۰

بادکاران و خورشیدکاران

استراتژی اصول‌گرايان در انتخاباتی که گذشت دست کم دو پايه‌ی مهم داشت: معيشت و ايمان. اولی در وعده‌های مستمر و پرحجم برای ادامه‌ی يارانه‌بخشی به سبک احمدی‌نژاد بود. دومی مايه گذاشتن از ایمان و اعتقاد مردم بود با تبليغات پردامنه علیه سند ۲۰۳۰. در پی‌گيری هر دو مورد،‌ اصول‌گرايان با دروغ آغاز کردند و راه‌شان را با بهتان و افترا ادامه دادند. اميدشان اين بود که اين دروغ در بازار انتخابات به فروش برود. اين سياست ناکام ماند.

در زمين معيشت، جهانگيری توخالی بودن وعده‌های گزاف را نشان داد و هاشمی طبا اشکال عملی‌اش را نشان داد. خلاصه‌ی توضيح اين دو اين بود که: مبلغی زير عنوان يارانه به جيب مردم می‌ریزند و مبلغی بسيار کلان‌تر از جيب ديگرشان با دامن زدن به تورم و گرانی در حامل‌های انرژی و موارد ديگر از جیب مردم برداشت می‌شد. تمامی راهبرد هم متکی بر استمرار تحریم بود (به همين دلیل بود که تحريم را فرصت می‌دانستند). اين سياست معيشت‌مدارانه‌ی ظاهراً کریمانه بر استیصال و خشم مردمی نومید و محروم سرمايه‌گذاری کرده بود که استيصا‌ل‌شان محصول سياست بی‌خردانه‌ی هشت سال دولت محمود احمدی‌نژاد بود. بخش مهمی از رأی کسب‌شده‌ی رييسی هم مديون همين بازی بود. به تعبیر ديگر، اين بخش از رأی مکتسب اصول‌گرايان، اصالتی نداشت: رأيی بود از سر استيصال.

در ساحت ايمان، پيشتاز صف اول اين متولی آستانه بود که ظاهراً از او توقع می‌رفت نسبت به ايمان مردم حساسيت بیشتری داشته باشد که نه تنها آشکار شد هيچ حساسیتی ندارد بلکه هم‌چنان پس از شکست از امام رضا سپر ساخته است و رقبا و حريفان را به سيلی امام رضا تهديد می‌کند. اما زمين بازی با ايمان مردم يک نشان بليغ داشت: سند ۲۰۳۰. اين ابزار و اهرم تا آخرین لحظه‌های رقابت انتخاباتی مبنای حمله‌ی اصول‌گرایان بود. اين يکی هم چون برگ معيشت، خشت بر خشت با ملات دروغ بنا شده بود.

نظامی بیتی دارد که وصف عيسی بن مریم است:
سايه‌ی خورشيدسواران طلب
رنج خود و راحت ياران طلب
طايفه‌ی اصول‌گرا اما نه خورشيدسوار بودند و نه آفتاب‌کار. باد کاشتند و طوفان درو کردند؛ طوفانی که خیمه‌ی دروغ را در آزمون رأی مردم از بیخ بر کند. اينان رنج خود و راحت مردم نمی‌طلبيدند. بر استيصال و محروميت مردم تکيه می‌کردند و با وعده‌های تحقق‌ناپذيری که همان روزها صدای رييس مجلس را هم در آورد، رأی مردمی محروم را می‌خواستند (به نام رأی حلال اما با ابزار دروغ). راحت ياران برای آن‌ها راحتی وعده‌ی يارانه بود.

آن سوی ديگر – که به گمان من فقط تجلی و بروزش را در حسن روحانی ديده بود و روحانی قطره‌ای بود از دریای مطالبه‌ای که شمار کثیری از مردم داشتند – بادی در میان نبود (وعيد و تهديد سيل و سونامی و طوفانی هم نبود). آن‌چه بود آفتاب اميد بود. همان بود که وعده‌ی سرآمدن زمستان را می‌داد.

اما اصول‌گرايان يک پایه‌ی رأی (کمابيش) ثابت داشتند که حدود ۵ میليون رأی می‌شد (همان که رهبر کشور در پاسخ به سعيد جلیلی آن را جوهره می‌خواند). به اين ۵ میلیون رأی می‌شد با وعده‌ی نان و ايمان سبد دیگری از رأی را هم افزود و به گمان من اين هم بخش ديگری از رأی رييسی بود. اما اين سبد رأی عاریتی بود و هست. استدلال‌اش را جهانگیری و هاشمی طبا و علی لاریجانی بیان کرده بودند. اما آدميان هنگام استيصال و خشم و محروميت گوش‌شان بدهکار استدلال و خردمندی نيست. شکم بی‌نان ايمان و خردش در معرض تاراج کفر و دروغ است (اين ترجمه‌ی حديث رسو‌ل‌الله است؛ محض تذکر برای اصول‌گرايانی که شاید بخواهند دنبال خدشه کردن در اين بروند). با نتيجه‌ای که امسال ديديم، اصول‌گرايان اگر بخواهند به فکر بازسازی خودشان بیفتند بهتر است دست از لجاجت بردارند و سودای سرمايه‌گذاری روی استيصال مردم را با خردمندی بها دادن به اميد آدميان جايگزين کنند. صدق و راستی دشواری دارد ولی برکت هم دارد. شاهدش آن مير دلاور محصور است که يکايک گفته‌ها و پيش‌بينی‌های‌اش اکنون مثل آفتاب بر فرق فلک می‌درخشد. «قُلِ اللَّـهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».

۰

پیامدهای توافق و استیصال بن‌بست‌خواهان

یادداشت زیر یک دعوت عمومی است برای شکستن انحصار بحث و گفت‌وگو درباره‌ی توافق هسته‌ای و بیرون آوردن آن از تملک نظریه‌پردازان و نخبگان سیاسی، یا روزنامه‌نگاران و ستون‌نویسان و کسانی که دسترسی ویژه به رسانه‌های صوتی و تصویری دارند. این یادداشت درخواستی است برای نوشتن همگان و همه‌پرسی مجازی در میان جامعه‌ی مدنی.

مذاکرات هسته‌ای میان ایران و غرب (آمریکا به اضافه‌ی سایرین) یک سرفصل بزرگ و مهم داشت: ممانعت از دسترسی ایران به سلاح هسته‌ای. کل مذاکرات حول همین موضوع می‌گشت. همین موضوع هم بود که بیش از ۱۰ سال در کانون منازعات داغ سیاسی منتهی به تحریم‌های کمرشکن قرار داشت. آن‌چه باعث تحریم‌ها علیه ایران و تهدید به تغییر رژیم بود نه رابطه‌ی ایران با حماس و حزب‌الله بود و نه رتوریک سیاسی علیه اسراییل؛ محل نزاع برنامه‌ی هسته‌ای بود. البته برنامه‌ای هسته‌ای در مذاکرات و توافق حاصل از آن تبدیل به محور انحصاری و اختصاصی مذاکرات شد و این همان چیزی است که مخالفان مذاکرات و توافق را عصبی و آشفته می‌کند.

اگر به تاریخ اتفاقی که در عراق افتاد برگردیم می‌بینیم که آن‌چه سلسله‌جنبان تغییر رژیم در عراق شد و بهانه‌ی نهایی را فراهم کرد نه نقض حقوق بشر در عراق بود و نه حتی حمله و تجاوز نظامی مکرر عراق به کشورهای همسایه‌اش. زمینه‌ساز حمله‌ی نظامی گزارش مجعول و کذب دسترسی عراق به سلاح‌های کشتار جمعی بود. این مسیری بود که درباره‌ی ایران به قوت و البته با همکاری شماری از ایرانیان مخالف حکومت ایرانی (یعنی هم‌ردیفان فواد عجمی و کنعان مکیه) ‍پیگیری می‌شد و هم‌چنان می‌شود.

پیش از این‌که این مذاکرات به سرانجام فعلی برسد، همگان می‌دانستند موضوع این مذاکرات چه چیزهایی هست و چه چیزهایی نیست. البته مخالفان، منتقدان و تردیدافکنان امروز، پیش از این به امید این‌که این مذاکرات هرگز به هیچ سرانجامی نخواهد رسید، وقت چندانی صرف این نمی‌کردند که چه چیزهایی در دستور مذاکرات هست (یا از نظر آن‌ها باید باشد). بسیاری از این گروه پیش از این بحث‌شان حتی سلاح هسته‌ای نبود بلکه به صراحت اصرار داشتند که کل برنامه‌ی هسته‌ای ایران (چه نظامی چه غیر نظامی) برچیده شود. اما امروز چنان رفتار می‌کنند که گویی در چند سال پیش برای «حق غنی‌سازی» (همان حق مسلم کذایی) ایران خون دل‌ها خورده بودند. به هر حال آن‌چه رخ داده است این است که به شهادت و تصریح طرف‌های منازعه، آژانس انرژی اتمی و حتی دستگاه‌های امنیتی اسراییل که بزرگ‌ترین مدعی و مخالف توافق است، این توافق توافق خوبی است که باعث تحکیم امنیت در منطقه می‌شود. نه موضوع حقوق بشر، نه مسأله‌ی ساز و کارهای انتخابات و نه سیاست‌های منطقه‌ای ایران هیچ کدام نه در دستور کار این مذاکرات بود و نه ضرورتی داشت در دستور کار باشد. هدف طرفین روشن بود. سرفصل و عنوان مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای بود و بس.

این توافق حتی در وضع فعلی پیش از این‌که گام‌های مثبت بعدی برداشته شود به دلایل متعددی به سود منافع ملی ایران و مردم ایران است (حالا گرفتیم که حاکمیت سیاسی هم از آن سود ببرد؛ مادامی که مردم ایران هم از آن بهره‌مند شوند،‌ چه باک؟). گسل بحث در این‌جاست که در این فضای دوقطبی عده‌ای در جانب منافع ملی ایران ایستاده‌اند. منافع ملی ايران اقتضا می‌کند که تحریم‌ها برچیده شوند (به دلیل این‌که اولین قربانی تحریم‌ها مردم عادی هستند نه سپاه پاسداران یا تمامیت‌خواهی؛ آن‌ها در تمام این سال‌ها از تحریم‌ها سودهای کلان برده‌اند و کاسبی پرمنفعتی از قبل آن داشته‌اند) و خطر حمله‌ی نظامی و تغییر رژیم منتفی شود. تحریم‌ها و فکر تغییر رژیم هم از منظر تئوریک و سیاسی و هم از منظر عملی و با توجه با تاریخ و سابقه‌ی این کارها در منطقه برای جامعه‌ی مدنی و احقاق حقوق مردم ویرانگر است. مسدود کردن مسير تحریم‌ها و تغییر رژیم (در کنار مسدود کردن دسترسی به سلاح هسته‌ای) باعث بازگشت صلح به منطقه و ايران می‌شود و بنیه‌ی جامعه‌ی مدنی را تقویت می‌کند. سوی ديگر این دعوا کسانی هستند که گاهی در لباس نقد سياسی و گاهی در لباس منافع ملی ایران سخن می‌گویند ولی در عمل و نظر موضع‌شان چیزی نیست از منافع حزبی و ایدئولوژيک بخشی از جامعه‌ی آمریکا: نه حتی جمهوری‌خواهان به طور کلان بلکه بخش خاصی از جمهوری‌خواهانی که تمام جهت‌گیری‌شان همسویی محض با اسراییل آن هم نه تمام جریان‌های سیاسی اسراییل بلکه تفکری تمامیت‌خواه و بدنام که نماینده‌اش نتانیاهوست.

کسانی هستند که در اين دعوا خواهان بن‌بست هستند. مسأله‌ی محوری‌شان از نگاه من چيزی نیست جز همان‌که پيش‌تر ذیل «سندرم جمهوری اسلامی» (بنگريد به این‌جا و این‌جا) توصيف‌اش کرده‌ام: ایران و ایران‌دوستی خیلی خوب است به شرطی که در آن جمهوری اسلامی جایی نداشته باشد، در آن خامنه‌ای وجود نداشته باشد، در آن هرگز انقلاب نشده باشد و الخ؛ آن‌چه که امروز در ایران وجود دارد واقعیت سیاسی و تاریخی است و تاریخ را نمی‌توان معکوس کرد. اما این سناریوی مقابله یا تشکیک و تردید بسیار آشناست. این همان سناریویی است که با روی کار آمدن محمد خاتمی در دوم خرداد مخالفان جمهوری اسلامی را آشفته کرد (کسانی که کنفرانس برلین را بر هم زدند دقیقاً همین نگرانی را داشتند که رابطه‌ی ایران با غرب خوب می‌شود). روزگار عیش و کامرانی این طایفه دوره‌ی تاخت و تاز محمود احمدی‌نژاد بود. روی کار آمدن روحانی بازگشت همان اتفاق دوره‌ی خاتمی بود. آن‌چه که رخ داده بود و این بار هم رخ داده است (و به گمان من اگر خناسان تخریبی نکنند باز هم رخ می‌دهد) بازگشت امید است به مردم. بازگشت امید همان چيزی است که سلسله‌جنبان جنبش سبز بود و همان چیزی است که بن‌بست‌ سياست را می‌شکند. شکست یا به شکست کشاندن این توافق چیزی نیست جز کوشش آگاهانه برای دمیدن یأس و شکستن شاخ امید. اینک شاخ غول هسته‌ای شکسته است ولی هم‌چنان هستند کسانی که می‌کوشند ديو ديگری از میان آن بیرون بکشند. باطل‌السحر این افسونگری‌ها به میدان کشیدن مردم و جامعه‌ی مدنی و شکستن انحصار گفت‌وگو درباره‌ی این مسایل است.

۰

برنامه‌ی هسته‌ای ايران: مسأله یا شبه مسأله؟

يادداشت زير را حدود دو سال پيش نوشته بودم. آن زمان هنوز دولت روحانی در افق سياست ايران پديدار نبود. ظريفی در کار نبود و سياست هسته‌ای ايران به این‌جا نرسیده بود. اين يادداشت آن زمان اولین بار در جرس منتشر شد و هر چه می‌گردم به نظرم نمی‌رسد آن را در ملکوت آورده باشم. فکر می‌کنم حالا بعد از ديدن تحولات اين ماه‌های اخير، خواندن اين يادداشت هم برای خودم و هم برای مخاطبان جالب باشد. خوشحال‌ام که تحلیلی که دو سال پيش از ماجرا داشتم با آن‌چه در ماه‌های اخير اتفاق افتاده است، اختلاف معنی‌داری ندارد ولی هم‌چنان این نکته عبرت‌آموز است که کسانی که از مسأله‌ی هسته‌ای ايران شبه‌مسأله ساخته بودند، هم‌چنان با همان شبه مسأله مشغول‌اند و ذهن‌شان جايی بیرون واقعيت با خیالی ثابت شده است و هر اتفاقی که در هر جای عالم و خصوصاً‌ در سياست ايران بیفتد، هرگز باعث نمی‌شود از خوابی که در آن فرو رفته‌اند بیدار شوند. 
ادامه‌ی مطلب…

۰

تا خود در آينه چه ببينی!

ماجرايی که از سفر روحانی به نيويورک آغاز شد و سحرگاه امروز در ژنو نخستين گام‌اش به پايان رسيد، فقط گشودن گره سی و چهار ساله‌ی ديپلماسی ايران و آمريکا نبود. اتفاق مهم‌تر چيزی بود که به سرنوشت کل ايران گره خورده است: ترمز کشيدن جلوی روند ويرانی و تباهی سرسام‌آوری که تمام موجوديت ايران را تهديد می‌کرد. برای ويرانی ایران، جنگ، حمله‌ی نظامی و بمباران شدن، گزينه‌های شاذ و تيره‌ی ماجرا هستند. کافی است بنگريم که آن‌چه هشت سال سپردن زمام امور کشور به دست احمدی‌نژاد بر سر ايران آورد، از صدها جنگ ويرانگرتر بود. اين چارچوب برای فهم توافق ژنو بسيار مهم است.

آن‌چه در ژنو اتفاق افتاد، پيروزی بود؟ شکست بود؟ تسليم بود؟ ترکمان‌چای هسته‌ای بود؟ روايت‌های متضاد ايران و آمريکا بود؟ همه‌ی اين‌ها بود؟ واقعيت این است که همه‌ی اين‌ها هم به نحوی درست است و هم نادرست. اما خط مشترک تمام آن‌ها طفره رفتن از کلیدی‌ترين مسأله است: توافق‌نامه‌ی ژنو مسيری را که ده‌هاست سياست ايران و موجوديت ایران را در سراشیبی سقوط انداخته بود و به «لبه‌ی پرتگاه» برده بود، اگر نگوييم متوقف کرد، بدون شک آهنگ پرشتاب آن را کندتر کرد. در نتيجه، آن‌ها که هر کدام از اين برچسب‌ها را به توافق‌نامه‌ی ژنو می‌زنند باید به اين نکته‌ی مهم توجه داشته باشند که وقتی سقف خانه دارد فرود می‌آيد و سود و سرمايه يک‌جا می‌سوزد، مهم نيست که در اين ميانه شما سود کرده‌ای يا زيان يا کسی که بازی را دارد پيش می‌برد و اين روند را متوقف می‌کند، مطلوب ماست يا نه. مهم اين است که يک قدم، ولو فقط يک قدم، برداشته شده است تا مانع ويرانی شود. شايد بگويند که چه بسا ويرانی‌ای در کار نبود. اما اين نکته ديگر واقعيت اظهر من الشمس کشور است. حتی شاید نيازی نباشد به دانستن آمار و ارقام و داشتن اطلاعات دقيق و پشت پرده.

ويرانی کشور به خاطر تحريم‌ها و فروپاشی اقتصادی نيست. دست‌کم فقط به اين خاطر نيست. هشت‌ سال سياست‌بازی خسارت‌بار و افسارگسيخته‌ی دولتمردان ماليخوليازده و کسانی که مهر تأيید بر ماجراجويی‌های آنان زدند کشور را به آستانه‌ی این پرتگاه کشانده است. به اين‌ها بيفزاييد سوء مدیريت و فساد مزمنی که سر تا پای کشور را گرفته است. در اين منجلاب بی‌تدبيری، تحريم‌ها تنها آن ويرانی را شتاب بيشتری می‌بخشيد. لحظه‌ای تصور بکنيد که اگر تا شش ماه ديگر کشور حتی بودجه‌ی تأمين ابتدایی‌ترین ارزاق مردم را نمی‌داشت، آن وقت فقط يک بند همين توافق‌نامه نمی‌تواند از بروز فاجعه جلوگیری کند؟ بی‌شک ما قرار نيست از منظر کیهان و اسراييل و عربستان سعودی به قصه بنگريم. مسأله‌ی ما هم اختلاف این روايت و آن روايت یا جدل بر سر کلمه‌ی «حق» برای غنی‌سازی نيست. مسأله اين است که چگونه می‌توان در این سيلاب بلا و توفان تباهی، کنج امنی يافت، لنگرگاهی پيدا کرد که بتوان ايران را از اين عاقبت تلخ نجات داد؟ کاری که ظريف و تيم‌اش در ژنو کردند، بدون شک اين گام اول را محقق کرد. چه بسا کاری که ظريف کرد، بهترین کار ممکن در بحرانی‌ترين وضعی بود که هيچ کورسوی اميدی برای نجات ايران ديده نمی‌شد. و اين کار را البته آبرومندانه و با حرمت انجام داد.

در اين آينه هر کس تصوير خودش را می‌بيند. ولی چقدر غم ايران برای ما بر پيش‌فرض‌ها و تعصبات‌مان اولويت دارد؟ ايران خودش آن‌قدر مهم است برای ما؟ آن‌قدر مهم هست که فکر کنيم چه شد که ناگزير به اين‌جا رسيديم؟ چه کسانی در «بريدن ترمز» و خلاص شدن از «دنده‌ی عقب» سهم داشتند؟ و آيا ما هم‌چنان به ايران و آينده‌ی ايران فکر می‌کنيم يا برای‌مان مهم است که فلان سياست‌مدار محبوب يا منفور ما منزلتی پيدا می‌کند يا از دست می‌دهد؟ آيا ما ايران را در اين آينه می‌بينيم؟

پ. ن. طرح از مهرداد شوقی است.

۲

فقر دانش حقوق بين‌الملل: انرژی هسته‌ای و نزاع حيثيتی

فعالان صلح‌طلب، فعالان محيط زيست و برخی از فعالان سياسی، تا حدی، حق دارند وقتی می‌گويند مردم ما شناخت دقيق و درستی از برنامه‌ی هسته‌ای ندارند. اما این فقط يک طرف ماجراست. مشکل بزرگ اين است که دست‌کم در هشت ساله رياست جمهوری خسارت‌بار محمود احمدی‌نژاد، نه تنها برنامه‌ی هسته‌ای بلکه بسياری از سياست‌هايی که می‌شد به درستی از آن‌ها دفاع کرد، تبديل با موضوعاتی حيثیتی شدند، از مسير اصلی‌شان خارج شدند و پيامدشان چيزی از خسارت و غبن بين و آشکار برای ملت و دولت ايران نشد. مسأله‌ی انرژی هسته‌ای، مسأله‌ای است تکنولوژيک و علمی. اما محل نزاع، يعنی حق دسترسی ایران به انرژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آميز، هم از سوی بعضی سياست‌مداران جنجال‌آفرین (و مالیخوليازده) و هم از سوی بعضی از مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی، تبديل به مسأله‌ای حيثیتی برای تحقير، سرکوب يا از ميدان به در بردن طرف دیگر شده است.

مردم ايران به همان اندازه که حق دارند از خطرها و هزينه‌های واقعی و احتمالی داشتن فناوری هسته‌ای آگاه باشند، اين حق را هم دارند که بدانند بر اساس قوانين بين‌المللی و مفاد عهدنامه‌هایی که ايران امضا کرده است، کشورشان واجد چه حقوقی است. سياست‌مداران جمهوری اسلامی و دستگاه‌های رسانه‌ای عمدتاً مر قانون و نص صريح معاهدات بين‌المللی را تنها در سايه‌ی رتوريک و مجادله با جهان و در ذيل ديپلماسی آشتی‌گريز و دشمن‌تراش برای مردم ايران توضيح داده‌اند. انتخاب مسیر و اسلوب مناسب برای توضیح حقوق هسته‌ای (و همچين مخاطرات زيست‌محيطی و سياسی آن) قاعدتاً باید يکی از اولويت‌های مهم دستگاه ديپلماسی می‌بود که متأسفانه تا کنون نبوده است.

از سوی دیگر، مخالفان سياسی جمهوری اسلامی، نفت بر آتش اين سياست نادرست ريخته‌اند و به جای حل مشکل، گره تازه‌ای بر آن افزوده‌اند. از یاد نبریم که افشاگری‌ها سازمان مجاهدين خلق نقش مهمی در پيچيده‌تر کردن برنامه‌ی هسته‌ای ایران داشته است. به اين‌ها بيفزاييد اسرايیل را که با داشتن کلاهک‌های هسته‌ای، همچنان عضو معاهده‌ی عدم تکثير سلاح‌های هسته‌ای نيست و بالفعل مهم‌ترین تهديد هسته‌ای در منطقه‌ای خاورميانه است (در حالی که ايران حتی به فرض اين‌که قصدش ساخت سلاح هسته‌ای باشند هم‌چنان تهديد بالقوه‌ای به حساب می‌آيد و کدام خردمند است که گريبان تهديد بالفعل را رها کند و تهديد بالقوه را بچسبد؟). پيشينه و سابقه‌ی مجاهدین خلق نيازمند توضيح نيست: سازمانی به معنی دقيق کلمه تروريستی است. اسراييل نیز وضع بهتری ندارد. اين سوی قصه که مهم‌ترين عامل گره خوردن برنامه‌ی هسته‌ای ايران بوده است (يعنی اسراييل و مجاهدين خلق)، بخواهيم يا نخواهيم – ادعاها و اتهامات‌شان را درست بدانيم يا نادرست – بدون شک سهم مهمی در خارج کردن اين چانه‌زنی‌های بين‌المللی از ريل معقول و ديپلماتيک‌شان داشته‌اند. اين نکته را نبايد از ياد برد.

اما زمزمه‌ای که اين روزها به کرات از محافل سياسی طرف مقابل ايران (از جمله از سوی اسرايیل و مراکز پژوهشی و فکری آمريکايی هم‌پيمان و نزدیک با اسراييل) شنيده می‌شود اين است: ايران نه تنها بايد غنی‌سازی را متوقف کند (سقف غنی‌سازی هم مسأله‌ای است فنی و نه سياسی و درباره‌ی آن در آژانس بحث فراوان شده است) بلکه از اساس باید برنامه‌ای هسته‌ای‌اش را از بين ببرد. سؤال اين است که چرا؟ یک بار دیگر، اين بندهای قطع‌نامه‌ی سازمان ملل مورخ ۸ دسامبر ۱۹۷۷ را بخوانيم (زیر بعضی عبارات را من خط کشيده‌ام):
(الف) استفاده از انرژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آميز برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی بسياری از کشورها فوق‌العاده مهم است؛
(ب) همه‌ی کشورها طبق اصول برابری خودفرمانی حق توسعه‌ی اين برنامه را برای استفاده‌ی صلح‌آميز از فناوری هسته‌ای برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی، بر حسب اولويت‌ها، منافع و نيازهای خودشان دارند؛
(ج) همه‌ی کشورها، بدون هيچ تبعيضی، باید دسترسی به فناوری، تجيهزات و مواد لازم برای استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای داشته باشند و برای دستیابی به آن آزاد باشند؛
(د) همکاری بین‌المللی در زمينه‌هايی که قطع‌نامه‌ی حاضر پوشش می‌دهد باید تحت تضمين‌های توافق‌شده و مناسب بين‌المللی از طريق آژانس بين‌المللی انرژی اتمی باشد و بر مبنايی غير تبعيض‌آميز برای ممانعت مؤثر از تکثير سلاح‌های هسته‌ای.

مضمون بندهای بالا بسيار روشن است. در مذاکرات اخير ژنو يکی از مضامينی که مرتب از سوی طرف مقابل شنيده شده است این است که هيچ کشوری حق ذاتی توسعه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای را ندارد (عبارت البته غنی‌سازی است). بعيد می‌دانم بحث و جدل زيادی باشد درباره‌ی میزان غنی‌سازی و اين‌که چه سطحی از غنی‌سازی اورانيوم برای تحقق اهداف صلح‌آميز برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی لازم است. اما وقتی بحث فنی از مسير اصلی‌اش خارج شود و در جاده‌ی سياسی‌کاری و ديپلماسی غيرسازنده بیفتد، هيچ يک از دوسو نمی‌توانند زمينه‌ی مشترکی برای توافق پيدا کنند. دميدن بر آتش اين اختلاف سياسی از هر سويی، تنها عاقبتی که خواهد داشت ويرانی و شکست است: زيان اين بی‌خردی به همه‌ی طرف‌های درگير خواهد رسيد (گيرم ملت ايران از همه بيشتر زيان کنند). نتايج خوش‌بينانه و بدبينانه‌ی این بازی يا می‌تواند برد-برد باشد يا باخت-باخت. سنجيدن راه ميانه‌ در حال حاضر چندان آسان نيست. گزينه‌ی اول تنها با عبور دادن مذاکرات از مسيری ميسر است که از اعمال نفوذهای سياسی و جنجال‌آفرينی‌های ايدئولوژيک به دور بماند (چه از سوی اسراييل، عربستان سعودی و هم‌فکران و هم‌پيمانان‌شان و چه از سوی گروه‌های افراطی و تندرو در داخل ايران). گزينه‌ی دوم تنها حاصلی که دارد انسداد است و بن‌بست: و اين انسداد و بن‌بست هم‌چنان ادامه خواهد يافت تا دوباره فرصتی فراهم شود و عقلانيتی حاکم شود که مذاکرات به همان مسير مقعول برد-برد برگردد. کليد ماجرا هم در اين است که کسانی که در اين مذاکرات اخلال می‌کنند و منتهای همت‌شان سناريويی خيالی است که در آن حاکميت سياسی ايران ببازد يا کمترین سهم را ببرد و طرف مقابل ظفرمند و پيروز و سرمست، سرود فتح افراط و تندروی را سربدهد، اثرگذاری سياسی‌شان را از دست بدهند.

پرونده‌ی هسته‌ای ايران هم برای افراطيون داخل و هم برای افراطيون خارج ايران (و مخالفان حاکميت سياسی) به بقای آن‌ها گره خورده است: برای هيچ کدام از آن‌ها عهد و پيمان يا قوانين بين‌المللی و سازمان ملل و حقوق کشورهای خودفرمان اهميتی ندارند. تا اين گره گشوده نشود، برنامه‌ی هسته‌ای ايران بر همين مسير خواهد رفت و چه بسا عاقبت‌اش پيش‌بينی خود-تحقق‌بخشی شود که برای يک طرف کابوس است و برای طرف ديگر فعل حرام.

بررسی گزينه‌های ديگر خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است و زمان می‌برد. خلاصه‌ی نکته‌ی من اين بود که: شناخت حقوقی و قانونی کافی از ماجرا وجود ندارد و ذی‌نفعان زيادی در حفظ اين وضع کوشش می‌کنند. آگاهی، موضع افراطیون هر دو سو را سست‌تر می‌کند.

مرتبط (از فارس‌نيوز!): مذاکرات هسته‌ای و مسئله کلیدی «حق غنی سازی»

۰

خاکستر ققنوس

آن‌چه که اين روزها در ايران و درباره‌ی ايران رخ می‌دهد، هم‌چنان «خبر»ند و تا «معاينه» هنوز راه بسیار است. ۲۴ خرداد ۹۲ – و نيای معنوی‌اش يعنی ۲۵ خرداد ۸۸ – سرآغاز تغييری شده است که آرام‌آرام چهره نشان می‌دهد. هم در گفتار و هم در کردار سياست‌مداران و سياست‌ورزان ايرانی. تمام اخبار و حوادث ريز و درشت ماه‌های اخير را کنار هم بگذاريد و به آن‌ها قامت راست کردن دستگاه ديپلماسی کشور را بيفزاييد؛ از گفتار و رفتار جواد ظريف گرفته تا سرمقاله‌ی روحانی در واشينگتن‌پست و سرمقاله‌ی خاتمی در گاردين. اين‌ها حکايت از يک نکته‌ی روشن دارد: در ايران، هر چه نیرو هست، از هر سويی و از ميان هر جناحی – از ميان خردمندان‌ نه در زمره‌ی ريشخندگران و نوميدان – بسيج شده است تا گره فروبسته‌ی سالیان دراز را بگشايند.

اين نکته بديهی است که اين گشايش، اين چرخش و اين تغييری که همه اميد داريم با پاسخ درخور و از سر تکريم و تفاهم مواجه شود، مديون پای‌مردی ميرحسین موسوی – و مهدی کروبی – بوده است. آن‌ها هر چند در حصرند اما گام به گام در گشايش‌های عملی و کامروايی‌هايی که همه از صميم جان آرزوی‌اش را داریم، همراه و هم‌قدم ما هستند. روزی بند حصر آن‌ها هم گسسته خواهد شد به نيروی خرد و سرانگشت تدبير.

اگر هفته‌های آينده پاسخ روشن، عملی و تکريم‌‌آميز جهان به ايران را شاهد باشد، اتفاقی افتاده است که يکايک مردم ايران سزاوار آن هستند. ايران و مردم‌اش در اين سال‌ها، مثل ققنوسی سوخته‌اند و در فضای مسموم چند سال اخير، خاکستر اين ققنوس به همه‌ جای جهان پراکنده شده است. وقت آن نرسيده است که اين ققنوس دوباره از ميان خاکستر و خون، سر برآورد و بال بر سر ملت بلاديده اما نجيب ايران بگشايد؟ وقت آن نرسيده است که سرچشمه‌های يأس و نوميدی و ريشخندگری عبوسانه، بسته شود و راه بر جويبارهای خرد و کرامت آدمی، انصاف و مردمی گشوده شود؟

آينده‌ی ما و آینده‌ی ايران چیزی است که در آن شکستی برای «ديگری» نيست. پیروزی ما، کام‌روايی همه است حتی کام‌روايی کسانی که هم‌چنان به بعضی از برادران‌شان به ديده‌ی بدگمانی می‌نگرند و ستم‌ها بر آن‌ها روا داشته‌اند.

از حوادثی که در شرف شکل‌گيری هستند – اگر دريافت‌ام نادرست نباشد – بی‌اندازه شادمان و هيجان‌زده‌ام. نوميدی در هر حالتی سرنوشت ما نيست. تا همين مرحله هم ملت ما گام‌های بلندی برداشته‌اند. بی‌شک گام‌های بلندتری نيز برخواهند داشت. به آينده، و به روزهای پيش رو، سخت امیدوارم:
روندگان طريق تو راه گم نکنند | که نورِ چشمِ اميد و چراغ ايمانی
خراب خفت تلبيس ديو نتوان بود | بيا بيا که همان خاتم سليمانی