۸

نقشِ نام‌ات…

می‌شود از هوای عفن سیاست که دل را می‌میراند و زنگار بر روحِ آدمی می‌نشاند – حتی از همين هوا هم – راهی به رهايی جُست. ولی بايد از این اقليم بيرون آمد؛ «گر به اقليم عشق رو آری…». ماه‌هاست که انبوهِ اندوهان را به دل انبار کرده‌ام و نمی‌نويسم و نمی‌گويم. درس ننوشتن و تعلیق را خوب آموخته‌ام اما نمی‌دانم این درس را خوب پس داده‌ام يا نه. دل می‌سپارم به نغمه‌ای، به نوايی، به حال و هوایی از دل شايد مقدمه‌ای باشد برای فتوحی، برای بسطی و گشايشی که «اين یک دو دم که مهلت ديدار ممکن است»، شايد نفسی، لحظه‌ای، دمی، حضوری دست دهد و عنايتی… می‌گذارم نوشتنی‌ها را برای بعد. برای روزهای ديگری، که اگر از راه رسيدند، شايد آسان‌تر بتوانم نوشتن. به همين نغمه دل سپردن، حق بسياری از حرف‌های نگفته‌ی مرا ادا می‌کند. تا بعد…