند زير گريه.

این را بعداً در خودم کشف کردم که گاهی اوقات – هر چقدر که هم عاطفی‌ام – ظاهرم خيلی سنگ‌دل می‌شود. يعنی تظاهر می‌کنم خبری نيست. صورت ظاهر آرام است اما توفانی در درون به پاست. بايد هم همين‌جور باشد خوب. شايد هم نبايد. نمی‌دانم. ولی قصه اين است که آدم می‌تواند ياد بگيرد که چطور با دل پاره‌پاره، لبخند بزند. دارم بيراهه می‌روم. بگذريم. سايه در تمام اين سال‌های سخت و سنگين، در ميان اين همه ظلمتی که ميان‌اش افتاده‌ايم، مثل دوست، مثل برادر، مثل پدر، مثل رفیق بوده است. يعنی چه بسا بی او اين سال‌های درنده و ويرانگر را، اين روزهای کشنده و خنجر به دست را هرگز تاب نمی‌آوردم و نمی‌آورديم. سايه، خودش بداند يا نداند، بخواهد يا نخواهد،‌ برای من و نسلی مثل من، سرمایه‌ای بوده است. مثل سدی در برابر موج‌خيز سيلابی بنيان‌کن. مثل پناه‌گاه.
اين را هميشه با خودم گفته‌ام. باز می‌گويم. در دشوارترين لحظاتی که در زندگی‌ام داشته‌ام چند چيز هميشه به داد من می‌رسيدند و می‌رسند. اين‌ها ثابت نمانده‌اند و شمارشان کمی بيشتر شده ولی هم‌چنان اندک‌اند. يکی قرآن بود. یکی صحيفه‌ی سجاديه. يکی نهج‌البلاغه. يکی حافظ. یکی غزلیات شمس. يکی هم اين مثنوی «لطف حق» پروین اعتصامی (که هر بار می‌خوانمش گردباد در وجودم به پا می‌شود). بعدها،‌ از اوايل دهه‌ی هفتاد به بعد،‌ سايه هم آمد کنار اين‌ها نشست. و ماند. هنوز هم کنار اين‌هاست.
خوب اگر سایه در این جهان نيامده بود چه می‌شد؟ فرض کنيد حافظ نمی‌بود. قرآن نمی‌بود. شجريان نمی‌بود. مولوی و عطار نمی‌بودند. خوب دنيا يک چيزی کم داشت. بدجوری کم داشت. بی‌مزه می‌شد. خوب است که سايه هست. دنیای ما رنگارنگ‌تر، لطيف‌تر، پر اشک و آه‌تر، انسانی‌تر، پراميدتر شده و در سايه‌ی ايمان آرميده. همين ایمانی که لرزان است. ايمانی که به مويی بند است. ايمانی که هم‌عنان وفا به عهد و پيمان است. اين‌ها برای يک نفر «آدم» دستاورد کمی نيست. قصه‌ی صدق است. حکايت راستی و درستی است. گرفتم حامل‌اش، آدمی باشد با ظاهری اخمو و عبوس که مدام به مخاطب‌اش متلک می‌اندازد و به هر بهانه‌ای دست به سرش می‌کند. البته خيال می‌‌کند دست به سر می‌کند ها… بگذريم. قرار نيست شيطنت کنم. می‌گفتم که همين‌ها برای يک «آدم» کافی است.

ولی آخر قصه، شايد هم از همان اول‌اش، با خودم زمزمه می‌کنم که «ای عشق مشو در خط، گو خلق نخوانندت…».
آقا جان! خوب است که هستی! حوصله‌ی روضه‌خوانی ندارم. بقيه‌ی امت دارند همين‌جوری حرف‌های شاعرانه و پرسوزِ تبریکات قطار می‌کنند. خوب است ديگر. ولی ما را چه به اين حرف‌ها؟!
خیلی زور زدم مثلاً عاقلانه بنويسم. وسط‌اش بند را آب دادم. اشکالی ندارد. لازم است. و گرنه آدم می‌ترکد با اين همه خون خوردن و خاموشی. تو باش! بيشتر باش! می‌دانم حوصله‌ات سر رفته. هی می‌گويی همه رفته‌اند من به عمر الکی دراز مانده‌ام و از اين پرت و پلاها. ولی باش، بيشتر باش! ببين چقدر همه‌مان تنهايیم! ببين چه روزگار بدی است! «ديدی چه بد شديم گرفتار ديو و دد»؟ بمان! بيشتر بمان!
پ. ن. عکس هم نگذاشتم. نمی‌گذارم. مثل شهاب‌سنگ می‌‌خورد وسط وجودم و خرابم می‌کند. همين‌جوری لا به لای خطوط پنهان باش!
۲

خمسه‌ی ايمانی سبز

۱
نخست بايد به ياد داشته باشيم که هر چند تعبير جاافتاده‌ای که برای وضعيت موسوی و کروبی و همسران‌شان در این دو سال به کار رفته است «حصر» است (و گاهی هم حتی «حبس»)، اسم دقیق اتفاقی که افتاده است «آدم‌ربايی»‌ است. اين ماجرا فاقد تمامی ويژگی‌های «حبس» و «حصر»‌ است. هيچ معلوم نيست چه کسانی به چه شيوه‌ای ارتباط اين افراد را با مردم و هم‌پيمانان‌شان قطع کرده‌اند. هيچ حکم قضايی‌ای در کار نيست. به فرض هم که باشد، حکم قضايی که پنهانی باشد و جزييات‌اش معلوم نباشد و مبنای‌اش نامشخص و استناد به هيچ اصل قانونی در آن نباشد و دادگاهی برای احراز آن تشکيل نشده باشد، از اساس فاقد اعتبار است. لذا، اين افراد به معنای دقيق کلمه «ربوده»‌ شده‌اند؛ حصر و حبسی در کار نیست. و اين آدم‌ربایی را يک شخص يا گروه نامعلوم انجام نداده است: حکومت مرتکب اين شناعت شده است؛ نظام با آلوده شدن به روابط و تفکر مافيايی مرتکب آدم‌ربايی از ميان معترضان و مخالفان مهم خود شده است و خود به دست خود قوانين رسمی خود را تبديل به مجموعه‌ای بی‌ارزش و لغو کرده است.
۲
ميرحسين موسوی،‌ مهدی کروبی و زهرا رهنورد ربوده شده‌اند. واقعيت قصه اين است. اين را نمی‌شود با قرائت‌های شاعرانه و خيال‌انگيز ناديده گرفت. هيچ تصويری، چه شاعرانه و آرمان‌گرايانه باشد و چه انقلابی، نباید ما را از توجه به اين واقعيت غافل کند که نظام حاکم بر نظامِ حاکم، جائرانه است؛ زندان، ابزار اعمال خشونت نظام است. و کلید زندان، و انحصار خشونت در دستان قدرت‌مندانی است که نه تن به قانون می‌دهند و نه برای شريعت و اخلاق کم‌ترين ارزشی قائل‌اند. لذا، در اين آدم‌ربايی حکومتی حقوق انسانی اين افراد، به عنوان فرد، پايمال شده است. در روايت‌های آرمانی ما از وضع آن‌ها، نباید فرديت، بشريت و انسانيت آن‌ها ناديده گرفته شود. 
۳
اما وضعيت جنبش سبز، کانون اين قصه است. جنبش سبز، حزب نيست. يک انديشه است. انديشه‌ی ايستادگی در برابر ظلم. انديشه‌ی تن ندادن به بيداد. انديشه‌ی زنده نگه داشتن عزت و کرامت آدمی. انديشه‌ی مبارزه با دروغ. انديشه‌ی تسليم مرگ نشدن. انديشه‌ی اميد. انديشه‌ی زندگی. تمام اين‌ها يعنی ايمان. جنبش سبز دقيقاً به اين دليل که حزب سياسی نیست و جاه‌طلبی‌های اهل قدرت را ندارد (و دقيقاً از همين روست که از «اصلاح‌طلبان» متمایز می‌شود)، متعلق و هدف‌اش اين نیست که خود به قدرت برسد يا فرد خاصی در فلان مقام نباشد (يا باشد). مهم اين است که بساط بیداد برچيده شود. مهم اين است که زمين تفتیده،‌ سوخته و آفت‌زده‌ی ايران بار ديگر روی آب و آبادانی را به خود ببيند. انديشه‌ها نمی‌ميرند ولو ماه‌ها، سال‌ها، دهه‌ها و قرن‌ها در محاق بروند. سخن گفتن از «شکست جنبش سبز»، به يک معنا مانند اين است که بگوييم اهل بيت محمد در کربلا شکست خوردند. به طريق اولی، اين‌که بگويی جنبش سبز حداکثر می‌تواند بگويد از لحاظ اخلاقی خود را حفظ کرده است ولی از منظر سياسی شکست‌ خورده است نيز همين معنا را دارد. نه ايران فعلی، کربلای زمان حسين بن علی است و نه ما حسين. طرف مقابل هم يزيد نيست. اما – و اين اماست که بسيار مهم است – اصول و ارزش‌ها همان است. ما برای دفاع از همان چيزی سختی و مصایب را تحمل می‌کنيم – و شهيد هم برای‌اش داده‌ايم – که حسين به خاطرش ايستادگی کرد. نظام جمهوری اسلامی امروز به همان شيوه‌ای با ما برخورد می‌کند که يزید با کاروان اسرای کربلا رفتار کرد. شخصيت‌ها عوض شده‌اند ولی منطق همان است؛ منطق بيداد، همان منطق اموی است، اما البته در شکل و صورتِ مدرن و امروزی‌اش. (و درست به همين دليل است که جنبش سبز از منظر سياسی هم زنده است؛ ولی قدرت سياسی ندارد).
پس از منظر ايمان و اعتقاد ما، از چشم‌اندازِ باورهای ما و اصول اخلاقی و انسانی‌مان، آن‌چه که باید در حصر می‌بود، چيزی که باید ربوده می‌شد، نه در حبس و حصر است و نه ربوده شده است. ايمان ما هم‌چنان در دل‌های ما استوار است. تن ياران و همراهان ما به زنجير است و از چشم‌ها دور، اما ايمان و اعتقادِ آن‌ها و چيزی که چراغِ‌ راهِ‌ آن‌ها و ما بود، هم‌چنان آزاد است و سرفراز. ما هم‌چنان پيش وجدان خودمان سربلنديم به يک دليل ساده که هرگز ظلم را نپذيرفتيم. هرگز تسلیم بيداد نشديم. هرگز اميدمان را از دست نداديم. هرگز ايمان‌ها را در برابر صولت و هيبت باطل و ارعاب ستمگران نباختيم. دقیقاً به همين دليل است که وقتی سخن از اين آدم‌ربايی در ميان می‌آيد، شرمی در ميان نيست که ما چه بايد می‌کرديم و نکرديم. آن‌چه ما بايد می‌کرديم و می‌کنيم دقيقاً اين است: ايمان‌ها را حفظ کنيم و اميد را زنده نگه داريم. ايمان به اين‌که باطل رفتنی است. ايمان به اين‌که نمی‌توان با ارعاب و تهديد و دروغ و رياکاری و تفرعن و تفعنِ اربابِ تهمت و بهتان، بر دل‌ها حکومت کرد. ايمان به اين‌که تن‌ها را می‌توان به زنجير کشيد و در هم شکست اما باورها و اعتقادها را نمی‌توان بر زمين زد. صفای ايمان و عظمت اميد به ظلمتِ ظلمِ‌ حاکمان در هم شکسته نمی‌شود.
۴
تاريخ بخوانیم. تمام حرکت‌های بزرگ تاريخ، تمام رخدادهای عظيمی که ملت‌هايی را دگرگون کرده است، بر مدار ايمان چرخيده است نه بر مبنای مرثيه‌خوانی، عزاداری و نق زدن و خود و ديگری را با حسی از گناه و عذاب وجدان زير تيغ يأس و نوميدی فرستادن. اين تصور که «موسوی را ربودند و ايران قيامت نشد، نتيجه می‌دهد اين جنبش مايه‌ای ندارد» دقيقاً‌ تصوری است برآمده از نوميدی و يأس (و البته از خطای محاسبه). در هيچ يک از جنبش‌های پيشين، در هيچ انقلاب سخت يا نرمی، در هيچ تحول اجتماعی، اين حس خودقربانی‌پنداری و خود-مقصر-پنداری سلسله‌جنبان تحولات نبوده است. از زمان پيامبر اسلام بگيريد تا حادثه‌ی کربلا. از قتل حلاج و عين‌القضات همدانی و شهاب‌الدين سهروردی بگيرید تا شهدای مشروطه. از اعدام مرتضی کيوان و خسرو گلسرخی بگيريد تا تبعيد آيت‌الله خمينی و حصر آيت‌الله منتظری. هيچ يک از ياران اين‌ها هرگز با ملامت کردن خويش – برای چيزی که احتمالاً در هيچ حالتی کار زيادی از آن‌ها ساخته نبود – به جايی نرسيدند و گرهی نگشودند. آن‌چه ضامن بقا و استمرار پيام این‌ها بود و هست، تنها و تنها ايمان است و پايداری بر عهد خويش. آدمی به عهد زنده است نه به ملامت کردن و ملامت شنيدن. آدمی به وفا زنده است. مصداق وفا اين نيست که فردا هر که خود را سبز می‌داند به خاطر این‌که موسوی ربوده شده است، از شرمندگی خودکشی کند. مصداق وفا اين است که سخن ميرحسين را به گوش جان بشنود. جنبش سبز را بايد زندگی کرد. بايد ايمان و اميد را حفظ کرد. باید به یاد داشته باشيم که نظام بيداد تنها زمانی پیروز خواهد شد که اميد به تغيير را از ما بستاند. آن‌ها زمانی برنده‌ی اين بازی می‌شوند که ايمان ما به درستی راه‌مان را از ما سلب کرده باشند. اما چرا ما باید تسليم القائات دستگاهی شويم که ديرزمانی است مشروعيت‌اش را نزد وجدان‌های بيدار از دست داده است؟ چرا بايد تن به تاريکی و ارعاب گروهی سپرد که در خيابان با سايه‌ها می‌جنگند؟
بياييد يک بار ديگر اين سخنانِ مير ربوده‌شده را که هر چند تن‌اش بی‌واسطه در ميان ما نيست، انديشه و جانِ‌ گدازان‌‌اش ميان ما حاضر و تکثير شده است، بخوانيم:
«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.

برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
»
۵
آن‌چه در حصر است، ايمان ماست. ايمان ماست که در توفان هياهو، تهمت، ستم و تبليغات نظامی بی‌نظام و بساطی بی‌آبرو هر لحظه دستخوش آسيب است. ميرحسين می‌ماند. باقی است. بقای او به بيرون و درون زندان و حصار بودن نيست. بقای او به بقای انديشه‌ی اوست. آن‌چه که اين سرزمين را از اين تباهی و ذلت، از اين تاريکی و جهان به بد سپردن می‌رهاند، ايمانِ ما و اميدِ ماست، نه اين‌که مير از چنگ ربايندگان‌اش آزاد شود (که بايد آزاد شود). او برای اين ايستادگی کرد که ما بيدار شويم و بيدار بمانيم. او برای اين ربوده شد و بر عهد خويش ايستادگی کرد که ما ايمان‌مان را حفظ کنيم و اميد را زندگی کنيم. او برای اين از دسترس ما دور نيفتاده است که برای او به سوگ بنشينيم و شعرهای سوزناک بگوييم و مرثيه‌خوانِ دوری‌اش باشيم. او دور نيست. او را با مرثيه‌سرايی دور نکنيم. او با ماست. همراهی‌اش را با بلند نگاه داشتن شعله‌های ايمان و اميد، پرفروغ‌تر کنيم. بيايید تن به ظلمت، تن به نوميدی، تن به ظلم، تن به يأس نسپريم. جان هم نسپريم. دل هم نسپريم. ما زنده‌ايم: «با قامتی سرافراز، گرچه شلاق‌خورده، مجروح و حبس‌کشیده ایستاده‌ایم».
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخِ خشک زنده به بوی بهار تست!
۰

دماسنج انتخابات و بيرق‌های آزادی آن!

گمان می‌کنم بحث کردن درباره‌ی این‌که آيا انتخابات در ايران آزاد است يا نه و اين‌که انتخابات بايد آزاد باشد، به درستی بحثی است بيهوده و انحرافی! توضيح می‌دهم چرا.

انتخابات، همان‌طور که خط تبليغات رسمی جمهوری اسلامی هم می‌گويد، تجلی اراده‌ی ملت است. مردم با رأی دادن می‌کوشند نشان بدهند چه می‌خواهند و چه نمی‌خواهند. در انتخابات دفاع از کسی «ثابت» نمی‌شود بلکه به تعبير درست و دقيقی براندازی نرم می‌کنند؛ يعنی به شيوه‌ی غیرخشن، بدون خون‌ریزی و بدون انقلاب، کسانی را که نمی‌خواهند مصدر امور باشند از قدرت خلع می‌کنند. اين‌جا دقيقاً محل نزاع است. به همين دليل است که برای نظام جمهوری اسلامی، «براندازی نرم» توطئه است و تهدید (و ملاکی برای نشان دادن سلامت نظام نيست). لذا انتخابات، لزوماً بايد تأيید و تقويت تصورهای از پيش تعيین‌شده و تثبيت همان کسی باشد که مصدر قدرت است (ولو کل تاريخ جمهوری اسلامی و رأی‌گيری‌های مختلف خلاف آن را گواهی بدهد). اما بحث من اين نيست.

يکی از گره‌گاه‌های اصلی هر انتخاباتی، نحوه‌ی انعکاس آن در رسانه‌هاست. حتی از اين نيز بايد فراتر رفت. وضعيت رسانه‌ها، شاخص مهمی از سلامت انتخابات است. پيوند و نسبت مستقیمی ميان وضع رسانه‌ها و وضع انتخابات برقرار است. در کشوری که رسانه‌ها سالم، مستقل و آزاد نباشند و همواره تيغ تهديد و هول اضمحلال و نابودی بر سرشان و در دل‌شان باشد، انتخابات نيز وضع مشابهی دارد. چرا؟ به يک دليل ساده: رسانه‌ها باید بتواند صدای «مردم» باشند (آرمان‌های اين نظام هم همین را می‌گويند) نه اين‌که بلندگوی «قدرت» (داخلی يا خارجی باشند) (نظام هم ديگر امروز فهميده است که تصور يکی بودن قدرت و مردم، تصور خطايی است و مدتی است از اين خواب بيدار شده است؛ اين همانی نظام و مردم، تصوری است آرمانی که هم‌خوانی با واقعيت‌های اين جامعه و هيچ جامعه‌ای ندارد) یا بتوانند رأی مردم را دست‌کاری يا مهندسی کنند يا روايت مخدوش و هدایت‌شده‌ای از رأی مردم به دست بدهند. اين تصوير، بی‌شک تصويری آرمانی است و در هيچ کجای دنيا، مطلق نيست. ولی نظام مطلق‌گرای جمهوری اسلامی که از اصول و آرمان‌ها و ارزش‌های يک انقلاب دفاع می‌کند (يا می‌کرده است) دست‌کم بايد بتواند ادعا کند که رسانه‌ای سالم، مستقل، آزاد و بی‌طرف دارد که مردم، بدون وحشت از پيامدهای انتقاد و بر خود لرزيدن از عاقبت بلند سخن گفتن با صاحبان قدرت، از طريق آن بتوانند قدرت سياسی را به چالش بگيرند و از طريق رسانه‌ها بر آن نظارت داشته باشد. رسانه‌ باید بتواند صدای مردم باشد. تاريخ جمهوری اسلامی،‌ در مجموع،‌ با تمام فراز و نشيب‌های‌اش و کاميابی‌ها و ناکامی‌های‌اش نشان می‌دهند که کارنامه‌ی اين نظام در حفظ، استقرار و تثبيت يک رسانه‌ی سالم و مستقل و آزاد، کارنامه‌ی تاريک و ناکامی است.

به باور من هيچ نيازی نبود معترضان و مخالفان داخلی يا خارجی (از ميانه‌روها گرفته تا تندروها و افراطيون) بگويند در جمهوری اسلامی انتخابات آزاد نيست. از همان فردای روزی که رهبری نظام طرح بحث انتخابات آزاد را به چالش گرفت (و کار درستی هم کرد)، تمام زيردستان ايشان و تمام مقامات و مسؤولان هر چه در چنته داشتند بيرون ريختند تا نشان بدهند که تصور رهبری نظام و موضع‌اش در عمل نادرست است! زهی پيروان و مريدان و ولايت‌مدارانی که در ظل اين نظام باليده و روييده‌اند!

آخرین چشمه‌ی اين فاتحه‌ی جمهوريت (فاتحه را به هر دو معنا بخوانيد) همين هجوم وحشيانه به روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران است (که شيوه‌ی معهود و رسم مألوف نظام امنيتی‌شده‌ی امروز است). اين روزنامه‌نگاران دست بر قضا می‌توانستند کسانی باشند که نشان بدهند تصور انتخابات ناآزاد و مهندسی شده (به فرض صحت ادعای نظام درباره‌ی سلامت انتخابات) تصور احتمالاً درستی نيست (فرض محال که محال نيست!) ولی به هر جای قصه که نگاه می‌کنيم از نحوه‌ی دستگيری‌ها تا خبررسانی‌ها و برخوردهای ريز و درشتی که با روزنامه‌نگاران می‌شوند، يک نتيجه بديهی است: روزنامه‌نگاران و رسانه‌ها برای انتخابات (در ارزيابی و تلقی این نظام از انتخابات) تهديد تلقی می‌شوند لذا بايد دهان و زبان‌شان را بست و برید و برای‌شان اتهام تراشيد (حالا کو تا اتهام تبديل به جرم بشود ولی می‌شود تا آن موقع زمان خريد). به هر حال، هيچ کس لازم نيست برای نشان دادن ناسالم بودن انتخابات تلاشی بکند يا حرفی بزند. مريدان جان بر کف نظام، با جان و دل و از صميم وجود اين مهم را به روشنی آفتاب در چشم جهانيان به نمايش می‌گذارند. چرا منتقدان بيهوده سر بی‌دردشان را دستمال می‌بندند؟

کسی که حساب‌اش پاک است از محاسبه باکی ندارد. کسی که باور دارد خطایی مرتکب نشده است و هيچ توطئه و عداوتی نمی‌تواند بر حقانيت موضع او سايه بيندازد، باکی ندارد از این‌که به آزمون گذاشته شود. آزمون سنجش رسانه‌ها و در پيشگاه نقد روزنامه‌نگاران مستقل و آزاد واقع شدن، آزمونی است که نظام جمهوری اسلامی پيوسته در آن مردود می‌شود يا همواره می‌کوشد با تکيه بر منابع امنيتی و اطلاعاتی آزمون را دست‌کاری کند. رسانه‌ی نظام، آينه‌ی تقلب است. مصداق روشنی است از جعل، دروغ‌پردازی، افترا، گريختن از حقيقت و شانه از بار داوری منصفانه ولی سخت‌گيرانه‌ی مردم و وجدان عمومی خالی کردن (مثال که لازم ندارد، دارد؟). بگذارید تصورات‌مان را از صدق مدعای نظام برای خودمان نگه داريم. ايمان و اعتقاد مردم به خودشان مربوط است ولی می‌توان صدق اين مدعيات را به عيار آزمون سنجيد. اينک مهم‌ترين آزمون – مکرر – نظام: با رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران چطور برخورد می‌کنيد؟ «عمل‌ات چی‌ست که فردوس برين می‌‌خواهی؟»

این بخش از بيانيه‌ی هفدهم ميرحسين را بخوانيد: «گیرم که چند روز با دستگیری‌ها، خشونت‌ها، تهدیدها و بستن دهان روزنامه‌ها و رسانه‌ها سکوت برقرار گردید، تغییر قضاوت مردم را نسبت به نظام چگونه حل می‌کنید؟ تخریب مشروعیت را چگونه جبران می‌نمائید؟ نگاه ملامت‌آمیز و متعجب همه‌ی جهانیان از این همه خشونت یک دولت به ملت خود را چگونه تغییر می‌دهید؟ با مشکلات بر زمین مانده اقتصادی و معیشتی کشور که به دلیل ضعف مفرط دولت روزبروز وخیم‌تر می‌شود چه می‌کنید؟ با چه پشتوانه‌ای از کارآمدی و انسجام ملی و سیاست خارجی موثر، سایه‌ی قطعنامه‌ها و امتیازخواهی‌های بیشتر را در سطح بین الملل از سر کشور و ملتمان دور می‌کنید؟»

نظام آيا توانسته است بعد از مدت دراز حبس و حصر موسوی، پاسخی برای همين عبارات کوتاه او بيابد و افکار عمومی و حتی وجدان خودش را قانع کند؟ يا هنوز هم در سطر سطر سخنان دلسوزان همين نظام خودشان پی توطئه‌ی خارجی می‌گردند و هم‌چنان راه خودفريبی را با خروش و غوغا پی می‌گيرند؟ اگر اهل ايمان‌ايد، هنوز وقت‌اش نرسيده است؟ «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّـهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ» (سوره‌ی حديد، آيه‌ی ۱۶). خشوعی هست؟ خداترسی هنوز معنا دارد؟ ذکر خدا کسی را تکان می‌دهد؟ دست از ستم بر می‌داريد؟ يا قساوت قلب، پرده بر چشم و گوش شما انداخته است؟ روز داوری در پيش است. زمانه داوری سخت‌گيری است. زمان و زمانه را نمی‌توان با تقلب رسانه‌ای فريفت. زمان را نمی‌توان به حبس و حصر انداخت. عبور چرخ‌های زمان را از روی استخوان‌های‌تان حس نمی‌کنيد؟ وقت‌اش نرسيده است؟
۰

نشانه‌ها، چراغ‌ها، قله‌ها…

امروز سی و ششمين سالگرد وفات نور علی خان برومند است. دو روز پيش، همايون خرم هم از جهان رفت. اين انسان‌ها، به گمان من، نشانه هستند برای بشريت. چراغ راه‌اند. قله‌هايی هستند که گاهی تسخير می‌شوند و گاهی هم نه ولی هميشه نشانه و چراغ راه باقی می‌مانند. برای این‌ها نمی‌شود و نبايد روضه خواند يا مرثيه‌سرايی کرد. اثری که اين‌ها در روان و آگاهی ما، در فرهنگ ما، در موسيقی ما، در ترانه و ترنم ما، باقی گذاشته‌اند، اثری زدودنی نيست. نسلی با نه تنها خاطره بلکه با عين عمل اثرگذار آن‌ها زيسته است و خواهد زيست. اين نسل منقرض نشده است – و عمرش دراز باد – و دليل پايداری اين نسل از هنرمندان و اين جنس از هنر اين است که در گرو صورت و ظاهر نيست و تقلبات و تغلبات جهان گردی به رخسارشان نمی‌نشاند؛ قصه‌ی آن‌ها حديث صدق است. و صدق و راستی می‌ماند. فکر کردم امروز خوب است – بعد از مدت درازی که ملکوت بی‌‌نوا و نغمه بوده است – چيزی بگذارم به یاد اين عزيزان و همه‌ی کسانی که نام‌شان پیوند خورده است به آن‌ها – از میان زندگان و رفتگان.
قطعه‌ی اول، برنامه‌ی گل‌های تازه‌ی شماره‌ی ۵۲ – سرگشته – است. با صدای حسين قوامی و آهنگ همايون خرم روی تصنيف حيرت‌آور و تکان‌دهنده‌ی سايه – که به «تو ای پری کجايی» مشهور شده است. قطعه‌ی دوم، گلچين هفته شماره‌ی ۹۷ است که يادبود نور علی خان برومند است (کيفیت اين دومی به خوبی اولی نيست ولی قابل‌شنيدن است).

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

از يلدای ايرانی تا ايران در يلدا (*)

برای من قاعده‌ای شده است که همه‌ی مناسبت‌ها را، نشانه می‌دانم؛ نشانه‌ای برای چيزی؛ اسباب تذکری. هر چه جهان آدمی وسیع‌تر می‌شود، ظرفيت و انعطاف‌پذيری مفاهيم و مناسبت‌ها هم می‌توانند به همان نسبت بيشتر شوند. درباره‌ی شب يلدا، آن‌قدر مضمون و معنا پرداخته شده است با سطوح و درجات متفاوت که به بهانه‌‌اش «يک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت». اين درازترين شبِ سال – بسته به موقعيت جغرافيايی ناظر هم دارد البته – که شب تولد خورشيد است و نام‌اش با نام عيسا مسيح پيوند خورده است و عيسا خود نفسی داشت که مردگان را زنده می‌کرد و اين شب می‌تواند مثالی باشد برای قيامتی در باطن آدمی؛ مثالی باشد از احيای درون. همين خط را بگيريد و ادامه بدهيد. از سطر سطر و لفظ لفظ‌اش معنای تازه‌ای می‌شکفد و مضمون نو و خيال بديعی تراوش می‌کند. ولی امسال، مثل اين چند سال گذشته، کار ما خيال‌پردازی و پرواز دادن تخيل يا حتی تمثيل‌های عارفانه و معنوی نيست.

مدتی است که برای من،‌ بزرگ‌ترین ممثول شب يلدا، همين وضعی است که بر ايران حاکم است. يعنی فقط اين اشارت حافظی که «صحبت حکام ظلمت شب یلدا» نيست که يادآور اين قصه است. حکايت از استمرار ظلم در اين ظلمت حقيقی ایران است. اين‌که خورشيد در آسمان باشد يا نباشد، اشاره‌ای – به گمان من – به ظلمت مجازی دارد. ظلمت حقيقی همين است که ظاهراً نوری باشد ولی حقيقتاً همه در سرما و تاریکی محض باشند.

ايران را سراسر ظلمت گرفته است. ظلمت يعنی حالی و جايی که در آن جان‌های روشن و خردهای بيدار در حبس باشد و مستور و محصور. بشماريد تعداد همه‌ی کسانی را که در حبس آشکار هستند يا در حصر غيرقانونی و ناجوانمردانه.  و ببينيد چگونه آدميان – حتی آن‌ها که بيرون از زندان‌اند – جان و خردشان در حبس است. ظلمت، يعنی غیبت آزادی و آزادگی. هم آزادی بيرونی اندک‌شمار شده است و هم آزادی درونی کم‌فروغ است. آزادگی هم که اين روزها کيمياست. کافی است هر روز، به معنی دقيق کلمه «هر روز»، اخبار را بخوانی تا گوشه‌ای تازه از وقاحت‌ها و دريدگی‌ها و سياهی دل را در سيمای اين بساط ولايی ببينی. از همين روزها به عقب برگرديم: ماجرای نامه‌ی تلخ و هشدارآميز ابوالفضل قديانی به قاضی‌القضات ولايت درباره‌ی رفتار شنيع بازجويان با عليرضا رجايی و خانواده‌اش؛ قصه‌ی نسرین ستوده و مجازات خانوادگی؛ وضعيت بهمن احمدی امويی و ژیلا بنی‌يعقوب؛ ماجرای ستار بهشتی و همين‌جور قدم به قدم برويد عقب تا به ۲۲ خردا ۸۸ و قبل از آن برسيد. سياهه‌ی اين سياهی‌ها بسی بلندتر از آن است که در دفترها بگنجد. طرفه آن است که آن که سلسله‌جنبان اين آزادی‌ستيزی و آزادگی‌کشی‌هاست خم به ابرو نمی‌آورد. يک قطره خون و هزار قطره خون ندارد. يک حکم ظالمانه و صد حکم ظالمانه ندارد. اصلا ظلم و ستم در اين دستگاه و نظام بی‌‌معناست. اين دستگاه ناتوان از بيداد است؛ تصوير ذهنی خودشان از خودشان همین را می‌‌گويد و عمل‌شان به رساترين شيوه‌ای اين را فرياد می‌زند. و در دياری که عدالت چيزی جز توهم و خيال نباشد؛ و دادگری مفهومی باشد ذهنی که تنها با ذهن صاحبان قدرت بتوان آن را سنجيد، چيزی که مسلط است شب يلدايی بی‌پايان است.

ظلمت اندر ظلمت. تاريکی پشت تاريکی. خورشيد آسمان هم در اين سرزمين دروغين می‌‌تابد. روشنفکران و دانشوران يا مهجور و مطعون‌اند يا کنج احتياط و عافيت گزيده‌اند. و اين کشتی طوفان‌زده هم‌چنان بيشتر به کام اين دریا فرو می‌رود.

اين شب يلدا، نمادی است از شب طولانی ملت ما؛ يکايک افراد ملت ما. چه آن‌ها که در زندان‌ و حصرند و چه آن‌ها که به ظاهر آزادند ولی در باطن ناشادند و گرفتار. روز، روشنايی، آفتاب با شادی، با رضايت،‌ با آرامش، با راستی، با مهربانی، با دانايی معنا دارد. اين‌ها اگر نباشد – که هر روز نشانه‌‌های‌اش را در ايران ضعيف‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌بينم – چيزی نيست جز شب؛ شبی يلدا که در آن جان آزادگی و آزادگان به زنجير است. ولی در ميانه‌ی همين شبِ بی‌انتها، ما را، زندانيان ما را، ساکنان آن زندان عظيم و پهناور را، دست‌کم جان‌های بيدارش را، يک چيز زنده و ايستاده نگه داشته است: اميد.

برای من،‌ در اين روزهای شب‌آلودِ جان‌فرسا، اين شعر سايه، خلاصه و چکيده‌ی رنج‌ها و حرمان‌های اين شب و امید به پايان آن است:
«بالِ فرشتگانِ سحر را شکسته‌اند
خورشید را گرفته به زنجیر بسته‌اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که: 
– مرد!
 خورشید را چگونه به زنجیر می‌کشند؟ 
گاهی چنان درین شبِ تب‌کرده‌ی عبوس
پای زمان به قیر فرو می‌رود که مرد 
اندیشه می‌کند: 
– شب را گذار نیست!
اما به چشم‌های تو ای چشمه‌ی امید
شب پایدار نیست!»
اين شب يلدا را با اميد بايد گذراند. و البته به ياد همه‌ی زندانيان اين شب قيرگون که ديواری ستبر است پيش چشم همه‌ی آرزوها و اميدهای ما. ياد همه‌ی آزادگان و عاشقان، شهدای مبارزه با بيداد، شهدای زندگی، عاشقان زيستن، و دلبستگان زندگی، در اين یلدای تلخ، فرخنده باد.

(*) عنوان به توصيه‌ی خوابگرد بازنویسی شد.

۰

احمد قابل و شجاعتِ عقلانی-ايمانی-انسانی

احمد قابل ميوه‌ی شجره‌ی طيبه‌ای است که در سايه‌ی قدر نهادن به خرد انسانی باليده است. تا از همين جمله‌ی نخست عبور نکرده‌ايم بايد درنگ کرد تا دچار نخوت يا خودبینی نشويم: آدمی کامل نيست. تمام جهد و کوشش آدمی به سوی کمال است نه در متن کمال. نه احمد قابل و نه سنت فکری و عقلانی انسانی-ايمانی که او را بر کشيده است، تجلی کمال نبود و نيست. اما بی‌شک، انعکاس جهد و کوشش برای رسيدن به آن کمال است.
قابل، فقيهی شجاع و جسور بود که هم شجاعت انسانی-اخلاقی داشت و هم شجاعت عقلانی. تجلی شجاعت انسانی و اخلاقی احمد قابل را در سال‌های اخير به دفعات ديده‌ام: او – و هم‌فکران‌اش – هرگز در برابر ستم سر خم نکردند و به توجيه و مشروعیت‌تراشی برای زهد ريايی و مسلمان‌نمايی و اسلام‌پناهی مزورانه نپرداختند، هر چند اين مقاومت و اين ايستادگی شجاعانه به بهای – ظاهراً – سنگينی برای‌شان تمام شد.
چه بسا تا ساعاتی ديگر، جسم احمد قابل ديگر در ميان ما نباشد، اما چه باک؟ احمد قابل برای اين‌که ميان ما باشد، حاجتی به معجزه ندارد. همين که در گذرگاه باريک و معبر تنگ حيات، سال‌هايی را شجاعانه در ميان انسان‌هايی از جنس خودش زيست و برای آن‌ها الگويی برای حرکت و پرسشگری بود، خود معجزه‌ای است؛ بودن احمد قابل معجزه بود و ديگر مهم نيست که از اين پس چه می‌شود.
به تلنگر نخست باز می‌گردم. احمد قابل پرسشگر سمجی بود که به آسانی گريبان خردِ خويش را رها نمی‌کرد. پرسشگری او شانه به شانه‌ی دين‌ورزی او و اعتقاد مؤمنانه‌اش حرکت می‌کرد. شايد برای کسانی که پرسشگری را ملازم و مستلزم عبور از دين‌ورزی يا اعتقاد می‌دانند، اين ترکيب غریب يا متناقض بنمايد، ولی چنان تصويری تنها جايی معيوب يا متناقض است که پرسشگر دين‌ورز برای وضعيت وجودی فعلی خود خصلت کمال قايل شود. احمد قابل چنين نبود. اين را می‌توان از يکايک کسانی پرسيد که حلقه‌ی درس آيت‌الله منتظری را آزموده‌اند. امروز با دوستی درباره‌ی احمد قابل گفت‌وگو می‌کردم و گزارش می‌کرد که احمد قابل چگونه، در مجلس درسی در مشهد، در کسوت يک طلبه استادش آيت‌الله منتظری را با سماجت به چالش می‌گرفت و هيچ در دفاع از استدلال عقلانی‌اش عقب نمی‌نشست. من از کيفیت و مضمون آن گفت‌وگو و ادله‌اش بی‌خبرم اما اين‌قدر را می‌توان به فراست دريافت که اين گفت‌وگو دو سو دارد: يک سو احمد قابل است اما سوی ديگرش استادی است که شاگردان‌اش را دلير و بی‌پروا در پرسشگری بار می‌آورد و آن‌ها را تحقير نمی‌کند و خُرد و خوار نمی‌خواهد. بی‌شک پرسشگری و خردورزی درجات و مراتبی دارد، اما تفاوت اين رويکرد را به روشنی می‌توان با رويکردی ديد که چنان جامه‌ی قداست و طهارت و عصمت بر بشری‌ترین و خاکی‌ترين تمرين‌ها و تراوشات ذهنی‌اش می‌پوشاند که نه تنها شاگرد و طلبه بلکه عالمان هم يارای به چالش گرفتن اين برداشت‌های بشری و انسانی‌ انسان‌هایی ضعيف و خطاکار مانند خود را پيدا نمی‌کنند – و تاريخ سياسی معاصر جمهوری اسلامی مهم‌ترين گواه اين پس‌رفت، عقب‌ماندگی، مُکرّم شدن جاهلان و مُلَجّم شدن عالمان است.
قدر و منزلت احمد قابل و فضای زيست فکری او به همین دليری‌هاست که سويه‌ی عقلانی آن بهتر می‌تواند به جايگاه انسان دين‌دار معاصر کمک کند. برداشت‌های عقلانی احمد قابل از شريعت مسلمانی، نه کامل است و نه بی‌عيب و نقص – و خود او نيز به اين نکته واقف بود – اما مهم‌ترين خصلت اين دين‌ورزی عقلانی اين بود – و هست – که دست و پای خرد انسانی را در تعامل با اين شريعت می‌گشايد. اين رويکرد، تفاوت دو انسان را به روشنی نشان می‌دهد: انسانی که در برابر شريعت ذليل و خوار است (و خادم شريعت است) و انسانی که در برابر شريعت عزت و کرامت دارد (و شريعت خادم اوست نه مخدوم‌اش). بی‌شک همه‌ی آن‌چه که می‌توان از قدر ديدن خردِ انسانی در اخلاق و سلوک دين‌ورزان انتظار داشت با اين گشايش‌ها به طور کامل حاصل نمی‌شود اما اصل، همين حرکت است و همين به رسميت شناختنِ محوريت انسان. دين برای انسان است. دين برای آدمی است. بدون اين آدمی – که مهم‌ترین خصلت‌اش اختيار و خرد و انتخاب آگاهانه‌ی اوست – دين هم بی‌معنا و بلاموضوع می‌شود. گمان من اين است که احمد قابل اين نکته را در سراسر پويش‌های عقلانی شجاعانه‌اش جدی گرفته بود.
در حيات آدمی دو آفت بزرگ همواره می‌توانند زندگی او را دچار عسرت و تنگی کنند: يکی عُجبِ دين‌ورزی است و ديگری عُجبِ خردورزی. يکی با استناد و استظهار دين‌دار بودن و شريعت‌پناهی خود را از خرد و عقلانيت مستغنی و مستقل می‌شمارد و ديگری با تکيه بر عقل بشری و خرد انسانی خود را بی‌نياز از الهام و گرمای معنای دین می‌بيند. در هر دو يک چيز غايب است و آن فروتنی است. در حقیقت هر دو از بشريت آدمی عبور می‌کنند. هر دو قيد بزرگ انسانيت آدمی را – که ناقص بودن و خطاکار بودن اوست – ناديده می‌گیرند. يکی ظرف دين‌ورزی و مخاطب و متعلق دين را ناديده می‌گيرد (و غبار بشريت از تمامی دين می‌زدايد) و ديگری در عين وقوف به محدوديت‌های عقل انسانی (حتی در مقام مقايسه با خودش و نه با دين)، دچار نخوتِ واصل بودن می‌شود. گمان من اين است که امثال احمد قابل می‌توانستند و می‌توانند راهی در اين جاده‌ی پرسنگلاخ بگشايند. گشودن پنجره‌های گفت‌وگو ميان دين و خرد، بی‌شک ارج‌مندترین کاری است که مردمان زمانه‌ی ما می‌توانند بکنند. کوشش‌های احمد قابل را بايد در بستر اين محور کلان‌تر و کلی‌تر ديد نه در جزيياتی که شايد بتوان در آن‌ها نزاع و اختلاف هم کرد.
جهان ما با وجود کسانی چون احمد قابل رنگارنگ‌تر و زيستنی‌تر شده است. بر ما باد که در استمرار بخشیدن به حضور اين رنگ‌ها و گرمای اين نورها بيشتر بکوشيم و چراغ اين سنت شجاعانه‌ی عقلانی-ايمانی-انسانی را زنده نگه داریم.
(اين يادداشت نخست در وب‌سایت جرس منتشر شده است)
۱

شعرفروشان روزگارِ من و او… (*)

«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود

ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی شانزدهم
بگذاريد به جای پرداختن مستقيم به ماجرای اخيری که فضای رسانه‌های مجازی را پرکرده است، به نکته‌ای بديهی بپردازم که به سادگی از فرط بداهت از نگاه می‌گريزد و بی‌عملان و بت‌واره‌سازانِ سياسی، با توسل به آن، ياری‌گر اين فراموشی می‌شوند؛ يک گام عقب‌تر بگذارم و به عارضه و بيماری فرهنگی مزمنی اشاره کنم که در اعماق ضمير ملت ما رخنه کرده و ريشه دوانده است. اين عارضه، که دست بر قضا نقطه‌ی قوت و اسباب افتخار و مباهات ما هم هست، چيزی نيست جز «شعردوستی». من با شعر زندگی می‌کنم و تار و پود هستی من شعر است، اما نه همه‌جا و در هر وقتی. سال‌ها با اين قصه دست به گریبان بوده‌ام و اکنون نيز هستم که چه کنم که جولان خيال و جوشش‌های فکرهای نازک و غم‌های ترد و شکننده و فردگرايانه (که اين چند مورد اخير هرگز دغدغه و ماجرای من نبوده است)، سايه بر خردگرايی و حس مسؤوليت اجتماعی، سياسی و عقلانی من و اطرافيان‌ام نيندازد. دقت کنيد که متعلق سخن من چيزی شبيه شعر متعهد و انقلابی نيست هر چند مشکلی با آن ندارم ولی سخن من فراتر از اين حرف‌هاست؛ مسأله کاملاً انسانی و سياسی است (بله؛ به نظر من انسان، موجودی است به شدت سياسی ولی نه به آن روايت مبتذل و پوچ و تهی‌مايه‌ی «سياست پدر و مادر ندارد» که ورد ضمير مستبدان و استبدادپروران نيز هست).
ماجرای خبر بيماری ميرحسين – چه اصل خبر درست باشد چه نباشد – یک بار ديگر در فضای مجازی اين نکته را به قوت نشان داد. فضای جامعه‌ی ما زنده است؛ هر چند در بی‌تفاوتی و يأس‌های مقطعی فرو می‌رود اما زنده است و شاخک‌های‌اش حساس‌اند. با تمام اين اوصاف، اين حساسيت، سمت‌وسويی مسؤولانه و خردگرايانه و دورانديشانه نمی‌گيرد. هميشه اين آفت هست که اين حساسيت به دامن عواطف شاعرانه، آن هم از نوع مدرن و پسامدرنی بيفتند که تنها به درد خلوت با خود و کشف و شهودهای تنهايی و در يک کلام سياست‌زدايی می‌خورد. قصه، قصه‌ی همان زر به دست ناقصان دادن است که از آن خاکستر می‌سازند. گاهی در عبارت‌پردازی‌های شاعرانه‌ای که در مواجهه با حوادث سياسی، اجتماعی و حتی فردی بروز می‌کند، سمت‌وسوی اين عبارت‌پردازی‌ها چيزی نيست جز عقب‌نشينی و بی‌عملی و وعظ نامتعظان و دعوت به نرم‌خویی و مهر و محبتی که اگر درون‌اش را بکاوی استبداد و خشونتی به مراتب هول‌ناک‌تر از آن چيزی از آن تراوش می‌کند که در نقطه‌ی مقابل‌اش ترويج و تبليغ می‌شود. اين شعرفروشی‌ها و شاعرانه‌بازی‌ها و خیال‌پردازی‌ها، بن‌مايه‌ی استقرار و انتشار نوع لطيف‌تر، ديرياب‌تر و دير-درمان‌پذیرترِ نوعِ ديگرِ استبدادی است که با خشونت و عريانی هر چه تمام‌تر چنگ و دندان‌اش را در استخوان آدميان فرو می‌برد.

ميرحسين موسوی، شخص نيست. فرد نيست. نماينده و عصاره و چکيده‌ی دردهای ملت ماست. لذا، خبر بيماری او و خبر هر حادثه‌ای که برای او – و برای هر کسی که انسان‌وار و جوانمردانه در گم‌نامی و نام‌داری ايستادگی می‌کند – خبر ستمی است مکرر که بر يکايک ما می‌رود. اين روزها، موجی از اخباری از اين دست در جريان است که: خطری بود و به خير گذشت؛ خوشحال باشيم که حال‌اش بهتر است. من اين دست اخبار را نه تنها خطرناک بلکه اهانت به شعور و عزت آدمی می‌دانم. نه تنها آدميانی که مقاومت و ايستادگی می‌کنند بلکه همه‌ی آدميانی که خاموش و آرام استخوان‌شان زير سنگينی بیداد و ستم می‌شکند. اين نوع صورت‌بندی‌ها، تفاوت زيادی ندارد با اخباری که در اين سه سال بارها شنيده‌ايم و بارها به آن معترض بوده‌ام: فلانی از زندان آزاد شد! خبر را که پی می‌گیری، می‌بینی، آزادی‌ای در کار نبوده و نيست. چند روزی، فلان زندانی به «مرخصی» آمده است! يعنی در اين روايت‌ها نه تنها حساسيت به اين وجود ندارد که اصل اين زندان از بنياد ستم‌گرانه و ظالمانه بوده است و با بی‌قانونی و بی‌اخلاقی محض همراه بوده است، بلکه حتی اصل خبر را هم تحريف می‌کنند و «مرخصی» را مترادف و معادل «آزادی» قلمداد می‌کنند. و اگر نيم‌زمزمه‌ی اعتراضی هم جايی شنيده شود، فغان و فرياد بر می‌آورند که بله شما از دو روز نفس راحت کشيدن مظلومی رضايت نداريد و انتظار دارید همه تا پای جان مقاومت کنند و مثلاً اعتصاب غذا کنند تا بميرند! صورت مغالطی اين پاسخ اظهر من الشمس است. کسی انتظار تا پای جان رفتن و شهيد شدن از ديگران ندارد ولی می‌توان به مردم دروغ نگفت و در انتقال و نشر اخبار دقت کرد. اگر در همين روايت اخيرتر آزادی بعضی از زندانيان – در روايت حکومتی‌اش «عفو» – دقت کنيد، باز هم تکرار اين چرخه‌ی باطل را می‌بينيد (زندانیانی که چيزی از حبس‌شان باقی نمانده يا احتمالاً بودن و نبودشان در زندان به هر حال مسأله است بايد «آزاد» شوند ولی مثلاً تاج‌زاده و ابوالفضل قديانی و احمد زیدآبادی و مسعود باستانی و کيوان صميمی و بهمن احمدی امويی و ده‌ها نفر ديگر، جای‌شان خوب است). «شادی»های و ذوق و هيجان‌های زودگذر و کم‌مايه‌ای که مغزشان راضی شدن به تب است از ترس مرگ،‌ ولی صورت‌بندی‌اش کاملاً استعاری و مجازی است. «آزادی»‌اش مجازی است نه واقعی. اين «آزادی» و اين «شادی» استعاری نه حقیقی. می‌بینيد که باز هم سيطره‌ی شعر است و در حقيقت ابتذال و پوچی شعر.

دقت بفرمايید که در موضعی که من دارم، هر چند بنای من مقاومت و ايستادگی و وفاست و الگو و اسوه‌ی زندگی سياسی و اجتماعی من حسين بن علی است، اما در نقد بالا اصلاً بحث دعوت مردم به قيام يا شورش يا مقاومت يا شهادت نيست. دعوت به ايستادگی يا برخاستن، سطح ديگری از بحث است؛ اين‌جا، بحث از «دروغ» نگفتن است. بحث از اين است که در لباس شعر و خيال و استعاره و مجاز، حقیقت را قلب نکنيم. بحث این است که با پررنگ کردن حواشی، متن و اصل ماجرا را در محاق نبريم.

ماجرای ميرحسين – و تمام حوادث ريز و درشت ديگری که در اين سال‌های سياه استبداد بر ملت ما رفته است و می‌رود – قصه‌ی یک چيز است و بس: زندان! زندان در فهم اين ماجرا کليدی است. زندان، تجلی و عينيت خشونت نقاب‌زده است. قدرت سياسی دقيقاً به اين دليل بايد مهار شود که کلید زندان را در دست دارد و انحصار خشونت فشرده شده در اختيار اوست. اما اين زندان، از حد زندان فيزیکی فراتر رفته است. به بها و خطر متهم شدن به تکرار همان شاعرانگی، که منتقدِ صورتِ مبتذل‌ِ آن هستم، ناگزیرم اين تصوير را از نو بازسازی کنم: فقط ميرحسين موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد نيستند که در حصر و حبس‌اند؛ فقط زندانيان سرفراز و عزت‌مند ما نيستند که در اوين و رجايی‌شهر خار چشم و استخوان گلوی استبدادند و به همین دليل است که در بندند؛ اين تمام ملت ايران است که در زندانی بزرگ‌تر زندگی می‌کند. کسانی که از خشونت‌ستيزی و ملايمت و صلح‌دوستی و «اصلاحات» بت‌واره می‌سازند فقط وضعيت زندان و حصر آن عزيزان را کم‌رنگ نمی‌کنند بلکه وضعيت زندان عظيم‌تر و بزرگ‌تری را که نه فقط ملت ما بلکه ذهن خودشان نيز در آن به زنجير است، لطيف و خواستنی می‌کنند! از نگاه این بت‌واره‌سازان، با همه‌ی اين‌ها می‌شود و بايد هم‌زيستی کرد تا زمانی که گشايشی رخ بدهد و اندک روزنه‌ای برای مشارکت در قدرت باز شود تا آن وقت اين «مصلحان» بتوانند گرهی از کار اين ملت بگشايند (انگار تا به حال و در طول تاريخ هرگز اين فرصت به دست‌شان نيامده بود که حالا می‌خواهند با يک فرصت تازه اين امر معوق را به انجام برسانند و اين بار بر زمين‌مانده را به منزل برسانند).

وقتی ميرحسين صدای ملت ما شد و آينه‌ای برابرمان نهاد تا دريابيم که بايد نوع ديگری از سياست‌ورزی را آزمود، اين نوع تازه‌ی سياست، به روشنی به ما نشان داد که ديگر نمی‌توان به قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازگشت. گمان من اين است که هر کوششی برای بازگرداندن وضعيت به قبل ۲۲ خرداد، کوشش عبثی است که حاصلی جز پريشانی، پشيمانی و حرمان ندارد.

در این ماجرا، هر چند جان و تن ميرحسين موسوی، هم به عنوان يک شخص و هم در کسوت انسانی عزیز که صدای ملت ما شد و هست، مهم هست، آن‌چه مهم‌تر است توجه داشتن به اصل حبس و حصر غيرقانونی و در حقیقت آدم‌ربايی حکومتی است. پرداختن به حواشی قصه – از هر سويی و با هر جزيياتی – منصرف کردن و منحرف کردن نگاه‌ها از اصل عمل غيرقانونی، غيرشرعی و ضد اخلاقی حکومتی است که مدعی اخلاق و قانون و شريعت است. اصل حبس و حصر موسوی و همه‌ی زندانيان سرفراز ما ظالمانه و ضد انسانی است و ضد دينی و ضد اخلاقی است؛ پيداست فرع‌اش چی‌ست. نگرانی ما نباید اين باشد که اگر ميرحسين در حصر است آيا به او چلوکباب می‌دهند يا اشکنه. حفظ سلامت و صحت موسوی در هر حالتی که باشد – در هنگامی که در حبس و حصر است – کم‌ترين وظيفه و بدهکاری اين نظام در قبال ميرحسين، ملت و قانون و اخلاق است. اگر ميرحسين آزاد می‌بود و هر اتفاقی برای او می‌افتاد، مسأله مطلقاً آن اهميتی را نداشت که الآن دارد. حتی اگر ميرحسين با رعايت تمام موازين قانونی و اخلاقی و شرعی محاکمه‌ی علنی می‌شد و محکوم به حبس می‌شد، باز هم کم‌ترين حادثه‌ای برای او مسؤوليت اين حکومت بود. خود پيداست که در اين وضعيت آدم‌ربايی و پنهان‌کاری و مسدود کردن روزنه‌های خبری و زدودن شفافيت و ابهام‌افزايی، مسؤوليت مضاعف و سنگین‌تری به گردن اين نظام است. مهم نيست که خبر چقدر دقيق است يا نادقيق؛ مهم اين است که روايت‌های طرف مقابل – روايت‌های راويان بی‌طرف این نظام و هم‌چنين عمله‌ی ظلمی که هم‌دست جنايت‌ها هستند – فقط يک شاهد دارد و آن هم حرف و ادعای خودشان است. اين‌که آن‌ها شهره به دروغ‌گویی و بهتان و افترا هستند نتيجه نمی‌دهد که هر کس غير آن‌ها هر حرفی بزند و بگويد لزوماً درست و دقیق و موثق است اما هميشه آن‌ها را در معرض اتهام قرار می‌دهد. قدرت هميشه متهم است. اين وظيفه‌ی قدرت مسلط است که هميشه از خودش رفع اتهام کند. وظيفه‌ی شهروندان و زيردستان و بی‌قدرتان نيست که در رفع اتهام از صاحبان قدرت بکوشند و سعی کنند دامن‌اش را از هر سؤال و پرسش و اتهامی پاک کنند. الگوی اين انتظار از صاحبان قدرت هم چيزی نيست جز الگوی علی بن ابی‌طالب و حسين بن علی. علی هم که در مقام قدرت بود، هر جا در معرض پرسش و حتی بهتان واقع می‌شد، فضايی شفاف فراهم می‌کرد تا رفع شبهه و تهمت شود. اما اين نظام مقدس، همواره در اين سه سال اخير در معرض اين بهتان بوده است و نه تنها هيچ کاری برای رفع اين اتهام‌ها نکرده بلکه با بی‌تدبيری‌های مضاعف و مکرر به همه‌ی شبهات دامن زده و بلکه آن‌ها را تقويت کرده است.
مسؤوليت جان و سلامت کامل و مطلق ميرحسين و همه‌ی بنديان ما يک‌سره بر عهده‌ی اين نظام است و خبررسانی دقيق و شفاف و خالی از نفرت‌پراکنی و افترا هم وظيفه‌ی همين نظام است – که هميشه از ادای آن عاجز مانده است و هدايت‌اش را به دست نقاب‌زنان و پرده‌نشينان امنيتی و نظامی سپرده است. پر پيداست که ما نگران سلامت ميرحسين‌ایم. اما اين نگرانی فقط يک قلم از نگرانی‌های ماست. اين نگرانی فقط کف نگرانی‌ها و مطالبات ماست. ما نگران ايران، انسان، ايمان و اخلاق هم هستيم. ما نگران فراخ‌تر شدن فضای اين زندان بزرگ‌تر هم هستيم. ما نگران استمرار و بازتوليد تفکری نيز هستيم که بی‌عملی را رواج می‌دهد و با زبانی که مردم را به سادگی تخدير می‌کند، رخوت اجتماعی و سياسی را در آن‌ها تزريق می‌کند.
شعر آينه‌ی احساسات و عواطف و انديشه‌ی ماست. شعر، خيال‌پردازی و – مشخص‌تر بگويم – عرفان ما، ابزار و وسيله‌ای نيست برای گريز و عزلت و خلوت. شعر برای زيستن ماست. برای زندگی ماست نه برای مرگ ما. شعر بايد درمان دردهای ما باشد و بشود نه اين‌که خود درد تازه‌ای باشد و آفت عظيم‌تری برای زيستن ما. شعری که نتواند به ما زندگی بياموزد و جریان پرتلاطم حيات را پيش چشم ما زنده کند شعر نيست، بلکه خاصيتی مخدر و رخوت‌آور دارد. فراموش نکنيم که با گفتن اين‌که «قلب ميرحسين حصر را شکست» (يا هر صورت‌بندی‌ای ديگری از اين جنس) ديوارهای زندان فيزيکی او و ديوارهای بزرگ‌تر زندانی که ذهن و انديشه‌ی انسان‌ها و سياست‌ورزان حرفه‌ای بيرون زندان اوين و رجايی‌شهر را احاطه کرده است، فرو نمی‌ريزد بلکه ذهن‌ها نسبت به آن ديوارهای ستبرتر حساسيت‌اش را از دست می‌دهد. ميرحسين هم‌چنان در حصر است؛ ما هم‌چنان در حصریم با تن سالم يا تنِ بیمار. آزادی هم‌چنان در زنجير است. اين نکته را نبايد صورتی ديگر يا معوجّ و محرّف داد. ما آزاد نيستيم؛ ما شاد نيستيم: اين واقعيت است. باید برای شادی و آزادی بکوشيم. با تخيل کردن شادی و آزادی،‌ شادی و آزادی حاصل نمی‌شود. بايد خون دل خورد؛ باید نبرد کرد. نبرد ممکن است هر شکل و صورتی داشته باشد ولی نبردی که در آن اندوه و يأس را نام شادی بدهی و زنجير و حصر و زندان را آزادی نام بگذاری، نبردی است از پيش شکست‌خورده. آزاد باشيم و شاد. رسيدن به اين آزادی و شادی از ذهن ما آغاز می‌شود و از گفتارمان.
(*) سطری است از شعر محمدرضا شفیعی کدکنی برای ناصر خسرو.

پ. ن. عکسی که در اين متن آمده است، به مضمون متن ربطی مستقيم و ارگانيک دارد. لطفاً اگر جايی اين متن را نقل می‌کنيد، عکس را هم ضميمه‌ی آن کنيد.

۲۲

زمانه کيفرِ بيداد، سخت خواهد داد… (*)

مستند «از تهران تا قاهره» شوخی بی‌مزه و زشتی با تاريخ و با حافظه‌ی مردم ما بود. خلاصه‌ و چکيده‌ی اين مستند چيزی نبود جز کوششی برای جا انداختن اين مغالطه‌ی شرم‌آور که: بيدادگری در نظام جمهوری اسلامی نه تنها می‌تواند بیدادگری نظام پادشاهی را بشويد بلکه حتی می‌تواند نشانه‌ی تقديس و پاکی آن باشد. ابتدا و انتهای اين مستند هيچ چیزی جز همین سخن نيست.
آن‌چه جنایت را جنایت می‌کند، حجم و ميزان و تعداد جنايات نیست بلکه نفس جنايت است. چيزی که مشروعيت را از يک نظام سياسی سلب می‌کند و آن را از عدالت ساقط می‌کند، مقايسه‌ی آن با يک نظام سياسی ديگر يا وضعیت جايگزين نيست. برای سنجش مشروعيت يک نظام سياسی و عادلانه بودن آن، به مفاهيم عینی و حقيقت‌هایی مراجعه می‌کنيم که مستقل از موقعیت‌های مختلف معنا دارند. ستم، ستم است چه به يک نفر باشد چه به یک ميليون نفر. خون‌ریزی و قتل نفس، بيدادگری است؛ چه قتل يک نفر باشد چه قتل هزاران نفر. مهم نیست خونِ یک بی‌گناه را به گردن داشته باشی يا خونِ خیلی از بی‌گناهان را. اين سخنان، سنگ بنای مغالطه‌ی خانم فرح پهلوی و سازندگان مستند مزبور است.
اگر ترازويی برآوریم و بخواهيم با مقايسه‌ی نظام پادشاهی و نظام جمهوری اسلامی و میزان نارضايتی يا بیدادگری در اين دو نظام به نتيجه‌ای برسيم، تنها نتيجه‌ی معقولی که احتمالاً به آن خواهيم رسيد يک نکته‌ی بديهی است و آن اين است که: ستم بد است و بيداد مذموم. خونِ بی‌گناهان ريختن دامن‌گير است و عاقبت سوء دارد. حقوق آدميان را ضايع کردن، عقوبت دارد. پشت کردن به مردم، مشروعيت و عدالت را از نظام سياسی می‌ستاند و اين نکته برای هر دو نظام صادق است. هيچ فرق نمی‌کند که کدام یک گوی سبقت از ديگری ربوده باشد، هر دو در گردابِ بی‌عدالتی و بيداد فرو رفته‌اند. اين نکته هم بدون اين مقايسه آشکار و بدیهی بود. لذا برآوردن چنین ترازويی از اساس باطل و فاسد است.
خانم فرح پهلوی اسم مرتضی کيوان، خسرو روزبه و خسرو گلسرخی را به ياد نمی‌آورد. و اين‌ها تنها سه نام از يک طیف سياسی کمابيش نزديک به هم هستند. آن‌چه که مهم است تعلق خاطر سیاسی اين‌ها نيست. چيزی که مهم است اين است که این‌ها آدميانی بوده‌اند که بر بیداد شوريدند؛ بر بيدادی که در نظام سياسی سلطنتی محمدرضا پهلوی نهادينه شده بود. تاريخ‌ها را دقت کنيد: خسرو روزبه در ۲۱ ارديبهشت ۱۳۳۷ تیرباران شد. مرتضی کیوان در ۲۷ مهر ۱۳۳۷ تيرباران شد. خسرو گلسرخی در ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ اعدام شد. تمام این‌ها در دوران سلطنت محمدرضا پهلوی رخ داده است. از همان روزهای نخست سلطنت او تا روزهای آخر سلطنت‌اش این بساط بر پا بوده است.
 اگر نظام پادشاهی فقط مرتضی کيوان را کشته بود، تا ابد اين ننگ و بدنامی برای‌اش کفایت می‌کرد. اگر خانم فرح پهلوی فقط به مرتضی کيوان فکر می‌کرد و سر مويی به عدالت و انصاف فکر می‌کرد، به خودش اجازه نمی‌داد که بیايد از طريق مقايسه کردن خودش با جمهوری اسلامی این ننگ را تطهیر کند. از این ننگ‌ها و بدنامی‌ها در نظام جمهوری اسلامی هم به وفور یافت می‌شود. ولی برای احراز عدالت و مشروعيت کسی دست به دامان مقايسه‌ی دو ننگ و دو بدنامی نمی‌شود.
اين مستند شوخی بی‌مزه‌ و طنز وقاحت‌آمیزی بود که حافظه‌ی تاريخی ملت ما را به سخره گرفته بود. ايران آرمانی ما ايرانی است که در آن هيچ صاحب قدرت و هيچ دولتمرد سابق يا فعلی هرگز نتواند، به خودش اجازه ندهد، حق نداشته باشد، جسارت اين را پيدا نکند که برای تطهير جنايت خودش، برای پوشاندن عدول‌اش از عدالت، خود را با يک نظام سياسی سابق یا لاحق مقايسه کند يا جنایت‌های استکبار و استعمار را فریاد بزند تا پليدی‌ها و بيدادگری‌های خودش را بپوشاند. عجيب نيست که ستمگران هم‌چنان درس نمی‌گيرند، حتی بعد از این‌که از مسند قدرت به زیر کشيده می‌شوند و تاوان‌های سنگينی برای بیدادشان می‌پردازند؟! هر چقدر این مستند می‌توانست «اطلاعات» تازه به ما بدهد و «جزييات» بيشتری را بر ما آشکار کند، هيچ تفاوتی در عمق فاجعه ايجاد نمی‌کند. خون ريختن مشروعيت‌ستان و عدالت‌زداست؛ چه خون مرتضی کیوان باشد، چه خونِ سهراب اعرابی. برکشيدن ستمگران و فاسدان، خاک در چشم مروت ريختن است؛ چه برکشيدن، مثلاًّ، نعمت‌الله نصیری باشد چه سپر امن برای سعيد مرتضوی ساختن. جنايت، جنایت است. فرقی نمی‌کند چه کسی مرتکب آن می‌شود.
(*) مصرع از سايه است.
پ. ن. نام‌هایی که در متن آمده‌اند همه مشت نمونه‌ی خروارند. مربوط و نامربوط ندارند. کافی است کسی  صفحات تاریخ را به دقت ورق بزند. به مضامين مشابهی می‌رسد. قربانیان نظام‌های بيداد مذهبی و غیرمذهبی ندارند. فرقی نمی‌کند متعلق به کدام حزب سياسی‌اند. ستم، با آدمی می‌ستيزد. بی‌عدالتی، خودِ آدمی را نشانه می‌گيرد.
۲

وقت «سحر» است؛ خيز ای مايه‌ی ناز…

چه فرقی می‌کند که به وقت لندن فردا اول ماه رمضان باشد يا پس‌فردا؟ وقتی دست و دل‌ات آلوده باشد و آلوده بماند، چه اين آلودگی را با خود يک روز ببری چه ده روز؛ يک ثانیه‌اش هم جان‌ات را سنگين می‌کند.

اهل ایمان، «سحوری» دارند. اهل خرابات، زمزمه‌ی شبانه و بانگ بلند صبحگاهی دارند – درست مثل اهل ايمان. این طايفه هم سحر دارند. می صبوح هم خاص اهل خرابات است. اهل ايمان به عذر نيم‌شبی می‌کوشند و ناله‌ی سحری. آدمی وقتی پرواز کردن می‌آموزد که فرابگیرد اهل ايمان و اهل خرابات چطور و کجا می‌توانند هم‌شانه‌ی هم، هم‌پهلو و هم‌زانوی هم این آينه‌ی غبار گرفته را صفا دهند و صافی کنند. وقتی آدمی پرواز کرد، چه هشيار و چه مست؛ چه شعبان و چه رمضان.

وقتی نتوانی یا نخواهی پرواز کنی و لايه‌های ستبرِ هویتِ ديگری‌سوزت را ضخیم‌تر کنی، چه اهل خرابات باشی چه اهل ايمان، باز هم نااهلی. 

يعنی که قصه اين نيست که يکی بگويد شعبان رفت و رمضان رسيد. حکايت اين نيست که کسی بگويد روزه بگير يا روزه نگير. قصه اين است که خودت – نه ديگری – بتوانی گریبان خودت را سفت بچسبی و به خودت بگويی: آدم شو! حالا اين ماه نشد، آن يکی ماه. ولی اگر خواستی بهانه بتراشی برای آدم شدن، همين ماه رمضان هم بهانه‌ی بدی نيست؛ پس آدم شو!

حالا اهل ايمان و اهل خرابات، هر کدام احتمالاً راه‌های خودشان را برای آدم شدن پیدا می‌کنند ولی وقتی راز کل دعواها را از اول نفهمی یا نخواهی بفهمی، فرقی نمی‌کند کدام طرفی باشی. مهم نيست پيمانه‌ای کی پر شود و کی خالی. مهم نيست کدام فریضه و نافله‌ات سر وقت بود يا بی‌وقت شد. همه چيزت می‌شود تباه اندر تباه و عبث اندر عبث. تا آدم نشوی، نه رمضان معنی دارد، نه شعبان. نه خدا معنی دارد نه پيامبرش. نه ماه معنی دارد نه خورشيد. اصلاً اين‌ها همه برای آدم معنا دارد. ابليس هم بی آدم، بی‌معناست. تو را به خدا یک بار هم که شده بيايید «این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت» را از منظر و روزن آدم شدن ببينید. این همه عمل صالح، این یکی هم روی آن اعمال صالح! اين همه معصیت، اين یک معصيت هم بالای همه‌ی معاصی! یک بار هم که شده، برای خدا، آدم شويد!
نشسته‌ام «آواز» سوره‌ی والضحی و انشراح را دوباره با صدای عبدالباسط چند بار گوش داده‌ام و مثل ديوانه‌ای که سر به بیابان گذاشته‌ نمی‌فهمم چرا اصلا نباید گریست؟ وقتی این‌ها را می‌شنوی، اگر اهل‌اش باشی، اگر دست‌کم گوشه‌ای از آن پرده را ببرند بالا و شايد احتمالاً کمی از آن آدمی را دیده باشی، شايد با خودت فکر کنی، خيال کنی، همين‌جوری به سرت بزند که اهل ايمان و اهل خرابات اين وسط صورت قصه‌اند: ترس‌ام از رفتن تست ای شه ايمان، تو مرو!
پ. ن. خواستم بروم بنویسم اين آواز افشاری و آن ربنا و آن اذان فلان‌جا و بهمان‌جا هستند و مثلاً وقت سحر اين‌جوری کنید و دم افطار آن‌جوری. بعد ديدم يک جوری آدم حال‌اش خراب می‌شود و چنان ریشه‌اش می‌افتد توی توفان که… که… که حرف‌ات می‌شود این‌ها:

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم
در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد
ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن
که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است
عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی
که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر
مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد
که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم
چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه
چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی
و بعد می‌گويی امسال هر کس هر کاری دل‌اش خواست بکند. به من چه؟ به کسی چه اصلاً؟
۱

با تجربه‌ی ۲۲ خرداد چه می‌توان کرد؟

چه بسا عنوان اين يادداشت چیز ديگری باید می‌بود. ولی برای شروع، نياز به پرسشی با همين قالب است. ۲۲ خرداد تجربه‌ای بی‌بديل برای ملت ما بود. این تجربه، مثل هر تجربه‌ی انسانی و اجتماعی دیگری، در ظرف‌های مختلف معانی مختلفی می‌گيرد. گاهی تجربه‌ای بسيار شيرين، يا تجربه‌ای که می‌تواند بسيار روح‌نواز باشد، تبديل به تجربه‌ای تلخ و طاقت‌سوز می‌شود. و گاهی تجربه‌ای که از نگاه ديگران ممکن است مترادف با ناکامی و ذلت يا نابودی باشد، از نگاهی دیگری چيزی نيست جز کاميابی‌، عزت و سرافرازی.

یک بخش از تجربه‌ی ۲۲ خرداد، همين خصلت سوبژکتيو آن است که از سطح و افق يک اتفاق و رویداد عينی خاص بالاتر می‌رود. ۲۲ خرداد يک ذخیره‌ی عظيم اجتماعی است؛ ذخيره‌ای است که هم‌چنان می‌تواند الهام‌بخش باشد. اما پرسش اين است که مخاطب با اين اندوخته که بالقوه می‌تواند نيروی اجتماعی-سياسی قدرت‌مندی باشد، چه می‌کند؟ آيا اين تجربه‌ی شگفت‌آور را به يک تراژدی فرو می‌کاهد و خويش را قربانی می‌بيند و از آن می‌گریزد؟ يا از آن حماسه می‌سازد و در آن پهلوانی می‌‌کند؟ يا اين‌که انسانيت خويش و شکوه انتخاب آدمی را در آن متجلی می‌بيند و سرافرازی خويش را در افقی بالاتر از هدف‌های کوتاه‌مدت و نتايج زود-بازده جست‌وجو می‌کند؟

اکنون پس از سه سال از تولد جنبش سبز، اين نکته بيش از هر وقت ديگری آشکار شده است که ظروف انسانی مختلف چگونه با اين رويداد سيال یا، اگر بخواهيم دقیق‌تر بگوييم، آينه‌سان، برخورد می‌کنند. اين رويدادها نيستند که ما را رنگ‌آميزی می‌کنند. ما هستیم که رنگِ خويش را به رويدادها می‌زنيم.

این مضمون، هم مضمونی عارفانه است از قبيل آن‌که مولوی می‌گفت که «باده از ما مست شد نی ما از او» يا آن‌جا که می‌‌گفت: «کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود» (و پر پيداست که اين کلمات را نبايد تحت‌اللفظی معنا کرد و در الفاظ و عبارات پيچيد؛ بلکه معنا و مفهوم است که در آن‌ها کليدی است) و هم مضمونی است اجتماعی-سياسی. جنبه‌ی اجتماعی-سياسی آن همان است که در جنبش سبز و به ويژه در زبان و بیان ميرحسين موسوی منعکس شده است. پيش‌تر یک بار نوشته بودم که از نظر من، ميرحسين موسوی در تمام ملت تکثیر شده است. يا ميرحسين موسوی آينه‌ای بود برای نشان دادن تصویر ملت به خودشان. او وسيله‌ای شد برای این‌که عظمت اين ملت را به رخ خودشان بکشاند و به آن‌ها بگويد که هر وقت غرورشان را بخواهند مجروح کنند و هر وقت کسی بخواهد به آن‌ها بزرگی و نخوت بفروشد، هم باید و هم می‌توانند بايستند و نخوت متکبر را به زمين بکشانند.
اين اندوخته و ذخيره‌ی پرقدرت اجتماعی-سياسی، يعنی تجربه‌ی ۲۲ خرداد، به روشنی با تجربه‌ی ۲ خرداد تفاوت دارد. تفاوت دارد هم از حيث زبان و گفتار، هم از منظر عملی، هم از جهت چهره‌های عمده‌ای که نمايندگان، ميراث‌داران يا متوليان آن دو رویداد شدند. اما همين اندوخته‌ی ۲۲ خرداد اگر قرار باشد در قالب‌های تنگ جهت‌گيری‌های سياسی و اسلوب‌های مألوف اپوزيسيون جديد يا قديم حرکت کند، از پويایی می‌افتد. تمام نشاط و تپندگی جنبش سبز در همين خصلت استعلايی آن است که خود را با دستیابی به يکی دو هدف معين تعريف نمی‌کند. جنبش سبز اهل وصال نيست؛ اهل حرکت است. در وصال، توقف داريم. نقطه‌ی مقابل وصال هم فراق و هجران نيست؛ نقطه‌ی مقابل وصال، حرکت و سياليت است. جنبش يعنی همين. یعنی از حرکت باز نايستادن. يعنی جاری بودن مثل رود. يعنی زندگی. جنبش سبز يعنی زندگی. جنبش سبز را بايد زیست چنان‌که زندگی را.
آينه در آينه‌ی جنبش سبز
این است که ذخيره و اندوخته‌ی جنبش سبز و ۲۲ خرداد، در هر جانی و هر قلب و قالبی، در هر انديشه و خيالی، يکسان اثر نمی‌کند. برای بعضی هدایت‌افزاست و برای بعضی ديگر مايه‌ی ضلالت. مقايسه کردن جنبش سبز با تمام جنبش‌های آزادی‌خواهانه‌ی پيشين ملت ايران در صد سال اخير، درس‌آموز و گره‌گشاست. اما همين مقايسه را هم اگر به دست ناکاردان بسپاريد، از آن چيزی جز سرخوردگی و خفت و عقب‌ماندگی نمی‌فهمد. مقايسه‌ی جان‌بخش آن مقايسه‌ای است که بتواند به ما و ملت ما نشان بدهد که در اين صد سال، و در اين سه سال، بزرگ‌تر شده‌ايم و جنبش را زيسته‌ايم و حرکت کرده‌ايم و قد کشيده‌ایم و پخته‌تر شده‌ايم. برای فهم اين نکته، خامان ره نرفته پرواز نگاه‌شان به اين بلندا نمی‌رسد. «دريادلی بجوی، دليری، سرآمدی». ميرحسين موسوی مثل آینه‌ای، دريادل بودن، دلير بودن و سرآمد بودن ملت ما را به آن‌ها نشان داد. ما اين کشفِ دوباره‌ی خود را مرهون موسوی هستيم. موسوی مثل آينه‌ای در برابر آينه‌ی ما ايستاد: «آينه در آينه شد».
از اين افق در ماجرا نگريستن، برای اهل عبرت و آنان‌که قابل باشند، نشانه‌ها هست و درس‌ها. اما بايد به اين افق قدم نهاد. نمی‌شود در فضای پيشين و الگوهای کهن و منسوخ باقی ماند و انتظار داشت جنبش سبز با جان ما همان بکند که در زبان موسوی منعکس می‌شود. بيانيه‌های موسوی این دگرديسی معنايی و عملی را برای ما ترسيم می‌کنند. گفتار شخصی که در مناظره‌های‌اش لکنت زبان داشت و «چيز چيز»ش اسباب استهزاء مخالفان‌اش می‌شد، ناگهان در متن حادثه‌ای از قبيل ۲۲ خرداد، چنان صيقل می‌خورد که انتظار اين همه فوران انديشه و خيال از آن نمی‌رفت. دریای متلاطم و کف‌آلودی که در بيانيه‌های موسوی ديده می‌شود، گوهرشناسی می‌طلبد که از ميان‌اش صيد گوهر کند و همان‌ها را صيقل دهد و ميناگری و معماری کند با آن‌ها.
باور من اين است که ۲۲ خرداد می‌تواند تجربه‌ای گره‌گشا باشد مشروط بر اين‌که اين رویداد را تنها به يک حادثه‌ی سياسی صرف فرونکاهيم و انتظار نداشته باشيم که اين جنبش برای رفتن يکی و آمدن ديگری بر پا شده باشد (ساده‌ترین روايت‌اش اين است که جنبش سبز را برآمده از اراده‌ای برای «براندازی»، «انقلاب» يا «تغيير رژيم» بفهميم که اولِ خطاست و سنگ بنای گمراهی؛ و اين خطای مشترک «نظام مقدس» و اپوزيسيون براندازی‌خواه آن درباره‌ی جنبش سبز بود). ۲۲ خرداد تجربه‌ای بود که به ما آموخت می‌توان رهايی و آزادی و تمنای آن را زيست بدون آن‌که حتی وقتی که چشم‌انداز آزادی دور و دشوار می‌نمايد، از آن دل ببريم يا جهت‌مان را تغيير دهيم. ۲۲ خرداد درس زندگی بود. درس اميد بود. تمام آن مضامينی که در گفتار سياسی ۲۲ خرداد توليد شده است و به زبان‌های مختلف تفسیر و تأویل شده است، برای من يک معنا بيشتر ندارد: امید. نزد من، هر کسی که اهل ایمان و اميد است، هر کسی که رونده است، هر کسی که مانند آب سیال است؛ هر که اهل سکون نيست، سبز است و همراه جنبش سبزی است که در ۲۲ خرداد آغاز شد. «هر که در این حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست». جنبش سبز، از افقی که من در آن می‌نگرم، و با نگاهی که در زبان موسوی در بيانيه‌ها خود را نشان می‌دهد، نسبتی با نومیدی و بی‌حرکتی ندارد،‌ حتی در دشوارترين و مخوف‌ترین شرايط.
بيانيه‌های موسوی: مصحفی گشوده
نقطه‌ی شروع بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بازخوانی بيانيه‌های موسوی است. در این متون که متن پايه و کليدی جنبش سبز هستند و به عبارت دقیق‌تر«مصحف» جنبش سبز به شمار می‌روند، مضمون و ماده‌ی اوليه‌ی برخی از ارزش‌هايی است که اين جنبش را به پيش می‌راند آمده است. همين‌جا لازم است این نکته برجسته شود که يکی از خلصت‌های مهم جنبش سبز، پرهيز از کيش شخصيت و بنا کردن رهبری غيرمتمرکز و مردم‌محور آن بر شالوده‌ی رهبری کاريزماتيک است. تأکید خود موسوی و هشدار او به جنبش سبز نسبت به بروز تعظيم و تکريم‌های بی‌وجه و بت‌سازی‌های مشرکانه، راهنمای عمل مهمی برای جنبش سبز است نه تنها برای امروز بلکه برای آينده. افق ديد موسوی در برجسته کردن اين نکته از اين جهت مهم است که اگر قرار باشد از هم‌اکنون جنبش سبز به اين ورطه بيفتد، چشم‌انداز آينده‌ی ما بسيار تيره‌تر خواهد شد و در آينده به اين سادگی نخواهيم توانست راه سر برآوردن تملق‌ها، چاپلوسی‌ها، تقديس‌ها و شيفتگی‌های مؤمنانه را مسدود کنيم. پا گرفتن اين روحيه و نهادينه شدن حس حساسيت به رهبران سياسی و پاسخگو دانستن دايمی آن‌ها رکنی کليدی برای جنبش سبز است. در نتيجه، بازخوانی بيانيه‌های موسوی نه به مثابه‌ی اسطوره ساختن از آن‌ها و انحصار انديشه در آن‌هاست بلکه به عنوان الگويی است حداقلی که در آن‌ها ارزش‌های محوری و متعالی جنبش سبز مندرج است (و حتی در آن‌ها هم راه بحث و نظر مسدود نيست).
می‌توان نقطه‌ی آغاز و پايان بيانيه‌ها را ديد و آن‌ها را استعلا داد. استعلا دادن بيانيه‌ها به اين معناست که هر چند اين سخنان در ظرف زمان و مکان خاص خود پدیدار شده‌اند، می‌توان آن‌ها را به افقی بالاتر برد تا گرد تاريخیت بر آن‌ها ننشيند. اين به معنای تقديس يا نقدناپذير کردن آن‌ها نيست بلکه به معنای جدا کردن ارزش‌های برين و متعالی از راهبردهای مقطعی و زمانی است. اين کار اندکی خلاقيت می‌خواهد و البته ايمان و امید. برای کسانی که اهل خلاقيت نيستند، برای کسانی که اميد به سادگی در وجودشان ريشه نمی‌دواند، برای کسانی که اهل ايمان نيستند، البته همه چيز بايد مهيا و حاضر و آماده باشد. رنج بردن، پافشردن و اميد داشتن، کار هر جانی نيست. ۲۲ خرداد و جنبش سبز، مظروفی است که برای هر ظرفی يکسان کار نمی‌کند. برای کسی نوشین لبان می‌شود و برای دیگری زهر ناب. شماری را راحت است و عده‌ای را رنج. گروهی را نيل است و طایفه‌ای را خون. برای بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بايد از خود و خويشتنِ‌ خويش آغاز کنيم. بيانیه‌های ميرحسين، همين را به ما می‌آموزد. و اين درس، درسِ تازه‌ای هم نیست. «در خانه اگر کس است،‌ يک حرف بس است».  
در اين سه سال، هم ناظران بيرونی و هم کسانی که بخشی از آرمان‌ها و آرزوهای خود را در آينه‌ی جنبش سبز ديده‌اند، بيش از آن‌که به بستر شکل‌گیری آن و خصلت‌های محوری آن توجه داشته باشند، شيفته‌ی تصوير خود در اين آينه شده‌اند. یکی از دستاوردهای مهم جنبش سبز این بود که مفهوم و معنای عمل سياسی و نفس سياست را دگرگون کرد. اما هم‌چنان کسانی هستند که سياستِ پس از ۲۲ خرداد را با منطق پيش از آن می‌فهمند (چه اين افراد بخشی از حاکميت سياسی جمهوری اسلامی باشند چه مخالفان و منتقدان‌‌اش). بی‌اعتنايی به اين تغيير افق و تراز سياسی، لاجرم نتيجه‌اش چيزی نمی‌شود جز آرزوانديشی و نقش خويش را در آب اين رودخانه‌ی خروشان جُستن.
سوء ظن و سو‌ء تفاهم درباره‌ی ماهيت جنبش سبز
جنبش سبز درست از زمان نضج‌گيری‌اش و حتی پيش از آن موضوع سوء ظن و سوء تفاهم بوده است. 
اين سوء ظن و سوء تفاهم ابتدا از جانب حکومت بوده و هست از آن رو که جنبش سبز را نه تنها مخالف و معترض بلکه از همان ابتدا معارض و متخاصم تلقی کرد، در حالی که اگر قاعده‌ی خردی در میان بود و زمام امور به دست خردمندان بود، جنبش سبز را حتی مخالف و معترض اين نظام نباید می‌دیدند بلکه آن را بايد جریانی مشفق می‌ديدند که در فکر عزت و اقتدار ايران و اصلاح و بهبود حال و روز همين نظام بود نه این‌که در فکر براندازی يا جايگزینی آن باشد (و اين نکات را سطر به سطر در بیانيه‌های موسوی می‌توان ديد).
سوء تفاهم ديگر آشکارا از جانب اپوزيسيون شناخته‌‌شده‌ی جمهوری اسلامی در تقریباً تمامی طيف‌های‌اش رخ داد. چتر گسترده‌ی کثرت‌گرایی که در مواضع ميرحسين (و کسان ديگری که همين مضامين را در گفتار و عمل‌شان برجسته کرده‌اند) پيوسته تبيين می‌شد، اين تصور را در اپوزیسيون ایجاد می‌کرد که – حتی به رغم تصریحات مکرر ميرحسين – حرکت جنبش سبز را در جهت نابودی یا ريشه‌کن کردن جمهوری اسلامی می‌دیدند. در نتيجه‌ی همين تصورات بود که اگر از جنبش سبز آن‌چه را که خود انتظار داشتند نمی‌ديدند،‌ يا آن را اميدی بر باد رفته قلمداد می‌کردند و يا زبان به طعن و لعن آن می‌گشودند (و هم‌چنان می‌‌گشايند).
حکومت جمهوری اسلامی و قدرت‌های مسلط و غالبِ امروز آن و هم‌چنين مخالفان سياسی آن، هر دو در جنبش سبز همانی را می‌دیدند و می‌بینند که خودشان می‌خواستند و اعتنای چندانی به آن‌چه که جنبش سبز واقعاً بود نداشتند. در این البته تردیدی نيست که در جریان اعتراض‌های پس از انتخابات حوادثی رخ داد و نشانه‌هايی نيز بود که ناگزیر ذهنِ هم حاکميت و هم مخالفان آن را به سوی برداشت‌های مزبور سوق می‌داد. اما اگر معيار را مواضع میرحسين بگيریم و آن را به مثابه‌ی شاقولی برای فهم مسير مستقیم جنبش سبز درک کنيم، اين اختلاف‌ها از ميانه بر می‌خيزد. این نکته البته حاجت به شرح و بسط دارد. وقتی از مواضع ميرحسين سخن می‌گوييم، سخن از مواضع شخص ميرحسین نيست. انديشه‌ی معيار مجموعه‌ای از حقايق عينی است (که گوهر و بن‌مايه‌ی ارزشی و معرفتی جنبش سبز را شکل می‌دهند) و اين حقايق عینی به شيواترین بیانی در کلام ميرحسين (و هم‌چنين در عبارات ساير رهبران و چهره‌های شناخته‌شده و تأثيرگذار جنبش سبز مانند مهدی کروبی) متجلی است. اين انديشه‌ی معيار در مسير توضيح، بازتوليد يا تفسیر ظرفیت‌های مغفول‌مانده‌ی آن‌ها آشکارتر می‌شود. هم‌چنين باید بر اين مضمون تأکيد کرد که جنبش سبز، چنان‌که در خلال آن‌چه تا اين‌جا گفته شد اشاره شده است، منحصر در يک فرد نيست بلکه انديشه‌ای است متکثر که همه‌ی آنانی که دل در گرو عزت و عظمت ايرانی آزاد و غنی از حيث معنا و ارزش‌های متعالی دارند به آن پای‌بندند.
خواننده شايد از خود بپرسد که چرا باید ميرحسين و مواضع‌اش را معيار بگيريم؟ پاسخ این پرسش همانا در اين نکته است که ميرحسين تبديل به صدای مطالبات و خواسته‌های عمومی مردم شده بود.  دقيقاً‌ به همين معنا، برداشت من از وضعیت حاکم بر اعتراض‌های فعلی اين است که اگر راهپيمایی و تظاهراتی در ميانه نيست،‌ دلیل‌اش به سادگی اين است که مطالبه‌ای پشت آن نيست. نبودن مطالبه به معنای روگردانی مردم از جنبش سبز نيست بلکه به اين معناست که مردم، جايی که صدای خود را در سخن ميرحسین می‌جستند، در پی او بودند و همراهِ همراهِ خود گام بر می‌داشتند و جايی که احساس می‌کردند صدای آن‌ها هم‌آهنگ با صداهای دیگر نيست، گام پس می‌نهادند. این نکته را به سادگی و بلاغت در بيانيه‌ی نهم ميرحسین می‌توان يافت:
«در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.»
کسانی که از جنبش سبز انتظار مقاومت از همان جنسی که مد نظر خودشان بود داشته و دارند، می‌‌انديشند که آيا اين مقاومت و اعتراض برای کودکان خردسال و زنان باردار هم ميسر هست يا نه؟ اگر نیست، به نظر من به همين سادگی از محور و هسته‌ی جنبش سبز دور شده‌اند و اگر جنبشی با آن آرمان‌ها و اهداف شکست خورده و به آن‌ها نرسیده است، بدون شک آن جنبش، جنبش سبز نيست.
بهار عربی؟
پیامی که ميرحسین پس از آغاز بهار عربی صادر کرد هم برای هسته‌های محوری جنبش سبز و هم برای آن‌ها که از متن این جريان دورتر بودند، اين تصور را ايجاد کرد که جنبش سبز و بهار عربی الگوی مشابهی دارند يا می‌توان داوری یکسانی درباره‌ی این‌ها داشت. واقعيت اين است که در پيام ميرحسين، بیش از این‌که مشابه‌سازی‌های عينی و تطابق‌های نعل بالنعل مدار اصلی باشد، برجسته کردن مطالبات مردمی و نشان دادن بیراهه رفتن‌های نظام‌های مسلط حکومتی محور بود. لذا اين قیاس نادرست و خطايی است که انتظار داشته باشيم هر آن‌چه در بهار عربی اتفاق افتاد (و هنوز همه‌ی پيامدهای‌اش جز سقوط حکومت‌شان معلوم نشده است) بايد در ايران و از مسير جنبش سبز هم اتفاق بيفتد. افسانه‌ی مشابه دانستنِ بهار عربی و جنبش سبز يکی ديگر از زمينه‌های بروز سوء تفاهم است که، به باور من، باید از آن پرهیز کرد. با تمام اين احوال، نمی‌توان از اين نکته نتيجه گرفت که جنبش سبز با آرمان‌ها يا مطالبات بهار عربی مخالف است. به گمان من عمده‌ی تفاوت‌ها در تفاوت روش‌ها و بسترهای اجتماعی است نه ضرورتاً در آرمان‌ها.
در توضیح این‌که وجه افتراق و اشتراک جنبش سبز و بهار عربی چی‌ست، بايد به اين نکته متفطن بود که جنبش سبز دل در گرو ارزش‌ها و انديشه‌های عينی و عام دارد که برای انسان، بما هو انسان، صرف‌نظر از رنگ و نژاد و فرهنگ و جغرافيا، واجد اهميت است. مطالبات بهار عربی تا آن‌جا که با اين ارزش‌ها هم‌دل و هم‌راه‌ است، با جنبش سبز هم‌افق است و به اندازه‌ای که از این جنبه‌های عام و متعالی غفلت می‌ورزد يا بدان‌ها بی‌اعتناست، راه‌اش از جنبش سبز جدا می‌شود.
ارزش‌های عام و متعالی مورد قبول جنبش سبز، در ظرف و زمینه‌ی جامعه‌ی ایرانی صورت و هيئت خاص نيازها و خواست‌های انسانی ایرانی را به خود می‌گيرد. نقش محوری جنبش سبز در اين‌جا آشکار می‌شود: هويت بومی بخشيدن به بن‌مایه‌ای که عام و فراگير و انسانی است.
تجلی مقاومت چی‌ست؟
سؤالی که باقی می‌ماند اين است که پس اين جنبش سبز کجاست؟ کجا خودش را نشان می‌دهد؟ اصلاً مقاومتی در آن هست؟ اعتراضی هست؟ يا شلعه‌ای بود که زبانه کشيد و خاکستر شد و رفت؟
پاسخ این سؤال را هم می‌توان در بيانیه‌های ميرحسین جست‌وجو کرد. شاکله‌ی اصلی جنبش سبز در حفظ اميد است و در زندگی کردن این مسير و جدی گرفتن و جهت‌دار کردن هسته‌های اصلی شبکه‌های واقعی و پيشاپيش موجود اجتماعی. در نتيجه، بخشی محوری از هویت جنبش سبز پيشاپيش در اختيار ملت ما هست و نياز به مداخله‌ای بیرونی نيست. اما باید پرسید که آيا این بخش از هويت سبز، توانسته است یا خواهد توانست تغييری در مناسبات موجود جمهوری اسلامی ايجاد کند؟ بدون شک بخشی از اين هدف هم‌اکنون محقق شده است. چيزی در سخنان ميرحسين نبود که در اين سه ساله محقق نشده باشد. اهداف ملت و اهداف جنبش سبز هم چيزهايی نيستند که يکشبه محقق شوند. صبر، خويشتن‌داری و رعایت اهداف بلندمدت‌تر و منافع ملی کشور و ملاحظه‌ی اتفاقات بين‌المللی و منطقه‌ای نشان می‌دهد که مسيری که همین امروز جنبش سبز در آن قرار دارد، مسيری نيست که به زیان ملت ما باشد.
اما تجلی مقاومت چی‌ست؟ فکر می‌کنم همین که، در بيان موسوی، اميد را مثل بذر هویت خود زنده نگه داريم و بر اصول خود پافشاری کنيم – که بسياری در گوشه و کنار ایران و جهان اين آرمان‌ها را حفظ کرده‌اند و به همراه دارند به ویژه در قلب زندان اوين – با بارش نخستين باران در این کویر، این بذر سر بر خواهد کرد و سایه‌ی سبزش بر سر تمامی مردم ما، حتی مخالفان و دشمنان‌اش،‌ گسترده خواهد شد. چشم‌انداز بيرونی کشور ما،‌ شايد منظره‌ی دشتی باشد انباشته از خاک و خاکستر و خون و دود (که این تصویر هم اغراق و مبالغه است) ولی در متن و بطن اين خاک، بذرهای ارج‌مندی هستند که با نخستين باران خواهند روييد. و اين فقط قصه‌ی اميد نيست بلکه ایمان هم ضرورت دارد. ما اگر به خود و ملت خود و به آرمان های بلندی که بن‌مایه‌ی جنبش سبز است ايمان نداشته باشيم و آن‌ها را طایفه‌ای شکست‌خورده، ذلیل و سرافکنده بدانيم، چیزی از ملت ما بر نخواهد آمد. این نکته را میرحسين کشف کرده بود و مدام بزرگی و عظمت ملت ما را به آن‌ها گوشزد می‌کرد نه قربانی بودن يا ستم‌کش بودن و ذلت آن‌ها را. بازگرداندن اعتماد به نفس ملت تنها از راه نشان دادن بزرگی‌شان به خودشان ميسر است نه از راه غر زدن و ملامت کردن و بی‌صبری کردن در برابر تأنی و درنگِ آن‌ها.
تغييری که در راه است
با آن‌چه در بالا آمد، باور من اين است که تغييری که در انتظار کشور ماست، حتی اکنون که زمام امور سرزمين‌مان در اختيار دولتمردانی بی‌کفايت و «مالیخولیازده» (به تعبير موسوی) است. این تغيير ناگزير است ولی شتاب در ايجاد تغيير آن‌ هم به شکلی وارداتی، نتیجه‌ی مخرب و ويرانگری خواهد داشت. جنبش سبز در همین کسوت و قامتی که هست، تا زمانی که خود را باور داشته باشد، در شاهراه اصلی خود حرکت کرده است. تمام اين‌ها نتيجه نمی‌دهد که بايد دست روی دست گذاشت و فقط از امید حرف زد. این نکته را ميرحسين به شيوايی هر چه تمام‌تر بازگو کرده است:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»
قلب تپنده‌ی جنبش سبز و چشمه‌ی جوشان الهام و خلاقیت‌اش در همين بيانيه‌هاست که همانا انعکاس و تصویر خلاقيت ملت ماست. پيش رو داشتن این آينه و تماشا کردن تصویر خويش در آن، در آستانه‌ی سالگرد سوم جنبش سبز، از ضروريات محوری و اساسی جنبش سبز است.
جنبش‌های مدنی/اجتماعی و تحليل‌های پس از وقوع
در میانه‌ی غبار حوادث پرشتاب اين سه سال، به ويژه پس از آرامش نسبی اعتراض‌هایی که بروز بیرونی و خيابانی داشتند، کم نبوده‌اند کسانی که به سرعت دست به کار الگوسازی‌هايی برای جنبش سبز شدند که عمدتاً از جنس تحليل‌های پس از وقوع‌اند. پيش‌فرض این تحليل‌ها اين است که اين جنبش تمام شده است. این نگاه هم زودرس و ناپخته است و هم آرزوانديشانه. شايد اعتراض‌های خيابانی تمام شده باشد، که حتی برای آن هم تضمینی وجود ندارد، اما هسته‌ی محوری جنبش سبز هم‌چنان در حرکت و جوشش است. اين گفتمان هم‌چنان زنده و در کار بازسازی و تصحيح مسير خود است. در نتيجه، کسانی که پیشاپيش بر مبنای ارايه‌ی تعریف‌هایی از «جنبش اجتماعی» و تحميل قالب‌ها و ويژگی‌هايی که به دست آمده از بررسی جنبش‌های ديگر پس از اتمام یا وقوع‌شان است، سنگ بنای تحليلی نادرست را می‌گذارند که منجر به نتیجه‌گيری‌های نادرست و شتاب‌زده‌ می‌شود. اين تحليل‌ها به محض وقوع حوادث تازه يکسره از اعتبار می‌افتند (به فرض این‌که حتی در خودِ اين تحليل‌ها اعتباری وجود داشته باشد).
عدم وقوع‌ تغييراتی زیر-و-رو کننده و بنيادين در کشور را نبايد به منزله‌ی نشانه‌ای برای ناکامی (يا حتی عقب‌نشينی) جنبش سبز تلقی کرد. جنبش سبز، مانند مادری که بقا و سلامت فرزند را از در گروگان دايه بودن او مهم‌تر می‌داند، با دل خونين بر دوری فرزند صبر می‌کند ولی به هيچ رو خواهان آن نيست که به صرف دستيابی به تغيير، يعنی تغيير برای تغيير، چنان کند که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک‌نشان. درست بر عکس، جنبش سبز در این زمینه رويکردی کاملاً مخالف با همه‌ی کسان، گروه‌ها و سازمان‌هایی دارد که می‌پندارند به هر قيمت و هزينه‌ای که شده است بايد وضع موجود را تغيير داد و اين‌که از اين پس چه می‌شود، برای‌شان مهم نيست.
پايداری ارزش‌های جنبش سبز
جنبش سبز به اعتبار آن‌که شعارها و اهداف و آرمان‌هایش همان عالی‌ترین ارزش‌های مورد قبول همه‌ی کسانی است که شرافت انسانی خویش را به زر و زور و تزویر نفروخته‌اند، و این یعنی اکثریت مردم ایران، در طول مدت کوتاهی که از شکل گیری و تطورش گذشته است، بی هیاهو اما به گونه‌ای مستمر و پیوسته و با اراده‌ای در خور تحسین وظیفه‌ی ظرفیت‌سازی و تحول در دیدگاه‌ها و برجسته‌سازی ملاک‌های حق و باطل را به انجام رسانده است. جنبش این مهم را از رهگذر مقاومت تحسین برانگیز سبزهای در بند، بیانیه‌های روشنگر رهبران‌اش، و تکاپوهای نظری آن دسته از اهل اندیشه و فرهنگ که در داخل و خارج از کشور در حد توان ادای وظیفه کرده‌اند، به انجام رسانده است. محصول این تلاش گسترده، پس از گذشت سه سال، آشکار شدن هر چه بیشتر صفوف حق و باطل و رسوا شدن کسانی بوده که دل در گرو باطل داشته‌اند و  به خود باز آمدن آنانی که همه‌ی گوهر انسانیت خود را سودا نکرده بودند.
ملتی امير و مير در ميان ملت
اين معنا که ميرحسین موسوی در ملت مستغرق است و در حقیقت از ملت و با ملت است که اين «همراه» جنبش سبز (نه «پيشرو»، «پرچمدار» یا «پير»‌ و «مراد» آن) از قعر چاه سکوت برآمد و به اوج ماه عزتِ خرداديان رسيد، نکته‌ای است که بسیاری به شهود و بداهت در می‌يابند. شاید این نکته را بتوان با حکايتی از مولوی – از زندگانی مولوی – توضيح داد. در شرح ماجرای سروده شدن غزلی با مطلع «گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان / آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان…»، افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است که روزی مولوی در باغ حسام‌الدین چلبی «معارف می‌فرمود» و بدرالدين ولدِ مدرس آهی زد و گفت: «زهی حيف! زهی دريغ!» و وقتی مولوی سبب حیف و دريغ خوردن را از او پرسيد گفت که «حيفم بر آن بود که خدمت مولانا شمس‌الدين تبریزی را در نيافتيم». مولوی مدتی طولانی سکوت می‌کند و در پاسخ می‌گويد که: «اگر به خدمت شمس‌الدين تبريزی نرسيدی – به روان مقدس پدرم – به کسی رسیدی که در هر تارِ موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است و در ادراکِ سرِّ سرِّ او حيران».
این قصه، نقدِ‌ حال ما و جنبش سبز نيز هست. به مثل، ميرحسین شمس تبریزیِ ماجراست و مولوی، ملتِ ما. همه از قصه‌ی شمس و مولانا تنها حکايت شیفتگی یا اشتیاق بی‌وصف و عظیم را خوانده‌اند اما از جا به جایی عاشقيت و معشوقيت در اين دو کم‌تر سخن گفته‌اند. در قصه‌ی ما، محور ماجرا عشق نيست. مغز قصه اين است که شمسِ ماجرا در برابر مولویِ حکايت، تار مويی بيش نيست. ميرحسين همراه همين ملت است و در کار ادراکِ سرّ سرّ اين ملت می‌‌کوشيد و بيانیه‌های‌اش چیزی نبود جز گره گشودن از اسرار همين ملت.
وقتی جنبش سبز و نقش مير حسين موسوی را در آن از اين منظر ببینيم، ديگر «بيانيه‌ها»، اختصاص به شخص موسوی ندارد. ديگر این بيانيه‌ها در بازه‌ی محدود و بسته‌ی زمانی ۲۲ خرداد ۸۸ تا ۲۶ بهمن ۸۹ باقی نمی‌مانند بلکه مرز زمان و حصارهای حصر را در می‌نوردند و در جان یکايک همراهان اميدوار و مؤمن اين طریق می‌نشينند تا جایی که «هر ایرانی، يک موسوی» بلکه «هر ایرانی، صد هزار موسوی» می‌شود. اين آینه را اگر مصفا کنیم و غبار نومیدی، یأس،‌ بی‌عملی و تنگ‌نظری را از آن بزدايیم، هر کدام از ما از همین امروز می‌توانيم بيانيه‌هایی بنویسیم از همان جنس:
گر چشمِ دل بر آن مه آيينه‌رو کنی
سیر جهان در آينه‌ی روی او کنی
خاک سيه مباش که کس برنگيردت
آيينه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
جانِ تو جلوه‌گاه جمال آن‌گهی شود
کآيينه‌اش به اشک صفا شستشو کنی
ميرِ محبوس و محصور جنبش سبز، همين‌جا و در ميانِ ما و میانه‌ی ميدان است. نشان او را در ميان خويش بايد بجوييم و از همين نقطه است که باید حرکت‌، برخاستن و نهضت را ادامه داد.
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد