۳

بمستان

روزی که بم لرزيد، گمان می‌کنم بانو و من جزو اولين کسانی بوديم که در وبلاگستان درباره‌ی بم نوشتيم. همان دقايق اول بود که بانو تلفن زد و سرآسيمه خبر زلزله را داد. چند ساعتی گذشت تا از عمق فاجعه‌ی بم با خبر شديم. من البته لندن بودم در خوابگاه. غرق خواب بودم وقتی بانو زنگ زد و خبر زلزله را داد. چند روز بعدش البته من خودم ايران بود و هفته‌ی بعدش رفته بوديم کرمان. می‌خواستيم همان روزها برويم بم را، باقيمانده‌ی آن هم اميد و آرزو، را ببينيم. که نشد. يکی از بزرگترین دردها و حسرت‌های من بعد از بم، رفتن ايرج بسطامی بود. ايرج مظلوم و ساده‌دل. ايرج با صفا. فکر می‌کنم وقتی اولين مطلب‌ام را نوشتم هنوز خبر مرگِ او را نشنيده بودم. آن روز اين (ارگ بم: چندين هزار اميدِ بنی‌آدم!) را نوشتم:

«بزرگترين بنای خشتیِ ايران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گريان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من داد، دهانم از درد و حيرت باز ماند. هنوز هشت ساعت نگذشته است که داشتم به ارگ بم فکر می‌کردم و اينکه اين بار که به ايران رفتم حتماً سری به آنجا بزنم. امروز جهانی از ياد و خاطره برای من آنجا مدفون شد. امروز بخشی از تاريخ من و تبارم در آنجا ويران شد. امروز من ويران شدم. هنوز پنج روز نشده است که نوشتم ديدنِ ارگِ بم برايم حسرت شده است. حالا شد حسرتِ جاويد. شبِ ولادت عيسا مسيح بود و شب مرگ ارگِ بم.

نمی‌دانم بر فقدانِ آن بنا بايد گريست يا بر نابودیِ آدميانی که در آن بنا بودند. گروهی از دانشجويان مرمت دانشکده‌ی هنر کرمان در آن ميان بودند که بی‌خبريم از آنها. اگر کسی از مسئولين قصوری کرده بود، شايد می‌شد گريبانِ يکی را گرفت که کوتاهی کرده است. اما، اين بار کارِ بشر نيست. شما فکر می‌کنيد می‌شود با وجود زلزله‌ی عظيم، ارگ بم را حفظ کرد؟ می‌شد؟ هنوز گيجم، گيج. باورم نمی‌شود. باورمان نمی‌شود. ارگِ بم؟ رفت؟ خبر را به هر کسی که می‌دهم، به همان اندازه که برای آدميان اندوه می‌خورد، از نابودی ارگ هم گويی تيشه بر جانش می‌زنند. اين بنا با جانِ چند نفر آدم گره خورده بود؟ معمارش که بود؟ ساکنانش که بودند؟ اين چه مکافاتی است برایِ ما؟ اين سال‌ها در ايران، زلزله از زلزله، سيل از سيل، قتل از قتل، نامردمی از نامردمی باز نمی‌شود. اين زنجيرِ بلا و عقوبت تا کجا می‌رود؟ سالِ بلواست، سالِ بلوا! مرثيه‌خوانان کجايند که داغدار ماتمی بزرگيم. وقتی بنايی با اين عظمت و اين همه فرهنگ و تاريخ از ميان می‌رود، گويی ريشه‌ی يک قوم را از بيخ کنده‌اند:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است . . .»

بهترين خبری که درباره‌ی بم می‌‌خواهم بشنوم؟ نمی‌دانم. شايد اين‌که دولتمردانِ ما دعواهای سياسی‌شان را کنار بگذارند و به جای تحکیم پايه‌های قدرت‌شان کمی بيشتر به خودِ مردم فکر کنند. مردم بم خيلی بيش از ساختن بناها به همدلی و همدردی بشری نياز دارند. کسی که به آن‌ها گوش بدهد. رنج‌شان را بشنود. فکرش را کرده‌ايد هنوز چقدر آدم گرسنه و بی‌لباس هستند؟ برای بم، من به پروژه‌های بزرگی که معلوم نيست چند سال ديگر واقعاً ثمر دهند، اميد زيادی ندارم. کار می‌خواهيد بکنيد؟ برای اين‌ها مدرسه بسازيد. خانه بسازيد. قصر لازم ندارند. سر پناه متواضعانه‌ای دردهای اوليه‌شان را دوا می‌کند. لازم نيست برای بم آپولو هوا شود. اکر هر کسی فقط يک گوشه‌ی کوچک کار را می‌گرفت، شايد بسيار جلوتر از اينی بوديم که الآن هستيم. فکر می‌کنم برای بم، سنگ‌های بزرگ بزرگ نشانه‌ی نزدن‌هايی واقعی و جدی است.

پ. ن. اين هم يکی از يادداشت‌های فراوان آن روز بانو (آرشيو قبلی را بايد دوباره بازسازی کند):
«ارگ مرد … از بس که جان ندارد
ارگ خوابيد. خسته شده بود از ايستادن. دو هزار و پانصد سال وفادار به شهری که در بيرون از حصارهايش در دامنه ی دشت سبز خود را گسترده بود ايستاده بود.
هشتاد سال پيش بود که آخرين خانواده ارگ را تنها رها کرد و به ميان شهر رفت ولی ارگ بازهم وفادار بود. نوشته بودم که کوچه هايش بوی بی وفايی می دهد. بوی بی وفايی مردمانی که ترکش کرده بودند. ارگ روح داشت. باور نمی کنيد اما روح غمگينی داشت که هميشه آوازی تلخ می خواند. اگر خوب گوش می کردی می شنيدی صدايش را.
ارگ خسته خوابيد. مردمان بم بی وفايی کردند اما او ماند. ماند تا شهر بماند. اما شهر که رفت، وقتی کودکان شهر ديگر از خواب برنخاستند او هم رفت. مانده بود تا مردان و زنانش در کنار ديواره هايش عاشقی کنند ولی وقتی ديگر عاشقی در آن شهر زنده نمانده است دليلی برای بودنش نبود.
می دانم تا لحظه ای که اميدی برای زندگی دوباره ی شهر بوده است روح ارگ دستهايش را به آسمان گره زده بود تا سقوط نکند. به ويرانه اش که نگاه کنيد شما هم مطمئن می شويد. برج ديدبانی ارگ که می گفتند در دوران ساسانی آتشکده ای بوده است مانند دستی برای طلب ياری به سوی آسمان مانده است.
ارگ مرد … از بس که جان ندارد.»