۰

پايانِ پرسش، آغازِ جنگ است!

نمی‌خواهم روضه‌خوانی کنم يا در فضايل صلح و رذايل جنگ منبر بروم. مسأله در سطحی دیگر، واقعاً مسأله‌ای انسانی است. يعنی ورای منافع قدرت‌ها و دولت‌هاست. مسأله‌ای است که يکايک ما با آن دست به گريبان‌ايم. سؤال ساده است: چرا با هم می‌جنگيم؟ چرا گريبان هم را می‌گيريم؟ چرا گلوی همدیگر را می‌دريم؟ چرا وجودمان سرشار از نفرت و انزجار از «ديگری» می‌شود؟ چه بکنيم که چنين نشود؟ اصلاً می‌شود کاری بکنيم که چنين نشود؟

باور ندارم که آدمی «مجبور» است. به تعبير عين‌القضات همدانی – که شرح‌اش را جای ديگری خواهم آورد – «آدمی مسخّر مختاری است». اين اختيار در وجود آدمی مندرج است، چنان‌که سوزندگی در آتش. آدمی، يعنی اختيار. پس جبری در کار نيست. شرايط محدودکننده حتماً هست ولی من به جبر باور ندارم (دقت هم دارم که مسأله «علمی» نیست که ابطال‌پذير باشد؛ سرشت ماجرا تا حدودی کلامی است ولی فارغ از تأمل عقلی نيست).

سال‌هاست فکر می‌کنم که هر بار خشم می‌گيريم، هر بار زره‌پوش و خنجر به دست به دريدن ديگری می‌شتابيم، کافی است يک بار از خود بپرسيم، می‌شود ديگری را آزار نداد؟ امکان دارد آيا که تحت شرايطی، بهانه‌ای جُست برای اين‌که ديگری را نکُشيم، ندريم، يا حتی نيازاريم؟ اصلاً راهی هست برای اين‌که اين بنای درندگی را سست کنيم؟ آدمی درست از آن لحظه‌ای که به اين پرسش بينديشد، راه صلح را آغاز کرده است. مهم نيست آن‌که به اين پرسش فکر می‌کند بشار اسد باشد يا باراک اوباما. هر دو می‌توانند و بايد به اين پرسش فکر کنند. اسد وقتی که دست‌اش به خون مردم خودش آغشته می‌شد، می‌توانست به خود نهيب بزند که «به مردی که مُلکِ‌ سراسر زمين | نيرزد که خونی چکد بر زمين». اوباما – و ساير قدرت‌مندان – هم می‌توانستند و هم‌چنان می‌توانند از خود بپرسند که پيش‌تر از اين‌ چه می‌شد کرد که کار به چنين فضاحتی نکشد؟ نمی‌شد راه را بر عربستان سعودی و قطر سد کنند و اجازه ندهند سلفی‌های تکفيری به بهانه‌ی ستيز با اسد، خونِ آدميان را بريزند؟ جمهوری اسلامی هم در سياست داخلی و خارجی‌اش همين وضع را دارد. هيچ کس در اين رسوايی و اين سرافکنندگی عظيم انسانی بی‌تقصیر نيست. همه مقصريم. کم یا بيش. همه آلوده‌دامن‌ايم. همه سرشکسته‌ايم.

سخت نيست ملامت کردن ديگری. اسد را می‌توان ملامت کرد و به حق می‌توان ملامت کرد. آمريکا را هم می‌توان ملامت کرد و حق هم همين است. حاميان سلفی‌های تکفيری نیز سهمی پررنگ در قصه دارند که حمايت آشکار و نهان آمريکا از آن‌ها پليدی مضاعفی در قصه است ولی مسأله بزرگی يا کوچکی جرم يا تقصير اين و آن نيست. مسأله اين است که ما آدميان وقتی در آينه می‌نگريم از خود بايد شرمسار باشيم. اين روزها فکر می‌کنم به آن‌هايی که يا مسلمانان يا مسلمانی را «مسؤول» خشونت و فاجعه می‌دانند يا «سکولارها» را. هر يکی می‌کوشد شانه از بار مسؤوليت انسانی خود خالی کند. هر دو در پی غيريت هستند. هر دو خود را مبرا و پاک از سنگينی بار بشريت می‌بينند. و اين ما هستيم که در اين منجلاب متعفن غوطه می‌زنيم.

کشتن صدام حسين، قتل قذافی، برکناری حسنی مبارک، براندازی جمهوری اسلامی، نابودی ايالات متحده‌ی آمريکا و زدوده شدن اسراييل از نقشه‌ی جهان، تنها بخش کوچکی از قصه را حل خواهد کرد (هر کس از هر زاويه‌ای و با هر منطقی به هر کدام از اين‌ها که خواست بنگرد). و معلوم نيست بعد از آن با مشکل عظيم‌تر و پيچیده‌تری مواجه نشويم. حتماً می‌شويم. دشمن با ماست. دشمن در ماست. دشمن با ما نفس می‌کشد:

این حکایت با که گويم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم، ور نه دشمن دشمن است

گرمِ چهر افروزی خويش است برق خانه سوز
تا نپنداری که او با کِشت و خرمن دشمن است

تن درون پيرهن مار است اندر آستين
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است

(ابیات بالا از غزلی از سايه است)

پ. ن. شعری که در تصوير بالا به خط اسرافيل شيرچی آمده است از سهيل محمودی است:
دلم شکسته‌تر از شيشه‌های شهر شماست
شکسته باد کسی کاين‌چنين‌تان می‌‌خواست.