۴

عروس حضرتِ قرآن…

انس من با قرآن از کودکی است. شاید از روزگاری که هنوز مدرسه نمی‌رفتم. وقتی خاطرات‌ام را جست‌وجو می‌کنم، تصوير مبهمی از پدرم می‌بينم که برای‌ام از سوره‌ی يوسف می‌گفت. قصه‌ی يوسف را خط به خط برای‌ام می‌خواند. دوره‌های قرآن که هفتگی در خانه‌ی رفيقان و خويشان می‌چرخيد، بهانه‌ای بود هم برای باهمستان شدنِ دوره‌ی قرآن و هم برای بازيگوشی کودکانه‌ی ما. ترس و لرزش هم آن‌جا بود که می‌نشاندندت که بيا دو خط قرآن بخوان؛‌ شکسته‌بسته و با هول و شرم‌ساری. ملای مجلس هر وقت احساس می‌کرد کودک شرمسار دارد حسابی دسته‌گل به آب می‌دهد «غفر الله»ای می‌گفت و خلاص‌اش می‌کرد از اين اضطراب. ولی اين برخورد با قرآن کجا و آن‌چه بعدها طلوع کرد کجا.
از سرخوشی و سر به هوايی کودکی تا وقتی که قرآن را بنوشم و بچشم هنوز بسیار راه بود. دوره‌ی ميانه‌ی زندگی هم به بی‌حاصلی و بلهوسی – شايد – گذشت تا شوريده‌ی بی‌تابی سر راه‌ام سبز شد و انگار مسير زندگی‌ام را عوض کرد. اين شوريده، عین‌القضات همدانی بود ولی اندکی راه بود تا رسيدن او. پيش از او «سوانح العشاق» احمد غزالی گلوی‌ام را چسبيده بود. از رساله‌ی مختصر شيخ احمد تا تمهيدات و نامه‌های قاضی شهيد راه درازی است. ولی عين‌القضات در شوريدگی‌اش چيزی داشت که آدمی را سيراب نمی‌کرد. هر چه بيشتر می‌نوشيدی تشنه‌تر می‌شدی. هنوز که هنوز است وقتی نوشته‌های او را می‌خوانم انگار تازه است؛ انگار خودش تازه قلم را زمين گذاشته است. انگار هنوز مرکب‌اش خشک نشده. اما عين‌القضات چيزی داشت و دارد که غريب بود: عين‌القضات به قرآن و با قرآن سخن می‌گفت. هيچ کتاب تفسیری، هیچ روايت و حکايتی از اين مصحف محمدی چنان برای‌ام جاذبه پيدا نکرد که نامه‌های عين‌القضات. گويی گزيده و خلاصه‌ی قرآن است برای طايفه‌ای که سليقه‌ای مانند من داشتند. نمونه‌ی ديگری از چنين کتابی برای من «آغاز و انجام» طوسی بود ولی او قصه‌اش ديگر بود. طوسی عين‌القضات نبود. هر چه قاضی شهيد آتش‌به‌جان‌گرفته بود، طوسی نرم و ملايم و سنجيده بود در قامت يک رياضی‌دان و حکيم از قرآن سخن می‌گفت. قاضی همدان چيز ديگری بود. و هست.
امروز آن قصيده‌ی غريب و مهيب سنايی را برای هزارمين بار در قطار می‌خواندم. قصيده‌ای که در مقام اهل توحيد است. اين قصيده هم، مانند قرآن،‌ از طفوليت مونس من بوده است. هر بار خواسته‌ام بيتی يا چند بيتی از اين قصيده را انتخاب کنم و چيزی درباره‌اش بنويسم، دست و دل‌ام لرزيده است که مگر می‌شود اين دريای مواج را در جام حقيری ريخت. مگر شدنی است؟ و هر بار تمام قصيده را پيش روی‌ام گذاشته‌ام و از نو خوانده‌ام.
قرآن، کتاب غريبی است. گاهی اوقات حیف می‌‌‌خورم بر کسانی که يا به دلیل ندانستن زبان، يا به خاطر تعصب و موانع تنگ‌نظرانه دست‌شان از دامن‌ آن کوتاه است. اما قصه فقط آن‌هايی نيست که با صورتِ قرآن غريبه‌اند. بسا آشنا با صورت قرآن که از معنای آن بيگانه است؛ آن هم نه فقط از عوام و مبتديان بلکه از ميان عالمان و فقيهان و قاضيان و دانشوران. چه بسا کسانی هستند – هم‌چنانکه خود عين‌القضات ديده بود و چشيده بود – که دو کلمه از قرآن را بی‌غلط نمی‌توانند خواندن، اما جان‌شان دريای خروشانی است از معنای آن. جان‌شان با جان قرآن قرین و عجين است. قرآن برای‌شان کتاب و ورق‌پاره نيست. قرآن، آدمی است. قرآن، هم‌نفس و هم‌پای انسان است بلکه خود، انسان است. قرآن سخن می‌گويد و سخن می‌شنود. قرآن پا به پای تو می‌گويد و می‌خندد. شادی می‌کند و می‌گريد. چيز عجيبی است. اين دو بيت قصيده‌ی باشکوه آن سالکِ دوزخ‌آشام را ببينيد:
 
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
دارالملک ايمان، با همين دين‌ورزی ظاهر و زاهدانه مجرد از غوغا نمی‌شود. برای پرداختن اين دارالملک از غوغا، انسان بايد شد. آدم باید شد. پيش‌تر از آدم شدن نوشته‌ام در همين خانه‌ی مجاز. بينا شدن می‌خواهد. جز اين اگر باشد، حرارتی است و گرمایی از آن خورشيد. نه بيش‌تر. چيزی هست در اين ميانه. حال مهيبی است. حالی است بیرون از آن‌چه فقيهان و فيلسوفان –  و چه بسا شمار کثيری از صوفیان حتی – می‌گويند. بس است تا همين‌جا. جلوتر نمی‌شود رفت.
پ. ن. ننوشتن‌ام از ترس است. از احتياط است. از ادای رازدانی در آوردن نيست. پيدا نيست که هيچ نمی‌دانيم؟