۰

نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست

ماه رمضان هم وسوسه‌ی نوشتن را زنده می‌کند هم هاتفی نهیب نانوشتن می‌زند. اگر قرار باشد این همه بنای‌اش آباد کردن خویشتن باشد خاصیتی در این رمضان نیست. الآن هم که دو خط می‌نویسم به شوق صدای بهشتی شجریان است. آوازی را که در ابوعطا آغاز می‌شود با صادر و وارد این مقام قسمت می‌کنم که به گمانم از جواهر آواز شجریان است. صدای زلال، ساز خوش‌نوا، نغمه‌ی داوودی شجریان جمع آمده با غزل خواجه‌ی شیراز تمام بهشت را یک‌جا به گوش آدمی می‌آورد. این طرب اگر روزه و توبه می‌شکند بسا به از عبادت و طاعتی که عجب و نخوت بیاورد. دولت مطرب و می را بقا باد «که هیچ از خانقه نگشود»!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

خرقه رهنِ میکده‌ها…

تا امروز بیش از ۱۱ سال است که در پی آوازی از شجریان با نی موسوی می‌گشتم که کاستی از آن را در ایران داشتم و با مهاجرت به لندن و درآمدن تکنولوژی‌های جدید، از تمام آن‌ها بی‌بهره ماندم. آن کاست، دو آواز داشت بر روی دو غزل از حافظ (در کنار چند غزل دیگر) هر دو با نی محمد موسوی. یکی در ابوعطا و دیگری در همایون. مطلع آن دو غزل این‌هاست: «ز دلبرم که رساند نوازش قلمی | کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی» و «حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم | که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم». پیش‌تر از این آواز مشابهی از شجریان در شور را روی غزل دوم با نی حسن کسایی در ملکوت آورده بودم که اجرای سال ۱۳۵۸ بود. این اجرای تازه‌تر، که به لطف دوستی مشفق و اهل دل از آن سوی زمین به دستم رسیده است، در سال ۱۳۶۷ اجرا شده است در تالار وحدت به مناسبت بزرگداشت حافظ. در بخش ابوعطا، انتهای اثر قطع شده است (و تا جایی که یادم می‌آید روی نوار کاست هم همین وضع را داشت). دوست داشتم با فراغ بال چیزی درباره‌ی این دو غزل بنویسم ولی دیدم حیف است درنگ کنم و تا آن زمان شما را در شنیدن این دو آواز بهشتی سهیم نکنم. گوارای وجودتان!

آواز ابوعطا

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

آواز همایون

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

 

پ. ن. عنوان یادداشت می‌گوید که اگر قرار بود چیزی بنویسم از چه جنسی بود! خواهم نوشت درباره‌اش.

۲

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

شجریان ابوعطایی دارد در گلهای تازه – شماره‌ی ۱۰۴ – که با تار فرهنگ شریف روی غزل حافظ می‌خواند. ساعتی پیش فکر می‌کردم چیزی درباره‌ی این غزل بنویسم، که بسیار می‌‌توان درباره‌ی مضامین‌اش نوشت. اما گفتم ذوق شنیدن موسیقی را فعلاً نباید پای بحث و گفت‌وگو نهاد. گویاترین زبانِ بیان این غزل را نوازنده و خواننده دارند.
طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

دایره‌ی خودی-بیخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرینش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت این طرفه آفریده‌ی نازنین که آفریدگاری می‌تواند و می‌‌داند. این معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصویر کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون». عارفان حاشیه‌ای تفسیری بر کناره‌ی این آیه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». یعنی مقصود آفرینش همین شناخت است. عرفان صوفیان و فیلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. یعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هیچ منزلتی نیست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نیست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و این راه – که «طریقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همین است که ابتدا و انتهای آفرینش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاریخ پیش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظریف ماجرا این است که «حشمتِ‌ این عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ دیوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همین مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دریایی است از حکمت. آدمی وقتی خویشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!
سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نیست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درویشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شیفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نیست. مغز حکمت همین فرزانگی است که بدانی چگونه از خویش عبور کنی و باز به خویش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابلیسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. یکی وقتی از خودی می‌گوید، چیزی از غیر ندارد. هر چه می‌گوید همه از خود است و بام تا شام غیر از گفته، اندیشیده و بافته‌ی خویش چیزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بیند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤیَّدِ خودِ اوست. یعنی حتی اگر حکمتی ببیند یا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض این قصه هم درست همین‌جاست: بیخودی جایی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بیهوشی، جایی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمایش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدایی می‌ساید. این‌جا درست همان‌جایی است که مقام خلیفه اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پیر مغان: هم‌او که «به تأیید نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.
اما حکایت ادیان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همین قصه‌ی ساده‌ی حقیقت در میان ندیدن است. از همین روست که نزاع بر سر دین و آیین و یک کیش و آیین را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پیوسته به عین حقیقت شمردن و آن را یگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکایت از همین نابینایی و تهی‌دستی دارد. این بیت حافظ، از ابیات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همین طایفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌یابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چیزی در میانه نیست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. یعنی رهِ چیزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگیریم (این بیت را در نظر داشته باشید: چه راه می‌زند این مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه این می‌شود که: یکی از بیرون در احوال این ارباب ادیان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بینند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.
این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته‌ی کردگار چیست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود میان «شرابِ کوثر» و «پیاله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همین بیت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» یا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جایی است در میانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جایی نشسته است در مقام ناظر و شاهد این جنگِ طایفه‌ی معذوران!
 
بگذریم. این قصه را پیوند می‌زنم به موسیقی. همین غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنوید. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست

پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و یک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر یک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفیض شوید در این «بهار دلکش»!

۵

روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود ندید…

شرح و توضیح نمی‌دهم. مدت زیادی است این آلبوم را گوش نداده بودم. کنسرت ابوعطای اجرای بوستون. محمدرضا شجریان، داریوش پیرنیاکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعیان. بشنوید و به جان هنرمندان دعا کنید.

مرتبط: ابوعطای اجرای اروپا

۶

بازت ندانم از سرِ پیمانِ ما که برد؟

عنوان بالا، مصرع اول غزلی است که شجریان در این آواز ابوعطا، در یکی از اجراهای اروپایی کنسرت پیامِ نسیم خوانده است. من این اجرا را بیشتر از اجرای منتشر شده‌ی کنسرت‌های آمریکای او دوست دارم (اجرای «ای صبا نکهتی از خاکِ رهِ یار بیار…»). بخش دوم این آلبوم، آواز دشتی است و دوبیتی‌هایی را که در این اجرا شجریان از باباطاهر می‌خواند، دوست‌تر دارم. این آلبوم مربوط به دوره‌ای است که صدای شجریان هنوز در دوره‌ی شفافیت و قدرت جوانی است،‌ به نظر من. و البته این دوره، همان دوره‌ای است که دیگر مشکاتیان به عنوان آهنگسازی چیره‌دست در کنارِ او نیست و تنها چیزی که کنسرت را شنیدنی و درخور اعتنا می‌کند، همان صدای استادانه‌ی شجریان است. این بحث‌ها به کنار، بعد از سال‌های طولانی، این آلبوم را از میان فایل‌های گم‌شده‌ام یافتم. گفتم خوب است شما را هم در لذت دوباره یافتن‌اش شریک کنم.
 

۸

نورِ جان در ظلمت آبادِ بدن…

می‌چرخیدم میان این همه آلبوم موسیقی مهجوری که دارم. میانه‌ی درس و بیماری، گوش می‌دهم به آواز سراج و تار محسن نفر. آرام‌تر می‌شوم. من با این آلبوم «باغ ارغوان» روزگارانی سپری کرده‌ام بسیار خوش. آفرین بر آن حنجره و آن پنجه باد. شما را هم اگر حالی چون حالِ من می‌رود، گوش بدهید و مطربان را دعا کنید!

پ. ن. چند مرتبه من نوشته‌ام مطربان را دعا کنید؟ من واقعاً به این اعتقاد دارم. همان حرف مولوی است که «خدایا مطربان را انگبین ده». دنیا بدون این طایفه، جهانی سرد و بی‌روح و بی‌مزه می‌شد. حال‌شان نیکو و خرم باد. غم‌هاشان کم باد. طرب‌اش متصل باد! زر اگر داشتم چون مولوی می‌گفتم: «ای مطربان! ای مطربان! دف شما پر زر کنم» ولی می‌شود دف مطربان را اگر نه از زرِ صورتی و زودگذر، که از زر معنا پر کرد که پایدارتر باشد!