۷

ادبِ مقام در سیاست‌ورزی

صحنه‌ای در فیلم «ملکوت آسمان» ریدلی اسکات هست که در آن اورلاندو بلوم که حاکم وقت بیت‌المقدس است با ساکنان مسیحی شهری که زیر حمله‌ی سپاهیان مسلمان صلاح‌الدین ایوبی است سخن می‌گوید. از هر دو سو، کینه و نفرت زبانه می‌کشد. در هر دو جناح، عده‌ای هستند که به خون‌خواهی کسانی از خویشان و هم‌کیشان‌شان برخاسته‌اند که در نبردهای قبلی کشته شده‌اند. بناهای مذهبی و آیینی دو طایفه‌ هم در بیت‌المقدس است. در یکی از درخشان‌ترین دیالوگ‌های این فیلم، اورنالدو بلوم خطاب به مردم خود می‌گوید (نقل به مضمون) که: بناهای مذهبی شما کجاست؟ بالای بناهای مذهبی آن‌ها. بناهای مذهبی آن‌ها کجاست؟ میان بناهای مذهبی شما. همه چیزتان به هم آمیخته است. آن کسانی که قاتل کشتگان طرف مقابل بودند، امروز در میان ما نیستند و ما – من و شما – مسؤول کشتن یا کشته شدن آن‌ها نیستیم. در گروه مقابل نیز، کسانی که عده‌ای از ما را کشته‌اند، دیگر میان‌شان نیستند. چرا نسل بعدی باید تاوان خطاهای نسل قبلی را بپردازد؟ (عین عبارت‌ها این است: «هیچ یک از ما این شهر را از مسلمان‌ها نگرفته است. هیچ مسلمانی از لشکر بزرگی که اکنون به سوی ما می‌آید هنگام از دست رفتن این شهر به دنیا نیامده است. ما بر سر خطا و جنایتی می‌جنگیم که از ما سر نزده است و در برابر کسانی که در آن زمان به دنیا نیامده بودند که به آن‌ها ستمی بشود. بیت‌المقدس چی‌ست؟ مکان مقدس شما بالای معبد یهودیان است که رومی‌ها آن را به زیر کشیدند. مکان‌های مقدس عبادی مسلمانان بالای بناهای مقدس شما هستند. کدام‌یک مقدس‌تر است؟ دیوار؟ مسجد؟ مزار مقدس؟ چه کسی ادعای مالکیت‌شان را دارد؟ هیچ کس! همه!»؛ به نقل از ویکی)

این دیالوگ را امروز با خود مرور می‌کردم و به میرحسین موسوی فکر می‌کردم و تمام انتظاراتی که از او برای پاسخ دادن به فجایع دهه‌ی ۶۰ دارند. نیازی به گفتن نیست که اتفاقات دهه‌ی ۶۰ جنایاتی ضد انسانی بوده‌اند، درست به همان اندازه که جنایت‌های هیتلر یا صدام ضدانسانی بودند (یا جنایت‌های مجاهدین خلق ضد انسانی بوده و هستند). اما برای من مسأله این است: من نه خاطره‌‌ی روشنی از دهه‌ی ۶۰ دارم و نه حتی نخست‌وزیری میرحسین موسوی را درست به یاد دارم، درست همان‌طور که میان‌سالان یا کهنسال انقلابی امروز، دوره‌ی استبداد رضاشاهی را هم به یاد ندارند. از هر دو سوی نزاع آن زمان، نسلی گذشته است. چه نسلی که قربانی بود و چه نسلی که قربانی می‌کرد (و چه نسلی که به نوعی بر کنار از ماجراها بود). گذشت این نسل، دلالت بر یک مضمون ساده دارد: زمان می‌گذرد و مسأله‌های ما تازه می‌شوند. آدمی نمی‌تواند همیشه با مسأله‌ای کهنه کلنجار برود که مشکلی از مشکلات امروزش را حل نمی‌کند. هراس آدمی از تکرار آن فجایع قابل فهم است، به شرطی که اوضاعی باشد که باز هم زمینه را برای بروز آن‌ها فراهم کند. لذا من این را نمی‌توانم بفهمم که جوانی که امروز سی ساله هم نیست و هیچ تجربه‌‌ی روشن و یاد و خاطره‌ای واضح از دوران نخست‌وزیری موسوی ندارد و یا جوانی که سن‌اش حتی به زمان وقوع جنگ ایران و عراق قد نمی‌دهد، چرا باید این خاطره‌ها را چندان سخت و استخوانی کند که بر زندگی امروز همه‌ی ما سایه بیندازد؟ از نظر من، تا وقتی که هر دو ماجرا را تبدیل به مسأله‌ای ایدئولوژیک می‌کنند که در آن پای عاطفه و احساس و خشم و خروش در میان است،‌ کارشان شبیه هم است.

این‌ها که گفتم هیچ کدام نتیجه نمی‌دهد که نباید به جنبه‌ی اخلاقی آن ماجراها توجه کنیم و از تلاش برای تکرار نشدن آن‌ها دست برداریم. من به جنبه‌ی اخلاقی و دردناک ماجرا هم توجه دارم، اما تلاش‌های ما که شامل کوشش برای جلوگیری از تکرار فجایع دهه‌ی ۶۰ (اگر اساساً بشود در این زمانه به همان سادگی این کار را کرد)، جنگ جهانی و هولوکاست، نسل‌کشی ارامنه در ترکیه، کشتار پیوسته‌ی فلسطینیان، جنگ ایران و عراق و ده‌ها نمونه‌ی ریز و درشت دیگر، همه در راستای یک هدف روشن است: همه قرار است راهی به برقراری صلح و آرامش بجویند. هیچ کدام از این کوشش‌ها نمی‌توانند و نباید نقض غرض کنند. گفتن از این‌ها تا همان حد مهم است که بتواند برای ما هشدار و انذار باشد و مانع از بروز دوباره‌ی این فجایع. از این حد اگر فراتر برود، ماجرا دیگر کینه‌جویی کور است و ابراز نفرت و دشمن‌کیشی.

در نتیجه فکر می‌کنم که آن‌چه برای ما امروز مهم است، ادب مقام است. ادب مقام سیاست‌مدار چی‌ست؟ ادب مقام روزنامه‌نگار و نویسنده چی‌ست؟ ادب مقام هنرمند، بازیگر سینما، خواننده و آهنگساز ما چی‌ست؟ پرسش من دقیقاً این است که گروه‌های مختلف مردم ما چه کارهایی را باید بکنند و چه کارهایی را نباید بکنند؟ یعنی خودشان را مجاز به گفتن چه سخن‌هایی و انجام چه عمل‌هایی می‌دانند؟ این است پرسش اساسی ما. در یادداشت پیشین، تعبیر اخلاق را به کار برده بودم. متأسفانه فضای فارسی‌زبان ما هر وقت اسم اخلاق را می‌شنود، پند و اندرزهای روحانیان یا صوفیان به ذهن‌اش خطور می‌کند و در بهترین حالت، نصایح حکیمان و فیلسوفان. مراد من از اخلاق، معنایی کلان‌تر است و آن هم حفظ ادب هر مقام است (آن اخلاق خاص هم اتفاقاً در پرتو همین معنا پیدا می‌کند و اخلاق دینی هم به همین شیوه قابل‌فهم است). هیچ کس در هیچ مقامی معصوم و قدیس نیست. همه به نوعی تردامن‌اند. اگر بنا باشد یکایک سرمایه‌های سیاسی و اجتماعی بالفعل موجود را به بهانه‌ی حساب‌کشی یا این‌که در گذشته چنین یا چنان بوده‌اند از میدان بیرون کنیم، آن‌که آخر کار مسکین و دست تحسر به دندان‌گزیده می‌ماند، خودِ ما هستیم. من فکر می‌کنم موسوی یک رهبر سیاسی درجه‌ی یک برای ایران روزگارِ ماست (و البته همه‌ی رهبران خوب سیاسی، بی‌عیب و پاکِ مطلق و منزه نیستند؛ همه نقدپذیرند و نقدشونده و همه هم خطا می‌کنند). موسوی، رهبر زمانه‌ی ماست. در این یک سال و اندی که از انتخابات سال ۸۸ گذشته است او به دفعات شایستگی خود را – در سخن و در عمل – برای این‌که به معنای دقیق کلمه یک «رهبر سیاسی» تراز اول قلمداد شود، ثابت کرده است. و مگر ما از رهبران سیاسی دقیقاً چه انتظاری داریم؟ و مگر ما چند نفر مثل موسوی را داریم؟ دقت کنید که این کیش شخصیت ساختن نیست یا ستایش بیهوده و بی‌جا از موسوی نیست؛ این ادا کردن حق کسی است که نشان داده است سزاوار این ستایش هست. این کار در واقع به رسمیت شناختن توانایی‌ها و قابلیت‌های خودمان است. موسوی از خودِ ماست؛ موسوی، خودِ ماست. آن‌چه که در آینه‌ی موسوی می‌بینیم و ما را به ستایش وا می‌دارد، خودِ ما هستیم: تمام آرزوها و آرمان‌هایی است که بر زبان موسوی جاری می‌شود و می‌خواهیم محقق شود. پس چرا در ادای حق او قصور کنیم؟ چرا در ادای حقِ خود قصور کنیم؟ چرا از گُرده‌ی خود باید ببُریم؟
۰

به صدق کوش…

تاریکی شب، هنگام و جای نشو و نمای اهریمنان است. پلیدی‌ها در تاریکی رشد می‌کنند. خفاشان تاب روشنایی روز و درخشندگی آفتاب را ندارند. مسأله‌ی ما امروز همین است: چه باید کرد که بی‌اخلاقی و بی‌فرهنگی زهر پاشیدن‌ها و نفله‌کردن‌ها و خاک‌ پاشیدن در چشم مروت و کور کردن دیدگان آدمی و خوار کردن خِرَد، خُرد و ضعیف شود؟ چگونه می‌‌توان فضا را برای تنفس زیبایی، خوبی و دانایی گشود و جا را بر زشتی و زشت‌خویی، زشت‌گویی و بی‌خردی تنگ کرد؟

مدت‌هاست که با این پرسش کلنجار می‌روم. راه سست کردن شرارت و اهریمن‌خویی، جدل کردن با آن نیست. موعظه کردن و پند و اندرز اخلاقی هم گرهی باز نمی‌کند. «گوهر پاک بباید که شود قابل فیض». اندرز حکیمان، در طبع کسانی اثر می‌کند که مستعد پذیرفتن پندی باشند نه کسانی که پیشاپیش گوش به هر چه خیر و صلاحی بسته باشند. برای این‌که معنا کمی روشن‌تر شود، این دو بیت مثنوی مولوی را با خودم مرور کردم که:
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آید روز فاش
تمام پیام این دو بیت در همین وجود خورشید است. خورشید، پرده از متاع قلابی بر می‌دارد. شب‌هنگام است که مزوران، با زر رقابت می‌کنند. روز که بر‌آید، مجالی برای میدان‌داری قلب و اهریمن‌خویی نمی‌ماند. این استعاره‌ی روز و آفتاب و روشنایی در مقابل شب و تاریکی، در این بحران پردامنه‌ای که جامعه‌ای ما امروز گرفتار آن است، استعاره‌ای سخت کارآمد است. اما چرا؟ توضیح می‌دهم.

این روزها یک سال و اندی از تولد حرکتی که امروز موسوم به جنبش سبز است، گذشته است. این حرکت، در این یک‌ساله دوستان و دشمنانی داشته است. میرحسین موسوی به مثابه‌ی برجسته‌ترین رقیب سیاسی در صحنه‌ی سیاست فعلی ایران، خلاقانه‌ترین زبان و ادبیات را در طرح اندیشه‌های نو اختیار کرده است و البته از جانب‌های بسیاری آماج حملاتی سهمگین و بی‌امان بوده است. تکلیف دستگاه‌های امنیتی و نظامی حکومت ایران روشن است. یعنی معلوم است که چرا او را دشمن می‌دارند. اما آن‌چه که غریب است هجوم بی‌امان نیروهایی است که در رخنه‌های فضای مجازی ما خانه دارند و هنگام زبان گشودن‌شان سیلابی از بی‌اخلاقی و نفرت به فضای گفت‌وگو و اندیشه‌ی ما سرازیر می‌شود. در این میانه، البته نقدهای موجه و استوار هم گاهی گم می‌شوند. مشکل بزرگ این است که در این فضای شلوغ، مواضع سلبی مخالفان‌خوانان کمابیش روشن است. چیزی به اسم جنبش سبز وجود دارد که هر کس میل به کسب مشروعیت یا شهرت داشته باشد، به نوعی خود را متصل به آن می‌کند. اما همان افرادی که دوست دارند زیر پرچم جنبش سبز باشند، هم‌زمان می‌خواهند جاهای دیگری هم باشند. به زبان دیگر، ابهام و فقدان شفافیت مهم‌ترین خصلت این گروه است. یعنی طایفه‌ای داریم که مواضع سلبی و منفی‌گویانه‌اش روشن است ولی چیزی از مواضع ایجابی‌اش نمی‌دانیم. مهم‌ترین کاری که می‌شود کرد این است که مواضع ایجابی این گروه‌ها روشن شود. اما این یعنی چه و چگونه شدنی است؟ به زبان دیگر، چقدر ممکن است سبزها یا منتفدان جمهوری اسلامی شبیه جمهوری اسلامی شوند در رویکرد و زخم خوردگان از کیهان، رجانیوز و فارس‌نیوز خود به آن‌ها شبیه شوند؟ به زبان نیچه: چشم دوختن در مغاک تا کجا؟
فکر می‌کنم برای این‌کار کافی است هر کسی اصول و روش‌های خودش را روشن و با صداقت تمام بیان کند. هنگام تصریح به اصول، عدول کردن از آن‌ها آسان نیست و می‌توان همیشه گریبان گوینده‌ی ناصادق را گرفت. برای این‌که نمونه‌ای بارز به دست بدهم، خوب است به خود میرحسین موسوی اشاره کنم و عباراتی را از آخرین پیام او نقل کنم.

موسوی می‌گوید: «یادمان باشد که برای ما، هدف وسیله را توجیه نمی کند. یادمان باشد که شعار «دروغ ممنوع» در روزهای پرشکوه پیش از انتخابات، چگونه از جان مردم خسته از دروغ های پیاپی قدرتمندان برخاست و فضای این دیار را فراگرفت. یادمان باشد که تا یکایک ما، خود را از آلودگی‌ها و نقایص اخلاقی پاک نسازیم، انتظار داشتن جامعه‌ی اخلاق‌بنیادی که در آن همه‌ی انسان‌ها بتوانند به قله‌های شکوفایی انسانی خود برسند، بیهوده است».

این عبارت پیام موسوی، کلیدی‌ترین نقطه‌ی اندیشه‌ی موسوی را آشکار می‌کند. اگر طرف مقابل دروغ می‌گوید و پرونده‌سازی می‌کند، ما حق نداریم به همان شیوه متوسل شویم. کسی که مدعی است جامعه باید اخلاقی باشد، خودش هم باید از اصولی اخلاقی پیروی کند، آن‌ها را به روشنی اعلام کند و خود ملتزم به آن‌ها باشد.

در همین پیام، موسوی یک بار دیگر به آیت‌الله خمینی ارجاع می‌دهد. من از این موضع‌گیری صریح او دو نکته را استنباط می‌کنم: موسوی هم‌چنان با صراحت به همان چیزی که قلباً باور دارد ارجاع می‌دهد و مضمون و مرجوع سخن‌اش روشن است. به هیچ توجیهی از آن‌چه که به آن باور دارد عقب نکشیده است. این یعنی صداقت یک سیاست‌مدار و موسوی این نکته را بارها پیش از این متذکر شده بود. نکته‌ی دیگر در این تصریح دیگرباره‌ی موسوی این است که او زیر هیچ فشار داخلی و خارجی حاضر نشده است از موضعی که به آن باور دارد عدول کند: او هم‌چنان در الگوی عملی آیت‌الله خمینی چیزی می‌بیند که ارزش‌مند است و نمی‌تواند به بهانه‌ی این‌که خمینی سکه‌ی روز نیست یا با سخن گفتن از او سرزنش یا انتقاد می‌شنود، از او دست بکشد. این استقامت و شفافیت اوست که ستودنی است. مسأله، آیت‌الله خمینی نیست؛ مسأله شفافیت موضع یک سیاست‌مدار است که ظاهر و باطن‌اش در موضع‌گیری سیاسی یکی است وهم‌چنان از اصولی اخلاقی پیروی می‌کند که روشن است و ابهام‌بردار و تفسیرپذیر نیست.

مشکل امروز جامعه‌ی ما همین غبارآلود بودن فضاست. این‌که در این غوغا و شلوغی، کمتر کسی یا گروهی پیدا می‌شود که موضع‌اش را به صراحت و شفافیت درباره‌ی اقدام عملی‌اش بگوید، معضلی است اخلاقی. دقت کنید که مسأله افراد و شهروندان عادی نیستند. بحث ما از کسانی است که در فضای سیاسی، رسانه‌ای یا مجازی فعال هستند و هم‌چنان نمی‌توان تشخیص داد که اصول اخلاقی‌شان در بحران‌های اخیر چی‌ست. این یعنی در شب حرکت کردن و در تاریکی پناه گرفتن. این یعنی نقاب بر چهره زدن و تیرانداختن از میان تاریکی. قلب مسأله، اخلاق است. اخلاق هم لزوماً اخلاقی دینی نیست. اخلاقی که تجربه‌ی مشترک بشری است. آسان نیست که فعالان فضای رسانه‌ای با شفافیت در مقامی قرار بگیرند که موضع اخلاقی‌شان را تبیین کنند (نمونه‌ی بالا را از موسوی دیدیم: «هدف وسیله را توجیه نمی‌کند»). آیا کسانی که در فضای رسانه‌های فارسی زبان یا فضای مجازی ما قلم می‌زنند، حاضرند مختصات دستگاه اخلاقی‌شان یا اصول عمل‌شان را به صراحت بیان کنند؟ آیا حاضرند تابلودار به میدان بیایند؟ آیا حاضرند پرچم خودشان را به دست بگیرند و به همان ملتزم و وفادار بمانند؟ مسأله‌ی ما این است.

آن‌چه که نوشتم، چیزی بود که به مثابه‌ی یک طرح مقدماتی برای پرداختن به ریشه‌های این بحران اخلاقی نگران‌کننده به ذهنِ من می‌رسید. شاید جایی اشتباه کرده باشم یا پیشنهادم مشکلی داشته باشد. فکر می‌کنم این بحث در گفت‌وگو شکفته‌تر می‌شود. در نتیجه، برای این‌که بشود به درکی روشن‌تر از وضعیت برسیم، دعوت می‌کنم از مهدی جامی، رضا علامه‌زاده، حامد قدوسی، میثم بادامچی، امین بزرگیان، عباس کاظمی، صاحب وبلاگ ایمایان و کاوه لاجوردی. این دعوت (و خواهش صمیمانه) البته به این معنا نیست که کس دیگری در ذهن ندارم. دوستان وبلاگ‌نویس دیگر (و حتی دشمنان وبلاگ‌نویس و غیروبلاگ‌نویس) هم اگر به دامن‌گستر شدن این اقتراح کمک کنند، خدمتی خواهد بود به فضای فکری جامعه‌ی ما. پس اگر اسم‌تان در این فهرست نیست، باز هم ممنون می‌شوم این یادداشت را هم دست‌به‌دست کنید و هم خودتان سهمی در گفت‌وگو ایفا کنید. می‌شود دعای ناخوانده مستجاب ما آن‌وقت! در پرتو آن‌چه تا این‌جا گفتم، فکر کنم بشود با این پرسش شروع کرد:

«در فضای رسانه‌ای امروز ما – و به ویژه در فضای رسانه‌های سبز – برای این‌که خرد، دانایی و زیبایی پای بر زمین بیاورد و به خواسته‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه‌مان نزدیک‌تر شویم، مواضع ایجابی و اصول اخلاقی ما کدام‌ها باید باشد و در مقام عمل چه باید بکنیم؟ و هم‌چنین در اصول ما چه چیزهایی نباید باشد؟ بایدهای ما کدام‌اند و نباید‌های‌مان کدام؟» (برای این‌که نمونه‌ای عملی داشته باشید، می‌توانید به ماجرایی که اخیراً برای مسیح علی‌نژاد پیش آمد و یادداشت جعفر پناهی در دفاع از او مراجعه کنید).

برای شخصِ من یک الگوی جامع و فشرده وجود دارد:
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه‌روی گشت روز نخست
۴

غلام آن کلماتم که آتش انگیزد…

این رازِ آشکاری است که زندگی من با شعر آمیخته است. شاعر نیستم ولی روزی نیست که شعری را نخوانم یا زمزمه نکنم. من هم مثل آدم‌های مختلف سلیقه‌ای در شعر دارم و البته گمان می‌کنم بسیار سخت‌گیر و مشکل‌پسندم. برای‌ام آسان نیست که به هر شعری خوشامد بگویم، خصوصاً شاعرانی را که جوان‌ترند و در زمانه‌ی ما زندگی می‌کنند. مسأله هم مطلقاً ارتباطی ندارد با این‌که انتظار داشته باشم شاعر مورد نظر مثلاً شعری داشته باشد مثل شعر مولوی و حافظ و سعدی. به هیچ وجه. آن‌چه که بیش از هر چیزی برای من مهم است این است که شعر چقدر عاطفه و احساس را منتقل می‌کند. شعری که نتواند مرا تکان بدهد، هر چقدر هم که زیبا باشد در کنار هم چیدن الفاظ و صورت‌بندی کلمات، باز هم شعری نیست که برای من خواستنی باشد. شعر خوب، برای من شعری است که صاعقه‌وار فرود بیاید بر من و تکان‌ام بدهد. و گرنه خیلی‌ها شعر می‌‌گویند، قافیه ردیف می‌کنند، صورت‌ها و مضامین آشنا و تکراری شعر کلاسیک را کنار هم می‌نشانند (و این کار کمابیش از هر کسی که ذهن‌اش انباشته از شعر کلاسیک باشد و کمی ذوق و هنرمندی و تسلط به اوزان عروضی داشته باشد، ساخته است) و نقشی از خودشان به جا می‌گذارند. ولی این آن چیزی نیست که من می‌خواهم.

این‌ها که وصف‌اش را آوردم، البته توقعی است زیاد. این را می‌فهمم که خیلی سطح انتظارم بالاست. یعنی فقط این نیست که من انتظار داشته باشم کسی مثل حافظ شعر بگوید. توقع من این است که مضمون و معنا و روحِ کلام از خلال کلمات فوران بزند و مثل نسیمی بر جان و عقل من وزیدن بگیرد و غباری را از جان‌ام بشوید. شعر خوب، شعری است که این بارقه‌ی وحی‌آسا را داشته باشد و حتی اصلاً لازم هم نیست از مفهومی آسمانی یا دینی یا اسطوره‌ای سخن بگوید. گاهی اوقات یک ماجرای ساده‌ی انسانی را چنان می‌شود به شیوایی بیان و منعکس کرد که پهلو به پهلوی وحی بساید. این انتظار، البته به نظر خودم، انتظار بی‌جایی نیست. به خاطر این‌که ما اگر وقت می‌گذاریم برای خواندن یا شنیدن یک شعر، اگر احساس، عاطفه، نیاز خودم و دلِ خودم را خرج می‌کنم پای یک شعر، ابتدایی‌ترین و ساده‌ترین توقع من این است که کالای تقلبی به من نفروشند و جنس بنجل به من ندهند. دیوان قطوری از شعر تحویل مردم دادن کار سختی نیست. کار سخت این است که بتوانی در تمام عمرت یک نیم‌مصرع بگویی که قرن‌ها در خیال و حافظه‌ی آدمی بماند. و گرنه شعر گفتن از هر کسی ساخته است. کمی تمرین می‌خواهد فقط.

گاهی اوقات برای این‌که خودم را به این حس نزدیک‌تر کنم، اسرار التوحید را باز می‌کنم و داستان‌ها را می‌‌خوانم. خوب این‌ها شعر نیستند. ولی در لا به لای همین سطور، گاهی درخشش‌هایی هست که از هر شعری بالاتر است و ارکان وجود آدمی را می‌لرزاند. این آتش‌انگیزی کلام است که برای من مسأله است و مهم است. شاعر زمانه‌ی ما، قرار نیست شاعر درباری باشد که به مناسبت‌های مختلف شعر بگوید («دربار»ش لازم نیست دربار پادشاهان باشد؛ دربارهای مختلفی در زمانه‌ی ما هست). شاعر مجبور نیست محبوس قافیه باشد که هر قافیه‌ای او را دنبال خودش بکشاند و دیگر نتواند حرف دل‌اش را بزند و احساس و عاطفه‌اش را منتقل کند. تسلط به زبان مهم است. مسلط بودن به خود هم مهم است که آدم عنان‌اش را به دست زبان دیگران، یا بیان روزمره یا صورت‌بندی‌های غیر – چه غیر کهن باشد چه غیرِ امروزی – ندهد. و این البته تکلیفی است بسیار دشوار و سخت. این‌ها را که گفتم، نمی‌دانم واقعاً چه اسمی باید روی‌اش گذاشت. می‌دانم که بعضی از دوستان هم‌روزگار من که شعر هم می‌گویند شاید این طبع و سلیقه‌ی دشوارپسند من به مذاق‌شان خوش نیاید. ولی گاهی از شاعری یکی دو بیت خوب کافی است و بیشتر نه. آدم لازم نیست خودش را خرج شعر کند و بنده‌ی آن باشد. شعر باید در خدمت بیان احساس و عاطفه‌ی ما باشد برای این‌که بتوانیم آدم‌تر باشیم. اصلاً شعر برای آدمی است نه آدمی برای شعر. آدم که نباشد، چه خاصیتی در شعر خواندن و شعر سرودن هست؟ پس هنوز فکر می‌کنم اگر سخت می‌گیرم در خواندن شعرهای روزگار ما، حق دارم چون وقتی من از همه چیزم مایه می‌گذارم برای خواندن شعر، شاعر هم باید به هوش باشد که با منِ مخاطب بازی نکند. همان‌قدر که من به خود سخت می‌گیرم در خواندن شعر او، او هم به خودش سخت گرفته باشد در سرودن شعری خوب و او هم بسیار با خودش کلنجار رفته باشد در بیان عاطفه‌اش. انتظار بیهوده‌ای نیست اگر بخواهیم شاعر ما حرفِ خودش را زده باشد یا بزند، نه این‌که حرف دیگران را تکرار کند. می‌دانم انتظار کمی نیست ولی خوب است شاعران ما هم متوجه باشند که همه‌ی مخاطبان‌شان آسان‌گیر نیستند. بعضی‌ها هم توقع بالاتری دارند و میناگری و خونِ دل خوردن و چکیده و عصاره‌ی عاطفه و احساس می‌طلبند.
۸

عیبِ می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو!

حامد قدوسی مدتی پیش یادداشتی نوشته بودم درباره‌ی درجه و میزان آمیختگی‌اش با اینترنت و فضای وب ۲ با عنوان «شرم پنهان نگاه» (که ادامه‌ی یادداشت قبل از آن بود). حامد مقدماتی در یادداشت‌اش آورده که بیش از هر چیزی حس اوست و درباره‌ی حس که نمی‌شود داوری کرد. چیزی که می‌‌خواهم بنویسم ناظر به جملات آخر نوشته‌ی حامد است. اما قبل از آن بگذارید حکایتی را تعریف کنم.

رییسی دارم که از مورخین و صاحب‌نظران معتبر حوزه‌ی آکادمی است و انسانی است فوق‌العاده متین و تأثیرگذار در زمینه‌ی کاری‌اش. مدتی پیش گزارشی برای‌اش تهیه می‌کردم و چندین بار مجبور شدم گزارش را ویرایش کنم. در یکی از جلسه‌های مشترک ما برای ویرایش متن، نکاتی را می‌گفت و من چون قلم و کاغذ دست‌ام نبود – و معمولاً هم با قلم و کاغذ کار نمی‌کنم – آیفون‌ام را بیرون آوردم و یادداشت بر می‌داشتم. گفت بنویس دیگر. گفتم دارم می‌نویسم. گفت کو؟ گفتم این‌جا. گفت بلند شو برو قلم و کاغذ بیاور! و بعد گفت: «من در تمام عمرم با کامپیوتر و این ابزارهای تکنولوژی جدید کار نکرده‌ام و حتی یک برگ و یک جمله از یادداشت‌های‌ام نه گم شده و نه از بین رفته؛ شماها هر روز یا کامپیوترتان خراب است یا سیستم‌تان کرش کرده و یا فایل‌تان نابود شده. مثل من اگر بودید این بلاها سرتان نمی‌آمد‍!» این هم زاویه‌ی نگاهی است ولی دیگر این دوران سپری شده است برای ما. حتی خود او هم مجبور است همه‌ی حرف‌های‌اش را یک بار روی کاغذ بنویسد و بعد بدهد برای‌اش تایپ کنند همین‌ها را. او هم دیگر کاغذ دست‌نویس‌اش را پست نمی‌کند!

جملات محل بحث نوشته‌ی حامد این‌هاست: «هنوز ته‌ ته ذهن من فیس بوک و گودر و فرندفید و تا حد ضعیف‌تری وبلاگ تفریحات کم‌فایده‌ای هستند که آدم‌های جدی هرگز خودشان را آلوده آن نمی‌کنند: هیچ دیده‌ای مصطفی ملکیان مشغول فیس‌بوک بازی باشد؟ به نظرت مسخره نیست اگر تصور کنیم هایدگر وقتش را صرف جواب دادن به تکه‌پراکنی‌های بی‌ربط این و آن در فرندفید می‌کرد؟ اگر فروید قرار بود هر روز وبلاگ بنویسد و بخواند چه کسی باید تمدن و ملالت‌های آن‌ را می‌نوشت؟»

من به خیلی از بخش‌های این جملات نقد جدی دارم. یعنی می‌توانم لفظ به لفظ شروع کنم و بروم جلو. خیلی هم جدی و بی‌رحمانه. ولی بگذارید چند تا نکته‌ی روشی را مشخص کنیم. اگر مارشال مک‌لوهان زمانی از «دهکده‌ی جهانی» حرف زده بود، عمرش وفا می‌‌کرد و روزگار ما را می‌دید، شاید از ذوق سر به جنون بر می‌داشت. از دید من، رسانه‌های مجازی، حتی همین فرندفید و فیس‌بوک و گودر، ابزارهایی هستند در حد همان دستگاه چاپ گوتنبرگ. مهم استفاده‌ای است که من و شما از آن می‌کنیم. مثلاً توییتر و فرندفید در جریان انتخابات در ایران نقشی مهم ایفا کردند. اهمیت‌اش به چه بود؟ به این‌که خبرهایی را در لحظه منتشر می‌کردند که به هیچ وجه امکان دسترسی به آن‌ها در موقعیت متفاوتی وجود نداشت. و البته در این فضاها خطا هم رخ می‌دهد و کلی عیب و ایراد هم هست. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که ما با سوار شدن بر این رسانه‌ها و درگیر شدن با آن هم بخشی از آن رسانه‌ می‌شویم و هم رسانه ممکن است به ما گره بخورد. میان ما و رسانه یک رابطه‌ی دیالکتیک وجود دارد.

با این مقدمه، نقد من به حامد این است: چرا حامد فکر می‌کند «آدم‌های جدی» فقط امثال ملکیان یا هایدگر یا فروید هستند؟ خیلی آدم‌ها هستند که نه مانند این افراد فکر می‌کنند و نه مثل آن‌ها عمل می‌کنند ولی با هر معیاری هم‌چنان آدم‌هایی جدی هستند و زندگی‌شان و فکر و عمل‌شان هم هزل و شوخی یا مسخرگی و سطحی‌گری نیست. با این معیار حامد برای «جدی بودن»، حتماً مک‌لوهان که حتی عصر رسانه‌های مجازی را ندیده بود ولی سخنانی تعیین‌کننده درباره‌ی رسانه‌ها گفته بود، در کنار این آدم‌ها مطلقاً آدمی جدی به حساب نمی‌‌آید و چه بسا اصلاً عقل‌اش پاره‌سنگ بر می‌داشته است! ولی واقعیت این است که هم‌چنان مک‌لوهان متفکری تأثیرگذار در این زمینه است و هنوز هم بسیاری از حرف‌های مک‌لوهان نقطه‌ی مرجعی قابل‌اعتناست.

حامد می‌‌گوید ملکیان اهل «فیس‌بوک‌بازی» نیست. نمی‌گوید اهل «فیس‌بوک» نیست؛ این قید «فیس‌بوک‌بازی» مهم است. یعنی از دید نویسنده فیس‌بوک فضایی است غیرجدی و سطحی. من فکر می‌کنم با وجود این‌که فیس‌بوک فضای آکادمی نیست، هم‌چنان نمی‌توان نتیجه گرفت که در فیس‌بوک نمی‌شود سخنی جدی گفت. این‌که آقای ملکیان وارد آن فضا نشده است، به نظر من نه تنها مشکل فیس‌بوک نیست بلکه مشکل خود آقای ملکیان است. ایشان می‌تواند و شاید هم باید وارد این فضا شود. شاید اگر امثال ملکیان این فضا را جدی‌تر بگیرند توازن بهتری در این فضا ایجاد شود (هر چند فکر نمی‌کنم بدون حضور آقای ملکیان، فیس‌بوک تبدیل به دیوانه‌خانه یا محل تجمع آدم‌های سطحی باشد!). وانگهی، چه کسی گفته که هر کاری که آقای ملکیان بکند خوب است و هر کاری نکند بد یا هر کاری ایشان کرد باید از او تبعیت و تقلید کرد یا درس گرفت یا الگو و سرمشق قرار داد؟ ما که «مرید» آقای ملکیان نیستیم. ملکیان هم اگر فضیلتی دارد به خاطر این نیست که اهل «فیس‌بوک‌بازی» نیست. اصلاً در آن روزگاری که ملکیان داشته ملکیان می‌شده است، فیس‌بوک معنا نداشته است. و همین‌طور می‌شود درباره‌ی فروید و هایدگر حرف‌های مشابهی زد. تازه این‌جا من حساب کسانی را که اساساً با یا بدون فیس‌بوک و اینترنت و گودر و فرندفید خود فروید و هایدگر را مطلقاً قبول ندارند، جدا کرده‌ام.

با این اوصاف، اگر حامد هم‌چنان درباره‌ی حس خودش و این تعللی که در جدی گرفتن این فضا دارد حرف بزند، پذیرفتنی است ولی به ویژه وقتی استدلال می‌کند آن هم به این شکل و خصوصاً وقتی که پشت عمل ملکیان یا موضعِ بلاموضوع هایدگر یا فروید پناه می‌گیرد، به نظرم پذیرفتنی نیست. یعنی حامد هر چقدر هم از این جنس استدلال‌ها بیاورد، من می‌توانم آکادمیسین‌هایی نام ببرم که نه تنها این فضا را دارند جدی می‌گیرند بلکه آرام‌آرام خودشان هم به سوی همین فضا می‌آیند. البته یک نگرانی حامد قابل فهم است: گاهی آدم ممکن است چنان آغشته‌ی این فضا شود که اصلاً زبان و روش و منطق کار علمی‌اش را هم فراموش کند! خوب این بستگی به خود آدم دارد؛ گناه این فضا نیست. من وقتی قرار است مقاله‌ی علمی بنویسم مجبورم زبان‌ام را جور دیگری تنظیم کنم. وقتی در گودر می‌نویسم زبان یک شکل است و تازه همان زبان هم تغییر می‌کند و تحول پیدا می‌کند و هنگامی که در فیس‌بوک باشم، جور دیگری هستم. وبلاگ‌ام هم حاجتی به گفتن ندارد. من فکر می‌کنم بخش بزرگی از این‌که در فضای مجازی چه می‌کنیم به خودِ ما بستگی دارد. درست است که فضا هم چیزهایی را به ما تحمیل می‌کند و ما آزادی محض و مطلق نداریم، ولی این محدودیت جاهای دیگر هم هست. حرف من این است که چرا وقتی می‌شود از این فضا استفاده‌ی مثبت و بهینه بکنیم، رو به محافظه‌کاری بیاوریم و آن وقت بنشینم این‌طور محافظه‌کاری‌مان را توجیه کنیم که مثلاً ملکیان اهل فیس‌بوک نیست؟ باید به این هم فکر کنیم که ممکن است یکی بگوید خوب ملکیان اهل فیس‌بوک نیست که نیست. مشکل خود ملکیان است و اصلاً این یک امتیاز منفی برای ملکیان! و بعد ممکن است درباره‌ی خود آدم هم این قضاوت بشود که انگار منتظر است تا ملکیان بگوید که علیکم بالفیس بوک! به نظر من فضای مجازی، فضایی است جدی و واقعی. ما از بام تا شام داریم با آن زندگی می‌کنیم. حالا که این فضا واقعی است، بهتر است واقعیت‌اش را بهتر درک کنیم و پای‌بند مقتضیات‌اش هم باشیم و گرنه خوب راه‌های دیگری هم برای زندگی کردن هست. «زندگی آب‌تنی کردن در حوض‌چه‌ی اکنون است».

تمام این‌ها که نوشتم البته نتیجه نمی‌دهد که باید بنشینم و «مدح» فضای مجازی را بگویم. فکر می‌کنم مبالغه و اغراق از هر دو سوی ماجرا نادرست است. لازم هم نیست آدم به سوی ذمی از این جنس برود. بله، فضای مجازی، مثل هر فضای دیگری، عیب‌های خودش را دارد. ولی: عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند!
پ. ن. فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد درباره‌ی رسانه حرف بزند، حتماً باید این کتاب «فهم رسانه: امتدادهای بشر» مک‌لوهان را بخواند. مطمئن‌ام با خواندن این کتاب، نگاه‌تان نسبت به رسانه‌های مجازی هم تغییر می‌‌کند و ایده‌های تازه‌ای درباره‌ی فضای مجازی پیدا می‌‌کنید. کسی می‌داند که این کتاب به فارسی ترجمه شده است یا نه؟

پ. ن. ۲. دو سه بار خواستم یک چیزی هم درباره‌ی این «تفریحات کم‌فایده» بنویسم ولی فکر می‌کنم تا همین حد که گفته‌ام بس است. بقیه را می‌شود بر همین قیاس ادامه داد!

۲

بحران به مثابه‌ی رزق!

امروز گفت‌وگوی جمشید برزگر با اکبر گنجی و حمید دباشی را در برنامه‌ی پژواک گوش می‌دادم. دباشی به نکته‌ی ظریفی اشاره کرد که کمتر دیده‌ام کسی آشکار بر آن تأکید کرده باشد و آن را به مثابه‌ی یک محور برای فهم رفتار جمهوری اسلامی برجسته کنم. می‌دانم که افراد زیادی در جاهای مختلف به این نکته اشاره کرده‌اند که نظام جمهوری اسلامی با بحران زندگی می‌کند و از بحران تغذیه می‌کند و کرده است. چنان‌که دباشی در این برنامه می‌گوید، جمهوری اسلامی همیشه با بحران سر و کار داشته و از آن‌ها ارتزاق کرده است. این بحران‌ها یا از نوع بحران‌های خودساخته بوده‌اند مثل بحران گروگان‌گیری و یا از نوع بحران‌هایی بوده که دیگران سر راه جمهوری اسلامی گذاشته‌اند مثل جنگ تحمیلی که خود ایران هم آن را ادامه داد.

به این معنا، اگر این مضمون «بحران» را جدی بگیریم، بهتر خواهیم دید که چرا بسیاری از اتفاقات در جمهوری اسلامی می‌افتد. وقتی هاشمی رفسنجانی «عبور از بحران» می‌نویسد و خاتمی از «هر نه روز یک بحران» حرف می‌زند و احمدی‌نژاد یکایک روزهای دولت‌مداری‌اش بحران است و هر بار که سخنرانی می‌کند یا سفری می‌رود، بحرانی تازه درست می‌کند (در حدی که حتی عاشقان سینه‌چاک‌اش می‌‌مانند چطور باید دسته‌گل‌ها و خراب‌کاری‌های‌اش را جمع کنند) و حتی وقتی جنبش سبز، «فتنه» قلمداد می‌شود، در واقع بحث دوباره بر می‌گردد به «بحران». جمهوری اسلامی از بحران تغذیه می‌کند. دلیل‌اش شاید این باشد که در فقدان بحران، کار زیادی نمی‌ماند که انجام بدهند. نمی‌خواهم منفی نگاه کنم به ماجرا. خوب می‌دانم که در ایران قابلیت‌های فراوانی برای مدیریت و رهبرای مدبرانه وجود دارد (که البته امروز بسیاری از این قابلیت‌ها یا سرکوب می‌شوند یا حبس و شکنجه می‌بینند). به هر حال، مدیریت خوب و رهبری هوش‌مندانه و با کفایت، ویژگی‌هایی دارد. هر چه هست، اگر این نکته را در تحلیل‌های‌مان همیشه در نظر داشته باشیم که نظام جمهوری اسلامی از بحران ارتزاق می‌کند، می‌شود بعضی اتفاق‌ها را خیلی بهتر بفهمیم.

قتل‌های زنجیره‌ای، یکی از بهترین نمونه‌های بحران‌سازی‌های داخلی نظام برای بقا بود. صورت ظاهری ماجراها و نمایش‌های رسانه‌ای‌اش هر چه باشد، این نکته را نباید از نظر دور داشت که وقتی ساختاری درست عمل نمی‌‌کند، ناگزیر به سوی بحران‌سازی و شلوغ کردن فضا برای سرپوش گذاشتن بر بی‌کفایتی‌های‌اش می‌رود. قصه‌های محمود احمدی‌نژاد و مشایی را من دقیقاً از همین جنس می‌دانم. مشایی همیشه خبرساز بوده است. قصه‌ی اسلام ایرانی یا تعظیم کردن به پرچم و سخنانی از این قبیل، بخشی از همین سلسله‌ی بحران‌هاست. یا این‌که احمدی‌نژاد می‌گوید انبیاء و اولیاء همه آرزوی تنفس در جمهوری اسلامی داشتند، فقط سخنی سفیهانه یا سرشار از مشکلات شرعی و عقلی نیست. این سخن، فقط به این معنا نیست که او دارد صریحاً خودش و نظام را بالاتر از انبیای الاهی می‌نشاند. او در واقع دارد بحران درست می‌کند. وقتی او یک‌جا علما را ملامت می‌کند که چرا بر سر ماجرای افزایش جمعیت موضع نمی‌گیرند و می‌گوید روزی مردم را خدا می‌دهد و بعد هم‌او می‌گوید من «محاسبه‌ی علمی» کرده‌ام و افزایش جمعیت شدنی و خوب و ممدوح است، نباید پرسید که تو چرا تناقض می‌گویی و یک‌جا از رزاقیت خدا و حواله به تقدیر کردن حرف می‌زنی و یک‌جا «محاسبه‌ی علمی» (البته غلط) انجام می‌دهی. مسأله را من خیلی ساده‌تر می‌بینم: شیفتگی بی‌حساب به بحران‌سازی!

چیزهایی که نوشتم البته نیازمند صیقل‌خوردن و تبیین دقیق‌تر است ولی تاریخ سی و چند ساله‌ی جمهوری اسلامی، آکنده از مثال‌های بی‌شماری است از بحران‌سازی‌ها و بحران‌آفرینی‌های داخلی و خارجی. بیایید فکر کنیم چطور می‌شود امکان بحران‌سازی و آتش و دود مصنوعی ساختن را از بحران‌آفرینان بگیریم. به نظر شما شدنی است؟
۱

سنگِ خارا…

مدت‌هاست که می‌خواهم چیزی درباره‌ی مرضیه بنویسم. اما به دلایلی که کمابیش روشن است، مردد بودم و هم‌چنان هستم. با تمام این احوال، مرضیه خواننده‌ای بود که صدای‌اش در یاد و خاطره‌ی نسلی باقی است. مرضیه خواننده‌ی نسل من نبود. شاید خواننده‌ی نسل پیش از من یا نسل پیش‌تر بود ولی صدای او سال‌هایی از زندگی مرا پر کرده است و امروز هم بسیار پیش می‌آید که زمزمه‌ی صدای او همراه من باشد.
هنرمندان هم مانند همه‌ی آدم‌های دیگر، انسان‌اند و همان خوبی‌ها یا خطاهایی که در هر آدم دیگری ممکن است یافت شود، در آن‌ها هم هست. مرضیه، به نظر من، در سال‌های آخر عمرش مرتکب اشتباهاتی شد که او را از چشم بسیاری انداخت. اما، هیچ کدام از خطاهای مرضیه نتیجه نمی‌دهد که فلان تصنیف زیبایی که خوانده است، دیگر زیبا نیست یا دیگر نباید از آن لذت برد. می‌دانم عمدتاً آدم‌ها سخت می‌توانند خودشان را از این داوری‌ها جدا کنند. ولی اگر کمی از ارتفاع و از بالا به ماجرا نگاه کنیم، قضیه آسان‌تر می‌شود. همه‌ی ما کمابیش وضع مشابهی داریم با این تفاوت که احوال ما کمتر آشکار می‌شود و کمتر زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد. آن‌که داوری نهایی را درباره‌ی ما می‌کند، هنگام قضاوت، همه چیز ما را جمع می‌زند و به خاطر یک یا دو خطای کوچک یا معصیت عظما، تمام هستی ما را مشمول عقوبت و عذاب نمی‌کند. گاهی برای این‌که با کسی بر سر مهر باشی یا مروت کنی، کافی است پی بهانه‌ای بگردی تا بگویی به خاطر همین یک فعل نکو و به خاطر همین خوبی، می‌شود از همه‌ی آن خطاها و لغزش‌ها اغماض کرد. این‌جاست که بعضی‌ها «از دیده می‌افتند ولی از دل نمی‌روند».
بسیار بیش‌تر از این می‌خواستم بنویسم ولی کوشش می‌کنم عنان قلم را بگیرم که سر به جاهای دیگر نکشد. از هنر و هنرمندان بسیار می‌شود گفت و نوشت. اما برای مرضیه، فکر کردم جدای از این نقدی که بر لغزش سال‌های پایان عمر او دارم، ترانه‌هایی از او روزها و شب‌های مرا ساخته‌اند و همدم و انیس تنهایی‌ها، شادی‌ها و غم‌های من بوده‌اند. پس شکر نعمت گزاردن و حق سپاس ادا کردن، اقتضا می‌کند که این‌گونه و به نیکی از او یاد شود. در زیر، گزیده‌ای از ترانه‌هایی از مرضیه را آورده‌ام که خودم بسیار گوش داده‌ام و گوش می‌دهم و آن‌ها را دوست‌تر دارم. از مرضیه آثار زیادی باقی مانده است، اما این‌ها سلیقه و انتخاب من است. شاید شما هم با من موافق باشید.

۶

عشقِ فرزانگان

در جلسه‌ای که دکتر سروش درباره‌ی نقش دین در سپهر عمومی سخن می‌گفت، در خلال صحبت‌های‌اش اشاره‌ای شد به نقش و جایگاه «عقل» در جهان مدرن. سروش از کانت آغاز کرد که چگونه او کوشش کرد با محدود کردن دامنه‌ی عمل عقل، جایی برای دین باز کند. کانت از نقدِ عقل آغاز کرده بود (نه «نقد دین») و هدف هم این بود که ببیند عقل چه کارهایی نمی‌تواند بکند و چه چیزهایی نمی‌تواند بگوید. میراث عصر روشنگری همین بود که عقل و خرد انسانی نه تنها بر صدر می‌نشیند بلکه خدایی می‌کند و فرمانروایی محض. کانت در این بنا رخنه‌ای انداخت. عقل انسانی دست‌اش به پاره‌ای چیزها نمی‌رسد. عقل آدمی حد و قید دارد.

سروش هم‌چنین اشاره کرد به ویتگنشتاین متقدم و سپس متأخر. ویتگنشتاین متقدم زبان دین را بی‌معنی می‌دانست (نه حتی این‌که نامفهوم باشد). ویتگنشتاین متقدم بر مشی پوزیتویست‌های منطقی می‌رفت که اثبات‌گرا بودند و از منظر آنان چون دین را نمی‌شد به شیوه‌ی تجربی اثبات کرد، پس بی‌معنی بود. ویتگنشتاین متأخر، معنای یک گزاره به کاربست‌اش مربوط می‌دانست. او می‌گفت بازی‌های زبانی متعددی داریم: بازی زبانی علم و بازی زبانی دین. معنی‌دار بودن هر زبانی به کارکرد داشتن آن زبان برای اهل آن بستگی داشت. به تعبیر دیگر، این‌که «ما یک زبان یکه‌داریم (یک نوع زبان معنی‌دار، زبانی که بر اساس تجربه تأیید شود) و زبان‌های دیگر به مقداری که از این دورند، بی‌معنی‌اند»، دیگر معتبر نیست. و هکذا، همین بحث درباره‌ی زبان علم جاری است.

سروش اشاره کرد که در میان مسلمانان، عارفان این نکته را دریافته بودند که خرد آدمی، دسترسی به بعضی شناخت‌ها ندارد. اما در واقع، عارفان نقد عقل می‌کردند برای این‌که جای برای دل و برای عشق باز شود ولی هدف‌شان تئوریزه کردن نبود. او در ابتدای سخنان‌اش این نکته‌ی مهم را هم گوشزد کرد که دوران مدرن، در واقع دوران به زیر کشیدن عقل هم بود. دوره‌ی مدرن، دوره‌ای است که دیگر در آن عقل خدایی نمی‌کند. و این البته سخن پست‌مدرن‌ها بود. اما از این سخن، هم اهل ارتجاع می‌توانند استفاده کنند و هم اهل ترقی. من این نکته را چنین می‌فهمم که مرز میان میل کردن به عرفان و تجربه‌های عارفانه و فروغلتیدن به دام ارتجاع، مرز باریکی است. یکی از محدودیت عقل سخن می‌‌گوید و دیگری عقل را پاک بی‌خاصیت می‌شمارد یا کم‌فایده می‌داند. از سوی دیگر، چنان عشق را – در تقابل با عقل – بزرگ می‌کند که دیگر هم عشق از کارکرد می‌افتد هم عقل.

در عنوان یادداشت پیشین‌ام نوشته‌ بودم که نقطه‌ی عزیمت انسان است. سروش هم در این سخنرانی اشاره کرد که به جای آغاز کردن از حقوق خدا، بهتر است از حقوق انسان آغاز کنیم. من می‌خواهم از این سخن استفاده کنم و بگویم که هم شناخت ما از عقل و هم درک‌مان از عشق، هر دو انسانی است. ما در این عالم، نه عقل فرابشری داریم و نه عشق ماوراء انسان. هر دو انسانی‌اند. هر دو همان حدود و قیودی را بر می‌دارند که هر امر بشری دیگری به درجات دچار آن می‌شود. من نظریه‌ی بسط تجربه‌ی نبوی سروش را هم از همین منظر می‌فهمم. حتی وحی نبوی هم مقید «انا بشر مثلکم» است. عشق و عقل که جای خود دارند.

این همه داستان نوشتم برای نقل دوباره‌ی یک بیت از مثنوی بانگ نی سایه:
حشمتِ این عشق از فرزانگی است
عشقِ بی‌فرزانگی، دیوانگی است
عشق، زمانی منزلت و قدر دارد که ریشه در فرزانگی و حکمت داشته باشد و البته این دو جانِ خردند و دور از عقل نیستند. این‌که عقل را توسری بزنیم و عشق را هم فربه‌تر از جامه‌ و جامِ ادراک بشری بنشانیم، خیانت کردن به هر دو است؛ درست به همان شکل که گاهی زبان علم یا زبان دین را بر یکدیگر برتری می‌دهند چنان‌که یکی لاجرم فراتر و دیگری فروتر می‌افتد. من فکر می‌کنم هم زبان عقل و هم زبان عشق، هر دو کارکردهای خود را دارند و مسأله به هیچ وجه اختیار کردن یکی بر دیگری نیست. هم برای عشق ورزیدن و هم برای خرد ورزیدن، نیازمند آدمی هستیم. بنای هر دوی این‌ها بشر است. بشر که از میانه برخیزد، نه عشقی می‌ماند و نه عقلی؛ او که نباشد، دیگر نه جبر معنا دارند و نه اختیار. کانون هستی و مدار عالم و گرانیگاهِ وجود، همین شخص شخیصِ انسان و آدمی است که مکرم است. هم عقل و هم عشق، هم دین و هم علم، همه به اضافه‌ی وجود او معنا دارند.
۳

نقطه‌ی عزیمت: انسان

امشب دومین بخش از سخنرانی دکتر سروش درباره‌ی نقش و جایگاه دین در سپهر عمومی انجام شد. از جلسه‌ی هفته‌ی پیشین به خاطر سفر محروم بودم اما از همین جلسه هم حظی وافر بردم. درباره‌ی این سخنرانی باید به تفصیل نوشت چون فکر می‌کنم مضامینی بسیار فربه و درخشان در این سخنان هست که درون‌مایه‌ی گفت‌وگوست. به گمان من، این سخنرانی یکی از شیواترین سخنرانی‌های سروش بود که – دست کم برای من – نقطه‌ی عزیمت آن وحدت تجربه‌ی بشری است. در این سخنرانی،‌ من نقطه‌ی عزیمت را انسان می‌بینم و محور و اساس آن را هم آدمی. چنان‌که گفتم، در فرصتی فراخ‌تر باید شرح و روایت این سخنرانی را تحریر کرد. این چند جمله‌ی نخستین را نوشتم برای این‌که اگر مجال دارید این سخنرانی تقریباً یک‌ساعته را گوش دهید و هم‌چون من لذت ببرید. به نظر من، این سخنرانی گام بلندی است برای گفت‌وگو و گشودن بسیاری از گره‌هایی که این روزها طایفه‌ی ایرانی با آن کلنجار می‌رود. بخش پرسش و پاسخ این سخنرانی را جدا کرده‌ام و جداگانه خواهم آورد. این شما و این سخنرانی دکتر سروش.

۱

ما برادر بودیم؛ اما…

قصه زیاد پیچیده نیست. انتخاباتی در ایران انجام شد. عده‌ای می‌گویند تقلب شد و کودتا شد (مثلِ مثلاً من) و عده‌ای هم می‌‌گویند نشد و مثلاً جمهوریت نظام است و حرف‌هایی از این قبیل. در این میانه، گروهی شدند «حامی نظام» و عده‌ای شدند «منتقد نظام»؛ هر چند این مرزبندی و برچسب‌زدن‌ها دقیق نیست ولی بگذارید عجالتاً با همین جلو برویم. جنبشی اجتماعی و مدنی از دل این اتفاق خون‌بار سر برآورد و نام‌اش شد جنبش سبز. عده‌ای سبز شدند. گروه مقابل از همان روزهای اول و حتی قبل از آن، زبان و عمل تحقیر و سرکوب را پیشه کردند. تا این‌جا هنوز قضیه قابل فهم است.

گروهی از یک سوی دعوا حمایت می‌کنند و گروهی از سوی دیگر. اما وقتی ما از بیرون به ماجرا نگاه می‌‌کنیم و سعی می‌کنیم انسانی‌تر قضیه را ببینیم و این غده‌ی سرطانی سیاست و قدرت و دولت، گلوی آدمیت ما را در چنگال‌اش فشار ندهد، آیا می‌توانیم این دو گروه را یکسان ببینیم؟ آیا حق داریم برای هر دو جایگاهی یکسان قایل شویم؟ آیا جایگاه یکی که از صاحب قدرت مطلقه و بلامنازع دفاع می‌کنم و کسی که از محروم و مظلوم دفاع می‌‌کند یکی است؟ آری، هر دو انسان‌اند، هر دو آدمی هستند، ولی آیا هر دو یک حق برابر دارند؟

من فکر می‌کنم این‌که عده‌ای به احمدی‌نژاد «رأی» داده‌اند نه تنها جرم و خطا نیست بلکه حق آن‌هاست. اما این‌که همان عده هم‌چنان از تمام ستم‌هایی که بر دست همین منتخب‌شان بر بقیه می‌رود دفاع می‌کنند یا فکر می‌کنند چون آن‌ها به او رأی داده‌اند پس او حق دارد با همه‌ی آن‌هایی که به او رأی نداده‌اند این همه ستم بکند، بخش غیرانسانی ماجراست. ما تا دیروز برادر و هم‌وطن بودیم ولی آن لحظه‌ای که تو تصمیم می‌گیری من به خاطر متفاوت بودن، یا باید بمیرم و خون‌ام کف خیابان ریخته شود، و یا باید حبس بکشم و شکنجه ببینم و تهمت و افترا بشنوم، درست همان‌جایی است که برادری و هم‌وطنی ما زیر سؤال می‌رود. این‌جا دیگر قضیه این نیست که تو یک رأی داری و من یک رأی. این‌جا دیگر بحث این نیست که من و تو اختلاف نظر داریم. ریخته شدن خون آدمیان چیزی در حد اختلاف‌نظر نیست که بشود سرش کوتاه بیایم و بگویم قاتل برادر یا بازجوی پدرم و شکنجه‌گر خواهرم هم‌چنان برادر و هم‌وطن من است. این شکاف خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست.

بگذارید خیلی روشن‌تر حرف بزنم. عده‌ای هستند که فکر می‌‌کنند جنایتی رخ نداده است. فکر می‌کنند نه کسی شکنجه‌ای شده و نه خون کسی ریخته شده است. فکر می‌کنند حقی ناحق نشده است. فکر می‌کنند عده‌ای داشتند برای سرنگونی یک نظام حکومتی توطئه می‌کردند و آدم می‌کشتند و مزدور بودند و چیزهایی از این قبیل. خوب تا زمانی که این‌جوری فکر می‌کنند و هیچ راهی ندارند که بفهمند قضایا غیر این است، حرجی بر آن‌ها نیست. ولی آن‌ها که می‌دانند چه؟ آن‌ها که چشم دارند و می‌توانند تشخیص بدهند که یک نفر را روز انتخابات به سرعت می‌توانند بگیرند و ببرند زندان و تا همین حالا پای‌اش را نتواند بگذارد بیرون، لابد عقل‌شان می‌رسد که این ماجرای کهریزک خیلی هم پیچیده نباید باشد. مجازات متهم و مجرم آن جنایت‌ها چرا باید این‌قدر سخت باشد؟ و از این دست می‌شود همین‌جور الی یوم القیام نوشت.

پس نه، ماجرا فقط اختلاف‌نظر نیست. آری ما هم‌چنان برادریم ولی تا وقتی که تو نخواهی مثل قابیل جان مرا بگیری ولی ادعا کنی که هابیل هستی! برادریم ولی تا وقتی که تو قاتلی نباشی که خود را جای مقتول جا بزنی. برادر و هم‌وطن‌ایم ولی تا وقتی که تو نفس همه‌ی ما را نبریده باشی و هم‌زمان ادعا نکنی که ما زبان‌بریده‌ها و محرومان، زبان شما رسانه‌دارها و قدرقدرت‌ها را از حلقوم‌تان بیرون کشیده‌ایم! برادریم تا وقتی که شما هم بتوانید ببینید چقدر ستم کرده‌اید! برادریم تا وقتی بتوانید نشان بدهید که حسن نیتی دارید که گریبان ظالم و قاتل را می‌توانید بگیرید! برادریم تا وقتی که… برادریم حتی… برادریم… برادریم آیا؟ برادر هستیم یا بودیم؟

هابیل و قابیل حتی پس از کشته شدن هابیل به دست قابیل باز هم فرزندان آدم می‌مانند. باز هم با هم برادرند. ولی آن خونی که بر دستان قابیل باقی مانده است، تا جهان باقی است پاک نمی‌شود. و تو ای برادر من! که فکر می‌کنی خون مقتولان ما به پای تو نیست و به گردن قربانیان و مقتولان و محرومان دیگری است که مثل آن مقتول و آن شهید فکر می‌کرده‌اند، آیا گمان می‌‌کنی با این‌جور فکر کردن تو، با این روایت از واقعیت، کشته‌های ما زنده می‌شوند؟ یا آن مجرمان واقعی که هرگز پیش روی قاضیان سخت‌گیر و درشت‌گوی و بی‌تقوای شما ظاهر نمی‌شوند و آسوده‌خاطر زندگی می‌کنند در ظل دولت شما (نخواستم بنویسم «ولایتِ شما» که به کسی برنخورد)، هرگز درشتی از شما شنیده‌اند؟ برادر! می‌گویم که اگر قابیل نیستی، تا زمانی که جنایت قابیل را نمی‌بینی یا می‌بینی و به خاموشی و آهستگی از کنارش می‌گذری، با قابیل فرقی نداری! می‌توانی تا ابد مقتولان را مقصر ریخته شدن خونِ خودشان بدانی یا گناه این همه جنایت را به گردن دیگری بیندازی، ولی واقعیت عوض می‌شود؟

فراموش نکن، برادر، که «زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد»! من و تو امروز و فردا از پهنه‌ی جهان خواهیم گذشت، ولی زمانه قاضی سخت‌گیرتری است و از قاضیان ویرانه‌ی شما، دشوارتر داوری می‌کند! دولت‌ها می‌‌گذرند و می‌روند، ولی من و تو هم‌چنان منتظر داوری تاریخ و زمانه خواهیم ماند. و آن وقت به چه رویی تو می‌‌توانی در برابر من که غم تو و دیگران برادران‌ام را خوردم، بایستی و بگویی که برادرم بودی یا هستی؟

گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادن جان کار بس آسان من بودی
جدایی کار دشمن بود ور نه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی
وفا تا پای جان این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی
چو فرزندت مر خواند شهید راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندانبان من بودی؟
تو زندانبان من بودی و من زندانی‌ات، اما
اگر نیکو بیندیشی، تو هم‌زندان من بودی
عجب کز چانه گرمت سخن ناپخته می‌آید
نبودی خام اگر با آتش سوزان من بودی
در این زندان من از خون دل خود آب می‌خوردم
تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی
۱

زان پیش‌تر که عالمِ فانی شود خراب…

آدمی آب است و خاک. آبِ هستی او در برابر آفتاب وجود، برمی‌خیزد از میان و خاک‌اش به باد می‌رود. چیزی از او نمی‌ماند که تکبر کند بدان. همین آب و خاکِ آدمی، گِل می‌شود و از آن گُل می‌روید. آدمی اگر سنگ باشد یا سنگ بشود، رنگ‌آمیزی گُل و عطر و بوی گلستان نخواهد داشت: از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟ / خاک شو تا گل برویی رنگ‌رنگ!
این چند خط بالا، درآمدی بود بر چند غزل حافظ و یک اثر پرویز مشکاتیان و ایرج بسطامی که این روزها مرا سخت به خود مشغول کرده است. امروز این غزل را گشودم که: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن… تا جایی که اشارت (یا شاید هم بشارتِ) خراب شدنِ عالمِ فانی را می‌داد و نهیب می‌زد که وقت را غنمیت باید شمرد. به یاد این دو بیت افتادم که:
گر بماندیم زنده بردوزیم
جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده
آلبوم «مژده‌ی بهار» مشکاتیان و بسطامی (این دو نازنین که امروز تن‌شان با خاک یکی‌ست)، روی سه غزل از بهترین غزل‌های حافظ است و همه‌ی ابیات این غزل‌ها، حکایت حال من و ماست. غزل «رسید مژده که آمد بهار…» کشان‌کشان ما را می‌برد به این‌جا که باید غنیمت شمرد این دو روزه را «که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». وقت نیست. به سرعت برق و باد این روزها خواهند گذشت. و این عالم هم که عالم فناست. جای «شکر و شکایت» نیست؛ همه می‌رویم. پیوند آب و خاک همگی ما بر باد می‌رود. رقمی بر صحیفه‌ی هستی نخواهد ماند. چیزی نمی‌ماند «جز نکویی اهل کرم». و فکر می‌کردم که این روزگار تلخ نمی‌ماند. چنان که شیرینی‌ها در گذر است، تلخی‌ها هم خواهند رفت. و «نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند».
 
غزل دیگر این آلبوم، غزلی است که تصنیف «گلعذار» را ساخته است: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس… که از شیرین‌ترین غزل‌های حافظ است. شاید این را یک بار دیگر هم نوشته باشم. از سایه نقل کرده‌ام شاید که می‌گفت این بیت را ببینید: نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس. سایه می‌گوید اگر به جای «بنگر»، «دیدم» می‌آمد، بیت بسیار لطیف‌تر می‌شد. فاصله‌ی میان شاعر و مخاطب از میان برداشته می‌شد و صمیمیتی در آن می‌آمد که با روایت اول خیلی فرق داشت. حالا حکایت ماست و دیدن نقد بازار جهان و آزارش. همین اثر، غزل سومی هم را دارد: طالع اگر مدد دهد، دامن‌اش آورم به کف…. خوب، من با هر کدام از ابیات این سه غزل، حالی داشته‌ام. غم داشته‌ام. شادی داشته‌ام. درس آموخته‌ام. خندیده‌ام. گریسته‌ام. بعضی ابیات را گاهی اوقات آدم با همدلی بیشتری می‌خواند و می‌شنود. از جمله این تک‌مصرع: وه که در این خیالِ کج، عمر عزیز شد تلف! سایه هم بیتی دارد با همین مضمون: به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت / آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست! این‌جاست که باز همان حکایت «کرم» به میان می‌آید: طرف کرم ز کس نبست این دل پر امیدِ من…
حکایت ماست دیگر: قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رندیم و گدا، دیر مغان ما را بس! فرق دارد بین این‌که آدم خودش به لقلقه‌ی زبان بگوید: «ما که رندیم و گدا» و این کلمات را به خودش بچسباند و این‌که به عیان رندی و گدایی را لمس کند یا احساس کند که چون رندان و گدایان در این عالم گذر می‌کند یا حکایت می‌شنود. وقتی ببینی تنها به معامله و داد و ستد و پاداش عمل، آدمیت‌ات را وزن می‌کنند، آن وقت بهتر می‌فهمی «رند» و «گدا» یعنی چه؟ آن وقت حکایت «بازار» و «آزار» را بهتر می‌فهمی و دست از «سود و زیان»‌اش می‌شویی. اما «یار با ماست». با ما؟ آری با ما، اما این‌جوری:
ما سپر انداختیم گر تو بدین دلخوشی
گو دلِ ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
نازنینی، حکایتی می‌گفت از ماجرایی میان دوستان. می‌گفت فلان دوست ما قهر کرده بود و رنجیده بود. دوستی دیگر گفت: خوب فلانی با ما قهر کرده است؛ ما که با او قهر نیستیم! همان دوست چند روز بعد گفت: خوب ما که فلانی را دوست‌ داریم؛ او لابد از رنجیدن از ما، خوش است. حتماً لذتی می‌برد از کناره گرفتن از ما؛ پس بگذاریم در خوشی‌اش بماند و خوش باشد! این هم حکایتی است!
حالا ماجرای ما از این قرار است که کوشش می‌کنیم تا نرنجیم و نرنجانیم و اگر هم رنجشی بود، گلوی رنجش را بفشاریم که مبادا غباری از میانه برخیزد:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافری است رنجیدن
ولی آدم رنجیدن خودش را می‌تواند درست کند. می‌تواند خودش را ملامت کند. خودش می‌تواند ناز نکند. خودش می‌تواند بنشیند روی زمین. ولی از همه نمی‌شود این توقع را داشت. خیلی که تلاش کنی، باید بگویی:
آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این‌قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
آدم‌ها موجودات پیچیده‌ای هستند. در بهترین حالت، فقط می‌توان حسن نیت نشان داد. اشاره‌ای کرد. نشانه‌ای بروز داد که قرار نیست همیشه اوضاع فراقی بماند. بعضی وقت‌ها می‌شود صفا کرد و صافی شد. ولی وقتی آدمی پیچیده باشد، دیگر نمی‌شود به این سادگی همه چیز را حل کرد. گاهی باید عقب نشست. گاهی باید آرام‌تر بود و «صبر بر داغِ دلِ سوخته باید چون شمع». گاهی می‌شود به اندوه با خودت زمزمه کنی که: «…از دیده افتادی ولی از دل نرفتی». باز هم می‌شود «پیک مهربانی» روانه کنی. هر چه هست، تا زنده هستی، می‌شود بکوشی و آویزه‌ی گوش کنی که «امروز که در دستِ توام مرحمتی کن…»؛ عاقبت همه خاک می‌شویم و این خاک هم به باد می‌رود!
حالا با این همه قصه، این آلبوم را بشنوید. هر بار که از نو می‌شنوم این‌ها را داغ‌ام تازه می‌شود که کاش ایرج می‌بود و پرویز می‌بود. کاش این همه فرصت‌ها کم نبود. کاش این همه دریغ‌ها زیاد نبود. کاش تمام این نازنینانی که در این روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها دیگر کنارمان نیستند، بیشتر با ما می‌ماندند. عاقبت از ما غبار مانَد… تا دیر نشده است… تا زمان باقی است… شاید… «فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست».

 

صفحه ها ... 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد