۰

رفتی و غم آمد به سر جای تو، ای داد…

روز واقعه…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۳

سلامت همه آفاق…

۱. بديهی‌ترين چیزی که به ذهن هر انسان منصف و سالمی می‌رسد اين است که «آن‌که او امروز در بند شماست | در غم فردای فرزند شماست» و این «شما» آن زندان‌بان و آن آمر حبس و حصر است. پس تمامی مسؤوليت هر حادثه‌ای که بر آن زندانی عزيز، آن یوسف قبادريده‌ی غيرت برادران، يکسره بر دوش هم‌اوست. اما آن‌چه که این روزها خبرش می‌رسد نبايد خلاصه شود در مرثيه‌سرايی يا نوحه‌خوانی‌های عاطفی و شعرهای سوزناک سرودن. کار ما، کار آزادی و آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان، از نق و ناله پيش نمی‌رود.

۲.  اما ميرحسين موسوی بيمار است؟ لابد تن‌اش به عارضه‌ی جسمانی مبتلاست. کم يا افزون، بی‌گمان رنجی عارض تنِ‌ او می‌شود. نکته اما ظریف‌تر از این حرف‌هاست. آن‌ها که از میان دوست‌داران او ناله به عرش می‌رسانند، نبايد از ياد ببرند که در اين سرزمين آن‌که از همه‌ی ما سالم‌ترست بی‌گمان همان ميرحسين موسوی است به يک دلیل بسیار روشن: او تن به ظلم نسپرده است. او سر تسليم در برابر بیداد فرو نياورده است (نشانه ی روشن‌اش نامه‌ی آيت‌الله حائری و حمله به زندانيان اوين است). يعنی در انديشه و روان ميرحسين موسوی عدالت و آزادی هم‌چنان یکپارچه و درست و سالم باقی مانده است. ما بی‌گمان بيشتر آسيب‌ديده‌ی اين آفت‌ايم تا او. دغدغه‌ی سلامت جسم موسوی نبايد ما را از اين نکته‌ی مهم غافل کند که ايران هم‌چنان زندانی است بزرگ برای يکايک ما. ایران هم‌چنان آفت‌زده است و مردمان‌اش رنجور ستم و بيداد. هر اندازه هم که روزنه‌هايی از اميد و تدبير گشوده شده باشد، بايد به ياد داشت که در حصر بودن موسوی و رهنورد و کروبی نمادی است از آن زندان بزرگ‌تر.

۳. اين اخبار پيش از اين هم بوده است و تا روزی که اين بند گسسته شود و حبس شکسته، باز هم از اين اخبار خواهند بود. چيزی که ما نبايد از ياد ببريم اين است که سخن همگی ما همان است که بود: برای بازگشت عزت و آزادی کافی است ديگر به مردم بزرگی نفروشند و دروغ نگويند. کافی است کمی خويشتن خویش را – آن زندان‌بان و زندان‌بانان فرودست و زبردست – در آينه ببينند. درد موسوی و ما،‌ درد آن‌ها نيز هست اگر نيک بنگرند. پس سلامت موسوی، تنها سلامت موسوی نيست. سلامت ما نيز هست. سلامتِ دشمنان و بدانديشان او نیز هست. درد موسوی،‌ درد انسان است نه درد منصب و مسند.

۴. اول و آخر کلام آن‌که این سياست فربهی را که موسوی مسيرش را در ایران تغيير داد نبايد با شاعرانگی خالی از حکمت و فرزانگی يا مرثيه‌سرایی و ناله و اندوه، به سياستی روزمره و مبتذل تبديل کرد. لازمه‌ی این کار خودشناسی است: چو موج مستِ‌ خودی باش و سر به توفان کش | تو را که گفت که بنشين و پا به دامان کش. در خانه اگر کس است يک حرف بس است.

۰

چو دست دست تو باشد درون کس مخراش!

آن‌چه که این روزها در ايران اتفاق می‌افتد یک گره‌گاه ساده و مهم دارد: اتوريته. در سال‌های اخیر، بنيان‌های اتوریته‌ای که هر نظام سیاسی در هر جای دنیا به آن نیازمند است، در ایران به شدت، عمدتاً به خاطر سوء تدبیر حاکمان (و البته عوامل متعدد داخلی و خارجی) آسيب ديده است. در این سال‌ها، هر اتفاقی را می‌توان در پرتو همين فرسايش هم‌زمان اتوريته و مشروعيت فهمید.

۱. به زندانيان سياسی در اوين حمله‌ای وحشيانه می‌شود. اين رفتار خلاف هر قاعده و قانونی است و يک معنا بيشتر ندارد: کین‌توزی و ابراز خشم و نفرت. ابراز خشم، محصول استيصال است. یعنی هر راه ديگری را آزموده‌اند و ناکام مانده‌اند. در فضايی که هميشه آسيب‌پذيرترين‌ها، کسانی که دست‌شان از همه جا بسته است، ضعيف‌تر یا گوشه‌گیرتر از همه هستند، آماج آسيب می‌شوند، یعنی حاکمان و بازی‌گردانان آن فضا از عجز رو به ضعيف‌آزاری آورده‌اند. دست‌شان به آن نمی‌رسد که زورمندان صاحب اعتبار و مشروعیت‌ در برابرشان سپر بيندازند، گوشت و استخوان محبوسان را لای گازانبر عسسان و محتسبان می‌گذارند.

۲. در همين روزهاست که آیت‌الله حائری شيرازی نامه‌ای خطاب به موسوی و کروبی می‌نویسد که حقيقتاً باید در تاريخ ثبت شود. نامه‌ای است عجیب از بسیاری جهات. پريشانی و استيصال در سطر به سطر آن موج می‌زند. اول و آخر کلام این است که ما (حاکمان)،‌ شما دو تن را به خاطر تن نسپردن به رأی عالی نظام در نزاعی که ما خود پيش‌تر حکمیت آن را به عهده داشتيم (و از نظر شما، ما نيز از متهمان دعوا بوديم)، به حصر افکنده‌ايم. امروز هم‌چنان می‌بينيم که آن‌چه می‌خواستيم تأمین نشد (و آن‌چه می‌خواستند برکشيدن احمدی‌نژاد نبود بلکه حفظ و استمرار اتوريته و مشروعيتی بود که از هم‌نشينی با احمدی‌نژاد آسيب ديد). حالا از اين دو توبه می‌خواهند. از فحوای نامه و حوادث پيرامونی می‌توان دريافت که این دو تن بر همان عهد نخستين مانده‌اند و در واقع نامه‌ی آيت‌الله خبر از کوششی ناکام برای تسليم کردن آن دو تن می‌دهد. از همه عبرت‌آموزتر اين بند از نامه‌ی آيت‌الله است: «خیلی‌ها با پافشاری بر امر باطلی از دنیا رفتند و حتی بعد از مرگشان هم تاکنون خوشنام مانده‌اند و شاید مردمی هم آرزو دارند در قیامت همنشین اینان باشند اما چیزی جز جایگاه عذاب نصیب ایشان نخواهد بود. شما این مطلب را با جان و دل قبول دارید. باید از این محبوبیت‌های پس از مرگ ولو چندین هزار ساله باید به خدا پناه برد!!». اين بندها، از هر شرح و تفسيری مستغنی است. به زبان حال می‌گويد: ما هر چه در توان‌مان بود کرديم که آن اتوريته و مشروعيت را بازسازی کنيم و حتی با دست نبردن در انتخابات بعدی کوشيديم اين وجهه‌ی آسيب‌ديده را ترميم کنيم و نشد. اما شما با تمام اين تنگنای حصر، هم‌چنان از موضع خويش فرود نيامده‌اید ولی محبوبيت‌تان مضاعف شده است.

۳. درست همين امروز، عضو جمعيت ايثارگران خطاب به خاتمی می‌گويد: «گفته می‌شود که خاتمی قصد اظهار ندامت و پشیمانی از اقدامات خود در سال ۸۸ دارد که اگر چنین پشیمانی برای او حاصل شده بهتر است صریحا اعلام کرده و تبری خود را از شعارها و رفتارهای ساختارشکنانه بیان کند». و در خلال همان سخنان، لحن تحقيرگرانه‌ای مشابه با لحن حائری شيرازی خطاب به موسوی دارد (لحن تحقیرگری که در واقع لحن استيصال سرگردنه‌بگیری است که نتوانسته حریف عزت و وقار مخاطب‌اش شود و به سوی پرخاش و دریدگی رفته است): «خاتمی کوتاه‌قدی خود را در فتنه ۸۸ نشان داده چرا که وی و همفکرانش در سال ۸۸ با اقدامات خود استقلال و جمهوریت نظام را زیر سؤال بردند». پر پيداست که در این تحليل «کوتاه‌قد» دقيقاً چه کسی است!

۴. حسين نورانی‌نژاد به ميل خويش از ميانه‌ی تحصيل‌اش در خارج از کشور – و او قانوناً پيش از این از کشور خارج شده بود – به ايران برگشته بود تا پسر نوزادش را ببينيد. هیچ بيمی نبود که او از کشور بگريزد و بی‌شک هر گاه احضارش می‌کردند به پای خود به محضر همان دادگاه نظام می‌رفت. او را نيز از منزل‌اش بيرون می‌کشند و چنان با او رفتار می‌کنند که گویی هر لحظه قصد گریز دارد! اين‌ها همگی نشانه‌ی آشفتگی و استيصال است. اما چرا؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد که تمام اين‌ها هم‌زمان شده است؟

گلوگاه اين نزاع دو زمینه‌ی اصلی است که به همان مسأله‌ی مشروعيت و اعتبار حکمرانان بر می‌گردد. يکی مسأله‌ی فرهنگ است (و اين‌جا مسأله‌ی «زن»، مسأله‌ی روزی است که يک سوی آن رهبر کشور است و سوی ديگرش هاشمی و روحانی). دیگری مسأله‌‌ی رفع حصر است (که باز هم در آن پای همان تقابل پيش‌گفته مطرح است).

نکته اين است که اين تقابل مصنوعی است و واقعی نيست. این تقابل می‌تواند رخ ندهد. ضرورتی ندارد پیروزی یکی، شکست ديگری باشد. ضرورتی ندارد رفع حصر يا نرمش با زندانیان و حتی عفو آنان، مترادف با شکست و خفت نظام باشد. سؤال این است که چه کسی سود می‌برد از تداوم بخشيدن به اين تقابل؟ مسأله این است که آن جناحی که در انتخابات ۹۲ شکست خورد، توان هضم بيش از اين را ندارد. اين «حماسه»، حتی به رغم صحه گذاشتن رهبر کشور بر آن، بر آن‌ها گران آمده است. از سوی دیگر نشانه‌ی اين نيز هست که پشت پرده بی‌شک کوشش‌هايی برای بازگرداندن آب رفته به جوی انجام شده است (و همين است که از مابين‌السطور نامه‌ی حائری شیرازی و سخنان عضو ایثارگران بيرون می‌زند). لاجرم تاوان اين کوشش را زندانیانی می‌دهند که دست‌شان از همه جا کوتاه است و کسانی که بارها حسن نيت و سلامت و صداقت‌شان را و وفاداری و پای‌مردی‌شان را برای خدمت به کشورشان نشان داده‌اند.

این آتش‌افروزی‌ها مصنوعی است. حکايت از اتفاق دیگری دارد که در جای دیگری رخ می‌دهد و چه بسا تمام اين‌ها برای منصرف کردن افکار عمومی از ماجرايی است که جای ديگری در جريان است. آن‌چه کلیدی است این است که در این تلاش ناکام برای ترمیم آن مشروعیت، آن مدعیان ناصادق و حاميان کذاب نظام، روز به روز استوارتر تيشه به ريشه‌ی آن نظام می‌زنند و به جای ترمیم آن مشروعيت، جویباری را که در آن می‌توان خردمندی و حکمت روان کرد، گل‌آلود می‌کنند. طرفه اين است که کليد اين نزاع ظاهراً «فرهنگ» است اما تنها چيزی که در حوادث پیرامون اين نزاع نمی‌تواند ديد،‌ فرزانگی و فرهنگ و فرهیختگی است. نماد آشکار غيبت و تیرگی فرزانگی و فرهنگ همین‌هاست که در اوین رخ داده است و در نامه‌ی آيت‌الله و سخنان عضو جمعیت ایثارگران آشکار است. در اين نظام اگر قرار باشد فرهنگ پا بگيرد، فرهنگی که کسانی چون حافظ و مولوی و عطار و سنايی و ابوسعيد ابوالخير در سايه‌ی آن بالیده و بلکه خود اين درخت تناور را آبیاری کرده‌اند، از همین‌جا بايد شروع کرد. مدافعان و مروجان فرهنگ نمی‌توانند خود پشمينه‌پوشانی تندخو باشند که از عشق و آدمیت بويی نشنیده‌اند و سر تا پا خشم و خشونت باشند. اتوريته و مشروعیت را هم می‌توان با ترویج فرهنگ و پرهیز از خشک‌دماغی زاهدانه و خشم و کوته‌فکری ترمیم کرد، نه با دريدن و سوختن و شکستن:

چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش

۰

سعديانه

این از کارهای قدیمی است گویا که از روی صفحه‌ی گرامافون پياده شده است. سایه غزل‌های سعدی را با آهنگ فریدون شهبازيان می‌خواند. سایه وقتی غزل سعدی را می‌خواند انگار غزل خودش را دارد می‌خواند. لحن و آهنگ همان است که هنگام خواندن شعر خودش دارد. شعر خواندن هر شاعری امضای خاص دارد. اين هم امضای سايه است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

ما را به چه – به که – می‌فروشی ای یار؟!

پيغام روشن بود و بی‌ابهام – و هم‌چنان هست – که او به آن‌ها ستم نکرد بلکه خودشان با خویشتنِ خويش دشمنی ورزیدند. خودشان جفا کردند به خویشتن. راه برای‌شان گشوده بود؛ راه صدق و راستی. راه يک‌رنگی. و او مدام می‌پرسد که مرا به چه و به که می‌فروشی؟ فردا که گرفتار آمدی، آيا کسی جز من تو را خواهد ماند؟ از میان این خیل «ياران» يکی تنها دو گام آن سوی امتحان، آن سوی واقعه، نه حتی آن سو،‌ که حتی دو گام پیش از واقعه با تو خواهند بود؟ یا تمام این جهان خيال است و بس؟ «ای دوست نترسی که گرفتار آیی»؟

می‌گويند اين صلات، این صلت و این وصال، نهی می‌کند از فحشا و منکر. می‌گويد که از مقام و جايگاه خداوند خويش که پروا کردی و خويشتن را بازداشتی از آن‌چه اکنون هوس‌ات تو را به آن می‌خواند، بهشتی در کف خواهی داشت. ولی اين صلات، چيزی است ورای اين خم و راست شدن. چيزی است آن سوی زاهدی يا تشرع. حکايتی است از اخلاص. از وفا. از نگاه داشتن حريم‌ها و حرمت‌ها. حکايتی است از مروت. يعنی يوسف خويش را ارزان مفروش! يعنی با ما،‌ بر سر ما، معامله مکن.

آدمی چه آسان اسير توهم امنيت می‌شود. چه آسان فراموش می‌کند که اين مهلت به طرفة العینی ممکن است تمام شود. حلم او را آزمون کردن و به مبارزه گرفتن، عاقبت‌اش استمرار معامله‌ی ستاريت نيست؛ گام به گام نزديک شدن به دريده شدن آن پرده‌ی ستر است – آن پرده‌پوشی دو جانبه‌ای است که از يک‌سو از تو آغاز شده و از سوی ديگر او مجال‌اش را فراهم کرده و صبر می‌کند بر آن. آدمی را گریبان خواهند گرفت: «فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ»؛ دیر يا زود هر یک به شکلی و نوعی.

ماجرا کوتاه… راه را دور می‌روی، دور می‌کنی، ای يار! او می‌بیند؛ ولو تو سر در برف فرو کنی! ما شايد نبينیم يا نخواهيم ببينیم و بدانیم ولی او می‌داند. ميان تو و او سرّی است که او بخواهد پرده از آن خواهد انداخت و آن‌گاه حقیقت مثل آفتابی خواهد درخشيد! و آن‌جا،‌ »شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد». آن‌جاست که قدرِ صدق و راستی آشکار می‌شود. اهل صدق و وفا در اين ميانه زيان نخواهند کرد. اهل جفا آيا لطف عميم و رحمت واسعه را خواهند ديد؟ می‌گويد: «فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّـهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَـٰكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» يعنی از ميان اين ظالمان بعضی گرفتار این عاقب شدند. چه ضمانتی هست که من و تو در میان آن جان به در بردگان باشيم؟! آمدیم و غرقه شدی! آن وقت چه؟

صد نامه فرستادم،‌ صد راه نشان دادم | يا نامه نمی‌خوانی، يا راه نمی‌دانی.

وفا… وفا… وفات! وفای تو، يا وفاتِ من؟

۰

فاصله‌ی ظلمات و نور…

سه چهار هفته‌ای پیش هوش و حواس‌ام آميخته با سوره‌ی فاطر بود. گمان می‌کنم آیات اول اين سوره را با صدای مصطفی اسماعیل می‌شنيدم (شاید هم منشاوی). الآن هر چه می‌گردم نمی‌يابم فايل‌اش را. ولی اصل قصه نفس آيات است نه قاری. نشانه می‌گذارم برای اين‌که دوباره برگردم به سراغ‌اش. اما هر بار که می‌خوانی و می‌شنوی، چیز تازه‌ای کشف می‌کنی. يادم هست برای يکی از جلسات تدريس‌ام، آیه‌ای در اين سوره را می‌خواستم با دانشجويان‌ام بخوانيم که بعد از پايان کلاس به صرافت‌اش افتادم و دير شده بود. اما آیات ديگر این سوره همان حال و هوا را دارد (خصوصا این بخش پايين که پررنگ کرده‌ام). 

وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ وَمَا يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَلَا الْأَمْوَاتُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يُسْمِعُ مَن يَشَاءُ ۖ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِي الْقُبُورِ  إِنْ أَنتَ إِلَّا نَذِيرٌ  إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيرًا وَنَذِيرًا ۚ وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

(سوره‌ی فاطر با صدای شاطری)

۱

ز درخت بس بلندم…

درخت چيز عجيبی است. وجود عجيبی است (نه که «موجود» عجيبی است؛ وجود عجيبی است). بيهوده نيست درخت با معرفت و با حيات نسبت دارد. درخت معرفت، همان درختی که آدم را از آن بهشت بيرون کرد. درختی که آدمی را به زمين آورد؛ درختی که خود از زمینی می‌رويد که زمينه‌ی شناخت و مادر حيات است. درختی که در زمین است اما دست به سوی آسمان دارد. درختی که با دانش، با حيات، با دعا، با عروج و با زايندگی نسبت دارد. درخت پاک. شجره‌ی طيبه. «و لا تقربا هذه الشجرة»،‌ مبتداست و منتها «فتکونا من الظالمين». اما چرا چشيدن آن میوه، تقرب به آن درخت، هم‌عنان با ظلم شد؟ چه ظلمی؟ «و بازداشت ايزد تو مر آدم را از آن درخت، مثل بود بر بازداشتن مرو را از برهنه کردن باطن». و اين‌جاست که سرّ قيامت آشکار می‌شود و تفاوت ميان قيامت و اباحت.

«ابليس مر آدم و حوا را چنين گفت که خدای مر شما را از اين درخت باز نداشت مگر از بهر آن‌که شما هر دو فرشته خواستيد گشتن از خوردن آن يا هميشگی خواستی يافتن و سوگند خورد ايشان را که من شما را نصيحت‌کنندگانم. و معنی‌اش آن بود که ايشان را چنین گفت که حد عمل و فرائض همه رنج و سختی است و اگر از عمل دست بازدارید و به علم مشغول شوید، اندر حد فرشتگی رسيد و از کار برسيد و نيکو گردانيد نزديک ايشان اباحت کردن و گذاشتن عمل و اميد دادن ايشان را که شما به دست باز داشتن از عمل باقی گرديد همچون فرشتگان تا به گفتاری از حد پیامبری بگذشتند که بديشان داده بود و اندر حد خداوند قیامت شدند که ایزد تو آن را از ايشان بازداشته بود…».

شگفت‌انگیز است که درخت، با قيامت نسبت دارد. درخت با بهار نسبت دارد. بهار رويی با مسيح دارد و قائم. رويی دارد با برآمدن جان‌ها از گور تن‌ها. رويی دارد با زنده شدن به دانش و معرفت. «استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما يحييکم»، حکایت قيامت است؛ دعوت قيامت است. بانگی است برای برانگيختن. قائم، اسرافيل وقت می‌شود که «مرده را زيشان حيات است و نما». و اين همه راز ريخته است در درخت. اين همه معنا در يک کلمه، در يک وجود.

پ. ن. بهانه‌اش دیدن چندین باره‌ی اين فیلم دارن آرونوفسکی، چشمه، بود.

۰

هيچ بر هیچ

 فکر نمی‌کنم در روزگار معاصر، یعنی همین عصر تکنولوژی و وب و فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، وسوسه‌ای قوی‌تر و پرزورتر از نمايش خويش و میل به دیده شدن و مطرح شدن وجود داشته باشد. این وسوسه دامن بسیار کسان را که در دنیای ماقبل اينترنت – و در واقع ماقبل شبکه‌های اجتماعی – مهارشان بيشتر به دست خودشان بود، گرفته است. در ميزان همه‌گیری و نفوذ و رسوخ اين شبکه‌ها همین بس که بسیاری از کسانی که امروز آلوده‌ی آن شده‌اند، حتی وبلاگ هم نمی‌نوشتند. يک دلیل ساده و روشن‌اش اين است که شبکه‌های اجتماعی کار عرضه‌ی نفس را بر آدميان بسيار بسيار آسان‌تر کرده‌اند (و به همان اندازه میزان کنترل بر تولیدات و نمايش‌های آدمی توسط گردانندگان این شبکه‌ها و دولت‌ها گسترش يافته است).

blog-cartoon

بيهوده حاشيه نروم. فکر می‌کنم شبکه‌های اجتماعی، بسیار چيزها به آدمی می‌دهند و بسيار چيزها را هم از او می‌ستانند. بحث انتخاب هم شايد نباشد. بحث خوب و بد هم در ميان نيست که بگويی شبکه‌های اجتماعی خوب‌اند یا بد. شايد هيچ قاعده‌ی کلی وجود نداشته باشد. هر فردی، به تنهايی،‌چه بسا خودش فقط، می‌تواند تصميم بگيرد که شبکه‌های اجتماعی، يا حتی کدام شبکه‌ی اجتماعی و تحت چه شرايطی برای او مناسب هستند. با خودم که حساب می‌کنم گاهی اوقات فکر می‌کنم پرداختن به بعضی مسايل شبکه‌های اجتماعی – و درگیر شدن در بعضی بحث‌ها،‌ حتی وقتی که جنبه‌ای علمی و آکادميک هم پيدا می‌کنند – حيف است و بر باد دادن عمر گران‌مایه. سؤال اين است که آدمی – نه بگذاريد بگويم «من»ِ گوينده – خودش را خرج چه چيزی می‌کند؟ آدم هميشه می‌تواند از خودش بپرسد که خودش را به چه چيزی می‌فروشد؟ گرفتيم که فلان سخن من و ما در بهمان فضا ناشنيده و نادیده ماند. آخرش چه می‌شود؟ بخت دنیا یا رستگاری عقبای ما در گرو مطرح شدن فلان نظر ماست؟ دنیا بدون ما از حرکت می‌ايستد؟ زمين متوقف می‌شود؟ مثلاً کسانی که چند بار تجربه‌ی ترک فيس‌بوک داشته‌اند، احتمالاً می‌توانند بهتر بگويند که با اين ترک چيزی را از دست داده‌اند یا به دست آورده‌اند.

خيلی وقت‌ها، در دنيای واقعی و در دنیای مجازی نیز، اين بیت حافظ پيش چشم‌ام بوده است:
دولت پير مغان باد که باقی سهل است | ديگری گو برو و نام من از ياد ببر
اين همان آدمی است که برای‌اش همصحبتی و هم‌نفسی با يار – يار يگانه‌ی واحد – به دو جهان می‌ارزد: يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم | دولت صحبت آن مونس جان ما را بس.
اما همه‌ی این‌ها به پای اين بيت حیرت‌آور حافظ – که گویی تصويری رنگ‌آمیزی‌شده از خیام است – نمی‌رسد:
جهان و کار جهان، جمله هیچ بر هيچ است
هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقیق.

هيچ! ما که «چو خشخاشی بر روی دريا» هستيم و چه بسا همان هم در اين بيکرانه‌ی هستی نباشيم، کجای جهان را پر می‌کنيم با اين حنجره دريدن و «روز و شب عربده با خلق خدا»؟ بگذار همه با خيالی که دارند خوش باشند. و کل حزب بما لديهم فرحون. مشکل خيلی وقت‌ها اين است که زمین بازی و قواعد بازی در شبکه‌های اجتماعی را به جای اين‌که ما تعريف کنیم، صاحبان شرکت‌های بزرگ و در سطح پایین‌تر بقیه‌ی کاربران تعيين می‌کنند. گويی در اين ميدان خودت چندان اختیاری نداری. گويي فضای مجازی عرصه‌ی نبرد جبر و اختيار دوران مدرن است. خيلی وقت‌ها کاری می‌کنی و چيزی می‌گویی و فکر می‌کنی با اختیار اين کار را کرده‌ای در حالی که کسی، چيزی، حالی، خيالی، وسوسه‌ای پاسخی تو را گوش‌کشان می‌کشاند و خودت در اين توهم و گمانی که چه عرصه‌ی فراخی برای اختیار و اعمال فرديت آدمی. آخر قصه؟ هيچ، هيچ اندر هيچ! اين «هیچی» بيشتر وقتی خودش را نشان می‌دهد که درگیر تجربه‌های وجودی باشی و ببینی که از فرش تا عرش نه در فضای مجازی و نه در فضای واقعی‌اش، «چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من»! اين‌ها را اگر آدميان با خودشان مرتب مرور کنند، کمی ملايم‌تر می‌شوند. از سرکشی و غرورشان کاسته می‌شود. متواضع‌تر می‌شوند. آن سخت‌گیری و تعصب، آن خشم و خروش زبانه‌اش فرو می‌نشيند. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

hubspot facebook moving truck

۰

قضاگردان

دو تصنيف در آلبوم «شورانگيز» علیزاده هست، که ورای وصف‌اند. مستی‌آفرين‌اند اين دو تصنيف. وقتی شعر خوب با آهنگ خوب و آهنگساز نابغه‌ای مثل عليزاده جمع شوند، حاصل‌اش اين می‌شود. در این چند روزها بارها در ذهن‌ام داستان‌ها نوشتم برای اين دو تصنيف و غزل‌های‌اش – برای «شما مست نگشتيد وزان باده نخورديد» – ولی الآن که فکر می‌کنم می‌بينم بيهوده است. کسی اگر ذوق‌اش را داشته باشد بدون اين‌که خیال و ذوق چون منی در دريافت‌اش از شعر و موسيقی دست ببرد، همان ذوق و حال را خواهد داشت، پس مرا نرسد که خيال مخاطب را مهار بزنم. بیکرانگی خيال و درخشش این تجربه را هر کسی می‌تواند بيازماید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

دو قطعه‌ی ديگر از آلبوم «راز و نياز» عليزاده‌اند. اين دو قطعه – و آن دو قطعه‌ی بالا – برای من حال و هوای نوروز و طراوت و تازگی می‌آفرينند. بی هيچ شرح و حکايتی، هوش و خيال‌تان را رها کنيد در دريای این نغمه‌ها.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بهاری خرم است ای گل، کجايی…

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گُلنار
دگر منقل مَنِه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خُرم است ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت
مَبَر فرمان بدگوی بدآموز…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد