۰

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالین‌ام…

00534-mohammadreza-shajarian

شجريان آوازی دارد در اصفهان با ويولن شاپور نياکان که هر چند کيفيت ضبطش خوب نيست ولی از کم‌نظیرترين آوازهای شجريان است که در اوج قوت و صلابت است. پيش‌تر در اين‌جا اين قطعه را در کنار بقيه‌ی آوازهای اصفهانی که دوست دارم آورده بودم. حالا به استقلال اين‌جا بشنويدش. خصوصاً از دقيقه‌ی ۲۸ به بعد (تقريباً اواخر آواز) تحرير حيرت‌آور شجريان را بشنويد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۳

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود…

پرویز سه تصنیف ساخته است با صدای شجريان برای ارکستر سمفونيک. دو تا روی دو غزل از حافظ و يکی روی غزلی از مولوی. این سه تصنیف، مثل سه پاره‌ی گوهرند و نمونه‌هایی از نبوغ و درخشش پرویز در آهنگسازی و فهم شعر هستند. این مهارت و استادی آهنگساز را بگذارید کنار استادیِ پهلوانی چون شجریان. این‌ها، توصیف فنی کار هستند. ولی جمع آمدن اين نواها با اين ابیات، بارها آتش‌ام زده‌اند. اين‌که عاشقانه بخوانی که «رسم عاشق‌کشی و شيوه‌ی شهرآشوبی / جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود» و اين‌که او «می‌گفت که زارت بکشم» ولی پنهانی «نظری با  منِ دلسوخته» داشت. او که دلِ غمزدگان را سوخته بود. هم‌او آدمی را به جايی می‌کشاند که صبر را رها کند و ديده دریا کند. همين آدمی غرقه در گناه را. همين آدمی را به چنان آهی بکشاند که «آتش اندر گنه آدم و حوا» فکند. اين عشق و اين معشوق است که آتشی در عود عاشق می‌زند و اين‌جاست که پای در گل می‌مانی و سودایی می‌شوی. همین سوختن، همین پرپر زدن و همین پريشانی است که آدمی را آدمی می‌کند. همین سودا، همین سرگشتگی است که مطلوب است. هر چه آدمی اين‌ها را بنويسد بیهوده نوشته است. باید اين‌ها را با حضور دل شنيد و جان را پيش‌شان حاضر کرد. يکی «جان عشاق» است در بیات اصفهان. دیگری «گنبد مينا»ست در دشتی و آخری «دود عود» است در نوا. اين شما و اين سه پاره گوهری که از پرویز به جا مانده است.

 

اين يادداشت و این نغمه‌ها را به ياد پرویز می‌آورم و برای حضرت ياسر که می‌دانم شنیدن اين‌ها در احوالاتی که این روزها دارد جان و دل‌اش را آرام می‌کند (شاید هم آرامش از او برباید!).

۱۴

مرا مگذار و مگذر…

اين غزلی که حميدرضا نوربخش در اين آلبوم تازه‌اش، «پنهان چو دل» می‌خواند، حال آدم را دگرگون می‌کند:
دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه می‌ميرم مرا مگذار و مگذر

با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
ای وای می‌ميرم مرا مگذار و مگذر

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمی‌گيرم مرا مگذار و مگذر

بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر
خودتان بشنويد:

اين آلبوم کار تازه‌ی حميدرضا نوربخش با گروه شمس است. شعر غزل بالا از يداله عاطفی است. تصنيف‌ها و آوازها در دشتی، همايون و اصفهان هستند. من هنوز فرصت نکرده‌ام کل کار را گوش بدهم. اما در همين تصنيف، نوربخش گاهی خيلی خيلی بهتر از اينی می‌تواند بخواند که اين‌جا خوانده است. این نکته را جای ديگری، در اجابت دعوت صاحب سيبستان و امین، خواهم نوشت که اساساً برای من موسيقی پيوند تنگانگی با شعر دارد. گاهی اوقات شعر، چنان مرا می‌ربايد که هوش و حواس‌ام هرگز به موسيقی نیست!