۹

تشخص قدر!

در یادداشت قدریه‌ی پيشين، سخن از تشخص شب قدر گفته بودم. عارفان بسیاری این مضمون را گفته‌اند. اهل باطن و کسانی که مشرب تأویلی دارند بیشتر به این معانی متمایل‌اند. اما خوب است برای کسانی که ذهن‌شان کمتر با مضمون تشخص الفت دارد، شرح بیشتری بیاورم.
ذهن صورت‌ساز بشر عمدتاً وقتی تصور شخص را در نظر می‌گیرد، آدمی برای او شخص است و شخصیت دارد. اگر به درجه‌ی بالاتری از تجرید برويم، اين شخصيت‌پردازی از انسان‌ها هم عبور می‌کند و با مفاهیم و معانی هم می‌رسد. خداوندگار اين شخصيت‌پردازی‌ها به نظر من مولوی است. نزدِ او، شادی، غم، عشق و مضامينی از این است می‌توانند تشخص پیدا کنند یعنی در قامت يک شخص نمايش داده شوند. او حتی قيامت را هم شخص می‌داند. جایی که در بیتی می‌آورد که از پيامبر درباره‌ی قيامت پرسیدند و پاسخ این است که خودِ محمد وقتی به پا می‌خیزد، قيامت است که به پا خاسته است. اين‌جا، خودِ محمد قيامت می‌شود. يا شخصیت یافتن قيامت، یعنی محمد. محمد همان قيامتِ متشخص است. یا مثلاً در شعر مولوی وقتی او از انديشه – به معنای غم – سخن می‌گويد، بيتی دارد که در آن به خوبی این آدم‌وار شدن انديشه را توصیف می‌کند:
می ده گزافه ساقيا تا کم شود خوف و رجا
گردن بزن انديشه را، غم از کجا من از کجا
يا:
ای مطربِ روشن‌دل، تو دشمنِ غم‌هایی
هر لحظه یکی سنگی بر مغزِ سر غم زن!
می‌بینید؟ غم، سر دارد، پا دارد، دست دارد. می‌توان با او جنگيد و گلاویز شد آن هم به هيأتی بشری و انسانی. این يعنی شخصيت یافتن غم و متشخص شدن آن. یعنی انسان‌وار شدن غم. از شعر که عبور کنیم، وقتی به متن مقدس برسيم، مثلاً به انجیل یا قرآن برسیم، این شخصيت‌پردازی نمايشی تمام‌عیار در قرائت‌های تأویلی و عارفانه دارد. در این قرائت‌ها، وقتی از «صراط مستقيم» سخن می‌گويیم، از راه به همین معنای متعارف خاکی حرف نمی‌زنیم و از مستقیم در معنای راست بودن (در مقابل کج بودن خطی) حرف نمی‌زنيم. وقتی می‌گوييم «صراط مستقيم» معنی‌اش اين نيست که يک راهی را به ما نشان بده که راست باشد و کج نباشد و گمراه نشويم. مراد عميق‌تر و باطنی‌تر آن اين است که «شخص»ی را به ما بنما که نه نماد صراط مستقيم بلکه اساساً خودِ صراطِ مستقیم است! وقتی از «خورشيد» و «آفتاب» سخن می‌گوييم، این خورشيد شخصیت پیدا می‌کند. اين خورشيد، خودْ کسی است. خورشیدِ تشخص‌يافته، انسانی است که عينيت نور می‌شود و هدايت. هم‌چنان که عالمِ ظاهر را آفتابی هست، عالمِ باطن را نیز آفتابی هست. و اين آفتاب متشخص و انسان‌وار عالمِ باطن، دستگيری می‌کند و نورافشانی و راهنمايی.
بر همين قياس، «لا اله الا الله» هم شخص است. خودِ قرآن هم شخص است و انسان‌وار می‌شود (مراجعه کنيد به روايت‌های زیادی که از اين شخصيت قرآن سخن گفته‌اند). عارفان،‌ ذکر لا اله الا الله را نهنگی توصيف کرده‌اند که وجود آدمی را پاک می‌خورد؛ «نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آبِ دريا را / چنان دريای بی‌پايان شود بی‌آب چون هامون». صورت ساده‌تر فهم معنای تشخص، فرشتگانی هستند که در قرآن از آن‌ها یاد شده است. جبرييل را ما به طور طبیعی شخص می‌فهميم ولی تصویر و تصوری از تشخص او نداریم. لطافت فرشتگی که ورای عالم مادی است به زیباترین وجهی در قصه‌ی مریم تجلی دارد که جایی که وصف جبرييل به ميان می‌آيد، شرح‌اش می‌شود: فتمثل لها بشراً سوياً! یعنی متمثل شدن آن معنا. يعنی در قالب صورت رفتن آن لطافت فرشتگی. يعنی بشری و خاکی شدنِ او. (از این نمونه‌ها زياد است و اگر مناسبتی پیش بيايد درباره‌اش خواهم نوشت).
بر همین قياس است که وقتی از «ليلة القدر» سخن می‌گويیم، از يک شخص سخن در ميان است. اين‌جاست که شبِ قدرِ متشخص داريم. اين‌جاست که شبِ قدر می‌شود يک شخصِ انسان‌وار. و اين شخص، همان است که در او «سلام» هست. و با اوست که فجر می‌دمد! و اين شخص، اين شب قدر،‌ است که از هزار ماه برتر است (و در «هزار» و «ماه» هم رمزی و سرّی هست). فکر می‌کنم تا همين‌جا کافی است. تا همين‌جا هم، به قول قاضی همدانی، اسرار بر صحرا نهاده شد!
۰

شبِ قدر و تا روز خفتن!

برای یارِ دلنواز تولوزی!

درس‌آموزی در محضر عارفان کم‌ترين خاصیتی که دارد این است که آدمی را متفطن به نکاتی عميق‌تر می‌کند که از پوشش‌ها و لايه‌های ظاهری پديده‌ها عبور کند. گشوده‌شدنِ ديده‌ی بصیرت باطنی آدم، البته حاصل ممارست است و ریاضت. این‌ها مواجيدی نيستند که به آسانی حاصل شوند. سلوک لازم دارد و برداشتن گام‌های بلند.

قاضی شهید همدان وقتی به روايت شب قبر می‌رسد، پوسته‌ی ظاهری روایت‌ها را می‌شکافد و به تأويلی عمیق‌تر می‌رسد: شب قبر در درون خود آدمی است. يک گام ديگرِ اين نگاه تأويلی اين است که يکی بيايد و بگويد شب قبر خود تشخصی دارد و شب قبر اساساً يک شخص است. حالا می‌توان میان شب قبر و شب قدر پل زد («شب قدرست وصل او شب قبرست هجر او / شب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند»). این‌که مولوی می‌گوید: «تو لیلة القبری برو تا ليلة القدری شوی / چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو»، کلید است برای رسيدن به همین نکته. می‌گويند شب قدر پنهان است در میان شب‌های ديگر. شب قدر، شبی است که در آن حاجات آدميان روا می‌شود. شبِ قدر، شبِ دولت است. شبی است که در آن خفتن نشايد. اما مغز و گوهرِ شب قدر، حضور است. حضور در برابر کسی که خود نماد و عينیت قدر است. شب قدر، پهلو به پهلوی عاشقيت است. اين‌که عاشق در به در دنبال يک شبی می‌گردد که با یار چهره به چهره باشد، جست‌وجوی شبِ قدر است:
آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تأثیر دولت در کدامين کوکب است
اين دولت‌مندی و برخورداری از سعادت ظاهری و باطنی، همان دولتِ دیدار است:
دانی که چی‌ست دولت؟ ديدارِ یار ديدن
در کوی او گدايی بر خسروی گزیدن
پس شب قدر، آن چیزی نیست که عوام آن را به نسبت طلوع و غروب آفتاب ظاهری و ساعت‌های مقدر زمینی بسنجند. شب قدر، معنایی عمیق‌تر دارد. شب قدر، پيوسته است به کسی. تمام اهميت شبِ قدر به اين است که آن «شخص» را دریابی و گرنه از همه‌ی عوام ساخته است که در شبی خاص بیدار بمانند، قرآن به سر بگیرند و به لقلقه‌ی زبان الفاظی را تکرار کند. گرمایی هم البته هست. عادت هم به آدمی گرما می‌دهد. اما شب قدری که در آن دولت است، شب قدری که آدمی در آن از نو زاييده می‌شود، شب قدری که شب دیدار است. شب قدری که بر همه‌ی روزها شرف دارد، «شب» نيست بلکه «شخص» است. اين شب قدر، نسبتی با تاريکی و روشنايی ظاهری ندارد. شب قدر را اگر قدری باشد، همه به همین باطنی بودن و نورانی بودن‌اش است:
قندیل فروزی تو به مسجد به شبِ قدر
مسجد شده چون روز و دلت چون شبِ يلدا
اما اين «او»ست که شب قدر است. و با خواندن «برات» اوست که آدمی امان می‌يابد:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده‌شبی
آن شبِ قدر که اين تازه برات‌ام دادند
آسان نيست سخن گفتن از باطن در ميان اهل ظاهر. اهل ظاهر را عادت آن است که دل‌مشغول باشند به تکرار. کار اهل باطن کام‌جویی از خلاف‌آمدِ عادت است نه غوطه‌خوردن در ظواهر. تا اين گام بلند را برنداريم و تفاوت میان «شب ظاهری» و «شب متشخص» را درنيابیم، شبِ قدر ما نیز همان شبِ قدر عوام است. شب قدر عاشقان، شب حضور است و ديدار. اين شب را در روز هم می‌توان تجربه کرد. اين شب را در ماهی جز ماهِ رمضان ظاهری هم می‌توان آزمود. اين شب، شبی است که در آن حجاب‌های زمان و مکان مرتفع می‌شود. اين بيت حافظ، بیت غریبی است که می‌گويد:
شبِ قدری چنين شریف و عزیز
با تو تا روز خفتن‌ام هوس است!
شگفتا از اين همه جسارت در دریدن پرده‌های فهم عوام! شب قدر، شبی است که در آن می‌گویند نباید خفت! شب قدر، شبی است عزیز و شریف که باید به شب‌زنده‌داری در آن پرداخت. چه سرّی در مجاورت با «او» هست که می‌توان تا روز «با او» خفت؟! گمان من اين است که اين «يار»، اين «معشوق»، همان است که خود تمامِ مقصودِ «شب قدر» است که اگر او نباشد هر شب و روزی پاک بی‌معنا و سرد و بی‌روح است. شبِ قدر، شبِ عشق است. شب قدر، شبِ معشوق است. شبِ قدر،‌ یعنی عاشقيت!
۵

درباره‌ی گنجايش داشتن

مدت‌هاست، شاید چندین سال است، فکر می‌کنم چه چیزی می‌تواند به آدم گنجایش بالا بدهد. گنجایش اصلاً یعنی چه؟ يعنی این‌که زود عصبانی نشوی، زود خوشحال نشوی. گنجایش یعنی این‌که بیهوده و زود ذوق‌زده نشوی. گنجايش يعنی اين‌که خرد و حکمت بر گفتار و کردار و اندیشه‌ات حاکم باشد. گنجايش یعنی بزرگ بودن. این بزرگ بودن، هم بزرگ بودن دل است و هم بزرگ‌ بودن روح.

اين بزرگ بودن کار ساده‌ای نيست. تمرین می‌خواهد. پوستی می‌خواهد کلفت. تلخی‌ها باید تحمل کرد. نامردمی‌ها و نامرادی‌ها باید دید. اما این‌ها بی ايمان داشتن آسان نیست. ايمان البته راه‌گشاست و قوت‌ قلبی است برای آن‌که اين راه را می‌پيمايد. گنجايش یعنی اين‌که شتاب نکنی در داوری کردن. پرونده‌ی آدم‌ها را زود نبندی. درباره‌شان درشت نگویی. قاضی ايمان و اخلاق‌شان نشوی. دشوارترین چيزهایی که می‌توان داوری کرد، همين ايمان و اخلاق است. اگر کسی از چراغ قرمز رد شود، آسان می‌شود قضاوت‌اش کرد. اما قضاوت ايمان و اخلاق است که هم دشوار است و هم خطرخیز. يکی از نشانه‌های گنجايش نداشتن و کم‌حوصله بودن همين است که شتاب‌ناک ايمان و اخلاقِ آدميان را داوری کنیم. این شتاب، چیزی نیست جز عقده‌گشايی یا بیرون ریختن ناکامی‌ها خود و ابراز بی‌صبری از نامرادی‌های خویش. کامکاری يعنی اين‌که حوصله داشته باشی و چندان پر باشی و فربه که کم‌حوصله‌گی‌ها و خوب و بد آدميان باعث نشود اصول‌ات را رها کنی و سخت‌گیری‌های‌ات بر نفس خودت را کنار بگذاری. این است که گنجايش داشتن می‌شود از نشانه‌های کامکاری. يعنی عبور از نامرادی‌ها. یعنی گوارا شدن زهرها. يعنی ترک گوارش. یعنی دل به بلا سپردن و بلی گفتن. يعنی تلخی کشيدن و شيرین شدن در عاقبت.

گنجايش داشتن آسان نیست. بسی درشتی‌ها باید از سر گذراند. بسی سخنان ناگوار باید شنيد. صبر می‌خواهد. اين صبر اجری دارد. اجر این صبر بر تلخی‌ها و صبر بر سخنان خلايق، شيرين شدن است. اگر اين شب‌های قدر، تازه براتی داشت باشد، چه خوب است که برات گنجايش باشد و بزرگ شدن. برات ميانه‌روی باشد. برات، پختگی باشد و خشم نگرفتن و زود شاد نشدن باشد. بعضی شب‌های قدر، همین تأمل‌ها و گشايش‌های فکر است که تقدیر آدمی می‌شود. همين که بیاموزی در چشیدن این زهرهای نامنتظر، چه تریاقی می‌توان فراهم کرد. صبر آدمی را بزرگ می‌کند. خویشتن‌داری برای درشت نگفتن و درشت ننوشتن. صبر در برابر دوستان و دشمنان. گنجایش يافتن آسان حاصل نمی‌شود. برای این است که می‌گویند:
نکته‌ها چون تیغ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز
پيش این الماس بی‌ اسپر ميا
کز بریدن تيغ را نبود حيا

و این گنجايش نکته‌ای است تیز و برنده. پوستی می‌خواهد ستبر و قطور. و این هم نکته‌ای است که قدر، نسبتی هم با گنجايش دارد. شاید یکی از بهترین درس‌های گنجایش داشتن و رسيدن به اين گنجايش این است که بیاموزی بدون طعن زدن در دیگران، گریبان خودت را بگیری و خودت را در ترازو حاضر کنی. فکر کنی وقت حساب است. فکر کنی ساعت‌اش رسیده که ابتدا تا انتهای آن‌چه هستی و بوده‌ای را به میزان بکشی. هنری نيست گریبان خودت را بگیری اما به دیگران هم تير پرتاب کنی و خلایق را هم زخم بزنی و بگویی من هم خطاکارم. گنجايش اگر داشتی، می‌آموزی که نفس‌ات را چنین محاسبه کنی و بگويی که: انا الذی اوقرت الخطايا ظهره و افنت الذنوب عمره و انا الذی بجهله عصاک و لم تکن اهل منه لذاک… و هذا ظهری قد اثقلته الخطایا… ان تشأ تعف عنا فبفضلک و ان تشأ تعذبنا  فبعدلک… امشب، شب گنجايش است.

۲

شب قدر است و طی شد نامه‌ی هجر…

شب قدر، نسبتی دارد با قدرت، ولی نه این قدرت‌های مادی و ظاهری زودگذر که همه چيزش در گرو اسباب دنیوی است. قدرت‌هايی هستند از جنس معنا، که بر هر قدرت ديگر می‌چربند. از جمله‌ی این قدرت‌ها، آزادی است و عدالت. این آزادی و عدالت نسبتی با حریت آدمی هم دارد. از توحيد، حریت می‌زايد. تن به عبوديت غیر او که ندادی، آزاده اگر بود، آزادی و عدالت برای‌ات هم ردیف ملائک می‌شوند. اما شب قدر، ملائک دیگری هم دارد. ملائکی که نازل می‌شود، فرود می‌آیند به امداد اهل معنا، و به یاری کسانی که ایمان دارند به آن توحيد: توحیدی که حريت و کرامت آدمی در آن شکسته نمی‌شود؛ توحیدی که باور به آن مساوق است با تعظیم آزادی و حريت آدمی، توحيدی که نفی بندگی و غلامی است.

برای اين شب‌ها – این شب‌ها قدر وقدرت و نازل شدن ملائک – خوب است کليدهای اين خانه‌ی ملائکه را در مصحف شریف بجوييم. آيات متواتر و مشهور اين شب‌ها، آیات سوره‌ی قدر است (سوره‌ی ۹۷): إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِوَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ  لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ. این داستان فرود آمدن ملائکه و روح را به اذن پروردگارشان داشته باشید تا به آیات ديگر برسيم.

آيه‌ی سی‌ام از سوره‌ی فصلت (۴۱): إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ. کلید، اين فرود آمدن ملائک، ایمان است و استقامت. ایمان اگر آوردی، الله اگر گفتی، با یک قبله اگر در راه توحيد صراط مستقيم را جستی و سر به بندگی هيچ طاغوت فرود نیاوردی، آن وقت است که ملائک هم فرود می‌آیند و خوف و حزنی نخواهد بود و آن‌چه در پی می‌رسد، بشارت است. این هم یک سویه‌ی دیگر قدر و قدرت داشتن – قدرتی به استظهار و امداد ملائک.

می‌رسیم به آيات یکم تا دهم سوره‌ی معارج (۷۰): سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِّلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ مِّنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِجِ تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ  فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِيلًا إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا وَنَرَاهُ قَرِيبًا يَوْمَ تَكُونُ السَّمَاء كَالْمُهْلِ وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ وَلَا يَسْأَلُ حَمِيمٌ حَمِيمًا. رسيدیم به آن سوی قوس حالا؛ اين‌جا ملائکه و روح عروج می‌کنند. این عروج، هم‌عنان است با عذابی که بر کافران فرود می‌آيد و کسی را یاری دفع آن نيست. روزی است که مقدارش پنجاه هزار سال است. و این روزی که چنین دراز است، صبری می‌طلبد جمیل. و این روز را دور می‌بینند و اهل ايمان این روز را نزدیک می‌بینند: روزی که آسمان چون فلز گداخته گردد و کوه‌ها چون پشم و هيچ خویشاوند حال خويشاوند نپرسد – اين است روز سخت و دشوار. و این روز سخت‌تر و دشوارتر بر کسانی خواهد بود که ایمان ندارند و سر به بندگی غير خدا فرود می‌آورند و خوی غلامی در آن‌ها مستحکم است و ارکان حریت آدمیت را شکسته‌اند.

هنوز هم از جنس عروج ملائک داریم؛ آيات ۳۷ تا ۴۰ سوره‌ی ۷۸: يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِكَةُ صَفًّا لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرحْمَنُ وَقَالَ صَوَابًا ذَلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ فَمَن شَاء اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ مَآبًا إِنَّا أَنذَرْنَاكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا. این روز، روز قیام است. روز ایستادن. روزی است که روح و فرشتگان هم به صف می‌ايستند و هیچ زبان نخواهند گشود مگر به اذن رحمان و وقتی سخن بگویند سخن صواب خواهند گفت نه سخنی از سر تملق و چاپلوسی. روز حق یعنی این: روزی که در آن جز صواب نگویند و حقی در آن پوشانده نشود. و این روز است که هر که اهل خدا باشد، راه خدا را خواهد رفت و سر از بندگی طاغوت خواهد پیچید. این روز است که اهل معنا، به بندگان طاغوت و اولیای شيطان، انذار این عذاب نزدیک را می‌دهند. و اين‌جاست که آدمی به کرده‌ی خویش و آفریده‌ی خویش و سرنوشتی که خود به دست خود آن را رقم زده است می‌نگرد و می‌گويد کاش خاک بودم!

به عقب برگردیم. اين اهل طاغوت، این اولیاء شيطان، هنگامی که با اهل رحمان، روبرو می‌شوند، تلبیس می‌کنند و لباس حق می‌پوشند که ما نیز با شما هم‌زبان و هم‌داستان‌ايم، اما در نهان استهزاء می‌کنند و غوطه‌ور در طغیان می‌شوند: وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. این است فاصله‌ی ملائک تا شياطین؛ اللّهُ يَسْتَهْزِىءُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ. (سوره‌ی بقره، آیات ۱۴ تا ۱۶). اين‌جاست که اهل طاغوت، خود استهزاء‌ شده‌اند و محو در طغیان. هدايت آزادی، عزت، کرامت و تقوا را به ضلالت طغیان، استعلا و استکبار می‌فروشند – طغیان در برابر یگانه معبودی که همه در برابر او یکسان‌اند و هيچ کس را امتیازی نیست جز به تقوا و نه به مال و مکنت و دولت. این است تجارتی که در آن سود و سرمایه يکجا می‌سوزند.

امشب، شبی است که می‌توان در آن هدایت يافت. هدايتِ حریت،‌هدايت آزادی و آزادگی، هدايت خروج از ظلمت همنشينی و اطاعت طاغوت و فرعون، به سوی نور و هم‌عنانی به اولياء خدا – و اولیای خدا را نشانه هست:‌استکبار نمی‌کنند و بندگان خدا را به بندگی و خوف فرا نمی‌خوانند. از سخن گروهی بوی خوف و انذار می‌آيد و از سخن گروهی دیگر بوی بشارت و ترک حزن و اندوه. شبِ قدر، شب قدرت است. شب قدرتی به استظهار ملائک و استمداد از روح. شبی که ملائک فرود می‌آيند و عروج می‌کنند و قیام. تا احوال اهل طغيان و گردنکشی در برابر واحد قهاری که آدمی را در بر و بحر کرامت بخشيد و حريم عزت آدمی را تا حدی مقرر کرد که سفک دماء را هم‌ردیف نابودی نوع آدمی شمرد، چه باشد. کسی پند می‌گیرد؟

حيلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، ديوانه شو
وندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
چون جان تو شد در هوا، ز افسانه‌ی شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لیلة القبر برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را هم‌خانه شو، هم‌خانه شو

۱

از بدهکاری تا ورشکستگی

قدريه‌ای شده است ها. نشسته‌ام و دوره می‌کنم همه‌ی دورهای کهن را. سياه مشق سايه را باز کردم. چند صفحه‌ای را ورق زدم. غزلی آمد که پرتاب‌ام کرد به سال‌ها پيش. ولی چقدر اين غزل امروز و امشب برای من زنده‌تر است تا آن وقت:
ای دل به کوی او ز که پرسم که يار کو؟
در باغ پر شکوفه، که پرسد بهار کو؟
نقش و نگارِ کعبه نه مقصود شوقِ ماست
نقشی بلندتر زده‌ايم، آن نگار کو؟
همين دو بيت اول غزل را دو سه باری زمزمه کردم. لحظه‌ای با خودم گفتم اين باطن‌گرايی سرکش و اين عرفانِ بنيان‌کنی که ريشه‌ی زاهدی را می‌سوزاند، يک جايی آدم را معلق نگه می‌دارد. انگار اين سرکشی، دارد آن لحظه‌ی مواجهه با وحی را برای آدم بازسازی می‌کند. انگار شوقی است از درون که طی زمان کنی با آن. اگر نشود هميشه و همه جا عنان اين توسنِ گردون‌تاز را رها کنی، بعضی وقت‌ها، بعضی شب‌ها، مثل امشب، که می‌شود. نمی‌شود؟ من می‌گويم مردِ مرد اگر باشی و نهراسی از ملامت، هميشه می‌شود. به شرط آن‌که بدهکارِ ننگ و نام نباشی. خوب وصفی است ها. بدهکاری را می‌گويم. مردم فکر می‌کنند بدهکاری هميشه اين است که پولی به کسی بدهکار باشی. وامی ازاين جنس داشته باشی. بعضی وقت‌ها آدم‌ها بدهی آبرو دارند. زورکی خودشان را آغشته‌ی يک آبروهايی می‌کنند برای خوشامد دانشمند و فقيه و فيلسوف (عوام که ديگر جای خود دارد). در حالی که خوشامد هيچ کدام از اين‌ها خوشامد او نمی‌شود. هر کدام از اين‌ها که بويی از شرم، بخوانيد تقوا، برده باشند، نفسی و لحظه‌ای تو را وامدار توقع و ميزان‌های خودشان نمی‌کنند. بدهکاری چيز بدی است. هم مادی‌اش، هم معنوی‌اش. از همه بدتر اين بدهی‌های معنوی است. که مدام جوش می‌زنی و خودت را برای يکی آراسته می‌کنی فرودست. آن وقت نزدِ زبردست و بالاتر از او، ژوليده می‌نشينی. اين ديگر بدهکاری عظماست. به اين می‌گويند ورشکستگی. «قل هل ننبئکم بالأخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً». يعنی اين آيه اين‌قدر ايهام و ابهام دارد که مردم نمی‌فهمندش؟ به اين صراحت و آشکاری خطاب‌اش به مؤمنان است؛ همان کسانی که آغشته‌ی دين‌داری هستند. تلنگر از اين روشن‌تر؟ و باز هم مردم بدهکار می‌مانند و تا خرخره زير قرض‌اند؛ به او.
صفحه‌ی بعد