۰

تناقض خودی و کفر موحدانه

farshchiani-Pir-Farzaneh

دريافتن شأن خودی آدمی مقام تناقض است. تناقض است چون به آسانی می‌تواند از معرفت نفس به مغاک نخوت و خودپرستی بلغزد. آدمی‌زاده – بدون استثنا – قبض و بسط دارد. خوشی و ناخوشی حال آدمی هزار و يک علت دارد. دریافتن مقام خودی و قدر و منزلت آن را کشف کردن و رعايت کردن دست کم می‌تواند تا اندازه‌ای قبض روحی آدمی را کوتاه‌تر کند.

اين آدمی همان است که به خود نهيب می‌زند که در اين دکان هستی پاره‌دوزی می‌کنی ولی بر سر گنج نشسته‌ای. از نسل پادشاه کامکاری ولی شرمی از پاره‌دوزی نداری. تازه می‌فهمد که خودش را ارزان فروخته است و ديبای ارجمند وجودش را وصله‌ی دلقی ژنده کرده است. اما چه می‌شود که اين آدمی آن راه باريک ميان عفونت رعونت و کبريای خودی را در مجاورت خدایی طی می‌تواند کردن؟

يک راه ايمنی یافتن از اين همه خوفی که آدمی را در زندگی احاطه کرده است همین است که بداند و به یاد خودش بیاورد که عاقبت هیچ نخواهد ماند: کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند. اين حکمت حافظانه که کمال همان سِرّ خيامی است نکته‌ی مهیبی است:

به هست و نیست مرنجان ضمیر و دل خوش دار
که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

عاقبت آدمی در اين دوروزه‌ی حيات به کجا می‌خواهد برسد؟ چه منزلت و مرتبتی در عالم هست که از آن بلندتر نتوان يافتن؟ همان منزلت آخرش نيستی است و نابودی. پايان آن هم هیچ است. پس آدمی برای چه خود را به رنج و مشقت می‌اندازد؟ هيچ چيزی جز امید نیست که آدمی را تا اين حد به تقلا می‌اندازد و گرنه حکیمانه اگر به کار عالم نظر کند به خود خواهد گفت که:
فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

طرفه این است که بسياری از اهل دين (تعمداً نمی‌گويم اهل ايمان چون اهل ایمان نسبتی با اهل امید دارند) از کنار اين جنس ابیات حافظ به خاطری آسوده عبور می‌کنند. این بیت و ابیاتی از این جنس ‌کم‌ترین مدعای‌اش سست کردن بنیاد اعتقاد متدینان است. طعنه در باور به معاد است. فارغ از این‌که حقیقت ماجرا چی‌ست، آن‌چه نزد امثال حافظ و خیام می‌یابیم چیزی نیست جز این دلیری در کافری. اما این دلیری در کافری لایه‌هایی ایمانی دارد که به خیال من فرسنگ‌ها با آن ایمان متدینان فاصله دارد. بگذارید جسارت کنم و بگویم ایمان اکثر مؤمنان ايمانی مشرکانه است. ایمان موحدانه به خیال من همیشه پهلو به پهلوی کفر می‌سايد. حالا چه با نگاه حلاج و احمد غزالی و عین‌القضات (و حتی مولوی)، ابلیس را سرسلسله‌ی غیرت عاشقانه و نوعی از توحید بدانيم یا نه، نوع شناختی که نزد سنايی (و گاهی عطار) و حلاج و عين‌القضات می‌يابیم از همین جنس است. جنس عرفان عارفان خراسانی مثل ابوسعيد ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی هم به خیال من از همین قبیل است. اين حال را مولوی وقتی که از عوالم فقیهانه و ملایی‌اش – که حتی پس از ديدارش با شمس بارها در شعرش چهره می‌نمايد – فاصله می‌گيرد به شیوایی تمام وصف کرده است:

به یکی دست می خالص ایمان نوشند
به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

اصلاً می‌ خالص ايمان نوشیدن هم‌عنان است با پرچم کافری برافراشتن. آن می دُردآلود ایمان است که حد متوسطان و عموم متدينان است. و این می درد آلود آمیخته به شرک است و از توحيد دور. توحید این طایفه توحید زبانی است. لقلقه‌ی لا اله الا الله است که به حکم فقه و شریعت، عصمت مال و دم می‌آورد. توحيدی از آن جنس که عین‌القضات می‌گويد شانه به شانه‌ی کفر است (و البته فرق است ميان شرک و کفر).

اين همه را نوشتم که برسم به این بیت سایه:

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا

دقت داريد گوينده چه کسی است؟ اين گوينده يا خداست (الحمد لله رب العالمين…) يا کسی است که خدا نيست و چنین می‌گوید. اگر از خدا جدا باشد مشرکانه سخن گفته است. وقتی فرق ميان گوینده و خدا از میان برداشته شود می‌شود عین توحید. همین توحید از نگاه متوسط متدين چیزی جز کفر نيست. و چه حریتی در اين کفر است! چه آزادگی و خويشتن‌شناسی شگرفی در اين کفر نشسته است! اين همان کفر موحدانه‌ای است که می‌تواند بگويد:

کعبه منم قبله منم سوی من آريد نماز
کآن صنم قبله‌نما خم شد و بوسيد مرا

همه‌ی آداب و مناسک دين و کعبه و قبله در او خلاصه شده است چون «صنم» و نه صمد، خم شده و او را بوسیده. چرا؟ گفتا: به کوی عشق هم اين و هم آن کنند!