۵

اینک انبوه درختانی تنها

چند روز است خیال گفتن چیزی که می‌خواهم بگويم مدام در ذهن‌ام رفت و آمد می‌کند. هر بار به دلیلی و بهانه‌ای از نوشتن‌اش پرهيز کرده‌ام. گاهی احساس می‌کنم با نگفتن‌اش دارم زهر به جان خودم می‌ريزم و خودم را تلخ‌تر می‌کنم. قصه ساده است: گویی چاراسبه رو به سقوط می‌رويم. همه چيز ویران است؛ زمين زیر پای‌مان خالی می‌شود. جایی نيست که آويزان‌اش شويم. چيزی نيست که تکيه‌گاه باشد. جایی چيزی ویران شده که دیگر ترميم‌پذير نیست.

شاهد و نمونه نمی‌خواهد واقعاً. همه نمونه‌های‌اش را دارند. يک نمونه از نمونه‌های بسیارش همين نزاع ميان حاتمی کیا و کیارستمی است. نزاع هم نيست. نزاع ماجرايی دو طرفه است. يک چیزی رخ داده است که تلخ است. بگذاريد الان اسم روی‌اش نگذارم و توصیف کنم ماجرا را.

من چندان اهل فیلم دیدن و دنبال کردن سینما نيستم. هم از حاتمی کیا فیلم دیده‌ام هم از کیارستمی. با فیلم حاتمی کیا (دست کم همان قدیمی‌ترها) راحت‌تر ارتباط برقرار کرده‌ام و از شما چه پنهان همان‌ها را بهتر از فيلم‌های کیارستمی دوست داشته‌ام (و شايد هنوز هم دارم). ولی این حاتمی کیا یک آدم دیگری است. چه کرده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از بیرون که بنگریم این است ماجرا. یک آقای الف در این قصه هست و يک آقای ب. اين دو با هم سنخیت ندارند. از جنس هم نیستند. شاید هم اصلاً با هم دشمن‌اند. آقای الف از آقای ب خوش‌اش نمی‌آید. از حرف‌های‌اش. از گفتار و رفتارش. شايد آقای ب هم همین حس را به آقای الف داشته باشد. اتفاق هول‌ناکی ولی این‌جا – همین اواخر – رخ می‌دهد: آقای الف به دولت/حکومت/نظام می‌‌گويد که آقای ب فلان و بهمان است، بیا گوش‌اش را بتابان. بيا او را بيازار. بیا با او برخورد کن. بيا ادب‌اش کن. اول و آخرش همين است. من چيز دیگری از این رفتار حاتمی کيا نمی‌فهمم. و این صورت‌بندی، اين قصه، اين داستان، اين ماجرا دل‌آزار است. تلخ است. هول‌ناک است. ويران‌گر است. رذیلانه است. از حاتمی‌کيا رذيلانه‌تر است. اصلاً گرفتم کيارستمی بد. گرفتم کیارستمی خبيث. گرفتم کیارستمی ضد ارزش. ضد دفاع. ضد ایثار. اين دعوت به سرکوب، اين دعوت به آزار (يعنی صاحب قدرت را دعوت کنی به تنبيه یک فرد که قدرتی ندارد و کلید هيچ زندانی را به دست ندارد) اوج فاجعه است. انتهای سقوط است.

هيچ کدام از روایت‌های موجود که فلانی و بهمانی فلان جایزه را می‌خواسته يا از بهمان جایزه ناراضی است ربطی به اصل ماجرایی که من می‌بينم ندارد. اصل ماجرا – فارغ از سينما یا هر چیز دیگری – همین دعوت خبيثانه به آزار یک فرد است به دست قدرت. فرض کنيد بقال محله برود پيش محتسب و عسس و به او بگويد بيا سيلی بزن به نانوای ما که فلان است و بهمان. قصه برای من همين است. این قسمت ماجراست که دردناک است. بقيه واقعاً حاشیه است و اختلاف نظرها و دعواهای درون صنفی (که برای من هيچ هيجانی ندارد).

یعنی اين‌قدر بیکار شده‌ايم؟ حاتمی کیا اين‌قدر بيکار است؟ شرم‌آور نیست واقعاً؟ من اگر رزمنده بودم، اگر ايثار کرده بودم برای کشورم، اگر با کيارستمی از بنيان مخالف بودم (و تازه من کسی هستم که تقريباً هيچ وقت با کيارستمی ارتباطی برقرار نکرده‌ام)، از اين سخنان حاتمی کیا منزجر می‌شدم. تلخ است. دردناک است. آدم احساس می‌کند به او تجاوز کرده‌اند. و طرفه آن است که از شواهد بر می‌آيد که حاتمی کيا از کاری که کرده، از حرفی که زده راضی است و خوشحال. تشويق می‌شود و تعظيم و ستایش می‌بيند. این یعنی تار و پود سلامت اخلاقی جامعه از هم گسسته است. یعنی همه جا دشمن ما را احاطه کرده است و ما مشغول دريدن خويشتن‌ايم. یعنی از در و ديوار برای کشور ما بلا می‌بارد و ايرانی،‌ ایرانی را در بند می‌کند و به حبس و زجر می‌‌اندازد. يعنی تباهی. يعنی درد. يعنی سقوط. اين‌که آقای قدرت! بيا و پدر فلانی را که مثل من فکر نمی‌کند در بیاور، یعنی ذلت. ذلتی که شاخ و دم ندارد. سقوطی که هیچ جوری نمی‌شود درست‌اش کرد.

آقای ابراهیم حاتمی کیا! من فکر می‌کنم اگر سازنده‌ی آن فيلم‌ها امروز می‌تواند اين حرف‌ها را بزند، حتماً يک جای کار می‌لنگد که طرف نتوانسته حريف نفس خودش بشود. یک جای کار می‌لنگد که از آن همه روايت ایثار و درد، سازنده و راوی‌اش هيچ بويی از ایثار و هیچ نشانی از درد نبرده است. يعنی بعد از آن هم راه رفتن، حالا دل به دنيا داده است. يعنی آخر خط. يعنی «زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه». يعنی رخنه در مسلمانی. يعنی هیچ در هیچ:

جنگلی بوديم

شاخه در شاخه همه آغوش

ريشه در ريشه همه پیوند

اینک انبوه درختانی تنهاییم!

حيف! آقای ابراهيم خان! خواستم بگويم «به احتیاط رو اکنون که آبگينه شکستی» ولی یک لحظه به خودم نهيب زدم که چه بسا مدت‌های مدیدی است ايشان مشغول آبگينه شکستن بوده! و الله اعلم. شما بهتر می‌دانی و خدای خودت، اما حیف! دريغ!

پ. ن. شما می‌خواهی دل‌ات خوش باشد که به تو گفته‌اند «سردار»؟ با اين لقب‌ها و عنوان‌ها می‌توان دل به دست آورد؟ می‌شود سلامت نفس حاصل کرد؟ با این لقب‌ها آدم می‌شود حريف نفس‌اش شود؟ لابد می‌دانی که همین لقب‌ها، همين ستايش‌ها باعث می‌شود آدم‌ها بر خطای خود اصرار بيشتری کنند و هرگز حاضر نشوند يک بار در آينه خودشان را تماشا کنند و گریبان خودشان را سخت بچسبند. بله. حریف خود شدن سخت‌تر است از حريف ديگری شدن. چيره شدن بر خود دشوارتر است تا چيره شدن بر ديگری (و ارباب قدرت را دعوت کردن به چيرگی بر ديگری ضعیف).