۰

شکوه قامت انسان

امروز هفت سال گذشت از… از… نمی‌دانم حالا چطور توصیف کنم این نبودن یا بودن را. این قدر می‌دانم که هفت سال است که دیگر امکان‌اش نیست که به حرف و صوت از زبان و لب پرویز مشکاتیان سخنی بشنوم و بگویم. نمی‌گویم درباره‌ی پرویز مشکاتیان هر چه بگویم کم گفته‌ام. شاید بسیار زیاد هم گفته‌ام.  اما این قدر را می‌توانم و باید بگویم که پرویز مشکاتیانی که من می‌شناختم و با او زیسته بودم، غم انسان داشت. آدمی برای او عزیزترین و محترم‌ترین محبوب بود. غم انسان جان‌اش را می‌آزرد. و این انسان را البته در کنار ایران می‌نشاند و می‌دید. انسان ایرانی برای او انسانی بود که خود او هنرش را برای زیستن شادمانه‌ی او کشف کرده بود و صرف او می‌کرد. امروز هیچ از دلتنگی و شکستگی‌ام پس از هفت سال کم نشده است.
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته است…

ما چون دو دریچه رو به روی هم…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

سمن‌بویان

این تصنیفی که پرویز مشکاتیان روی غزل «سمن‌بویان» حافظ در سه‌گاه – در آلبوم «وطن من» – ساخته است و ایرج بسطامی خوانده، به گمان بسیار مهجور مانده است. ظرافت و میناگری این تصنیف بی‌نظیر است. در میان تمام آوازها و تصنیف‌هایی که با این غزل خوانده شده است،‌ این یکی از نوادر است و بسیار دلنشین.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بهاری خرم است ای گل، کجایی…

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گُلنار
دگر منقل مَنِه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خُرم است ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت
مَبَر فرمان بدگوی بدآموز…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

همراه شو عزیز…

«این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.»
– میرحسین موسوی؛ بیانیه‌ی ۱۳؛ مهر ۱۳۸۸

این یادداشت یک دعوت است. دعوت به تفاهم. دعوت به آشتی. دعوت به بازگشت به مهربانی برای خاطر ایران و ایرانی. گمان می‌کنم هر کسی در اعماق ضمیرش قلباً به ایران دلبستگی داشته باشد و رفاه و آبادانی و عزت ایران و ایرانی برای‌اش مهم باشد، این دعوت را احتمالاً جدی خواهد گرفت.

نامه‌ای که زندانیان سیاسی ما برای اوباما نوشته‌اند و از او دعوت به گفت‌وگو و تعامل با دولت روحانی کرده‌اند و خواستار لغو تحریم‌های فلج‌کننده و کمرشکن علیه ملت ایران شده‌اند (نسخه‌ی انگلیسی نامه را در گاردین ببینید)، پیام مهمی از تغییر در عمیق‌ترین لایه‌های ایران دارد. چیزی که به این نامه وزن فوق‌العاده‌ای می‌دهد نویسندگان این نامه هستند. کسانی که به احکامی ظالمانه در زندان‌های جمهوری اسلامی هستند. اما تمام آن جفاهایی که افراطیون و بیدادگران بر آن‌ها کرده‌اند باعث نشده است که جانب انصاف را رها کنند یا کین‌توزی و نفرت را مجال رسوخ در جان‌شان دهند. این‌ها ایرانیانی نیستند که در غربتِ غرب آرمیده باشند و دست‌کم زندگی روزمره‌شان از آسیب تهدید در امان باشد. آن‌ها عینیت انتقام‌جویی کسانی در نظام جمهوری اسلامی هستند که حال و روز امروز را برای ایران رقم زده‌اند. اما هم‌چنان در رفتار و گفتارشان نشانی از انتقام‌جویی یا نفرت نیست. هم‌چنان اثری از ریشخندگری و نومیدی پراکندن در مواضعی که می‌گیرند نیست. این دستاورد انسانی مهمی برای ایران و ایرانی است. در میانه‌ی سال‌های تباهی که بر ایران رفته است، چراغی هنوز روشن است. شعله‌ی این چراغ نه تنها فرونمرده است بلکه ارجمندترین پرتوها از آتش آن هم‌چنان می‌تابد. ادامه‌ی مطلب…

۱

بهارانه‌ی خواجوی

پیش‌تر از این آلبوم «افق مهر» با صدای ایرج بسطامی و آهنگسازی پرویز مشکاتیان را  در ملکوت نیاورده بودم. تذکر دوستی، باعث شد اکنون که در آستانه‌ی بهار هستیم، این اثر کمتر شناخته‌شده را به مهمانی صادر و وارد ملکوت بیاورم. متن یکی از غزلیات خواجو را که شعر تصنیف بخش دوم این آلبوم است (دقیقه‌ی ۱۵:۴۰ به بعد)، این‌جا می‌آورم که سخت مناسب حال است و غزلی است لطیف.
 
صبح وصل از افق مهر بر آید روزی
وین شب تیره‌ی هجران بسر آید روزی
 
دود آهی که بر آید ز دل سوختگان
گرد آیینه‌ی روی تو در آید روزی
 
هر که او چون من دیوانه ز غم کوه گرفت
سیلش از خون جگر بر کمر آید روزی
 
وانکه او سینه نسازد سپر ناوک عشق
تیر مژگان تواش بر جگر آید روزی
 
می‌رسانم به فلک ناله و می‌ترسم از آن
که دعای سحرم کارگر آید روزی
 
عاقبت هر که کند در رخ و چشم تو نگاه
هیچ شک نیست که بیخواب و خور آید روزی
 
هست امیدم که ز یاری که نپرسد خبرم
خبری سوی من بی‌خبر آید روزی
 
بفکنم پیش رخش جان و جهان را ز نظر
گرم آن جان جهان در نظر آید روزی
 
همچو خواجو برو ای بلبل و با خار بساز
که گل باغ امیدت ببر آید روزی
 

۰

ای دولتِ منصورِ ما…

امروز، ۲۴ اردیبهشت، پرویز مشکاتیان ۵۶ ساله می‌شود.
 
پرویز جان، انگار آن‌جوری که قبلاً با تو حرف می‌زدیم و از تو سخن می‌شنیدیم، نمی‌شود گفت‌وگو کرد. اشکالی ندارد. «گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید». صد راه گفت‌وگو را با تو اگر ببندند، باز هم می‌شود راه تازه‌ای جُست و یافت. تو هیچ لحظه‌ای و هیچ روزی از روزگار تلخ و تیره‌ای که بعد از سفرت بر ما رفت از میان ما غایب نبودی. هیچ روزی از گفت‌وگو با تو دست نکشیدیم. زبان گفت‌وگو و آیین سخن‌ ما تغییر کرده است. اما ما همانیم که بودیم و تو هم همان شوریده‌ی دیرین و پیشین. تولدت مبارک قلندر شوریده‌ی نیشابوری!
 

۱

زان پیش‌تر که عالمِ فانی شود خراب…

آدمی آب است و خاک. آبِ هستی او در برابر آفتاب وجود، برمی‌خیزد از میان و خاک‌اش به باد می‌رود. چیزی از او نمی‌ماند که تکبر کند بدان. همین آب و خاکِ آدمی، گِل می‌شود و از آن گُل می‌روید. آدمی اگر سنگ باشد یا سنگ بشود، رنگ‌آمیزی گُل و عطر و بوی گلستان نخواهد داشت: از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟ / خاک شو تا گل برویی رنگ‌رنگ!
این چند خط بالا، درآمدی بود بر چند غزل حافظ و یک اثر پرویز مشکاتیان و ایرج بسطامی که این روزها مرا سخت به خود مشغول کرده است. امروز این غزل را گشودم که: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن… تا جایی که اشارت (یا شاید هم بشارتِ) خراب شدنِ عالمِ فانی را می‌داد و نهیب می‌زد که وقت را غنمیت باید شمرد. به یاد این دو بیت افتادم که:
گر بماندیم زنده بردوزیم
جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده
آلبوم «مژده‌ی بهار» مشکاتیان و بسطامی (این دو نازنین که امروز تن‌شان با خاک یکی‌ست)، روی سه غزل از بهترین غزل‌های حافظ است و همه‌ی ابیات این غزل‌ها، حکایت حال من و ماست. غزل «رسید مژده که آمد بهار…» کشان‌کشان ما را می‌برد به این‌جا که باید غنیمت شمرد این دو روزه را «که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». وقت نیست. به سرعت برق و باد این روزها خواهند گذشت. و این عالم هم که عالم فناست. جای «شکر و شکایت» نیست؛ همه می‌رویم. پیوند آب و خاک همگی ما بر باد می‌رود. رقمی بر صحیفه‌ی هستی نخواهد ماند. چیزی نمی‌ماند «جز نکویی اهل کرم». و فکر می‌کردم که این روزگار تلخ نمی‌ماند. چنان که شیرینی‌ها در گذر است، تلخی‌ها هم خواهند رفت. و «نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند».
 
غزل دیگر این آلبوم، غزلی است که تصنیف «گلعذار» را ساخته است: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس… که از شیرین‌ترین غزل‌های حافظ است. شاید این را یک بار دیگر هم نوشته باشم. از سایه نقل کرده‌ام شاید که می‌گفت این بیت را ببینید: نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس. سایه می‌گوید اگر به جای «بنگر»، «دیدم» می‌آمد، بیت بسیار لطیف‌تر می‌شد. فاصله‌ی میان شاعر و مخاطب از میان برداشته می‌شد و صمیمیتی در آن می‌آمد که با روایت اول خیلی فرق داشت. حالا حکایت ماست و دیدن نقد بازار جهان و آزارش. همین اثر، غزل سومی هم را دارد: طالع اگر مدد دهد، دامن‌اش آورم به کف…. خوب، من با هر کدام از ابیات این سه غزل، حالی داشته‌ام. غم داشته‌ام. شادی داشته‌ام. درس آموخته‌ام. خندیده‌ام. گریسته‌ام. بعضی ابیات را گاهی اوقات آدم با همدلی بیشتری می‌خواند و می‌شنود. از جمله این تک‌مصرع: وه که در این خیالِ کج، عمر عزیز شد تلف! سایه هم بیتی دارد با همین مضمون: به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت / آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست! این‌جاست که باز همان حکایت «کرم» به میان می‌آید: طرف کرم ز کس نبست این دل پر امیدِ من…
حکایت ماست دیگر: قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رندیم و گدا، دیر مغان ما را بس! فرق دارد بین این‌که آدم خودش به لقلقه‌ی زبان بگوید: «ما که رندیم و گدا» و این کلمات را به خودش بچسباند و این‌که به عیان رندی و گدایی را لمس کند یا احساس کند که چون رندان و گدایان در این عالم گذر می‌کند یا حکایت می‌شنود. وقتی ببینی تنها به معامله و داد و ستد و پاداش عمل، آدمیت‌ات را وزن می‌کنند، آن وقت بهتر می‌فهمی «رند» و «گدا» یعنی چه؟ آن وقت حکایت «بازار» و «آزار» را بهتر می‌فهمی و دست از «سود و زیان»‌اش می‌شویی. اما «یار با ماست». با ما؟ آری با ما، اما این‌جوری:
ما سپر انداختیم گر تو بدین دلخوشی
گو دلِ ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
نازنینی، حکایتی می‌گفت از ماجرایی میان دوستان. می‌گفت فلان دوست ما قهر کرده بود و رنجیده بود. دوستی دیگر گفت: خوب فلانی با ما قهر کرده است؛ ما که با او قهر نیستیم! همان دوست چند روز بعد گفت: خوب ما که فلانی را دوست‌ داریم؛ او لابد از رنجیدن از ما، خوش است. حتماً لذتی می‌برد از کناره گرفتن از ما؛ پس بگذاریم در خوشی‌اش بماند و خوش باشد! این هم حکایتی است!
حالا ماجرای ما از این قرار است که کوشش می‌کنیم تا نرنجیم و نرنجانیم و اگر هم رنجشی بود، گلوی رنجش را بفشاریم که مبادا غباری از میانه برخیزد:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافری است رنجیدن
ولی آدم رنجیدن خودش را می‌تواند درست کند. می‌تواند خودش را ملامت کند. خودش می‌تواند ناز نکند. خودش می‌تواند بنشیند روی زمین. ولی از همه نمی‌شود این توقع را داشت. خیلی که تلاش کنی، باید بگویی:
آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این‌قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
آدم‌ها موجودات پیچیده‌ای هستند. در بهترین حالت، فقط می‌توان حسن نیت نشان داد. اشاره‌ای کرد. نشانه‌ای بروز داد که قرار نیست همیشه اوضاع فراقی بماند. بعضی وقت‌ها می‌شود صفا کرد و صافی شد. ولی وقتی آدمی پیچیده باشد، دیگر نمی‌شود به این سادگی همه چیز را حل کرد. گاهی باید عقب نشست. گاهی باید آرام‌تر بود و «صبر بر داغِ دلِ سوخته باید چون شمع». گاهی می‌شود به اندوه با خودت زمزمه کنی که: «…از دیده افتادی ولی از دل نرفتی». باز هم می‌شود «پیک مهربانی» روانه کنی. هر چه هست، تا زنده هستی، می‌شود بکوشی و آویزه‌ی گوش کنی که «امروز که در دستِ توام مرحمتی کن…»؛ عاقبت همه خاک می‌شویم و این خاک هم به باد می‌رود!
حالا با این همه قصه، این آلبوم را بشنوید. هر بار که از نو می‌شنوم این‌ها را داغ‌ام تازه می‌شود که کاش ایرج می‌بود و پرویز می‌بود. کاش این همه فرصت‌ها کم نبود. کاش این همه دریغ‌ها زیاد نبود. کاش تمام این نازنینانی که در این روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها دیگر کنارمان نیستند، بیشتر با ما می‌ماندند. عاقبت از ما غبار مانَد… تا دیر نشده است… تا زمان باقی است… شاید… «فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست».

 

۰

حکمتِ حافظانه

حافظ دو غزل ناب دارد که پرویز مشکاتیان روی آن‌ها آهنگ‌هایی درخشان و بی‌بدیل ساخته است. مطلع یکی این است:
گلعذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زین چمن سایه‌ی آن سروِ روان ما را بس
و این غزل دریایی است از لطافت، معنا و حکمت. این غزل را زنده‌یاد ایرج بسطامی در آلبوم مژده‌ی بهار در شور خوانده است.
دیگر هم مطلع‌اش این است:
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود
وین رازِ سر به مُهر به عالم سمر شود
آهنگ روی این غزل که ساخته‌ی مشکاتیان است، یک بار با صدای افتخاری خوانده شده و یک بار با صدای بسطامی. این غزل را با صدای بسطامی قبلاً در ملکوت آورده‌ام. «مقام صبر» با صدای افتخاری را هم به خاطر این غزل حافظ هم می‌آورم. این تصنیف در راست‌پنج‌گاه ساخته شده است. شاید به تدریج درباره‌ی ابیات دیگر این دو غزل چیزی بنویسم یا در زیر همین مطلب بیفزایم. عجالتاً‌ این دو قطعه را گوش بدهید.
 
 
 

۲

ما را بس…

نمی‌دانم آیا هرگز نوشته‌ام که یکی از آثار مشکاتیان که سخت به آن دلبسته هستم، آلبوم «مژده‌ی بهار» است که با صدای زنده‌یاد ایرج بسطامی منتشر شده است. این اثر از بسیاری جهات شیرین و روح‌نواز است. من البته حکایتی شخصی با آن دارم. به ویژه با بخش آواز آن. آواز بسطامی با آن ساز، غوغایی به پا می‌کند – در جانِ من یکی حداقل. شعر هم که البته خود حکایتی دیگر است. حکایت این روزهای ما هم هست، البته:
رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
 
گوش بدهید و لذتی جانی ببرید. هر حرف و حدیثی و هر توضیحی پاک بیهوده است. کیفیت قطعاتی که می‌شنوید شاید زیاد بالا نباشد. در این غربت غربیه، دسترسی من به چیزی بیش از این نیست. اگر ایران هستید، بروید پی نسخه‌ی اصل و اصیل با کیفیت‌تر.
 
حال مرا اگر می‌خواهید با قطعه‌ی سوم آغاز کنید. آن مضراب‌ها، همیشه مرا دیوانه کرده است. همیشه حال‌ام را به نحو خوشی ناخوش کرده است. همیشه بغضی به گلوی‌ام انداخته و دیدگان‌ام را ابری کرده. عجب حالی داریم ما! «صعب روزی بلعجب کاری پریشان عالمی»… بگذریم. گوش بدهید. 

۳

الم تر کیف فعل ربک بأصحاب الفیل

رییسِ کذابِ (*) دولتِ دروغ، در آستانه‌ی انتخابات دو پروژه‌ی قطار را افتتاح می‌کند که این دو پروژه هیچ کدام افتتاح‌شدنی نبودند و البته یا قطار از خط خارج شد و یا تراورس‌ها خُرد شدند! اینتان عمران و آبادانی و اینتان راست‌گویی!

رییس دولت نهم که خود از همان آغاز اولین مناظره‌ها هر چه آداب گفت‌وگو و هر چه شرم، حیا و تقوا را رها کرده بود و از هیچ تهمت، تهتک و پرده‌دری فروگذار نکرده بود، اکنون قرار است امشب ۴۵ دقیقه وقت اضافه در صدا و سیمای عدالت‌پرور ما پیدا کند (بالاخره قراراست حرف بزند یا نه؟) تا پاسخ آن‌ها را که در غیاب‌اش از او انتقاد کرده‌اند بدهد. حبذا شرم و آزرم!

روزنامه‌ی کیهان می‌نویسد که آقای احمدی‌نژاد می‌خواهد میرحسین موسوی را به مناظره‌ی دیگری دعوت کند! موسوی در آخرین برنامه‌اش گفت که آقای احمدی‌نژاد بیاید و سه برابر من به او وقت بدهید تا هر چه دل‌اش می‌خواهد دروغ بگوید. خوب بدیهی است که موسوی به این مناظره نخواهد رفت و ایشان ناچار خواهد شد به تنهایی پیش دوربین بنشیند و به چشمانِ ملت زل بزند و بگویید دو دو تا می‌شود ده تا!

سیل جمعیتی که حامی موسوی هستند و این‌طور که من از خبرهای پیاپی می‌شنوم، جمعیتی هستند که در تاریخ جمهوری اسلامی سابقه نداشته است. این‌ها البته هم اسباب رعب می‌شوند و هم اسباب خشم. رعب از این‌که می‌بینند رقیبِ دولت‌مدار بعد از چهار سال سرمایه‌گذاری عظیم تبلیغاتی و عوام‌فریبی استانی، باز هم نتوانسته است حریف احساس، عاطفه و خردِ مردم شود. خشم از این‌که می‌بینند هر اندازه که ید بیضا نشان داده‌اند، باز دستی بالای دستِ‌ آن‌هاست.

اما – هم‌چنان‌که سعید حنایی کاشانی گفته است – باید به خدا پناه برد. باید به خدا پناه برد از این حجم انبوه خباثت و شیطنت. شیطان یعنی دروغ. شیطان یعنی قلب‌کننده‌ی حقیقت. شیطنت یعنی بازی کردن با حق. باید به خدا پناه برد از این «راست‌نمایی‌»‌ها.

اما این «اصحاب فیل» (که هم فیل‌ِ دولت را دارند و هم فیلِ فیل‌+تر را)، به ابابیل همین پرندگانِ خُردی که دهان‌شان تا به امروز شکسته بود و دست‌شان بسته، می‌توانند از پا در آیند. همان‌طور که خانه‌ی کعبه خدایی داشت که طیر ابابیل را به دفاع از آن فرستاد، ایران هم صاحبی دارد و ولی‌نعمتی. آن صاحب و ولی نعمت،‌ ملت ایران هستند (و این «ملت» نه آقای احمدی‌نژاد است و نه او نماینده‌ی آن ملت است). ملت این را فهمیده است که هر وقت مثل آن ملتِ دیگر (یعنی آقای احمدی‌نژاد) نباشد،‌ هم‌او این ملت را «دشمن» قلمداد می‌کند و فریب‌خورده. صاحبِ ایران، دولتِ‌ فیل نیست بلکه همان پرندگان آشیان‌شکسته‌ای هستند که این‌روزها زمزمه‌ی برانداختن دروغ را سر داده‌اند. چراغ امید روشن است و شعله‌اش لحظه به لحظه فروزان‌تر می‌شود. کشتنِ این شعله، عاقبتِ نامحمودی خواهد داشت، حتی اگر محمودی را دوباره بر کشد!

این تصنیف «وطن من» از ساخته‌های پرویز مشکاتیان نازنین با صدای زنده‌یاد ایرج بسطامی را بشنوید که سخت مناسبِ حالِ این روزهای ماست.

(*) کذاب، یعنی کسی که بسیار دروغ می‌گوید؛ کسی که در دروغ‌گویی مبالغه می‌کند و راه افراط را می‌رود.

صفحه‌ی قبل