۰

پیامدهای توافق و استیصال بن‌بست‌خواهان

Iran Nuclear Deal

یادداشت زیر یک دعوت عمومی است برای شکستن انحصار بحث و گفت‌وگو درباره‌ی توافق هسته‌ای و بیرون آوردن آن از تملک نظریه‌پردازان و نخبگان سیاسی، یا روزنامه‌نگاران و ستون‌نویسان و کسانی که دسترسی ویژه به رسانه‌های صوتی و تصویری دارند. این یادداشت درخواستی است برای نوشتن همگان و همه‌پرسی مجازی در میان جامعه‌ی مدنی.

مذاکرات هسته‌ای میان ایران و غرب (آمریکا به اضافه‌ی سایرین) یک سرفصل بزرگ و مهم داشت: ممانعت از دسترسی ایران به سلاح هسته‌ای. کل مذاکرات حول همین موضوع می‌گشت. همین موضوع هم بود که بیش از ۱۰ سال در کانون منازعات داغ سیاسی منتهی به تحریم‌های کمرشکن قرار داشت. آن‌چه باعث تحریم‌ها علیه ایران و تهدید به تغییر رژیم بود نه رابطه‌ی ایران با حماس و حزب‌الله بود و نه رتوریک سیاسی علیه اسراییل؛ محل نزاع برنامه‌ی هسته‌ای بود. البته برنامه‌ای هسته‌ای در مذاکرات و توافق حاصل از آن تبدیل به محور انحصاری و اختصاصی مذاکرات شد و این همان چیزی است که مخالفان مذاکرات و توافق را عصبی و آشفته می‌کند.

اگر به تاریخ اتفاقی که در عراق افتاد برگردیم می‌بینیم که آن‌چه سلسله‌جنبان تغییر رژیم در عراق شد و بهانه‌ی نهایی را فراهم کرد نه نقض حقوق بشر در عراق بود و نه حتی حمله و تجاوز نظامی مکرر عراق به کشورهای همسایه‌اش. زمینه‌ساز حمله‌ی نظامی گزارش مجعول و کذب دسترسی عراق به سلاح‌های کشتار جمعی بود. این مسیری بود که درباره‌ی ایران به قوت و البته با همکاری شماری از ایرانیان مخالف حکومت ایرانی (یعنی هم‌ردیفان فواد عجمی و کنعان مکیه) ‍پیگیری می‌شد و هم‌چنان می‌شود.

پیش از این‌که این مذاکرات به سرانجام فعلی برسد، همگان می‌دانستند موضوع این مذاکرات چه چیزهایی هست و چه چیزهایی نیست. البته مخالفان، منتقدان و تردیدافکنان امروز، پیش از این به امید این‌که این مذاکرات هرگز به هیچ سرانجامی نخواهد رسید، وقت چندانی صرف این نمی‌کردند که چه چیزهایی در دستور مذاکرات هست (یا از نظر آن‌ها باید باشد). بسیاری از این گروه پیش از این بحث‌شان حتی سلاح هسته‌ای نبود بلکه به صراحت اصرار داشتند که کل برنامه‌ی هسته‌ای ایران (چه نظامی چه غیر نظامی) برچیده شود. اما امروز چنان رفتار می‌کنند که گویی در چند سال پیش برای «حق غنی‌سازی» (همان حق مسلم کذایی) ایران خون دل‌ها خورده بودند. به هر حال آن‌چه رخ داده است این است که به شهادت و تصریح طرف‌های منازعه، آژانس انرژی اتمی و حتی دستگاه‌های امنیتی اسراییل که بزرگ‌ترین مدعی و مخالف توافق است، این توافق توافق خوبی است که باعث تحکیم امنیت در منطقه می‌شود. نه موضوع حقوق بشر، نه مسأله‌ی ساز و کارهای انتخابات و نه سیاست‌های منطقه‌ای ایران هیچ کدام نه در دستور کار این مذاکرات بود و نه ضرورتی داشت در دستور کار باشد. هدف طرفین روشن بود. سرفصل و عنوان مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای بود و بس.

این توافق حتی در وضع فعلی پیش از این‌که گام‌های مثبت بعدی برداشته شود به دلایل متعددی به سود منافع ملی ایران و مردم ایران است (حالا گرفتیم که حاکمیت سیاسی هم از آن سود ببرد؛ مادامی که مردم ایران هم از آن بهره‌مند شوند،‌ چه باک؟). گسل بحث در این‌جاست که در این فضای دوقطبی عده‌ای در جانب منافع ملی ایران ایستاده‌اند. منافع ملی ايران اقتضا می‌کند که تحریم‌ها برچیده شوند (به دلیل این‌که اولین قربانی تحریم‌ها مردم عادی هستند نه سپاه پاسداران یا تمامیت‌خواهی؛ آن‌ها در تمام این سال‌ها از تحریم‌ها سودهای کلان برده‌اند و کاسبی پرمنفعتی از قبل آن داشته‌اند) و خطر حمله‌ی نظامی و تغییر رژیم منتفی شود. تحریم‌ها و فکر تغییر رژیم هم از منظر تئوریک و سیاسی و هم از منظر عملی و با توجه با تاریخ و سابقه‌ی این کارها در منطقه برای جامعه‌ی مدنی و احقاق حقوق مردم ویرانگر است. مسدود کردن مسير تحریم‌ها و تغییر رژیم (در کنار مسدود کردن دسترسی به سلاح هسته‌ای) باعث بازگشت صلح به منطقه و ايران می‌شود و بنیه‌ی جامعه‌ی مدنی را تقویت می‌کند. سوی ديگر این دعوا کسانی هستند که گاهی در لباس نقد سياسی و گاهی در لباس منافع ملی ایران سخن می‌گویند ولی در عمل و نظر موضع‌شان چیزی نیست از منافع حزبی و ایدئولوژيک بخشی از جامعه‌ی آمریکا: نه حتی جمهوری‌خواهان به طور کلان بلکه بخش خاصی از جمهوری‌خواهانی که تمام جهت‌گیری‌شان همسویی محض با اسراییل آن هم نه تمام جریان‌های سیاسی اسراییل بلکه تفکری تمامیت‌خواه و بدنام که نماینده‌اش نتانیاهوست.

کسانی هستند که در اين دعوا خواهان بن‌بست هستند. مسأله‌ی محوری‌شان از نگاه من چيزی نیست جز همان‌که پيش‌تر ذیل «سندرم جمهوری اسلامی» (بنگريد به این‌جا و این‌جا) توصيف‌اش کرده‌ام: ایران و ایران‌دوستی خیلی خوب است به شرطی که در آن جمهوری اسلامی جایی نداشته باشد، در آن خامنه‌ای وجود نداشته باشد، در آن هرگز انقلاب نشده باشد و الخ؛ آن‌چه که امروز در ایران وجود دارد واقعیت سیاسی و تاریخی است و تاریخ را نمی‌توان معکوس کرد. اما این سناریوی مقابله یا تشکیک و تردید بسیار آشناست. این همان سناریویی است که با روی کار آمدن محمد خاتمی در دوم خرداد مخالفان جمهوری اسلامی را آشفته کرد (کسانی که کنفرانس برلین را بر هم زدند دقیقاً همین نگرانی را داشتند که رابطه‌ی ایران با غرب خوب می‌شود). روزگار عیش و کامرانی این طایفه دوره‌ی تاخت و تاز محمود احمدی‌نژاد بود. روی کار آمدن روحانی بازگشت همان اتفاق دوره‌ی خاتمی بود. آن‌چه که رخ داده بود و این بار هم رخ داده است (و به گمان من اگر خناسان تخریبی نکنند باز هم رخ می‌دهد) بازگشت امید است به مردم. بازگشت امید همان چيزی است که سلسله‌جنبان جنبش سبز بود و همان چیزی است که بن‌بست‌ سياست را می‌شکند. شکست یا به شکست کشاندن این توافق چیزی نیست جز کوشش آگاهانه برای دمیدن یأس و شکستن شاخ امید. اینک شاخ غول هسته‌ای شکسته است ولی هم‌چنان هستند کسانی که می‌کوشند ديو ديگری از میان آن بیرون بکشند. باطل‌السحر این افسونگری‌ها به میدان کشیدن مردم و جامعه‌ی مدنی و شکستن انحصار گفت‌وگو درباره‌ی این مسایل است.

۰

افشردن جان در بوته‌ی امید

25-Khordad-88

امروز روز عجيبی است. سالگرد ۲۵ خرداد است. سالگرد درخشان‌ترین جلوه‌ی حرکتی مردمی است که نه به خيال من که به گواهی هر کسی که تاریخ معاصر ایران را می‌داند، بی‌سابقه است. نقطه‌ی اوج اتفاق ۲۲ خرداد، جايی که مردم میرحسين موسوی و او مردم را کشف کرد و يکی آينه‌ی ديگری شد، همان واقعه‌ی ۲۵ خرداد است. اما این نقطه‌ی اميد را داشته باشید تا توضیح بدهم که اين نقاط عطف چرا برای ما مهم هستند.

در این سال‌هايی که گذشت به ويژه در این چند سال رياست جمهوری حسن روحانی يک نکته را به عیان ديده‌ام و هم‌چنان می‌توان به قوت بگويم تصویری واقعی است از ایران امروز: کشمکش بر سر هيچ! اين «هيچ» را بخوانيد «قدرت محض و صرف». نشانه‌های اين کشمکش در سياست ايران نه یکی دو تا که بی‌شمار است. کافی است سخنان حسن روحانی را در موارد متعدد مقايسه کنید با واکنش‌های تقریباً فوری و متعددی که در برابر يا به موازات سخن او اظهار می‌شود. هیچ ضرورتی هم ندارد کسی وارد جزييات شود و مثلاً درباره‌ی لغو کنسرت‌ها يا تحريم‌ها يا ممنوع‌التصوير بودن خاتمی يا هر ماجرای ریز یا درشت ديگری مصداق نشان بدهد. واقعاً این مصادیق گاهی به چيزهای بسيار بی‌اهميت و پيش‌پاافتاده‌ای فروکاسته می‌شود و همين چیزهای فرعی و بلاموضوع واقعاً برای کسانی که الم شنگه به پا می‌کنند، موضوعيت دارد. اين تصویر، تصوير نااميدی است. عده‌ای درست در مقابل همان چيزی که به مردم اميد می‌دهد می‌خواهند بگويند بيهوده دل‌تان را خوش نکنيد؛ آب از آب تکان نخورده. همه چیز دست ماست. خوب باشد!‌ همه چيز دست شما، همه چيز مال شما! آخرش چی؟ گرفتم خانه‌ را خراب کرديد، گرفتم سقف این خانه را بر سر ما – يا کسانی که خیال می‌کنيد با آن‌ها می‌جنگيد – ويران کرديد. حواس‌تان هست که اين سقف سر خودتان هم خراب می‌شود؟ حواس‌تان هست که شاید ما – يا ملتی که اميدی دارند و دل از اميدشان نمی‌کنند – اولين قربانی آوار شدن این سقف روی سرشان باشند، ولی بعد از ما شما هستيد که فرو خواهید رفت؟ می‌ارزد؟ يعنی زیر پا له کردن هر کسی که مثل شما فکر نمی‌کند، می‌ارزد به اين‌که شما خودتان هم نفله شويد؟ اين «شما»، همين شمای امروز نيست که فلان منصب و جايگاه به دست‌تان می‌افتد يا از دست‌تان می‌رود. اين «شما» اين يا آن جناح سياسی نیست. اين «شما» همان انسان است، همان نسل آينده است و همان فرزندان شما هستند که به خود خواهند آمد و می‌بینند که نه دنيا دارند و نه آخرت. ناگهان می‌فهمند که هیچ ارزشی، هیچ اخلاقی و هيچ قانونی حتی همان‌ها که خودتان وضع‌اش کرده‌ايد برای شما که نه برای هيچ کس ديگر محترم نيست.

اين شبح نااميدی را که می‌بینم و می‌گذارمش کنار آن سايه‌ی اميد که جان‌سختانه با اين تصویر سمج طاقت‌آزمايی می‌کند و اميدش را مثل جويباری حتی زیر خاک روان می‌کند، جايی در سکوت آرام می‌شوم. اما ملال و دل‌زدگی به جای خود است. گرفتم که منِ راقمِ این سطور جایی نشسته باشم که اولین قربانی بلاهت اين قدرت‌طلبی خیره‌سرانه نباشم. اما شما که هستيد، فرزندان شما که قربانی می‌شوند، ديگری که قربانی می‌شود. شما – همین شمايان که می‌خواهید راه نفس کشيدن ما را ببنديد – نابود می‌شويد. مسأله تشخيص متخبرانه و متکبرانه نیست که بگويم من – يا امثال من – مصلحت شما را بهتر تشخيص می‌دهد. حتما شما – همان شمايان که کار روزمره‌تان شده است «روکم‌کنی» و «خیط کردن» اين و آن که در قدرت هستند و حتی نیستند – مصلحتی را تشخیص می‌دهيد. حتماً منطقی برای خودتان دارید ولی اين منطق نه در آن دوران هشت‌ساله‌ی کذایی و نه در این چند سال پس از افول ستاره‌ی ناکام آن چهره‌ی محبوب‌ و اينک منفورتان، راهی به جایی نبرده. اصلاً لازم نيست کسی ديگر از بیرون به شما بگويد آن راه خطا بوده. خودتان می‌‌دانید و می‌فهميد. پس چرا این همه اصرار که بودن‌تان را با نبودن ديگری می‌خواهید ثابت کنيد؟

يادم نيست در این چند روز گذشته جايی کسی نوشته بود (هر چه به ذهن‌ام فشار می‌آورم نه در خاطرم هست و نه نشانی از آن می‌يابم) که اين «سبزها» هميشه از روايت خودشان گفته‌اند و هميشه مظلوم‌نمايی کرده‌اند و روايت ديگری را نديده‌اند و نخوانده‌اند يا آن را مسکوت گذاشته‌اند. با خودم فکر کردم ديدم شايد اين حرف برای عده‌ای درست بوده باشد ولی برای عده‌ای ديگر خطاست. يعنی تحلیلی خلاف واقع است. عدد و رقم و آمار نداريم. من ندارم؛ مطمئن هم نيستم ديگری داشته باشد ولی این «سبز» که من فهميده‌ام و با آن زيسته‌ام بنای‌اش يک چيز ساده بود: پيروزی ما شکست ديگری نيست. به همین سادگی و صراحت. کسی که اين تصريح را نديده باشد و اصرار کند که «سبزها» دنبال حذف ديگری بودند يا خودش را دارد فريب می‌دهد يا گرفتار خيالات است. مطمئن هستم کسانی در ميان «سبزها» هم بوده‌اند و هستند که فکر می‌کنند راه پيروزی ما – اين «ما»ی جمعی اميدوار – از حذف و نابودی ديگری می‌گذرد (چه این ديگری اقليت باشد چه اکثريت). اما، اين اميد که بذر هويت ماست، به گفته‌ی آن مير دلاور، راه‌اش زندگی کردن است. همين زيستنی که مدام و بی‌وقفه جويبار آرام‌اش را می‌کوشند گل‌آلود کنند. آخرش چه؟ چه سودی از اين همه اصرار بر خوار کردن ديگری می‌بريد؟ این همه سال که تمام هنرتان تحقیر غیر بود، عزت يافتيد؟ از ذلیل کردن و به زنجير کشيدن و به تبعید فرستادن چه طرفی بستيد؟ چه شد که باز هم پاشنه‌ی در قدرت دقيقاً همان‌طور که خواستيد نچرخيد؟ بالاخره آدم عاقل از يک سوراخ بی‌تدبیری هزار بار نباید گزیده شود. چرا اين همه خيره‌سری؟ چرا خانه‌ی خودتان را بر سر خودتان خراب می‌کنيد؟ مگر چند روز ديگر قرار است در اين دنيا بر قرار باشيد؟ آخرش شکار مرگ نیستيد؟

این قصه، ضرورتاً – يا شاید هم اصلاً – قصه‌ی رویارويی مرد و نامرد نیست. حکایت نبرد فرشته و اهريمن نيست. حکايت ماست: همه‌ی ما که با خود در می‌آويزیم بی آن‌که ببينيم کجا تيشه به ريشه‌ی خود می‌زنيم:

مرد چون با مرد رو در رو شود | مردمی از هر دو سو يکسو شود

تا به حال کسی نفهميده که مردمی، انسانيت چگونه آرام‌آرام دارد عقب می‌نشيند؟ بله، شکی نیست که مردمی، بشريت، اميد، جان‌سختی مصرانه‌ی آدمی هنوز تسليم اين موج نفرت و بلاهت نشده است ولی يادمان باشد که ممکن است بشود. اگر همین حوالی ایران را نگاه کنید نمونه بسیار است که شده است. باز هم ممکن است بشود. کی قرار است دست بردارید از ستيزه با خود به نام ستيزه با دیگری، با ما، با هر که غیر از ما؟ کی حال‌تان خوب می‌شود؟ «کی مهربانی باز خواهد گشت»؟

۳

سلامت همه آفاق…

29178_397923112341_643567341_4012730_1412594_n

۱. بديهی‌ترين چیزی که به ذهن هر انسان منصف و سالمی می‌رسد اين است که «آن‌که او امروز در بند شماست | در غم فردای فرزند شماست» و این «شما» آن زندان‌بان و آن آمر حبس و حصر است. پس تمامی مسؤوليت هر حادثه‌ای که بر آن زندانی عزيز، آن یوسف قبادريده‌ی غيرت برادران، يکسره بر دوش هم‌اوست. اما آن‌چه که این روزها خبرش می‌رسد نبايد خلاصه شود در مرثيه‌سرايی يا نوحه‌خوانی‌های عاطفی و شعرهای سوزناک سرودن. کار ما، کار آزادی و آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان، از نق و ناله پيش نمی‌رود.

۲.  اما ميرحسين موسوی بيمار است؟ لابد تن‌اش به عارضه‌ی جسمانی مبتلاست. کم يا افزون، بی‌گمان رنجی عارض تنِ‌ او می‌شود. نکته اما ظریف‌تر از این حرف‌هاست. آن‌ها که از میان دوست‌داران او ناله به عرش می‌رسانند، نبايد از ياد ببرند که در اين سرزمين آن‌که از همه‌ی ما سالم‌ترست بی‌گمان همان ميرحسين موسوی است به يک دلیل بسیار روشن: او تن به ظلم نسپرده است. او سر تسليم در برابر بیداد فرو نياورده است (نشانه ی روشن‌اش نامه‌ی آيت‌الله حائری و حمله به زندانيان اوين است). يعنی در انديشه و روان ميرحسين موسوی عدالت و آزادی هم‌چنان یکپارچه و درست و سالم باقی مانده است. ما بی‌گمان بيشتر آسيب‌ديده‌ی اين آفت‌ايم تا او. دغدغه‌ی سلامت جسم موسوی نبايد ما را از اين نکته‌ی مهم غافل کند که ايران هم‌چنان زندانی است بزرگ برای يکايک ما. ایران هم‌چنان آفت‌زده است و مردمان‌اش رنجور ستم و بيداد. هر اندازه هم که روزنه‌هايی از اميد و تدبير گشوده شده باشد، بايد به ياد داشت که در حصر بودن موسوی و رهنورد و کروبی نمادی است از آن زندان بزرگ‌تر.

۳. اين اخبار پيش از اين هم بوده است و تا روزی که اين بند گسسته شود و حبس شکسته، باز هم از اين اخبار خواهند بود. چيزی که ما نبايد از ياد ببريم اين است که سخن همگی ما همان است که بود: برای بازگشت عزت و آزادی کافی است ديگر به مردم بزرگی نفروشند و دروغ نگويند. کافی است کمی خويشتن خویش را – آن زندان‌بان و زندان‌بانان فرودست و زبردست – در آينه ببينند. درد موسوی و ما،‌ درد آن‌ها نيز هست اگر نيک بنگرند. پس سلامت موسوی، تنها سلامت موسوی نيست. سلامت ما نيز هست. سلامتِ دشمنان و بدانديشان او نیز هست. درد موسوی،‌ درد انسان است نه درد منصب و مسند.

۴. اول و آخر کلام آن‌که این سياست فربهی را که موسوی مسيرش را در ایران تغيير داد نبايد با شاعرانگی خالی از حکمت و فرزانگی يا مرثيه‌سرایی و ناله و اندوه، به سياستی روزمره و مبتذل تبديل کرد. لازمه‌ی این کار خودشناسی است: چو موج مستِ‌ خودی باش و سر به توفان کش | تو را که گفت که بنشين و پا به دامان کش. در خانه اگر کس است يک حرف بس است.

۰

چو دست دست تو باشد درون کس مخراش!

آن‌چه که این روزها در ايران اتفاق می‌افتد یک گره‌گاه ساده و مهم دارد: اتوريته. در سال‌های اخیر، بنيان‌های اتوریته‌ای که هر نظام سیاسی در هر جای دنیا به آن نیازمند است، در ایران به شدت، عمدتاً به خاطر سوء تدبیر حاکمان (و البته عوامل متعدد داخلی و خارجی) آسيب ديده است. در این سال‌ها، هر اتفاقی را می‌توان در پرتو همين فرسايش هم‌زمان اتوريته و مشروعيت فهمید.

۱. به زندانيان سياسی در اوين حمله‌ای وحشيانه می‌شود. اين رفتار خلاف هر قاعده و قانونی است و يک معنا بيشتر ندارد: کین‌توزی و ابراز خشم و نفرت. ابراز خشم، محصول استيصال است. یعنی هر راه ديگری را آزموده‌اند و ناکام مانده‌اند. در فضايی که هميشه آسيب‌پذيرترين‌ها، کسانی که دست‌شان از همه جا بسته است، ضعيف‌تر یا گوشه‌گیرتر از همه هستند، آماج آسيب می‌شوند، یعنی حاکمان و بازی‌گردانان آن فضا از عجز رو به ضعيف‌آزاری آورده‌اند. دست‌شان به آن نمی‌رسد که زورمندان صاحب اعتبار و مشروعیت‌ در برابرشان سپر بيندازند، گوشت و استخوان محبوسان را لای گازانبر عسسان و محتسبان می‌گذارند.

۲. در همين روزهاست که آیت‌الله حائری شيرازی نامه‌ای خطاب به موسوی و کروبی می‌نویسد که حقيقتاً باید در تاريخ ثبت شود. نامه‌ای است عجیب از بسیاری جهات. پريشانی و استيصال در سطر به سطر آن موج می‌زند. اول و آخر کلام این است که ما (حاکمان)،‌ شما دو تن را به خاطر تن نسپردن به رأی عالی نظام در نزاعی که ما خود پيش‌تر حکمیت آن را به عهده داشتيم (و از نظر شما، ما نيز از متهمان دعوا بوديم)، به حصر افکنده‌ايم. امروز هم‌چنان می‌بينيم که آن‌چه می‌خواستيم تأمین نشد (و آن‌چه می‌خواستند برکشيدن احمدی‌نژاد نبود بلکه حفظ و استمرار اتوريته و مشروعيتی بود که از هم‌نشينی با احمدی‌نژاد آسيب ديد). حالا از اين دو توبه می‌خواهند. از فحوای نامه و حوادث پيرامونی می‌توان دريافت که این دو تن بر همان عهد نخستين مانده‌اند و در واقع نامه‌ی آيت‌الله خبر از کوششی ناکام برای تسليم کردن آن دو تن می‌دهد. از همه عبرت‌آموزتر اين بند از نامه‌ی آيت‌الله است: «خیلی‌ها با پافشاری بر امر باطلی از دنیا رفتند و حتی بعد از مرگشان هم تاکنون خوشنام مانده‌اند و شاید مردمی هم آرزو دارند در قیامت همنشین اینان باشند اما چیزی جز جایگاه عذاب نصیب ایشان نخواهد بود. شما این مطلب را با جان و دل قبول دارید. باید از این محبوبیت‌های پس از مرگ ولو چندین هزار ساله باید به خدا پناه برد!!». اين بندها، از هر شرح و تفسيری مستغنی است. به زبان حال می‌گويد: ما هر چه در توان‌مان بود کرديم که آن اتوريته و مشروعيت را بازسازی کنيم و حتی با دست نبردن در انتخابات بعدی کوشيديم اين وجهه‌ی آسيب‌ديده را ترميم کنيم و نشد. اما شما با تمام اين تنگنای حصر، هم‌چنان از موضع خويش فرود نيامده‌اید ولی محبوبيت‌تان مضاعف شده است.

۳. درست همين امروز، عضو جمعيت ايثارگران خطاب به خاتمی می‌گويد: «گفته می‌شود که خاتمی قصد اظهار ندامت و پشیمانی از اقدامات خود در سال ۸۸ دارد که اگر چنین پشیمانی برای او حاصل شده بهتر است صریحا اعلام کرده و تبری خود را از شعارها و رفتارهای ساختارشکنانه بیان کند». و در خلال همان سخنان، لحن تحقيرگرانه‌ای مشابه با لحن حائری شيرازی خطاب به موسوی دارد (لحن تحقیرگری که در واقع لحن استيصال سرگردنه‌بگیری است که نتوانسته حریف عزت و وقار مخاطب‌اش شود و به سوی پرخاش و دریدگی رفته است): «خاتمی کوتاه‌قدی خود را در فتنه ۸۸ نشان داده چرا که وی و همفکرانش در سال ۸۸ با اقدامات خود استقلال و جمهوریت نظام را زیر سؤال بردند». پر پيداست که در این تحليل «کوتاه‌قد» دقيقاً چه کسی است!

۴. حسين نورانی‌نژاد به ميل خويش از ميانه‌ی تحصيل‌اش در خارج از کشور – و او قانوناً پيش از این از کشور خارج شده بود – به ايران برگشته بود تا پسر نوزادش را ببينيد. هیچ بيمی نبود که او از کشور بگريزد و بی‌شک هر گاه احضارش می‌کردند به پای خود به محضر همان دادگاه نظام می‌رفت. او را نيز از منزل‌اش بيرون می‌کشند و چنان با او رفتار می‌کنند که گویی هر لحظه قصد گریز دارد! اين‌ها همگی نشانه‌ی آشفتگی و استيصال است. اما چرا؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد که تمام اين‌ها هم‌زمان شده است؟

گلوگاه اين نزاع دو زمینه‌ی اصلی است که به همان مسأله‌ی مشروعيت و اعتبار حکمرانان بر می‌گردد. يکی مسأله‌ی فرهنگ است (و اين‌جا مسأله‌ی «زن»، مسأله‌ی روزی است که يک سوی آن رهبر کشور است و سوی ديگرش هاشمی و روحانی). دیگری مسأله‌‌ی رفع حصر است (که باز هم در آن پای همان تقابل پيش‌گفته مطرح است).

نکته اين است که اين تقابل مصنوعی است و واقعی نيست. این تقابل می‌تواند رخ ندهد. ضرورتی ندارد پیروزی یکی، شکست ديگری باشد. ضرورتی ندارد رفع حصر يا نرمش با زندانیان و حتی عفو آنان، مترادف با شکست و خفت نظام باشد. سؤال این است که چه کسی سود می‌برد از تداوم بخشيدن به اين تقابل؟ مسأله این است که آن جناحی که در انتخابات ۹۲ شکست خورد، توان هضم بيش از اين را ندارد. اين «حماسه»، حتی به رغم صحه گذاشتن رهبر کشور بر آن، بر آن‌ها گران آمده است. از سوی دیگر نشانه‌ی اين نيز هست که پشت پرده بی‌شک کوشش‌هايی برای بازگرداندن آب رفته به جوی انجام شده است (و همين است که از مابين‌السطور نامه‌ی حائری شیرازی و سخنان عضو ایثارگران بيرون می‌زند). لاجرم تاوان اين کوشش را زندانیانی می‌دهند که دست‌شان از همه جا کوتاه است و کسانی که بارها حسن نيت و سلامت و صداقت‌شان را و وفاداری و پای‌مردی‌شان را برای خدمت به کشورشان نشان داده‌اند.

این آتش‌افروزی‌ها مصنوعی است. حکايت از اتفاق دیگری دارد که در جای دیگری رخ می‌دهد و چه بسا تمام اين‌ها برای منصرف کردن افکار عمومی از ماجرايی است که جای ديگری در جريان است. آن‌چه کلیدی است این است که در این تلاش ناکام برای ترمیم آن مشروعیت، آن مدعیان ناصادق و حاميان کذاب نظام، روز به روز استوارتر تيشه به ريشه‌ی آن نظام می‌زنند و به جای ترمیم آن مشروعيت، جویباری را که در آن می‌توان خردمندی و حکمت روان کرد، گل‌آلود می‌کنند. طرفه اين است که کليد اين نزاع ظاهراً «فرهنگ» است اما تنها چيزی که در حوادث پیرامون اين نزاع نمی‌تواند ديد،‌ فرزانگی و فرهنگ و فرهیختگی است. نماد آشکار غيبت و تیرگی فرزانگی و فرهنگ همین‌هاست که در اوین رخ داده است و در نامه‌ی آيت‌الله و سخنان عضو جمعیت ایثارگران آشکار است. در اين نظام اگر قرار باشد فرهنگ پا بگيرد، فرهنگی که کسانی چون حافظ و مولوی و عطار و سنايی و ابوسعيد ابوالخير در سايه‌ی آن بالیده و بلکه خود اين درخت تناور را آبیاری کرده‌اند، از همین‌جا بايد شروع کرد. مدافعان و مروجان فرهنگ نمی‌توانند خود پشمينه‌پوشانی تندخو باشند که از عشق و آدمیت بويی نشنیده‌اند و سر تا پا خشم و خشونت باشند. اتوريته و مشروعیت را هم می‌توان با ترویج فرهنگ و پرهیز از خشک‌دماغی زاهدانه و خشم و کوته‌فکری ترمیم کرد، نه با دريدن و سوختن و شکستن:

چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش

۰

برنامه‌ی هسته‌ای ايران: مسأله یا شبه مسأله؟

يادداشت زير را حدود دو سال پيش نوشته بودم. آن زمان هنوز دولت روحانی در افق سياست ايران پديدار نبود. ظريفی در کار نبود و سياست هسته‌ای ايران به این‌جا نرسیده بود. اين يادداشت آن زمان اولین بار در جرس منتشر شد و هر چه می‌گردم به نظرم نمی‌رسد آن را در ملکوت آورده باشم. فکر می‌کنم حالا بعد از ديدن تحولات اين ماه‌های اخير، خواندن اين يادداشت هم برای خودم و هم برای مخاطبان جالب باشد. خوشحال‌ام که تحلیلی که دو سال پيش از ماجرا داشتم با آن‌چه در ماه‌های اخير اتفاق افتاده است، اختلاف معنی‌داری ندارد ولی هم‌چنان این نکته عبرت‌آموز است که کسانی که از مسأله‌ی هسته‌ای ايران شبه‌مسأله ساخته بودند، هم‌چنان با همان شبه مسأله مشغول‌اند و ذهن‌شان جايی بیرون واقعيت با خیالی ثابت شده است و هر اتفاقی که در هر جای عالم و خصوصاً‌ در سياست ايران بیفتد، هرگز باعث نمی‌شود از خوابی که در آن فرو رفته‌اند بیدار شوند. 
ادامه‌ی مطلب…

۱

ماجرا کم کن و باز آ…

Rouhani-Plane-Photo

گمان نمی‌کنم ايران – و الآن وقتی می‌گويم ايران مرادم مجموعه‌ی مردم ايران، حاکميت سياسی فعلی ایران و تماميت ارضی کشور است – در چهار دهه‌ی گذشته در آستانه‌ی اين همه بحران فشرده و اين همه فرصت استثنايی بوده است. درباره‌ی جنبش سبز و ميرحسين موسوی نمی‌نویسم؛ پيش‌تر بسیار گفته‌ام. درباره‌ی روحانی هم در يکی دو ماه گذشته به تفصيل نوشته‌ام. اين را هم مکرر نمی‌کنم. روی سخن‌ام در اين یادداشت کوتاه با خردمندانی از ميان مخالفان داخلی و خارجی نظام ايران است. این مخالفان طيف گسترده‌ای دارند؛ از هر جنس و نوعی که می‌خواهند باشند. صلح‌جو باشند يا برانداز – به اين معنا که در خيال‌شان تنها راه سعادت ايران از تغيير رژيم می‌‌گذرد – يا عمدتاً کسانی باشند که غر می‌زنند و شکايت می‌کنند به معنای وسيع‌اش.

خلاصه و مغز کلام اين است که روحانی در مقياسی کلان با دو چالش بزرگ داخلی و خارجی در سطح دیپلماسی روبروست. سه مسأله‌ی محوری هم اولويت اصلی روحانی – و البته نظام – است: ۱) تحريم‌ها؛ ۲) پرونده‌ی هسته‌ای؛ و ۳) رابطه با آمريکا (و جنس و کيفيت‌اش). همه‌ی این‌ها البته در يک موضوع ملموس و روشن متبلور است: اقتصاد فروپاشيده و درهم‌شکسته‌ی ايران که حاصل هشت سال سوء مديريت ماجراجويانه و نخوت‌آميز بوده است. و اين – يا روشن‌تر بگوييم «آن دولت هشت‌ساله» – دقيقاً همان عامل کليدی و مهمی است که کشور را به «لبه‌ی پرتگاه» کشانده است. اين صورت مسأله است.

در وضع فعلی، روحانی و ديپلماسی داخلی و خارجی‌اش – که تا اين لحظه هوشمندی و کاردانی ستودنی و کم‌نظيری را نشان داده است – در آستانه‌ی سفر به نيويورک يک فرصت استثنايی تاريخی – اما محدود و مستعجل – دارد. می‌توان به شيوه‌های مختلف ياریگر عبور از اين گردنه شد – که نتيجه‌ی محسوس و فوری‌اش نجات ايران است – و به روحانی کمک کرد تا برای منافع درازمدت ملی ایران گامی مهم بر دارد. باز روی سخن‌ام ناگزير با کسانی که هنری جز ریشخند و طعنه‌زدن ندارند و در ناصيه‌ی جمهوری اسلامی جز تباهی و اهريمن‌خويی نمی‌بينند نيست. با اين گروه گفت‌وگو نمی‌توان کرد. روی سخن‌ام با کسانی است که در پی بهبود واقعی اوضاع جهان‌اند در بستر واقعیت‌های موجود.

اين‌که عالی‌ترين سطح سياسی جمهوری اسلامی در شش ماه اخير روز به روز – به هر دليل يا علتی – نشانه‌های نرمش و ملايمت را هم در گفتار و هم در کردار نشان داده است، مغتنم است. اين باب گشوده را نباید بست. نمی‌توان تغيیرهای محسوس در سياست رسمی با نتايج عملی آن – ولو در حد آزادی يک دو جين زندانی سياسی – را ناديده گرفت يا آن را دست‌مایه ی تشفی خاطر يا استهزاء کرد. اين روزنه تا هميشه باز نخواهد ماند. نشناختن اولویت‌ها و تکيه کردن بر مسايلی که در کوتاه مدت حل‌شدنی نيستند، تنها به دیپلماسی داخلی و خارجی روحانی آسيب خواهد زد. مقصودم از نشناختن اولویت‌ها چيزی از جنس رفع حصر از موسوی و کروبی نيست؛ اين بخواهيم يا نخواهيم مسأله‌ی ملی است. موسوی و کروبی نام‌شان گره خورده است به صندوق رأی و نهاد انتخابات در کشور. آن‌ها آزادی و آبروی‌شان را گرو گذاشتند تا انتخابات سال ۹۲ تبدیل به چیزی شود که اکنون شده است. چيزهای ديگری که اين روزها فراوان می‌بينيم و می‌خوانيم – و سخن گفتن از مصاديق‌اش در حوصله‌ی اين يادداشت مختصر نيست – چيزهايی هستند که مصداق نشناختن اولويت‌اند. اهل اشاره اين را نيکو در می‌يابند.

اول و آخر کلام اين‌که موقعيت فعلی به دقیق‌ترین معنای کلمه «حساس» است و نه «حساس» از جنس مبتذلی که دهه‌ها در سياست رسمی تبلیغ شده است. حساس است به اين معنا که همه چيز ايران اکنون در گرو آن است. کليد گشايش بين‌المللی اين قفل فروبسته اکنون در دست روحانی است. اين دست را می‌توان به گرمی فشرد و ياريگر آن شد يا تعلل کرد و بهانه‌جويی و از در طعن و تمسخر و ريشخند در آمد و سود و سرمايه را يک‌جا از کف داد. فراموش نکنيم که ايران، خانه‌ی ماست. خانه‌ی همه‌ی ماست. ايران حتی خانه‌ی همان کسانی است که مشی و روش‌شان را نمی‌پسنديم. ايران حتی خانه‌ی کسانی است که بر ما ستم کرده‌اند ولی فراموش نکنيم که ايران متعلق به همه‌ی ماست. روحانی امروز در آستانه‌ی مهم‌ترین چالش در سياست داخلی و خارجی است. هر يک صدای موافق و خردمندی که به او بپيوندند،‌ در درازمدت و حتی کوتاه‌مدت به ايران ياری خواهد رساند.

۱

نخوت بادِ دی و شوکتِ خار…

که در طريقت ما کافری است رنجيدن

بارها نوشتم و پاک کردم. پاک کردم چون نمی‌خواستم نشانی از نفرت و کينه در اين سطور باشد. پاک کردم چون به فرض که شکستی هم برای خودکامگان و بیدادگران در ميان باشد، اين شکست، شکست آدمی است. شکست ما نيز هست. پيروزی ما باید چتری باشد بر سر حتی آنها که ما را نمی‌پسندند و نمی‌خواهند و خوار و خفیف و ذليل و عذرخواه می‌طلبند. ما کسی را فروشکسته و عذرخواه نمی‌خواهيم.

می‌خواستم بگويم آن دوران «آخر شد» ولی می‌دانم و می‌دانيد که آخر نشده است. زدودن آن همه خسارت کار آسانی نيست. در برابر آن حجم عظيم بی‌کفایتی و سوء مديریت و خودمحوری، تمام سياه‌نمايی‌ها سپيدنمايی و مدح می‌نمايد:

آنچنان سوخته اين خاکِ بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نيست

اما بی‌شک يک چيز سپری شده است: نخوت باد دی؛ همان دی‌ ماهی که روز نهم‌اش را حماسه‌ی خود می‌خواندند. اما چه باک. بگذار کسانی که ما را آدمی نمی‌شمرند، برای خود روزی برای حماسه داشته باشند. روز حماسه‌ی ما روزی است که حتی آن‌ها که ما را آدمی نمی‌دانند، شاد باشند و کامروا و گمان نکنند مسير شادمانی‌شان يا راه عزت ايرانی و منافع ملی از تشفی خاطر و سپر انداختن ديگری می‌گذرد. اول نقطه‌ی عزيمت ما هميشه اين است که ديگری آينه‌ی ماست. ديگری از ماست. ديگری ماست.

ادامه‌ی مطلب…

۱

آقای روحانی! با شما هستند!

مير در ميدان

هيچ شرح و توضيحی لازم ندارد. فقط برای اين‌که حسن روحانی بداند شمار زيادی از کسانی به او رأی داده‌اند و «حماسه»‌ آفریدند موضع‌شان در برابر حوادث سال ۸۸ چی‌ست و از او – که رييس جمهور منتخب‌شان است – چه انتظاری دارند، همين دو بند مختصر و مفید و معنادار را يادآوری می‌کنيم تا ايشان بداند که وقتی مراسم تحليف و تنفيذ ایشان به خیر و خوشی پيش رفت، تازه ابتدای ایستادگی است. هر راهی، جز راه استيفای حقوق ملت، عاقبت‌اش پريشانی و پشيمانی خواهد بود. شير را می‌توان به حبس و حصر کشاند ولی نمی‌توان از او انتظار داشت روباه باشد. خير الکلام ما قل و دل.

۱. «در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما مسأله‌ی انتخابات مسأله‌ی شخصی من نبود و نیست. من نمی‌توانم بر سر حقوق و آرای پایمال‌شده‌ی مردم معامله یا مصالحه کنم. مسأله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.»
ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی نهم؛ ۱۰ تير ۱۳۸۸

۲. «من نه تنها از پاسخ‌گويی در برابر اين اتهامات واهمه‌ای ندارم بلكه آمادگی دارم تا نشان دهم چگونه مجرمان انتخاباتی در كنار مسببان اصلی اغتشاشات اخير قرار گرفتند و خون مردم را بر زمين ريختند و اكنون كوشش می‌كنند صحنه‌هايی را كه صدها شاهد و ده‌ها تصوير آن را گواهی می‌دهند به گونه‌ای ديگر جلوه دهند؛ آماده‌ام تا نشان دهم چگونه كسانی كه عمل‌شان در راستای ايجاد هرج و مرج در كشور؛ تضعيف نظام و منافع بيگانگان است تلاش نمودند به بهانه‌ی تخريب‌گری‌های عناصری نامعلوم، جنبش سبز شما را اغتشاشگری و وابسته به بيگانه معرفي كنند؛ ولی حاضر نيستم به خاطر مصالح شخصی و هراس از اينگونه تهديدها از ايستادگي در سايه‌ی شجره‌ی سبز استيفای حقوق ملت ايران كه امروز به خون به ناحق ريخته‌شده‌ی جوانان اين كشور آبياری شده است لحظه‌ای صرف‌نظر نمايم. از مجموع آرای ريخته شده در صندوق‌ها تنها يك رأی متعلق به من است و شما به خوبي می‌دانيد كه مشكل آنها با ميليون‌ها رأيی است كه جوابی برای سرنوشت آنها ندارند.»
– ميرحسين موسوی؛ ۴ تير ۱۳۸۸؛ بيانيه‌ی شماره‌ی ۸

۲

اقتصاد سياسی پس از انتخابات ۹۲

سعی کرده‌ام در اين يادداشت، يکی از جنبه‌های مهم دگرگونی‌های سیاسی بعد از انتخابات ۹۲ را مرور کنم. به اعتقاد من، وضعيت ايران را بايد محلی، منطقه‌ای و جهانی ديد. هر تحليلی که فقط محبوس یکی از اين مؤلفه‌ها بماند و از ساير مؤلفه‌ها غفلت کند، ناکام خواهد ماند. اين يادداشت اولين بار در وب‌سايت جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۲

اولويت منافع ملی ما دقيقاً کجاست؟ و چرا؟

۱. محسن مخملباف برای شرکت در جشنواره‌ای – که از سوی دولت اسرايیل حمايت مالی می‌شود – به اسرايیل سفر می‌کند. عده‌ای از او گلايه می‌کنند که بنا به دلايل کذا و کذا کاری که کرده است نارواست. عده‌ای ديگر در دفاع از مخملباف – يا به تعبير دقيق‌تر در «واکنش» به بیانيه‌ی اول – بيانيه‌ای امضا می‌کنند ستايش‌آميز که در آن مخملباف را تجسم و تبلورهای آرمان‌های جنبش سبز می‌شمارند (به چه دلیل؟ به دلیل ساختن فيلمی درباره‌ی بهاييان؟ به دليل شکستن تابوی سفر به اسرايیل؟ به دلیل شرکت در جشنواره‌ی دولتی که مهم‌ترین صدمه‌ها را به منافع ملی ايران زده است؟ نمی‌دانيم دقیقاً). جنجالی در می‌گيرد. هزار بحث ريز و درشت پا می‌گيرد. از نسبت اخلاق گرفته تا سياست. از اين‌که هر کسی با سفر مخملباف مخالفت کند، يا يهودستيز است يا بهايی‌ستيز يا عديل و نظير جواد شمقدری. حتی مخالفان و منتقدان برچسب «چپ بودن» می‌‌خورند – چه «چپ» باشند چه نباشند – و اگر هم واقعاً بتوان نشان داد که هيچ نسبت و رابطه‌ای با چپ‌ها از هر نوعی ندارند، باز هم متهم می‌شوند به تأثيرپذيری از چپ. وقتی کف‌گير حسابی به ته ديگ می‌خورد، می‌شود حتی عقربه‌ی زمان را عقب کشيد و نسبت چپ با ايران‌دوستی و اولويت منافع ملی ايران را فروکاست به سينه‌ زدن زير «پرچم سرخ». يعنی جهش پشت جهش. يعنی عبور از يک معضل و مغالطه و پيوستن به مغالطه‌ای تازه. اما: خلاصه‌ی مسأله اين است – از نظر اين منتقدان يا همان مدافعان سفر مخملباف به اسراييل – که تنش در رابطه‌ی ميان ايران و اسراييل در ۳۴ سال گذشته باعث صدمات جبران‌ناپذيری به منافع ملی ايران شده است (و مسؤول اصلی و متهم بزرگ این عدم رابطه هم ايران است و اسرايیل هم هميشه فرشته‌ای آسمانی و بی‌عيب و نقص بوده است) و سفر مخملباف فرصت خوبی است برای ايجاد «صلح» و «گفت‌وگو» (ميان چه کسانی نمی‌دانيم؛ يک جا سخن از ملت ايران و ملت اسراييل است ولی وقتی صحبت ديپلماسی شود طبعاً دولت‌ها با هم مذاکره می‌کنند نه بقال‌ها و نانواها يا فيلمسازان و جراحان!). خلاصه اين‌که – از نظر آن‌ها –  تمام کسانی که مخالف رابطه‌ی ايران و اسرايیل و مخالف کاستن سطح تنشی که منجر به جنگ خواهد شد، باشند از موضعی ضد منافع ملی ايران حرکت می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه‌ی قبل