۲

نه درمان دلی نه درد دينی

ماجرايی که پس از عتاب روحانی (آن روحانی منفرد) با صنف روحانی بر سر قصه‌ی بهشت و دوزخ آغاز شد، ماجرای مبارکی است. نقطه‌ای که روحانی – خواسته یا ناخواسته – بر آن انگشت نهاده است قلب نزاع‌های کلامی و زاهدانه‌ای است که تنها چيزی که در متن آن، در جریان رقابت‌های سیاسی و گروکشی‌های اهل قدرت نیست،‌ دردِ دین است. دست مریزاد به روحانی که رخنه‌ای در این سنگ خارا انداخت که این بحث پا بگیرد و دامن بگستراند.

تمام آن کسانی که موضع‌شان به اختصار اين است که: «مردم را باید به بهشت برد ولو به زور»، از احمد خاتمی بگیر تا احمد علم الهدی و اخيرا محسنی اژه‌ای، از چند نکته‌ی مهم که مغز مسلمانی و پيام رسالت محمد است غفلت کرده‌اند. نخست این‌که اين آقايان هيچ‌کدام در جايگاه پيامبر نیستند و ولایت او را ندارند. یعنی هر چند ممکن است ولايت روحانیون را ادامه و حتی عین ولایت رسول‌الله بدانند (که این حتی با نظریه‌ی ولایت فقيه، و نه ولايت فقيهان يا ولايت فقه، تعارض و تفاوت دارد)، اين ادعای سياسی، هيچ کدام از اين آقايان و همگنان‌شان را تبدیل به محمد نخواهد کرد. محمد، صاحب وحی است در عقيده‌ی مسلمانی. محمد، پرده‌دار «مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ» است و اين منزلت نه در عقيده‌ی مسلمانی نصيب اين آقايان است و نه حتی از منظر خداناباوران اين‌ها هم‌رديف محمدند. کوتاه سخن اين‌که: این دین‌فروشی و سودای رشد و هدايت، بيشتر نمایش است و زهدفروشی تا از سر درد و سوز سخن گفتن. به اين دلیل مختصر و کوتاه که هيچ‌کدام از اين آقايان، اگر مسلمانانی درست و پارسا باشند، نمی‌دانند که در قيامت بر سر خود آن‌ها چه خواهد آمد يعنی اگر باوری جز اين داشته باشند و يقين داشته باشند که خود به بهشت می‌روند به خاطر کارهایی که می‌کنند رخنه‌ای عظيم در مسلمانی آن‌ها هويداست که منافات صريحی دارد با مسلمانی و آن‌چه محمد به پيروان‌اش آموخت که: قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (احقاف: ۹). دینی که خودِ پیامبرش به تصريح خداوند او می گوید که نمی‌داند با او چه خواهند کرد، پیداست که برای اين لاف‌زنانی که خود را از منزلت رسول خدا هم فراتر می‌برند، چه شأنی قایل است.

دیگر آن‌که منطق مدعای بالا باز هم با کل رسالت پيامبری محمد در طول حیات‌اش و مدلول صریح نص قرآنی تفاوت دارد. از جمله بنگريد به این آيات:

فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ (فاطر: ۸)؛ فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ (غاشیه: ۲۲-۲۳)؛ فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّـهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ (آل عمران: ۱۵۹)؛ فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَـٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا (کهف: ۶).

پیامی که به محمد می‌رسد، روشن و خالی از ابهام است. اين همان محمدی است که مکلف است بگويد که نمی‌داند به رغم تمام این‌ها که او به پیروان‌اش می‌آموزد پس از مرگ چه بر او و آن‌ها خواهد رفت. او مکلف است بگويد تنها انذار می‌کند و بس. وظیفه‌ای بيش از این بر دوش او نیست. او مسؤول به بهشت بردن کسی نیست؛ او تنها مکلف به ادای رسالت پيامبری است و بس. خدای محمد، از قول به فعل عبور نمی‌کند. خدای اين آقايان از فعل به اکراه شروع می‌کند و هرگز به رسوخ ايمان در دل و جاری شدن شهادتين به زبان آن هم از سر باور و رضايت نمی‌رسد. مسلمانی به اين شيوه خلاصه می‌شود در اکراه و زور و انزجار. اين همان دينی است که در آن حتی به پيامبرش توصيه می‌‌کند که حسرت نخورد، و نکوشد که آن‌ها به زور ايمان بياورند به قول او. او تنها مکلف به تذکر است (آن هم به زبان نه به عمل و به اکراه و به شلاق!). محمد حتی از تأسف خوردن بر آن‌ها نهی می‌شود. می‌شود به سادگی محاسبه کرد که دينی که در آن رسول‌اش – که قاعدتاً از نگاه همین آقايان مصون از خطا و لغزش است و لابد بهشتی‌صفت است – مکلف به بهشتی کردن مردم نيست که هيچ بلکه صراحتاً از دخالت کردن در کار خدا منع می‌شود (اگر خدا می‌خواست – به تصريح قرآن – این‌ آدمیان را جوری می‌آفريد که همه ايمان بياورند؛ فارغ از اين‌که آيا اصلاً از اساس و بن، این «حجاب» رکن و مقوم «ایمان» نیست)، فقيهانی پرخاشگر و درشت‌خو که بهترين وصف‌شان همان «فظا غليظ القلب»‌است، چه «حق»ی برای به بهشت فرستادن پيروان محمد دارند. این‌جا يک نکته آشکار است: آن‌ها دين محمد را نه تنها در انحصار خود می‌‌دانند و زير نگين خود می‌دانند،‌ بلکه به فتوای خودشان و به دلالت مستقيم مدعای‌شان، چه خود بدانند و چه ندانند، خود را از محمد هم فراتر اعلام کرده‌اند!

حاشیه‌ی دیگر ماجرا که مصباح یزدی آن را پیش کشیده است از موارد بالا تأمل‌انگیزتر و البته افشاگرتر است. او در کنایه‌ای ابلغ من التصريح، خطاب به روحانی می‌گويد: «تو دينت را از كجا آوردی؟ فيضيه يا انگلستان؟». لحن، لحن طلبکارانه و بازجويانه است. بن‌مايه‌ی سياسی و رقابتی قصه را کنار بگذاریم (فارغ از اين‌که در هشت سال گذشته جهت‌گيری سياسی مصباح یزدی به کدام سو بوده است)،‌ کافی است به وزن عقیدتی همين جمله نگاهی بیندازیم. همين که از کسی بپرسی تو دين‌ات را از کجا آورده‌ای، اول نامسلمانی است. دين هر انسانی، در منطق محمد، به دو جمله‌ی ساده و بی‌تکلف محقق می‌شود. شهادتینی که در حد قول حتی، پيامبر خدا، مکلف به قبول آن است. هیچ کس حق ندارد از مسلمانی بپرسد تو دین‌ات را از کجا آورده‌ای. گرفتيم که قانون اساسی جمهوری اسلامی وجود ندارد که آن هم دارد و منع از تفتيش عقايد می‌کند، اما دين محمد که نابود نشده است. دين محمد معيار دين‌داری‌اش روشن و صريح است. دین محمد، محدود و مقيد به هیچ مرز جغرافيایی نيست. مسلمان عرب با مسلمان ايرانی و رومی هیچ تفاوتی ندارند. نسبت‌های سياسی مسلمان‌ها هم – تابعیت سیاسی این یا آن کشور حتی – تأثيری در مسلمانی‌شان ندارد و خدشه‌ای در شهادتين آن‌ها نمی‌افکند. چنین اگر بود، محمد بايد از همه‌ی آدمیان می‌‌خواست به جزيرة العرب بروند و همه تکلم به زبان عربی را اختيار کنند. برای فهم این‌ها نه نیاز به دانش فلسفی است و نه محتاج متکلمان هستیم. حتی نیازی به عرفا هم نداریم. دانش فقيهانه کافی است که به ما بگوید در مسلمانی شهادتین کافی است و حق نداریم از کسی بپرسيم تو چطور به مسلمانی ایمان آوردی و در کجا زاده شدی و در کجا درس خواندی.

دین محمد، دین محمد است. به همین صراحت و سادگی. نه به جایی وابسته است. نه به حکومتی خاص دلبسته. دین محمد، دین آخرت است و رستگاری. در دنیا، دین محمد برای آدميان صلاح و آسايش می‌‌خواهد نه رعب و فرسايش. دين محمد نه ریشه در ريشه‌ی فيضیه دارد نه ضرورتاً خصومتی با انگلستان يا آمريکا. دين محمد نيست که به تبعیت از فيضيه یا اقتفای به آن دین می‌شود؛ این فيضيه است که باید به دنبال دین محمد بدون تا شأن و منزلتی داشته باشد. آقای مصباح، شأن و منزلت فیضيه را مفروض گرفته و حتی فوق دین محمد تصور می‌کند گويی هرگز هيچ لغزشی يا انحرافی در فيضيه‌ی انسان‌های خطاکار راه ندارد! دین محمد، همه جا دین محمد است. زمين خدا، همه جا از آن خداست. در انگلستان از آن ابليس نمی‌شود. بنا به نص قرآن هر آن‌کس که در مالکیت خداوند ترديد کند، از مسلمانی دور شده است. فلذا، مهم نيست دین را از کجا گرفته باشی، تا زمانی که پا جای پای محمد بگذاری و از سیره‌ی او دور نشوی مسلمانی و حبذا مسلمانی! از سیره‌ی محمد و قرآن او که فاصله گرفتی ولی عرب باشی و گمان کنی که به ملبس شدن به لباسی تنها و عبا و لباده‌ای تشبه جسته‌ای به محمد، و دين او را منحصر در شرق يا غرب کردی، در عين کفری:
به هرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ايمان
به هرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش و چه زيبا

سخن کز روی دين گويی چه عبرانی چه سريانی
مکان کز بهر حق جويی چه جابلقا چه جابسا

قصه‌ی اين آقايان روشن است. نه اين‌که از مسلمانی چيزی نمی‌دانند و قرآن نخوانده‌اند. حتماً می‌دانند. این‌ها همگی روزگاری طلبه بوده‌اند و علی‌القاعده با متن و صورت ظاهر قرآن آشنایند. اما این قوم را چه افتاده است که عین آیات قرآن محمد پيش روی آن‌هاست ولی گويی نمی‌بينندش و نمی‌خوانندش؟ پاسخ این پرسش را هم البته شاعر همان دو بیت بالا، سنایی، به شیواترین بیان داده است:

عروس حضرت قرآن نقاب آن‌گه براندازد
که دار الملک ایمان را مجرد بیند از غوغا!

ماجرای این روحانیان، بر خلاف آن روحانی، خلاصه است در همين یک کلمه: «غوغا». شلوغ کردن، گل آلود کردن آب، منصرف کردن حواس مردم و مخاطبان از محل اصلی نزاع. مسأله نه خداست، نه پیغمبر، نه بهشت و نه دوزخ. مسأله اگر این‌ها بود دست‌کم می‌توانستند برای این ادعاهای گزاف و هول‌ناک‌شان نیم‌شاهدی از قرآن یا سیره‌ی محمد بياورند. شاهدشان خودشان هستند و بس. دعوا، دعوای دین نیست. دعوا، دعوای به خطر افتادن منافع است. سفره‌ای که تا ديروز چرب و رنگین بود، گویی آرام‌آرام دارد برچیده می‌شود.

به دلالت رفیقی، این سخنرانی از محسن قرائتی را دیدم که دست‌ بر قضا در زمان حیات آیت‌الله خمینی ایراد شده است. سخنرانی دلنشينی است (و فی‌الجمله مضمون‌اش همان است که در بالا به زبانی ديگر آورده‌ام). برای اهل ایمان و مبتدیان و متوسطان بسیار عبرت‌آموز و پرنکته است. آن‌چه غریب است فاصله‌ی شگفت‌آوری است که میان این سخنان محسن قرائتی و رفتار و گفتار این آقایانی که امروز هر کدام‌شان از ارکان اين نظام هستند وجود دارد. این‌ها اگر هر کدام‌شان پای سخنرانی قرائتی نشسته بودند و به دل باور داشتند به این سخنان، چنین گزافه‌هایی بر زبان‌شان جاری نمی‌شد.

حافظ قرن‌ها پيش پرده از این زهد ریایی برانداخته بود وقتی می‌گفت که:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

که ترجمه‌ی مستقیم آیه‌ی قرآن است که:  وَلَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ (انعام: ۱۶۴ و چند جای دیگر از قرآن). حافظ درد را درست تشخيص داده است: دين‌فروشی زاهدانه و ريايی.

نمی‌بينم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی

درون‌ها تیره شد، باشد که از غيب
چراغی برکند خلوت‌نشينی

اميدوارم اين باريکه‌راهی که روحانی گشوده است باعث شود فقهای دلیری که هم دین را خوب می‌شناسند، هم از صمیم قلب به آن باور دارند و متلزم و عامل به دين محمد هستند، جسارت پيدا کنند و این لغزش‌های فاحش روحانیون دین‌فروش را پيش چشمان‌شان بگذارند تا دست‌کم اگر دانش دینی‌شان عیاری ندارد، پروای پس از مرگ خود را داشته باشند که هیچ خط امانی برای بهشت رفتن خودشان وجود ندارد. کسانی که خود باید چو بید بر سر ایمان‌شان بلرزند، سزوار نیست خود را قسیم الجنة و النار بدانند. اندکی تقوا کافی است برای این‌که چنین به بیکارگی و گزافه‌گويی نيفتند.