۰

حسن بی‌پايان او…

خوب فکر کنيد به اين‌که چطور در طول تاريخ انسان‌ها و به طور خاص‌تر فرهنگ ایرانی عشق را استعلا داده است. از زمين آن را جدا کرده‌ و در عالمی ورای قید و بندهای زمان و مکان در جهانی ديگر آن را جاری کرده است. اسم‌اش را می‌خواهيد بگذاريد خيالات يا عوالم معنوی-معرفتی. هر چه بگوييد فرق نمی‌کند. واقعيت قصه اين است که قرن‌ها اين آمد و رفت ذهن و خیال آدمی وجود داشته و به خیال من هم‌چنان وجود خواهد داشت.

آدمی‌زاده در طول حيات‌اش دلدادگی و دلبردگی‌ها را می‌چشد. و سهم آدمی از نومیدی‌ها و حرمان‌ها زياد است. بگذاريد مثل را از جای ديگری شروع کنيم. آدمی‌زاده تجربه‌ی حکومت هم‌نوعان‌اش را بر خود دارد. انسانی بر انسان‌هایی ديگر حکمرانی می‌‌‌کند. حکمرانی نه که فرمان‌روايی و جان‌ستانی. کار سلطان و پادشاه اين بود. انسانی با قدرت بی‌نهايت و در عين حال ضعف‌ها و فسادهايی به همان اندازه بی‌منتها. آدمی برای اين‌که از شر اين سلطان خلاص شود، سلطان را استعلا داد. و سلطان به مسند خدايی رفت اما پيش از صعود به آن مسند، ضعف‌های‌اش را در زمين جا گذاشت. ضعف‌ها و بی‌‌خردی‌ها و محدوديت‌ها شد سهم انسان جزوع هلوع. و هر چه خوبی است شد از آن خدا. عکس قصه هم صادق است. خدا را از آسمان به زير کشيدند و سلطان شد ظل الله! اين تمثیل‌ها را آوردم که بگويم وضع عشق هم همين است. و از رهگذار همين خيال است که آن خدا و آن سلطان از مجاز پا به عرصه‌ی واقعيت می‌نهد. عشق هم وضع مشابهی دارد.

شاعر عارف ما می‌گويد: عشق آن زنده گزين کو باقی است | وز شراب جانفزايت ساقی است. چرا؟ چون شاهدان ديگر می‌ميرند. پير می‌شوند. فرسوده می‌شوند. کج خلق می‌شوند. در يک کلام ديری نمی‌گذرد که انسان بودن‌شان را بر آفتاب می‌افکنند. می‌گويد برو سراغ محبوبی که نميرد. شراب بی‌‌خمار داشته باشد. فقط طرب باشد و شادمانی نه این‌که شهدی آلوده‌ی زهر ناب باشد. حالا همين مولوی هم زهر جانسوز آن عشق استعلا يافته را هم چشيده است. به اميد عشق آن زنده دل به دریا زده است. اما به در بسته می‌خورد و عظمت و هیبت اين شير خونخوار را به عيان می‌بيند.

سعدی را ببينيد حالا. می‌گويد: همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد | اگر احتمال دارد به قيامت اتصالی. تصور کنيد چه حالی بر عاشق رفته. تن به همه چيز داده. همه چيز را تا دم مرگ تاب آورده. حتی مرگ هم برای‌اش مهم نيست. می‌گويد همه چيز هم که از کف رفته باشد حتی اگر يک نفس مجال اين باشد که آن طرف – اگر آن طرفی باشد – ببينمت،‌ باز هم می‌ارزد. ببينيد چه جهانی ساخته که می‌توان چنين به آن دل بست. اين‌ها ديوانه‌بازی‌های مشتی شاعر نيست. چيزی است که در ضمیر آدمی می‌جوشد. اين همان عشق هزار ساله آن شاهد سرمدی است که سايه‌ی ما هم می‌‌گويد.

حافظ همين مضمون را به اين شکل خوش‌تراش ميناگری کرده است:
حسن بی‌پايان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره‌ای ديگر به عشق از غيب سر بر می‌‌کنند

هم حسن او بی‌‌پايان است و هم خيل عاشقان ته نمی‌کشند. اين قافله تا به حشر رهرو دارد!

اين حرف‌ها را می‌شود به هزار شکل و زبان و بيان دیگر گفت. و هيچ غریب نیست اگر میان هر ملتی و طایفه‌ای این سخنان شنیدنی باشد. از شاعران و عارفان گرفته تا فیلسوفان مضامين مشابهی را پرورانده‌اند. هنر و ادبيات درست همين‌جاهاست که می‌بالد و می‌روید. وقتی اين‌ها را می‌‌نوشتم تصنيفی را که شجریان با گروه شهناز روی غزل سعدی اجرا کرده در ذهنم می‌گذشت. با خود زمزمه می‌کردمش. شما هم بشنويد. شجریان سهمی در آفريدن اين جهان برای ما داشته که هيچ کم از سهم حافظ و سعدی و مولوی نيست. ما جرعه‌جرعه از دريای هنر شجریان ره به اقيانوس اين‌ها برده‌ايم. جان‌اش خرم باد و رنج تن‌اش کم باد که جان ما را نورانی‌تر کرده است و دست وجودمان را پرتر.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

گنج روان

بيتی از غزل حافظ با مطلع «سالها پيروی مذهب رندان کردم» هست که به دو روایت ضبط شده: يکی: سايه‌ای بر دلم ریشم فکن ای گنج مراد | که من این خانه به سودای تو ويران کردم. ديگری هم به شکل: سايه‌ای بر دلم ریشم فکن ای گنج روان. هر دو روایت آن لطافت معنا را دارند ولی طبعاً دومی اشاره‌ای به آدمی دارد. مخاطب حافظ گنج مثل گنج زیر خاک و مدفون نيست. گنجی است که روان است و متعين و انسان‌وار. يعنی مخاطب گنج نيست. انسانی است که خود گنج است و گنج‌ها در تمنای اويند. اين گنج روان عديل همان سرو روان است. و گرنه گنج و سرو و اين تعابير استعاری هنری ندارند. دلالت‌های اين‌ها و متعلق‌شان مهم است. اما اين‌که شجريان به آواز خوانده و گفته گنج مراد هيچ از زيبايی و درخشش آواز نمی‌کاهد. اين دو دقيقه را گوش کنيد و لذت ببرید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

اسطوره‌ی ملیت در برابر عزت آدمی

آدمی‌زاده کشور و وطن‌اش را می‌سازد يا وطن است که آدمی را می‌سازد؟ کدام اولویت دارد: انسان يا خاک؟ آدمی يا زمين؟ جایی در ادبیات و گفتار آدميان مدرن – فارغ از شرقی يا غربی یا مسلمان یا غیرمسلمان بودن‌شان – اين انحراف با مقاصد و اغراض سیاسی و ايدئولوژيک آغاز شد که: «نگوييد کشور/انقلاب/نظام برای شما چه کرد است. بگوييد شما برای کشور/انقلاب/نظام چه کرديد؟» (می‌دانیم که هم جان ف. کندی این حرف را زده است هم آيت‌الله خمینی. انقلابيون کشورهای ديگر هم حرف‌های مشابهی زده‌اند). مضمون مشابهی ميان متدینين در ايران انقلابی وجود داشت: «به نماز نگويید وقت کار است؛ به کار بگويید وقت نماز است». مضامينی از اين دست، همگی بن‌مایه‌ای مشترک دارند: در تمام آن‌ها آدمی، انسان، سعادت و رضايت او همیشه فرودست است و در رتبه‌ای پايین‌تر از غرض سياسی، ايدئولوژيک یا دينی گوينده.

سال گذشته که اولین بار به قونيه رفته بودم، تجربه‌ی ديدار مرقد مولوی سخت مرا به فکر فرو برد که چه اتفاقی افتاده که پدر اين طفل خرد او را از آن سوی عالم در بلخ به اين سوی دیگر در قونیه کشانيده است و او در همین خاک و دیاری که زبان‌اش زبان خود او نيست، روييده و باليده و تبديل به ستون و چراغ فروزان ادب و فرهنگ ايرانی شده است؟ پاسخ خيلی ساده است: اين خاک و سرزمين و کشور نيست که مايه و سرچشمه‌ی اين زايندگی است بلکه خود آدمی است که مدار و محور همه‌ی اين‌هاست. بدون عامليت این انسان تمام آن خاک و هر آن‌چه که آن خاک می‌تواند بدهد و ببخشد (که تازه آن را هم به واسطه و عاملیت انسان می‌بخشد)، هيچ است و پوچ.

پيامبر اسلام هجرت کرد. ياران‌اش هم در روزگار دشواری پيش از اين‌که محمد با اقتدار و عظمت به مکه برگردد يا مدينه را در اختيار داشته باشد، هجرت کردند. هجرت و رفتن به جايی که امنيت جان و مال و خاطر داشته باشی، در آيين مسلمانی امری است محمود و معقول (نه تنها حق بلکه وظيفه‌ی آدمی است). طرفه آن است که انقلابیونی که گاهی لاف مسلمانی هم می‌زنند نام هر هجرتی را – نام هر پناهندگی و جست‌وجوی خانه‌ی امنی را – «خيانت»‌ می‌نهند. اگر طلب امنيت و آرامش برای انسان خيانت است، اين طایفه باید در نگاه‌شان به پيامبر اسلام تجديد نظری اساسی کنند.اين آيه‌ی سوره‌ی نساء، دست بر قضا به آدميان نهیب می‌زند که اگر برای زيستن انسانی و اخلاقی سرزمينی برای شما مشقت و تکلف می‌آفريند، اخلاقاً موظف به هجرت از آن دیاريد: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّـهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَـٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖوَسَاءَتْ مَصِيرًا (کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند و آنان بر خود ستم روا داشته‌اند، به ایشان گویند در چه حال بودید؟ گویند ما در سرزمین خود مستضعف بودیم، گویند آیا مگر زمین خداوند وسیع نبود که بتوانید در آن [به هر کجا که خواهید] هجرت کنید؟ سرا و سرانجام اینان جهنم است و چه بد سرانجامی است). البته آیه‌ی مزبور آن‌ها را که چاره‌ای ندارند و مضطرند استثنا می‌کند.

ملت و وفاداری به يک نظام سياسی خاص قراردادی بيش نيست. ایران نه تنها به معنای خاک و وطن بلکه به همان معنای وسيع فرهنگی،‌ معرفتی و ادبی وابسته و مقید به هیچ نظام سیاسی خاص گذشته، حال يا آينده نبوده، نيست و نخواهد بود. ايران را آدميانی می‌سازند که زبان و بن‌مايه‌ی فرهنگی، انسانی و اخلاقی آن را می‌پرورانند و آبیاری می‌کنند. نام‌‌های اين قله‌های معرفتی برای ما آشنا هستند: از رودکی و فردوسی و ناصر خسرو بگيريد تا سنايی و عطار و بوسعيد و بوالحسن خرقانی و مولوی. از ابن سينا بگيرید تا طوسی. از بيهقی بگيرید تا قائم مقام فراهانی. از حافظ بگيرید تا محمدرضا شجریان. فرهنگ ایران و خود ايران را اين‌ها می‌سازند. و گرنه اين خاک سلجوقيان و خوارزمشاهيان را ديده است و مغول را هم ديده است. سامانيان را هم ديده و صفويان را نيز. قاجار و پهلوی را ديده و جمهوری اسلامی را هم. با يا بدون اين‌ها ايران می‌تواند پابرجا بماند. ايران هيچ وابستگی و تعلق مصداقی و مفهومی به نظام‌های سياسی ندارد. نظام‌های سياسی می‌توانند افتخاری را به نام خود ثبت کنند اگر بتوانند و بخواهند آدمی و انسان را محترم بشمارند و در ظل مضمون و انديشه‌ی انسانی و جهان‌شهری ايران – شما بگو «ايرانشهری» – برای خودشان و خاک‌شان افتخار و عزت بیافرينند. اگر ستیز با يک نظام سیاسی يا تن دادن به يک نظام سیاسی خاص به خودی خود معنادار بود يا واجد ارزش‌گذاری اخلاقی، از قاجار تا امروز هر کسی که با نظام سياسی پيشين درافتاده «خائن» است: چه با پهلوی و قاجار ستيز کرده باشد چه با جمهوری اسلامی. عکس آن هم صادق است. همکاری با هيچ يک از اين نظام‌ها به خودی خود و به تنهايی از آدمی خائن نمی‌سازد. بیهقی هم در خدمت همان نظامی بود که حسنک وزیر را بر دار می‌کرد. اين‌ها را فراموش نکنيم. با اين يا آن نظام ستيز کردن يا ساختن، جايی می‌تواند قابل فهم باشد که در سايه‌ی آن برای آدمی و انسان قدمی برداريم نه اين‌که عزت و کرامت آدمی را خار و خاک قدم مفهوم ذهنی نظام کنيم و بعد برای آن خیالات ذهنی مدیحه‌سرايی کنيم.

اول و آخر سخن اين‌که: مدار و محور ارزش ما آدمی است، انسان است، با تمام رنج‌ها و شادی‌ها و ضعف‌ها و قوت‌های‌اش. هر نظامی و فکری که آدمی را قربانی و خاکسار خود بخواهد و از او طلب‌کار باشد، آدمی‌ستیز است. هيچ نظامی، هيچ خاکی، هيچ سرزمينی، هيچ عقيده‌ای از انسان طلبکار نيست. همه‌ی اين‌ها بدهکار آدمی هستند. همه‌ی اين‌ها موظف‌اند به انسان خدمت کنند. هر جا انسان را به خدمت و عبوديت خود خواستند و گرفتند، به دامان شرک لغزيده‌اند و توحيد حکم می‌کند که با آن‌ها ستيز و مقابله کنيم.

۰

آدمی‌زاد و درد بی‌درمان

مدت‌‌هاست فکر می‌کنم آدمی‌زاده ميان دو توصیف حافظ سرگردان و گرفتار است. دو نکته است که هستی آدمی را تعريف می‌کند. و این دو نکته لزوماً با درک متعارف دين‌داران سازگار نمی‌افتد. در واقع اين دو نکته ولو با برداشت خاصی با دین‌ورزی هماهنگ باشد، رخنه در شناخت عموم دين‌داران می‌اندازد. نخستین نکته، نقصان عالم و آدم است:
آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی
اين نکته را به تعبیر ديگری حافظ در آن بيت رندانه آورده است که: پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت. و همين بيت دين‌داران را به چه رنجی انداخته است. تمام اضطراب‌شان از اين جهت بوده که خواسته‌اند حافظ را در ترازوی دين‌داری خودشان بنشانند مبادا در تصور حکمت‌آمیز بودن و بی‌خلل بودن عالم و آدم خللی وارد شود. اين سخن حافظ را قبل و بعد از او بسيار کسان از ميان دين‌داران و دين‌گریزان گفته‌اند: جهان، جهان محدوديت و نقصان است با هر چه در آن هست. دست بر قضا اين محدودیت و نقصان همه کس و همه چیز را در بر می‌گیرد حتی تمام آن چیزهایی که جنبه‌ی قدسيت و خالی از خلل بودن به آن می‌دهند يعنی پيامبران و امامان و متون به اصطلاح «مقدس». تمام اين‌ها زمينی‌اند به اين معنا که ناگزیر ساکن زمين‌اند و زمين مقید به جهات و قیودی است که تا زمانی که این کهکشان برپاست از بند آن نمی‌توان گریخت. این نکته را اگر کسی نه تنها درک کند بلکه بپذیرد و درونی کند، از بسیاری از پرسش‌های گزنده و چراهای عافیت‌سوز می‌رهد: کمالی نیست؛ مجو!

آن نکته‌ی ديگر در این بیت درخشان حافظ است (که ابيات مشابه بسياری دارد):
چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند
فناپذيری آدمی آن هم درست در کنار بقای دهر و پايان‌ناپذيری آن، نقيضه‌ی عظیم هستی است. بديهی است چون همگان مرگ را می‌شناسند و با تلخی و درشتی آن خوب آشنا هستند. ولی از اين سست‌بنيادی عالم اندک کسانی درس حکمت‌آموز می‌گیرند: که وقتی جهان و زیست آدمی اين‌ اندازه کوتاه است، نخست باید شاد بود و شادی کرد (دقت کنيد که از همین مشاهده «بايد»ها هم آغاز می‌شوند يعنی جنبه‌ی هنجاری هم دارد). و به همين اعتبار، مهم‌ترین ارزش اين است که آزار به کسی نرسانی (مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن). اين‌ها را دين هم به آدمی می‌گويد، بسته به اين‌که سرمشق دين‌داری‌ات که باشد. وقتی بدانی که مرگ ناگزیر است و وقتی ديگر نباشی، «با هفت‌هزارسالگان سربه‌سری»، دل به هيچ چيز دنيا نمی‌بندی. غوطه‌ور می‌شوی در لحظه و طرب می‌کنی. طرب از اين‌که می‌دانی ناگزیر جاودان نخواهی بود و اين شادی و اين غم نمی‌‌پايد. نه شادی و نه غم، هيچ‌کدام نمی‌پايد. اين ناپايستگی هم در سطح کلان است و هم در مراتب خردتر. يعنی از روابط متلاطم آدميان بگيرید تا دگرگونی‌ها و تغيیراتی در مقياس کلان.
از این دو نکته، عجالتاً می‌توان نتايجی را هم مد نظر داشت. نخستين نکته اين‌که آدمی‌زاده به ويژه در زمانه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنيم نيازمند «عدلی نو و عقلی نو» است. فهم‌اش از خودش و خدا و عالم باید دگرگون شود وگرنه محکوم به شکست و زوال است. نکته‌ی دوم اين است که درست در دل همین دگرگونی‌های عالم، در ميانه‌ی همين ويرانی‌ها، آدمی‌زاده باز می‌رويد و می‌بالد. فقط اگر به همان زيست‌بوم تاریخی‌مان – يعنی منطقه‌ی خاورمیانه‌ی فعلی – اگر نگاه کنيم، طی قرن‌ها ويرانی پس از ويرانی آمده است و باز هم روييدن داشته‌ايم. خود حافظ مصداق يکی از بهترين و درخشان‌ترین رويش‌های تاریخی است. و اين رويش و درخشان ارزان به دست نيامده است. در اين کشمکش بیداد، «آسمان و زمین با من و تو هم‌درد است». ولی: دردا و دريغا که در این بازی خونين | بازیچه‌ی ايام دل آدميان است. و درد همين‌جاست که اين‌ها ناگزیر رخ می‌دهد. ناگزیر چه جان‌های عزیزی که به باد می‌روند. سوريه تازه‌ترین داغ اين سلسله است: آدميان مثل برگ خزان به خاک می‌ريزند و چه آرزوها که به باد می‌رود.

اما آن دو نکته‌ی حافظانه هم‌چنان بر تارک تاریخ فهم بشر می‌درخشد: ۱) عالم و آدم کامل و بی‌عیب نيستند و نخواهند شد؛ و ۲) همه محکوم به فنايیم. نه ما خواهيم ماند نه دشمنان‌مان. در این بازی عظيم کيهانی، دوست و دشمن به يک اندازه به خاک می‌افتند و لگدمال چرخ می‌شوند. اگر عدالتی باشد، در همين است که همگی يکسان قربانی اين گردش هستيم. و باز هم انسان این قابلیت را دارد که فکر کند: در جهان هر کسی عزیز کسی است. و تنها غم و رنج من و شما از فراق و نيستی بر جان من و شما سنگينی نمی‌کند؛ حتی آن‌ها که ستم ورزیده‌اند و می‌ورزند عاقبت به اين دام می‌افتند. و اين رنج را بر هيچ آدمی نبايد پسنديد. و همين درد بی‌درمان است – همین که در تیره‌ترین و هول‌ناک‌ترین مغاک هستی که آدمی به سنگدلی فرومی‌غلتد ناگزیر گريبان خودت را بگیری و نهيب بزنی به خود که انسان باش! انسان بودن کار دشواری است؛ از خدا بودن هم سخت‌تر است.

۰

آتش درون

دو بیت از صبح در خیال‌ام رفت و آمد دارند. يکی از سايه و يکی از حافظ (اولی البته سایه‌ی دومی است). بیت حافظ اين است:

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آيد.

بیت خیلی ساده و روان است ولی معنای‌اش آدم را به هم می‌ریزد. امتداد و استمرار عشق يعنی همين. که نيستی، مرده‌ای ولی هنوز داری می‌سوزی. خوب يادمان باشد که اين همان حافظی است که يک گام از خيام هم فراتر رفته. همان است که به ما می‌گويد: که نيستی است سرانجام هر کمال که هست. همان آدم به ما می‌گويد: بعد از وفات. ولی بعد از وفات قصه‌اش ناظر به بهشت و دوزخ نيست. دود از کفن‌اش از همین عشقی بر می‌آيد که در همین دنیا او را خاکستر کرده ولی کفن‌سوز هم هست. حتی بعد از وفات. یک لحظه صحنه را در ذهن‌تان مجسم کنيد. خيلی دنیوی و جسمانی. که گوری را باز کنند. ببينید کفن دارد آرام‌آرام می‌سوزد و دود از او بلند است. چرا؟ چون صاحب کفن، اين آدم خفته در گور، به داغ بلندبالایی رفته است و روز واقعه‌اش هم‌چنان ادامه دارد. خیلی صحنه‌ی حیرت‌آوری است.

 

بیت بعدی از سايه است:

ز هر چاک گريبانم چراغی تازه می‌‌تابد

که در پیراهن خود آذرخش‌آسا در افتادم

درخشش البته فقط منحصر به همين بيت غزل نيست. کل این غزل از آن غزل‌های شگفت‌آور سايه است. تصویر خورشیدی که از هر چاک گریبان می‌تابد تصویر عجیبی است. يک چاک هم نیست. شاعر از گریبان چاک‌چاک حرف می‌زند. انگار پيراهن شاعر به تن خورشيد رفته است يا خورشيد در او حلول کرده است. یا خودش سوخته است. گوی آتشينی شده که در پيراهن خودش فرورفته است. شاعر، سايه،‌ آفتاب شده. در همان غزل یکی دو بيت بعد می‌گويد:

تنم افتاده خونين زیر اين آوار شب اما

دری زین دخمه سوی خانه‌ی خورشید بگشادم

گوینده انگار بیرون خودش ایستاده و دارد خودش را با دست نشان می‌دهد که: آن تن خونين را ببينید؟ رها کردمش. حالا دارم می‌روم در اين دخمه را باز کنم. در که باز می‌شود ديگر همه جا خانه‌ی خورشيد است. خورشيد از آن در می‌آيد تو و همه جا را مسخر می‌کند.

 

خلاصه اين ابیات حالی و ذوقی داد بی‌متنها. تمام روزم با همین دو سه بیت ساخته شد. یک ذوقی دارد که هر بار زمزمه می‌‌کنمشان انگار خون به صورت‌ام می‌دود از اشتياق و هيجان. غریب حالی است. گفتم قسمت کنم اين هذيانات را با شما.

۱

عندليب تو از هر طرف هزارانند

نه این آواز، نه اين غزل، نه خواننده‌اش حاجتی به وصف و بیان ندارند. مستغنی از هر شرح و تفصیل است آن‌چه می‌شنويد…

تو دستگير شو ای خضر پی‌خجسته…

مرو به صومعه کآنجا سیاه‌کارانند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست

ماه رمضان هم وسوسه‌ی نوشتن را زنده می‌کند هم هاتفی نهیب نانوشتن می‌زند. اگر قرار باشد اين همه بنای‌اش آباد کردن خويشتن باشد خاصيتی در این رمضان نیست. الآن هم که دو خط می‌نویسم به شوق صدای بهشتی شجریان است. آوازی را که در ابوعطا آغاز می‌شود با صادر و وارد اين مقام قسمت می‌کنم که به گمانم از جواهر آواز شجریان است. صدای زلال، ساز خوش‌نوا، نغمه‌ی داوودی شجریان جمع آمده با غزل خواجه‌ی شیراز تمام بهشت را يک‌جا به گوش آدمی می‌آورد. اين طرب اگر روزه و توبه می‌شکند بسا به از عبادت و طاعتی که عجب و نخوت بیاورد. دولت مطرب و می را بقا باد «که هیچ از خانقه نگشود»!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

تو نیز لطفی کن…

در غزلی که شجریان از حافظ در گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۴۸ می‌خواند، بیتی هست که لطف و ظرافتی فقط در يک کلمه دارد که اعتنای چندانی هم به آن نمی‌شود. يعنی ظاهراً کلمه‌ی بی‌اهميتی است ولی سنگ‌بنای بیت است. بیت اين است:

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته‌ی خراب انداز

می‌توانست بگويد: «اگر چه مست و خرابم بيا و لطفی کن». ولی لطفی که در «نیز» هست در کلمه‌ی ديگری نيست. اين کلمه‌ی به ظاهر فرعی «نیز» است. شاعر به مخاطب‌اش (معشوق یا محبوب‌اش)، می‌گويد که مستی و خرابی او منزلت و درجه‌ای است. همین بی‌خويشتنی – و دمی ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر بودن – لطفی دارد. خراب بودن، سرگشته بودن و مست بودن، از نظر او ناکامی یا ناخوشی نیست. خوشی است. ولی آن‌چه اين لطف و خوشی را مضاعف می‌کند، نظر دوست است. نمی‌گويد که چون مست و خراب هستم و ديگر دست‌ام به جايی نمی‌رسد تو بیا و لطفی کن. می‌گويد اين خرابی هست و خوب است؛ تو هم بیا و نظری به حال ما بيفکن. جای ديگر هم همین مضمون را پرداخته است:
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

این رندی و خرابی تکليف است انگار. فريضه است. «که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن». اين غزل که در اجرای «آفتاب نيمه‌شب» آمده است بیت خوش‌ساخت و درخشان زیاد دارد. هر بيتی به وجهی دلنشين و دلرباست. امروز که اين آواز را گوش می‌دادم به صرافت این بیت افتادم. آواز را گوش کنيد که لطف‌اش از اين‌جور نکته‌ها بیشتر است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

سمن‌بويان

اين تصنیفی که پرویز مشکاتيان روی غزل «سمن‌بويان» حافظ در سه‌گاه – در آلبوم «وطن من» – ساخته است و ايرج بسطامی خوانده، به گمان بسیار مهجور مانده است. ظرافت و میناگری اين تصنيف بی‌نظير است. در ميان تمام آوازها و تصنیف‌هایی که با این غزل خوانده شده است،‌ اين يکی از نوادر است و بسیار دلنشين.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

اگر دانی…

لابد اين‌جور است. این‌جور است که وديعه‌ی غم در نهاد انسان است. شاید همین باشد. ولی می‌دانيم آیا… می‌دانيم که نه غم، نه شادی، که خودِ آدمی نمی‌پاید؟ می‌دانیم که وقتی توفان بی‌نيازی می‌وزد فرعون همان‌طور از صحيفه‌ی هستی زدوده می‌شود که موسی؟ می‌دانیم که بی‌رنگی است که اسیر رنگ شده است؟ می‌دانيم که فرعون و موسی هر دو وجودِ مجاز بودند/هستند؟ می‌دانیم که وقتی یکی دیگری را از میدان به در می‌کند يا شکست می‌دهد، پيشاپيش خودش شکسته‌خورده و سپرانداخته‌ی میدان است؟ می‌دانيم که زخمی که به دیگری می‌زنیم ابتدا بر تن ما می‌نشیند و التیام هم پیدا کند، هم‌چنان اثر اين شکست در جان‌مان می‌ماند؟ لابد نمی‌دانيم که غافلانه زندگی می‌کنیم. یا زندگی را رها می‌کنیم. حاصل حیات، همین دم، همين وقت، همين نفسی که اکنون فرو می‌رود و هيچ ضمانتی نيست که دم دگر بر‌آيد يا نه… حاصل حيات، باد است؛ بود نيست، نابود است. آن وقت است که ذره‌ذره‌ی وجودت آرزو می‌شود؛ آرزوی روز بهی. آرزوی دانستن حال يکديگر. آرزوی خضر مبارک‌پی‌ای که رفيق بیکسان و يار غریبان شود…

و آن وقت است که خلاصه‌ی اين آواز می‌شود اين:
نمی‌کنم گله‌ای…
ليکن ابر رحمت دوست، به کشت‌زار جگرتشنگان، نداد نمی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

صفحه‌ی قبل